امروز: شنبه 25 مرداد 1399 برابر با 15 آگوست 2020

فرستاده خدا

  • شنبه, 16 ارديبهشت 1396
انارک نیوز - روزگاری عاشق پزشکی بودم و چه لذتی داشت نقش آقای دکتر در بازی های کودکانه. بزرگتر شدم، قلم شد همدم روزهای تنهایی ام. هر روز عصاره وجودم را می گرفت و بر تن کاغذ می نشاند. کمی بعد عاشق فوتبال شدم و چه گل ها که نثار دروازه نکردم اما عطرش مرا سرمست نکرد. عاشق سینما شدم و رویایم سیمرغ شد اما پرواز خسته ام کرد روی زمین نشستم و عاشق پول شدم تا جایگزین همه نداشته هایم شود. من بدو، پول بدو و هرگز معشوقه ام نشد؛ این عشق یک طرفه بود گفتم تو را هم نمی خواهم؛ رهایش کردم. گفتم عشق لایق انسان هاست و در جستجوی معشوقه ای زیبارو چشمانم را به شیطان سپردم، یکی پس از دیگری آمدند و نماندند. خدای من پس آرام جان من کجاست؟ دل بریدم از همه عشق ها و معشوقه ها و چشمانم را بستم. دلم را در دستان خودم گرفتم و از خدا هیچ نخواستم همه چیز خوب خوب شد من شدم راضی به رضای خودش. اندکی بعد چشمانم را باز کردم تو را یافتم بدون آنکه تو را خواسته باشم؛ تو سال هاست با منی و من چشمم دیگری را جستجو می کرد تو شدی همه داشته من، همه نداشته من. چه عجیب است هر چه را جستجو می کنی و برای داشتنش پا به زمین می کوبی، نمی یابی مگر از داشتنش دل بکنی. دل کندم و حالا هر روز صبح یکی به در می زند و می گوید فرستاده خداست. دل بکن عزیز دل، کسی پشت در منتظر ایستاده است، دل بکن عزیز دلم.
[ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 9:29 ] [ سینا ایرانپور انارکی ]
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
بازدید کد خبر: 1344
برچسب‌ها