برخورد يك دستگاه اتوبوس با كاميون بنز در محور چوپانان انارك حد فاصل چاه خربزه: اين حادثه در ساعت 5:05 بامداد رخ داد و از 21 نفر سرنشين اتوبوس ولو 12 نفر زخمي شدند خوشبختانه تلفات فوتي در اين حادثه وجود نداشته. علت حادثه عدم توجه به جلو راننده اتوبوس ذكر شده. (با تشكر از هلال احمر انارك جناب آقای موسي كاظمي)

  عطار نیشابوری - سعدی - اوحدی مراغه ای - عبدالرزاق لاهیجی - عاشق اصفهانی - جلال عضد یزدی
 طیری اصفهانی - طاهر ابخدانی - عمعق بخارائی - فیضی دكنی - قاسم الانوار تبریزی - مجمر اصفهانی - مهدی سهیلی
سنایی غزنوی - منوچهری دامغانی - شامی - ابوالحسن ورزی


عطار نیشابوری
گفتم دل وجان در سر كارت كردم / هر چیز كه داشتم نثارت كردم
گفتا: تو كه باشی كه كنی یا نكنی / آن من بودم كه بی قرارت كردم


سعدی
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر كو شراب فرقت روزی چشیده باشد / داند كه سخت باشد قطع امیدواران
 با ساربان بگوئید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما در دیده آب حسرت / گریان چو در قیامت، چشم گناه كاران
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد / از بس كه دیر ماندی چون شام روزه داران
چندی كه بر شمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم، الا یك از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان كرد، الا به روزگاران
چندت كنم حكایت؟ شرح این قدر كفایت / باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران
 *******
ترک دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم وغله آموزند
عالم آن کس بود که بد نکند / نه بگوید به خلق و خود نکند
*******
حاکم ظالم به سنان قلم / دزدی بی تیر و کمان می کند
گلّه ی ما را گِله از گرگ نیست / این همه بیداد شبان می کند
*******
محتسب کون برهنه در بازار / قحبه را می زند که روی پوش!
*******
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
*******
به نزدیک من شبرو و راهزن / به از فاسق پارسا پیرهن
*******
اگر همین خور و خواب است حاصل عمرت / به هیچ کار نیاید حیات بی حاصل
*******
نه محقق بود نه دانشمند / چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر / که بر او هیزم است یا دفتر
*******
ریاست به دست کسانی خطاست / که از دستشان دستها بر خداست
*******
خواجه در بند نقش ایوان است / خانه از پای بند ویران است
*******
گر راست همی گویی و در بند بمانی / به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
*******
بنی‌آدم اعضای یک‌پیکرند / که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی


اوحدی مراغه ای
زین بیش نباید خفت ای یار كه دزد آمد   / رَخت خود ازین منزل بردار كه دزد آمد
دزد است و شب تیره، چشم همگان خیره / گفتیم مشو طَیرَه زنهار كه دزد آمد
این دزد عسس جامه در گرمی هنگامه / می دزدد و می گوید هشدار كه دزد آمد
دزدان جهان گشته در خرقه نهان گشته / تا نیك بنَشناسد عیار كه دزد آمد
 در نگاهش، با همه پرهیز و شرم، / برق می زد آرزوئی دلنشین.
این طرفه كه دزد آمد در خرقه به مزد آمد / مزدی بده ار گفتم بیدار كه دزد آمد
ای اوحدی ار با تو نقدی است به خلقت بر / پس بر در خلوت زن مشمار كه دزد آمد


عبدالرزاق لاهیجی
بینم چو وفا، ز بی وفائی ترسم / در روز وصال، از جدائی ترسم
مردم همه از روز جدائی ترسند / جز من كه ز روز آشنائی ترسم


عاشق اصفهانی
سوزی در دل ز دلفروزی دارم / رحمی رحمی كه طرفه سوزی دارم
مردم گویند كس به روز تو مباد / می پندارند بی تو روزی دارم!


جلال عضد یزدی
عمرم همه در آرزوی كوی تو بگذشت / آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
افسوس بر آن نیست كه بگذشت مرا عمر / افسوس بر آن ست كه بی روی تو گذشت


طیری اصفهانی
این باغ سر كوی نگاری بوده است / این شاخ گل آتشین عذاری بوده است
این سرو كه در كنار جو می بینی / یاری ست كه در كنار یاری بوده است


طاهر ابخدانی
مائیم كه هرگز دم بی غم نزدیم / خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم
بی شعله ی آه، لب ز هم نگشودیم / بی قطره ی اشك، چشم بر هم نزدیم


عمعق بخارائی
هر دیده كه عاشق ست خوابش مدهید / هر دل كه در آتش ست آبش مدهید
دل از بر رمید از بهر خدای / گر آید و در زند جوابش مدهید


فیضی دكنی
ما عقل به صد جام لبالب ندهیم / یك پرتو دل به هفت كوكب ندهیم
با ما ز فروغ شب مهتاب مگو / ما یك دم صبح را به صد شب ندهیم


قاسم الانوار تبریزی
قضا شخصی است پنج انگشت دارد / چو خواهد از كسی كامی برآرد
دو بر چشمش نهد دو نیز بر گوش / یكی بر لب نهد گوید كه: خاموش


مجمر اصفهانی
این سرو سهی، قامت یاری بوده است / این سنبل تر، زلف نگاری بوده است
این سبزه كه بر طرف چمن می بینی / خطی است كه بر گرد عذاری بوده است


مهدی سهیلی
بود سوزی در آهنگم خدایا! / تو می دانی كه دلتنگم خدایا!
دگر تاب پریشانی ندارم / نه از آهن، نه از سنگم خدایا!


سنایی غزنوی
گر تو پنداری كه جز تو غمگسارم نیست، هست! / و چنان دانی كه جز تو خواستگارم نیست، هست.
یا به جز عشق تو از تو، یادگارم هست؟ نیست. / یا قدم در عشق تو، سخت استوارم نیست، هست.
یا به جز بیدادی تو كارزارم هست، نیست! / یا به بیداد تو با تو كارزارم نیست، هست.
یا سپید و روشن از تو، كار و بارم هست، نیست، / یا سیاه و تیره از تو، روزگارم نیست، هست.
 یا به امید وصالت - شب - قرارم هست، نیست، / یا در اندوه فراقت، دل فكارم نیست، هست.
یا فراقت را به جز ناله، شعارم هست، نیست، / یا وصالت را شب و روز، انتظارم نیست، هست.
یا جز از تو دیگری اندر كنارم هست، نیست، / یا ز تو - تیمار و دردی، بی كنارم نیست، هست.
گر دگر هم چون سنائی صیدزارم هست، نیست. / یا اگر شیری ست او، آن گه شكارم، نیست هست.


منوچهری دامغانی
خیزید و خز آرید كه هنگام خزان ست /  باد خنك از جانب خوارزم وزان ست
آن برگ رزان بین كه بر آن شاخ رزان ست / گویی به مثل پیرهن رنگرزان ست
دهقان به تعجب سر انگشت گزان ست / كاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار


شامی
من اگر اهل وفا یا بی وفا بودم گذشت / مدّتی مهمان این محنت سرا بودم گذشت
زاغ بودم در چمن یا بلبل افسرده حال / در گلستان جهان گل یا گیا بودم گذشت


ابوالحسن ورزی
آمد امّا در نگاهش آن نوازشها نبود / چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود / عكس شیدایی در آن آیینه ی شیدا نبود
لب همان لب بود، امّا بوسه اش گرمی نداشت / دل همان دل بود امّا مست و بی پروا نبود
در دل بیدار خود جز بیم رسوایی نداشت / گر چه روزی همنشین، جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود / برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف / گوهر اشكی كه من می خواستم پیدا نبود
در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود / آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ / آگه از درد دلم، زآن عشق جان فرسا نبود...

 عبید زاکانی 


اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل و دانا   /   قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم   /   گوش کن همچو دّر غلطانا
از قضای فلک یکی گربه   /   بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر   /   شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن   /   شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای   /   شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی   /   از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین   /   همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری   /   جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید   /   مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم   /   پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد   /   که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی   /   چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت   /   چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام   /   عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم   /   گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی   /   نخورم من فریب و مکرانا
می شنیدم هرآنچه می گفتی   /   آروادین قحبهٔ مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخورد   /   سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید   /   ورد می خواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من   /   ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق   /   من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردی   /   تا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر   /   زود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شد   /   زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال   /   در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان   /   همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند   /   هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر   /   هر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف   /   وان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش   /   وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست   /   وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر   /   افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان   /   با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب   /   کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی   /   کرده‌ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند   /   رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردم   /   رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر   /   از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بیقین   /   روزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید   /   قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش می رفتند   /   تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان   /   چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت   /   هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال   /   یک به دندان چو شیر غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند   /  زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌اید ای موشان   /  خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید   /   گربه با چنگها و دندانا
موشکان را از این مصیبت و غم   /  شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند   /   ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما   /  می‌رویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم   /   از ستم‌های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت   /   دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم   /   کای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها   /   ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یک دانه می گرفت از ما   /   حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد   /   چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند   /   شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد   /   که شود داستان به دورانا
بعد یک هفته لشگری آراست   /   سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه‌ها و تیر و کمان   /   همه با سیف‌های برانا
فوج‌های پیاده از یکسو   /   تیغ‌ها در میانه جولانا
چون که جمع آوری لشگر شد   /   از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود   /   هوشمند و دلیر و فطانا
 گفت باید یکی ز ما برود   /    نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت   /    یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم   /    شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد   /    که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام برای شما   /    عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت   /    یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده   /    من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد   /    لشگر معظمی ز گربانا
گربه‌های براق شیر شکار   /    از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد   /    داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر   /    لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه   /    رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی   /    هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند   /    که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر   /    بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد   /    گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان   /    که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند   /    بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار   /    لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم   /    با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند   /    این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشان را   /    غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو   /    کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین   /    که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یک طرف فراری شد   /    شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار   /    مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب   /    یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه   /    که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن   /    مدعا فهم کن پسر جانا

مقالات دیگر...