چند شب پیش هنگام تلگرام گردی در یکی از گروه ها دیدم دوستی با شور و شوق بسیار، ایده ای عجیب و پرهزینه با کارآفرینی ناچیز آنهم برای زمانی کوتاه در سال برای اشتغال زایی در انارک داده بود. چیزی در حد "والیبال ساحلی". که نه در کوتاه مدت و نه حتی درازمدت جواب نیاز بیکاری جوانان را نمی دهد و  راستش را بخواهید مخم هنگ کرد.
مانند دیگر گفت و گوها دوستانی به حمایت از این طرح رؤبایی و برخی به انتقاد پرداخته بودند که فقط سود مطرح کردن این ایده همین حرف ها و تمرین گوش کردن به حرف یکدیگر بود. پیش خود گفتم چرا عجیب و غریب شده ایم و راه های ساده کارآفرینی  را کنار گذاشته ایم.

شاید از خود بریده ایم و برای فرافکنی و رفع مسئولیت خود، ذهنمان بیش از حد لزوم پیچیده شده است! و ما ساده اندیشان همچون دیگر مردم باید به گونه ای دیگر بیندیشیم. و جالب است اجرای درخواست را به شهردار و شورای شهر هم داده بود که ربطش را به آنان اصلاً تشخیص ندادم.

همشهریان گرامی، حوض هرقدر بزرگ، تمیز و کاشیکاری شده باشد و زیبا بنظر برسد تا موقعی که ماهی در آن نباشد،  لطفی ندارد. انارک بدون جولان جوانان راه به جایی نمی برد.

اینجا را کاهگل کنید، آنجا را ایزوگام نمایید، مطرب بیاورید، دنبال این و آن راه بیفتید، جلسه میوه و شیرینی و موزخوران بگذارید. هم را تأیید و به به و چهچه کنید، بیابان را برای رضای خدا! شخم بزنید اما تا کار برای انارکی و انارک نشینان نباشد جوانان بر نمی گردند و کهنسالان جای جوانان که نیروی محرکه اقتصادی جامعه می باشند را پر نمی کنند. دو صد گفته چون نیم کردار نیست.
حوانان که بیایند رونق یه انارک بر می گردد، مدارس دوباره پر از خنده و شادی دانش آموزان می گردد. فروشگاه ها پر از مشتری و پدران و مادران ما راضی از مشاهده شهری که روزی مالامال از کارگران خارجی و داخلی بود.

بهتر است به خود آییم، شاید فردا خیلی دیر باشد!

مدتی قبل، توی میدان نزدیک مسجد حاج محمدرضا، توی سایه کنار ماشینی ایستاده بودم که دوستی پخته و پا به سن گذاشته پیشم آمد. او پس از احوالپرسی گفت که شنیدی ترامپ برای آمدن ایرانی ها به آمریکا چه گفته و اصلاً حالیش نیست که ......... و الان هم می گوید که ...... .
ای کاش چنین شود و چنان شود و از ریاست جمهوری آمریکا این دیوانه را بردارند.

نگاهش می کردم و بدنبال هم از حماقت ها و بی شعوری های ترامپ و دشمنی های او با مردم ایران می گفت. شوخی نمی کرد و خیلی هم جدی و هیجان زده می گفت. 

به او گفتم که ما در انارک خروارها مشکل حل نشده و تلنبار شده داریم.  هر روز داریم پسرفت را می بینیم به گونه ای که حرفهای ترامپ هیچ تاثیری در حل یا دشوار شدن آنها و زندگی من و تو که کوچکترین مشکلمان کوچک شدن انارک بدلیل کمبود دانش آموز و فرار جوانان بیکار و غرق شدن در حاشیه شهرهای بزرگ است، ندارد. آیا در انارک احساس غریبه بودن نمی کنی؟!
اما چنان تبلیغات روی من و تو تاثیر گذاشته که از خود بیخود شده ایم و مشکل یک عده دیگر را مشکل خود پنداشته ایم و مشکل خودمان را که بی پناهی، مدیران بی لیاقت و فساد گسترده است فراموش کرده ایم. حتی فراموش کرده ایم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

در قدیم که علم نمی توانست به این جور آدمها کمک کند آنها را جنّ زده می گفتند که فکر می شد موجود دیگری در جسم آنان رفته و جنّ رفتار آنان را کنترل می کند. حالا هم عده ای مشکل بی چارگی خود را فراموش و مشکل آنانی را که از فرط نعمت نمی دانند چه کنند را مشکل خود می دانند. وای بر ما "بیخود شدگان"!

ما خود را فراموش کرده ایم و باید به خود آییم. لحظه ای بیندیشید که شاید عامل گرفتاری های ما، خود ما باشیم!

ای خفته ی خواب آلوده این خواب تو چیست؟   /    آگاه نه ای نظاره گر خواب تو کیست؟

ادامه دارد...

زمستان 1357 هوا چندان سرد نبود و یکی از شعارهای مردم برای انقلاب "به کوری چشم شاه، زمستون هم بهاره" بود.
برای گرفتن نفت مردم اجباراً توی صف می رفتند و پیت های بیست لیتریشون را به ردیف می گذاشتند و از تظاهرات روزها و شب های قبل و امروز و شب پیش رو می گفتند. معمولاً پیرمردها و پیرزنان در صف می ایستادند.
من هم که نوجوانی لاغر بودم با پدرم در این بین بودیم که یکی رو به پدرم کرد و با اشاره به من گفت: از ما که گذشت اما برا این بچه ها خوب می شه.
یادش به خیر، چه دورانی داشتیم! در کف کوچه و خیابان چه گذشت و چه می گذرد.

هر روز از پنجره تماشاش می کردم 
موهای بلندی داشت
موهاشو با دستش از روی شونه اش می اورد جلو و با دست دیگه اش شونه می کرد
همیشه فقط یک گره به اون تارهای طلایی می زد و شال سبز رنگش را به سر می کشید
ساده بود و بدون آرایش اما ترکیب اون موهایی طلایی در میون اون شال سبز بدجور خواستنیش می کرد
عاشق رنگ سبز بودم و حالا عاشق یه مو طلایی سبز پوش شده بودم
هیچوقت فرصت نشد باش حرف بزنم، فقط از مادر شنیده بودم دانشجوی معماری
هر روز صبح ساعت هفت پشت پنجره منتظر تماشای بستن اون موهای طلایی تو شال سبز بودم
هفت صبح لحظه سبز زندگی من شده بود و من داشتم این فرصت طلایی را از دست می دادم به خودم قول دادم که فردا به جای پشت پنجره دم در برم باش حرف بزنم
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم خواستم کت و شلوار بپوشم اما گفتم لیلا ساده پوش بزار منم مثل خودش لباس بپوشم یه شلوار جین با یه پیراهن سبز
دم در ساختمان منتظرش بودم بلاخره در باز شد و آبشار اون موهای طلایی هویدا شد خواستم برم اون طرف خیابون و خودمو بش برسونم که صدای گلوله تو گوش شهر پیچید و یه موتور سوار به سرعت دور شد
دویدم سمت لیلا، دیگه نه شالش سبز بود نه موهاش طلایی، چشم های عسلیش را بستم و با دستای لرزونم دستبند سبزشو باز کردم
الان سال هاست هر روز هفت صبح دست بند سبز می بندم و مطمئنم یه روز همه ما سبز میشیم.
(سینا ایرانپور انارکی / نگارش: ۶ بهمن ۹۶)

امان از این احساس و غیرت که فقط با مرگ و خون به جوش می آید. ما یاد نگرفته ایم برای زندگی خوب داشتن هم صدا و همراه یکدیگر باشیم اما کافی است ساختمانی فرو بریزد، جنگی آغاز شود یا دخترکی در آتش شهوت حیوانی بسوزد همه به صف می شویم برای واریز پول، به تن کردن لباس شهادت و یا به آتش کشیدن زندگی یک حیوان.
میلیاردها اختلاس می شود اما جوک می سازیم، مسئولی دروغ می گوید پوزخند می زنیم، آب و خاکمان آرام آرام به کف می رسد کاریکاتور می کشیم.
در این میان روشنفکرانمان هم خوشحالند که تنها هنرشان نوشتن و سخنرانی کردن است و امثال من هم که لابد در تلاش برای جذب لایک و فالوور بیشتر.
زلزله در هر روز زندگی ما جاریست و اینقدر به خود لرزیده ایم که دیگر چندین ریشتر بیشتر هم تکانمان نمی دهد.
کاش برای سقف فرو ریخته این جامعه متزلزل هم صدا و همراه می شدیم به خدا آدم هایش بدجور یخ زده اند؛ بدجور. خدایا کی به خودمان می آییم؟ تو را خدا ما را به حال خودمان وامگذار.
(سینا ایرانپور انارکی)

انارک نیوز: در فرهنگ عامه پشت سرگذاشتن چلّه‌ها و از آن میان چلّه زمستان به‌عنوان سخت‌ترین هنگام سال (آغاز آن شب چلّه نامیده می‌شود)، با آداب خاصى همراه است. چلّه زمستان به همراه چند موقعیت دیگر (شامل سده، چارچار، سرما پیرزن و...)، عملا تمامى فصل زمستان را می‌پوشاند.
چلّه زمستان در آغاز زمستان، هریك متشكل از دو بخش بزرگ (چهل روز) و كوچك (بیست روز)، از اول دى ماه آغاز می‌شود كه شب قبل از آن، شب چلّه (یلدا)، واجد آیین هاى بسیارى در ایران است. دهم بهمن ماه آخرین "روز چلّه بزرگ" است كه با جشن سده گرامى داشته می‌شود و فردایش "چلّه کوچک" شروع می شود که تا پایان بهمن ماه ادامه می یابد.
دوره برخورد چلّه‌هاى بزرگ و كوچك (به‌عبارت دیگر، روزهاى پایانى چلّه بزرگ و روزهاى نخستین چلّه كوچك) چارچار نامیده می‌شود كه احتمالا مخفف چهارچهار (چهار روز پایانى چلّه بزرگ و چهار روز اول چلّه كوچك) است و در اين هشت روز سردی هوا به آخرين حد خود مي‌رسد؛ چون دو چله در حال مشاجره با هم هستند و به هم گوشه و کنايه می زنند و چله کوچک می گويد اگر من به اندازه تو عمر داشتم همه پيرزن‌های کنار اجاق و همه ميش‌های لاغر و مریض دنبال گله را از سرما سیاه و کبود، نابود می کردم.
از هفتم بهمن تا 14 بهمن "چارچار" می باشد که معتقد بودند سردترین روزهای زمستان می باشد و پس از آن یعنی 15 بهمن ماه به قول انارکی ها "تیوشک Tivoshk" در می آید و دیگر سرما به اندازه ای نخواهد بود که برف روی زمین بنشیند و به قولی "زمین نفس می کشد"!
نظام گاه‌شمارى مبتنى بر چلّه و اجزاى آن (شامل اهمن و بهمن، چارچار و مانند آن) مجموعه سه ماهیت اسطوره‌اى، گاه‌شمارانه و فرهنگ عامه است. از دید اسطوره‌اى، چلّه و مهم‌ترین تظاهر آیینى آن در دوران گذشته، یعنى سده یا جشن سده، آیین هایى براى تقدیس خورشید بوده‌اند.
ابوریحان بیرونی می‌نویسد: «سده یعنی صد و آن یادگار اردشیر بابکان است و در علت و سبب این جشن گفته‌اند که هرگاه روزها و شب‌ها را جداگانه بشمارند، میان آن و آخر سال عدد صد بدست می‌آید».

اگر از من بپرسند چرا در ایران شبکه‌های مجازی بیش از کشورهای دیگر با استقبال مواجه شده است مهم‌ترین عامل آن را پرهیز از عمق گرایی و تأمل و تفکر و علاقه به اطلاعات عمومی وسیع می‌دانم.
در فرصت‌های اقتصادی و فرهنگی موجود در شبکه‌های مجازی تردیدی نیست اما با توجه به آنکه در ایران هرگز آموزشی برای فناوری‌های جدید پیش از ورود داده نمی‌شود این همیشه مردم هستند که بی‌اطلاع از کاربردهای سالم و درست گرفتار مخاطرات تکنولوژی‌های جدید می‌شوند.
دولت نیز در ایران به‌جای آموزش و فرهنگ‌سازی همیشه پس از ورود یک فناوری و رشد مخاطرات، محدودیت و حذف را در دستور کار قرار می‌دهد.
برخورد امنیتی با ویدئو، ماهواره و فیلتر سایت‌ها و شبکه‌های مجازی و جلوگیری از رشد اینترنت پرسرعت نمونه‌ای از روش‌های نادرست دولت‌های ایران برای مقابله با خطرات ناشی از امکانات و ابزارهای جدید رسانه‌ای در کشور بوده است. روشی که هرگز نیز نتیجه مؤثری به دنبال نداشته و اتفاقاً با منع مردم و رفتار امنیتی، آن‌ها را بیش از پیش برای به کارگیری این نوع ابزارهای رسانه‌ای تحریک و ترغیب کرده است.
دیگر همه ما می‌دانیم که سرانه مطالعه در ایران پایین است و همیشه نیز بابت این سرانه ناچیز خود را ملامت کرده‌ایم اما هرگز در بعد فرهنگی و آموزشی اقدام مؤثری در این زمینه انجام نداده‌ایم.
در برخورد با چالش‌های فرهنگی و آموزشی نیز بیشتر رویکرد دولت‌ها در ایران کمی بوده است و معمولاً با رشد یارانه مطبوعات، چاپ، کاغذ و یا توزیع رایگان کتاب به‌وسیله سازمان‌ها و نهادهای مختلف در تلاش برای بهبود سرانه مطالعه بوده‌ایم که این راهکار نیز بیشتر بسترساز شکل‌گیری یک نوع فساد در میان صاحبان رسانه و نشر شده است و تأثیر خاصی در کیفیت محتوای رسانه، کتاب و افزایش علاقه مردم به مطالعه نداشته است.
همگی این عبارت را شنیده‌ایم که مردم ایران در دانش و اطلاعات اقیانوسی به عمق یک اپسیلون هستند و این واقعیت فرهنگی با شکل‌گیری شبکه‌های مجازی و تلاش روزافزون برای ارائه محتوای کوتاه و خلاصه‌تر رو به گسترش و حتی نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری در کشور خواهد بود.
نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری مهم‌ترین آسیبی که به دنبال دارد شکل‌گیری یک جامعه ناآگاه و فاقد قدرت تحلیلگری در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است.
جامعه‌ای که قدرت تحلیل خود را از دست می‌دهد بدون تردید چه در داخل و چه در مواجهه با جامعه جهانی قادر به اتخاذ تصمیم‌های درست و منطقی نخواهد بود و به‌سادگی با مخاطرات فراوانی مواجه می‌شود.
اما چرا این فرهنگ رو به گسترش است؛ یک پاسخ کوتاه دارد مردم شاهد موفقیت افرادی در جامعه هستند که بدون برخورداری از دانش و تخصص و فقط با برخورداری از عنوان دکترا آن‌هم بدون گذراندن مراتب تحصیلی به مقام و ثروت دست پیدا کرده‌اند.
از سوی دیگر به‌جای آنکه صاحبان اندیشه و تفکر الگو باشند و باعرضه اندیشه‌های آن‌ها به شیوه‌ای مؤثر عقلانیت در جامعه توسعه یابد سلبریتی ها و شومن ها آن هم بدون برخورداری از دانش و تخصص و صرفاً با سوءاستفاده از شهرت و عرضه محتوای هات رسانه‌ای به الگو تبدیل می‌شوند و از آن طرف صاحبان اندیشه در جملات کوتاه و گاه جعلی هر روز کوچک و کوچک‌تر.
 راهکار چیست؟
راهکار نخست؛ پیشگیری قبل از درمان یعنی آموزش پیش از رشد و گسترش ابزارهای رسانه‌ای و فناوری‌هاست. می‌دانیم که باز هم در سال‌های نه‌چندان دور فناوری‌های جدیدی تولید و در اختیار عموم مردم قرار خواهد گرفت پس باید این بار هوشمندانه پیش از رشد، عموم مردم را برای استفاده آموزش داد.
دوم؛ باید فرهنگ‌سازی را از کودکان آغاز کرد. اگر خواستار شکل‌گیری جامعه‌ای اهل مطالعه و تفکر و برخوردار از توان تحلیلگری هستیم آموزش کودکان باید در صدر فهرست استراتژی‌های کشور قرار بگیرد و یک برنامه عملیاتی مؤثر برای آن تدوین کرد.
سوم؛ سرمایه‌گذاری بر روی کمیت‌های فرهنگی و اجتماعی متوقف و از این پس برای بهبود کیفیت سرمایه‌گذاری مادی و معنوی داشته باشیم.
واقعیت آن است که پرداخت یارانه روش منسوخ شده‌ای است که دیگر هیچ کمکی به بهبود کیفیت در هیچ زمینه‌ای نمی‌کند و بیشتر دولت‌های موفق جهان نیز یارانه را فقط در امور رفاهی همانند بهداشت و آموزش مورد استفاده قرار می‌دهند تا هزینه‌های افراد جامعه کاهش یابد؛ اما حمایت یارانه‌ای از صنعت، سینما، ورزش و رسانه نه تنها بسترساز بهبود کیفیت نبوده بلکه بیشتر عامل شکل‌گیری فساد و تبعیض شناخته می‌شود. بنابراین باید روش‌های تشویقی برای بهبود کیفیت را جایگزین روش‌های افزایش کمیت کرد.
چهارم؛ تحصیلات دانشگاهی و حضور در دوره‌ها و سمینارهای آموزشی دیگر معیار شایستگی علمی و مهارتی افراد نیست بلکه فقط ابزاری برای تفاخر به جهت برخورداری از یک مدرک آموزشی و درجه تحصیلی است.
با رشد روزافزون مدارک دانشگاهی جعلی و یا اخذ مدرک به پشتوانه سابقه و نه گذراندن تحصیلات آکادمیک از یک‌سو و ناکارآمدی تحصیلات دانشگاهی از سوی دیگر موجب شده است مدرک و درجه به تخصص و مهارت برتری یابد و دیگر کسی برای یادگیری تلاشی نمی‌کند چرا که بیشتر صاحبان مقام و ثروت نیز بدون برخورداری از تخصص و دانش به موفقیت دست پیدا کرده‌اند.
کار بسیار دشواری است اما باید ضمن اصلاح روش‌های آموزشی با ارج‌گذاری بر فعالیت دانشمندان و نخبگان علمی برای افراد جامعه الگوهای علمی معرفی کرد. همچنین ضمن فرهنگ‌سازی باید با نظارت اصولی بر روند صدور مدارک دانشگاهی جعلی، پولی و پایان‌نامه‌ها بستر توسعه علمی را فراهم کرد.
آگاه باشیم که نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری در یک جامعه بسترساز بروز دیکتاتوری و استعمار و استثمار توسط مزدوران داخلی و دشمنان خارجی خواهد بود.
(سینا ایرانپور انارکی / نگارش: 28 مهر 1396 / انتشار: 14 آبان 1396)

این مردم از غم و مرگ و فاجعه لذت می برند. کافی است ساختمانی در آتش بسورد، زلزله ای بیاید یا عزیز و عزیزانی جان دهند آن وقت به سرعت همگی برای تسلیت و لباس سیاه و سوگنامه نویسی از یکدیگر پیشی می گیرند.
یک سوال از شما بزرگواران دارم کدامتان پس از آن همه آه و فغان که پس از حادثه‌ پلاسکو سر دادید پیگیر بررسی علل حادثه و توبیخ مقصران شدید؟
پس از حادثه‌ زلزله کرمانشاه کدامتان سازندگان ساختمان های غیر ایمن را پای میز محاکمه کشاندید؟
از این حوادث در این سال ها فراوان داشته ایم کدامیک را پیگیری کرده اید؟
برای کدام حادثه اعتراض و اعتصاب و راهپیمایی کرده اید؟

تنها حرکت ما ایرانی ها در قبال مصیبت ها سوگواری یا جوک ساختن است و بس.
اصل حادثه همیشه پشت این ساده اندیشی مبتنی بر احساس فراموش می شود و هیچگاه از بروز حادثه بعدی پیشگیری به عمل نمی آید.
مقصران هرگز معرفی و مورد محاکمه قرار نمی گیرند و این روایت غمگین تا زنده ایم ادامه دارد.

لطفاً به جای تسلیت ها و جوک های بیهوده کمی آگاهانه و با درایت مسئولان را مورد بازخواست قرار دهید و با بروز احساسات این فاجعه ها را به فراموش خانه ذهن نسپارید.
عزیزانی که در حادثه کشتی نفت کش(سانچی) جان باختند و بازماندگان آنها محتاج تسلیت من و شما نیستند تردید نداشته باشید که اگر داستان به تسلیت ختم شود باز هم این حادثه تکرار خواهد شد.
لطفاً به این دور باطل خاتمه دهید هنوز پلاسکو های فراوانی در تهران وجود دارند و خانه های بسیاری با اندک لرزشی فرو خواهند ریخت.
(سینا ایرانپور انارکی / 24 دی ماه 1396)

یکی از معدود ایرانیانی که جسدش را پس از مرگ به دانشگاه بخشیده است
 او دل از دنیا کنده، سه طلاقه‌اش کرده، او مرگ را زندگی می‌کند، هر روز، هر لحظه، هر نفس. اسمش دکتر حمید زاهدی است، 56 ساله، متولد آبان در گنبد کاووس، جایی بسیار دورتر از خاک اجدادی‌اش در انارک. ما 33 دقیقه با هم حرف زدیم، گاهی خندیدیم، گاهی بغض کردیم و گاه اشک دوید توی چشم‌هایمان.
حمید زاهدی از آن آدم‌های خاص است، از آنها که مادر دهر قرینه‌شان را کمتر می‌زاید؛ دانشیار بازنشسته رشته بیهوشی دانشگاه تهران، ‌جدی به وقتش، بذله‌گو به موقعش و رُک هر جا لازم باشد و البته شجاع، خیلی زیاد، دل بریده از دنیا و هر آنچه در آن هست.
او گفت اگر به خودش باشد، دوست دارد هر چه زودتر از این دنیا برود، اما چون به خودش نیست راه دفتر خانه‌ای را پیش گرفته و وصیت‌نامه‌ای تنظیم کرده و در آن نوشته جسدم مال شما، هر وقت که شد، هر وقت که روح از جسمم پرکشید.
حمید زاهدی جسدش را پس از مرگ بخشیده به دانشگاه علوم پزشکی تهران، همان جا که در آن درس خوانده و درس داده، همان جا که می‌خواهد بعد مرگش دوباره استادی کند، این بار اما روی تخت تشریح، زیرتیغ جراحی، با شرحه شرحه شدن زیر دست دانشجویان و بارها و بارها زخم خوردن و رفتن توی محلول «فرمُل» و رفت و آمد در یخچال سالن تشریح.
... شما کسی هستید که تشریح جسد را به چشم دیده‌اید، در عین حال کسی هستید که رضایت دادید جسدتان بعد از فوت روی تخت تشریح قرار بگیرد و همه این اتفاقات برایش تکرار شود، چطور راضی شدید؟ من در همه سال‌هایی که درس خواندم، دانشجوی دانشگاه تهران بودم و کل هزینه‌های تحصیلم به صد هزار تومان نمی‌رسید. آن موقع کارت دانشجویی ارزش زیادی داشت و با ارائه آن همه چیزها را با 50 درصد تخفیف می‌خریدیم و کتاب‌هایی هم که از خارج می‌آمد با ارز هفت تومان بود. در واقع پول تحصیل من و امثال من از جیب همین مردم داده شده و حالا نسبت به آنها احساس دین می‌کنم.مضاف بر این که آموزش در چهار پنج سال اخیر بسیار مغفول مانده، بخصوص بعد از طرح تحول سلامت که من نامش را می‌گذارم طرح تحول کسالت. در این چند سال آموزش نادیده گرفته شده و حتی وزیر می‌گوید تخت‌های آموزشی را در اختیار درمان قرار داده‌ایم که معنی این حرف یعنی آموزش به صفر و زیر صفر رفته و به بیمار به چشم پول درآوردن نگاه می‌شود. طبیعتا دانشجویان با این وضع چیز زیادی یاد نمی‌گیرند و هر چه می‌دانند از راه تجربه به دست می‌آید که این خیلی بد است. من بارها به شاگردانم گفته‌ام وحشت می‌کنم اگر قرار باشد زیر دست شما بیهوش شوم یا جراحی کنم.
شما از چه زمانی به فکر اهدای جسدتان افتادید؟ بیشتر از پنج سال پیش درخواستی به دانشگاه تهران دادم که هیچ جوابی نگرفتم، اما حدود دو ماه قبل که رئیس پزشکی قانونی کشور در اخبار 20:30 اعلام کرد که دانشگاه‌ها با کمبود جسد روبه‌رو هستند، دنبال کار را گرفتم و وصیت‌نامه‌ای را در دفترخانه تنظیم کردم که امیدوارم اجرا شود.
وقتی این تصمیم را گرفتید با همسرتان مشورت کردید؟ من با همسر و سه فرزندم مشورت کردم. همسرم پزشک است، دخترم هم وکیل است و مشغول گذراندن دوره دکتری حقوق است، پسرم مهندسی برق الکترونیک قبول شد که بعد از مدتی درس را رها کرد و موبایل‌فروشی باز کرد و پسر کوچکم هم دندانپزشک است و سرباز. با همه‌شان که صحبت کردم موافق بودند. ولی حتی اگر موافق هم نبودند من این کار را می‌کردم، چون اعتقاد قلبی من است.
با اقدام شما اعضای خانواده ترغیب نشدند که کار شما را تکرار کننند؟ فعلا که نه. من برای این کار انگیزه‌های شخصی دارم، علاوه برمطالبی که قبلا گفتم، دوست دارم زحماتی که شهدا و جانبازان برای برقراری امنیت در کشور کشیدند را با اهدای جسدم در راه آموزش جبران کنم و ارج بنهم.
یک جسد که به دانشگاه می‌آید، چند ماه تشریح می‌شود و دست آخر چه اتفاقی برایش می‌افتد؟ جنازه‌ها در ماده فرمل نگهداری می‌شوند و هر وقت لازم باشد روی تخت تشریح گذاشته می‌شوند. بعد هم که کار تشریح تمام می‌شود و جسد دیگر قابل استفاده نیست، یا تحویل خانواده فرد می‌شود یا پزشکی قانونی آن را می‌برد برای دفن. من در وصیت‌نامه‌ام به صراحت نوشته‌ام وقتی تاریخ مصرفم منقضی شد، من را کنار دیوار کلاس درس دانشگاه علوم پزشکی دفن کنند. متن سنگ قبرم را هم نوشته‌ام.
یعنی اگر فامیل بخواهند به مزار شما سری بزنند و فاتحه‌ای بخوانند هر بار باید بیایند دانشگاه؟ این طور خیلی راحت‌تر از این است که بخواهند بروند بهشت زهرا.
با دانشگاه هماهنگ کرده‌اید؟واسط این کار پزشکی قانونی بوده و خودم هم مشغول پیگیری هستم تا حتما این اتفاق رخ دهد.
از این که تصور کنید روزی بدنتان شرحه شرحه و مثله می‌شود چه حسی دارید؟خیلی خوشحالم اگر بتوانم برای آموزش جوانان این کشور خدمتی انجام دهم.
اما همه آدم‌ها بدنشان را دوست دارند و حداکثر راضی می‌شوند اهدای عضو کنند، نه آن که تکه تکه شوند روی تخت تشریح. دل کندن از مسائل دنیوی راحت نیست، اما همه ما باید آمادگی داشته باشیم. من خیلی سال است که آماده‌ام.
شما حتما به محلی که قرار است دفن شوید سر زده‌اید، آنجا که می‌روید چه حال و هوایی دارید؟خوشحال می‌شوم از تصور این که روزی دانشجویان با دیدن سنگ قبرم کمی فکر می‌کنند و عبرت می‌گیرند و شاید خودشان روزی این کار را انجام دهند.
متن سنگ قبرتان را هم آماده کرده‌اید؟ دکتر حمید زاهدی، دانشیار رشته بیهوشی دانشگاه علوم پزشکی تهران، فرزند مرحوم جعفرآقا و مرحومه طاهره زاهد انارکی، در تاریخ 6/8/40 آمدم تا بیاموزم، ماندم تا از من بیاموزند، در تاریخ... رفتم و اهدا کردم تا عبرت بگیرند.
متن سنگ قبرتان اشک آدم را درمی‌آورد. فکر می‌کنید چند سال عمر خواهید کرد؟ اگر به من باشد دوست دارم هر چه زودتر از این دنیای آلوده بروم و راحت شوم، اما به هر حال عمر آدم بستگی به مراقبت خودش دارد و هر چه سالم‌تر زندگی کند، بیشتر عمر خواهد کرد.
پس این که می‌گویند عمر دست خداست چیست؟ خدا خودش می‌فرماید سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهیم مگر این که خودشان بخواهند. من اگر غذای چرب و شیرین بخورم و تحرک نداشته باشم معلوم است که به انواع امراض مبتلا می‌شوم و عمرم کوتاه می‌شود. در واقع در موضوع مرگ، هم یک جور جبر وجود دارد و هم اختیار.
شما چند کیلو هستید؟ 74 کیلو.
قدتان چه قدر است؟ 174 سانتی‌متر.
پس بدن استانداردی دارید؟ بجز شکمم که بعد از بازنشستگی کمی بزرگ شده.
پس می‌توانیم بگوییم شما یک جسد با کیفیت هستید! تقریبا.
اگر بخواهید کسی را ترغیب به اهدای جسد کنید با چه جملاتی او را مجاب می‌کنید؟ سعی می‌کنم با جملات علمی و اخلاقی بحث را مطرح کنم. برایشان از پزشکان جامعه می‌گویم و این همه شکایتی که مردم از کیفیت کارشان دارند. به مردم می‌گویم که علت این است که پزشکان به اندازه کافی آموزش نمی‌بینند.
(تاریخ انتشارسه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 02:00 / جام جم آنلاین)

گاهی به خودم می گم کاش مثل خیلی از همکلاسی‌های دوران مدرسه تو هم به مدرک دیپلم رضایت داده بودی و بعدم سربازی و نهایت به جا هم به عنوان کارگر یا کارمند مشغول به کار می‌شدی؛ اینجوری امروز آرامش بیشتری داشتی و شاید ثبات بیشتری.
ترسیدی که بی‌سواد بمونی و دوست داشتی نویسنده بشی؛ دانشگاه رفتی و به لیسانس هم قناعت نکردی و فوق‌لیسانست هم گرفتی.
کاش باز کوتاه می اومدی سینا کاش لااقل دنبال کتاب خوندن و فکر کردن و نوشتن نمی رفتی.
چی شد نتیجه این همه خوندن و نوشتن و فکر مشغولی‌های ناتمام؟!
گاهی واقعاً از دانسته‌های خودم پشیمون میشم.
گاهی از اینکه زود به دروغ آدما به ریاکاریشون پی می برم بدم می یاد.
گاهی چنان از درد آدما دلم به درد می یاد که به خودم می گم کاش یکم نفهم بودی.
گاهی اینقدر دیگران را می‌فهمم که خودم رو دیگه درک نمی‌کنم.
 گاهی این‌قدر خودم رو نمی‌فهمم که از نفهمی خودم به خدا پناه می‌برم.
غم دانستن بدجور مضطربم می کنه و پشیمون میشم از دانایی خودم و عذاب می‌کشم از ناتوانی خودم.
خدایا ما را از دانایی خود پشیمان نکن و به نادانی خود وامگذار.
(سینا ایرانپور انارکی / پنجشنبه 14 دی‌ماه 1396)

همه آنچه امروز بدان گرفتار هستیم نتیجه تربیت ما در دوران کودکی است. مهم نیست کجا کار می کنیم یا چه جایگاهی داریم مهم این است که خواسته و ناخواسته در کنار هم زندگی می کنیم و خوبی ها و بدی هایمان مستقیم و غیرمستقیم بر همه ما اثر می گذارد و نتیجه اش همین جامعه آشفته امروز ماست. 
آینده بهتری وجود ندارد مگر نسل آینده یعنی کودکان امروز را بهتر از دیروز خودمان تربیت کنیم و اگر نه تا ابد هیچ نسلی اصلاح نمی شود و هیچ آینده بهتری وجود نخواهد داشت. بسوزیم یا بسازیم انتخاب با خود ماست؛ آینده نسل بعد را ما امروز رقم می زنیم.
(سینا ایرانپور انارکی - جمعه 14 مهر 1396)

مقالات دیگر...