امروز: سه شنبه 13 خرداد 1399 برابر با 02 جون 2020

سه شنبه, 27 اسفند 1398 19:55

عمو توروز و ننه سرماانارک نیوز - یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در روزگاران خیلی خیلی دور، آن طرف همه کوه ها، آن دور دورها، پیرمردی بود بسیار سالخورده، همیشه خندان و سرزنده و شاد با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید به نام عمونوروز.
که سالی یک بار اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنابسته، قبای کمرچین آبی آسمانی و جلیقه کرباسی رنگین، شالی خال خالی که به کمرش بسته بود، شلواری گشاد از پارچه زربفت و گیوه تخت نازک چرمی با رویه ابریشمی، عصا زنان با لبی خندان و دلی شاد از سر کوه روبروی شهر آهسته پایین می آمد و به سمت دروازه شهر راه می افتاد.
عطر بنفشه و پامچال تازه‌دمیده، هوای پاک و نسیم ملایم کوهستان و آواز پرندگان، عمونوروز را سرخوش و سرمست و سرحال می‌کرد. هرجا که قدم می‌گذاشت، پشت سرش پر از گل‌های رنگارنگ بهاری می شد، آسمان هم روشن و روشن‌تر. خلاصه برای این و آن گل و بهار می آورد.
چهچهه پرندگان آمدن او را نوید می داد. کبوتران هم پیام عشق و دوستی او را پیشکش می آوردند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا شادی بیاید و خنده بر لب همگی بنشیند.
او پیش خودش پچ پچ می کرد وقتی ببینمش یک دل سیر نگاهش می کنم و با جان و دل به حرف هایش گوش می دهم. چه خوش است لحظه ی دیدار.

نرسیده به دروازه باغچه‌ای بود که همه جور میوه داشت و شاخه‌هایش پر از شکوفه بود، بادام، زردالو، سنجد، نارنج، سیب، گیلاس و به. اطراف باغچه هم هفت جور گل بود سنبل، نرگس، بنفشه، همیشه بهار، زنبق، لاله و پامچال.
این باغچه مال پیرزنی بود خوش زبان و خنده رو که نه یک دل بلکه هزار دل عاشق و دلباخته عمونوروز بود و مشتاق دیدارش. اسم این پیرزن ننه سرما بود درست هم سن و سال عمونوروز.
دلبر عمونوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها ‏گفته بود که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمونوروز که در سفر دوازده ماهه‌ است ببافند.

او روز اول بهار صبح زود خورشید درآمده، نیامده پا می‌شد. دلش شور می زد بالاخره امروز می آمد! بی قرار و دلتنگ، رختخوابش را جمع می‌کرد، اتاق‌ها را تمیز و حیاط را آب و جارو می‌کرد، همه چیز را می شست، باغچه را آب می داد و پس از خانه تکانی، حنای خوش رنگی به سر و دست و پایش می‌زد، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد.
آینه، قیچی، موچین و سرمه دان را از صندوقچه بیرون می آورد و هفت قلم از خط و خال گرفته تا سرمه، وسمه به ابروانش، سرخاب و سفیداب و پاشیدن پودر زرک به گیسویش آرایش می کرد. آن‌وقت نیم تنه ترمه و تنبان قرمز و دامن کوتاه، گشاد و پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد. دلش می تپید و می لرزید انگار در سینه جایش نبود. خیلی دلواپس بود.
فرش پروانه کرم گل بهی را می‌آورد توی ایوان، رو به روی باغچه، کنار حوضچه‌ای که فواره داشت و چند ماهی در آن جست و خیز می کردند، می‌انداخت. بعد در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزه، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر، هفت جور میوه خشک، هفت‌چين، کشمش، انجیر، قیسی، شفتالو، خرما، سنجد و آلو با چهار مغز، گردو، بادام، پسته، فندق و نقل و نبات می‌گذاشت و سفره را با آنها تزیین و یک شمع توی شمعدان کنار سینی هفت سین جلوی آینه گرد قاب نقره ای روشن می کرد. در ظرفی بلورین آب می‌ریخت و در آن سکه های نقره می‌انداخت، تخم مرغ رنگی هم کنارش و گل سنبل و کتاب مهر دلدارها هم پهلویش.
منقل آتش را هم آماده می‌کرد و یک کیسه کوچولوی اسفند هم کنارش می‌گذاشت و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمونوروز می‌نشست تا بیاید. همین طور که نشسته بود، در حالی که چشمانش از شوق دیدار برق می‌زد، پیش خودش فکر می‌کرد ای کاش زودتر بیاید، چقدر حرف ناگفته دارم برایش بزنم. عزیزم کی می آیی؟
از خستگی هزار کاری که کرده بود پلک چشمانش سنگین می‌شد و یواش یواش کنار سفره خوابش می‌گرفت. خواب آرام آرام او را در آغوش می کشید.

رویای خوش باهم بودن او را به سرزمین آرزوها می برد. می دید باد مژده آورده چه نشسته ای که عمونوروز در راه است. وسوسه می شد به پیشوازش برود آخر دیگر طاقت دوری را نداشت. سوار بر دامن خیال با هم به باغی می رفتند که خود بهشت بود. کنار رودخانه با صدای شرشر آب، ماهی هایی که بالا و پایین می پریدند، بوی گل که همه جا می پیچید و هوا را عطرآگین می کرد، درختان با جامه سفید نوعروس، سبزه که همه جا را پوشانده بود، چکاوک های تاجدار خوشخوانی که از عشق می خواندند، آنها را از خود بی خود می کرد. روی سبزه ها می نشستند، عجب نرم و لطیف بود. ننه سرما دراز می کشید و سرش را روی پاهای عمونوروز که دراز کرده بود می گذاشت. نسیم بهاری بدنش را نوازش می داد.

در این میان عمونوروز با دسته گلی از گل های وحشی سر می‌رسید تا چشمش به ننه سرما می‌خورد که خوابیده، وا می رفت، اما دلش نمی‌آمد که بیدارش کند. می‌آمد کنارش می‌نشست و محو تماشایش می شد. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چید و روی سینه او می‌گذاشت و غنچه گلی هم لای موهایش، کمی از سمنوی دست پخت ننه سرما، نقل، پسته، برگه زردآلو و خوراکی های سفره می خورد، از منقل یک گل آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد، یک پاره اش را در استکان قنداب می چلاند، چشمانش را می بست و شربت گوارا را آرام آرام تا آخرین قطره اش یک نفس بالا می رفت.
آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر، گردنبند مرواریدی را که برای ننه سرما آورده بود را می بست به گردنش، روی ننه سرما را به آرامی ماچ می کرد، چه گرمای دلپذیری، لبانش گلگون می شد. در گوشش حرف دلش را زمزمه می کرد. قبایش را از لای حریر که حالا بوی گل نرگس می داد برمی داشت و با دلتنگی آرام از جایش پامی شد، می پوشید لحظه ای نگاهی به پشت سر می انداخت لبخندی می زد، چقدر ننه سرما در خواب زیبا بود، دل می کند راه می افتاد و می رفت.

خودخواسته، ول کن رویای شیرین که او را در آغوش گرفته بود تا آرزویش برآورده شود نبود، نیاز داشت با هم باشند. عمونوروز دست هایش را لای گیسوان او می کرد و نگاهشان به هم گره می خورد. گردنش بلوری می شد و دستان او که به طرف سینه اش می رفت بوی گل می داد. نفسش گرم و سوزان بود. بوسه ای بر سیمایش می زد. چه شیرین و گوارا بود. صدای زمزمه فرشتگان می آمد. خورشید شاهد یکی شدن آن دو بود. لحظه ای چشمانش را می بست، احساس دختری را داشت که به معشوق رسیده و سرخوش است اما دور شدن بوی گل نرگس را هم با تمام وجودش احساس می کرد. می دانست خوشی ها زودگذرند! او دست نایافتنی بود.

آفتاب یواش یواش توی ایوان می‌تابید که ننه سرما از خواب می‌پرید. اول نمی خواست باور کند همه لذتش یک رویای زودگذر بوده. بویی آشنا را حس می کرد، چه بویی می‌آید! بوی شربت بیدمشک و شکوفه نارنج، کمی که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ‌ای داد و بی‌داد، همه چیز دست خورده، آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط دو نیم شده، گلی روی سینه‌اش چسبیده و غنچه ای لای موهایش قرار گرفته، آتش ها رفته اند زیر خاکستر، لپ گلیش هم تر است.
آن وقت می‌فهمید ای دل غافل چه نشسته ای که عمونوروز آمده و رفته و چون در خواب بوده نخواسته بیدارش کند. بلبلان، پرنده‌های خوش آواز و سخنگو، مینا و طوطیان به او نگاه می کردند و هزار نغمه عاشقانه عمونوروز را برایش می خواندند. بهار را جشن می گرفتند. گنجشک های بازیگوش هم بالای سر ننه سرما پرواز می کردند.

ننه سرما دیگر دل و دماغ ماندن نداشت. خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه انتظار و زحمتی که برای دیدن عمونوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمونوروز را ببیند، این هم از بازی های روزگار بود؟ آیا چرخ بازیگر آنها را بازیچه خود قرار داده بود؟
پریشان خاطر می شد، سوز می آمد! دلگیر شده بود، آسمان تاریک و ابری و گرفته می شد. زار و زار مثل ابر بهاری گریه و زاری می کرد و از اشک‌هایش، آن سال عید، رگبار می‌بارید. کلی داد و فریاد راه می انداخت و رعد و برق می‌شد. لحاف پنبه‌ای‌اش را پاره می‌کرد و برف می‌بارید و از عصبانیت زنجیر گردنبندش را پاره می کرد. برای همین است که روز اول بهار از آسمان تگرگ می آید. همه می گویند این دانه های گردنبند ننه سرماست که از آسمان پایین می آید.
اما بعدش از این که عمونوروز دوستش دارد خوشحال می شود و آسمان یکباره صاف و آفتابی می شود. به دور دورها، آنجا که مسیر رفتن او است نگاه می کند و دعای خیر "سفر بی خطر و با دلخوشی" را بدرقه راهش می کند که در قطره های نم نم اشکش، رنگین کمانی با کمان هفت رنگ قشنگش، قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش، دل عاشق آنها را بهم پیوند می زند. یک طرفش ننه سرما و طرف دیگرش عمونوروز. اگر چشمانتان را ببندید و خوب گوش کنید آهنگ موسیقی یکدلی آنها را می شنوید. باهم اما دور ازهم!
ننه سرما هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمونوروز را ببیند، تا یک روز مرغ سحر که ناله های سوزناک او را می شنید به او گفت چاره ای ندارد جز این که دندان روی جگر بگذارد، ناله نکند، درنگ کند تا یک بار دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمونوروز باز از سر کوه به سوی شهر راه بیفتد و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. چقدر سخت است انتظار یار کشیدن!

ننه سرما هم به ناچار پذیرفت. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر ننه سرما توانست عمونوروز را ببیند یا نه. چون برخی می گویند اگر این دو همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که زندگی هنوز به آخر نرسیده ننه سرما و عمونوروز همدیگر را ندیده اند.
می‌گویند هرکس عمو نوروز را ببیند تا دنیا دنیاست، جوان می‌ماند.


سه شنبه, 27 اسفند 1398 12:50
انارک نیوز - از رسوم بسیار زیبا و تاثیر گذار در انارک روز "عرفه" می باشد. آخرین روز سال را "عرفه" گویند که از صبح زود، روز بزرگداشت درگدشتگان همان سال می باشد.  
از صبح زود تا حدود ظهر مردم گروه گروه به منزل آنانی که امسال از بین ما رفتند و عزیزانشان را داغدار کردند برای "فاتحه خوانی"  می روند. با این کار هر دو طرف داغدار و شریک غم، خود را در غم و شادی یکدیگر شریک می نمایند و همگی با هم به پیشواز سال نو می روند.
پذیرایی این مراسم با سینی پر از خرمای خشک، انجیر خشک، بادام، نقل و شکلات و احیاناً چای می باشد. برخی نیز ابن مجموعه آجیل را در بسته ای کوچک قرار می دهند و هنگام خروج به مردم می دهند. 
به یاد از دست رفتگان، امسال به دلیل پیشگیری از همه گیری ویروس کرونا، این مراسم 29 اسفندماه 1398 به روش مذکور برگزار نمی شود. یاد و خاطره شان گرامی باد.
سه شنبه, 06 اسفند 1398 19:04
انارک نیوز - عمده درخواستهای اهالی انارک از نماینده محترم موارد زیر می باشد:
  • 1- ایجاد جوّ مناسب برای گوش دادن به حرف حساب
  • 2- ایجاد محیطی مناسب برای فعالیت جوانان و خانم ها
  • 3- گازرسانی به انارک
  • 4- حل مشکلات کارآفرینی
  • 5- بهره برداری از معادن
  • 6- آسفالت راه عبور به مزارع در جاده گردنه زنجیرگاه
پنج شنبه, 01 اسفند 1398 16:26

انارک نیوز - چند سال پیش برای کاری رفتم به بخشداری. یکی دو روز بود که نماینده معلوم شده بود. رو کرد به من و گفت: اصلاً نمی فهمم چرا شما انارکیها که درس خونده هستید، اینطور رأی می دید؟
گفتم: چطور!
گفت: همه اطرافتون با هم همبستگی دارند و رأی نماینده در ردیف اول یا دومه اما شما تابحال چنین نکرده اید و رأی هاتون خیلی پراکنده است. چطور انتظار دارید با این وضعیت، نماینده ...  دست کم هنگام رأی دادن به دور و برتون یه نگاهی بندازید.

پاسخی نداشتم ولی به یاد روزی افتادم که انارک همچون مشت شد و رأی دادن یکپارچه ما برای اطرافیان زبانزد شده بود و تا مدتها نقل محافل سیاسیون و مردم بود. خدایا می شه رأی دادنمون به چند نقر محدود بشه که اولیش نماینده آتی با اکثریت قاطع باشه؟

دوشنبه, 23 دی 1398 00:19

انارک نیوز - دارم می پکم. نمی دونم گریه کنم، خشم فروخورده خود را بر سر زمین و زمان خالی کنم یا ... ؟ راه برم، بشینم یا خواب که پر از کابوسه! 

هفته ی گذشته تمام خبراش فاجعه بود. از شهادت سردار سلیمانی در پاسی از نیمه شب گذشته ی آدینه در بغداد گرفته تا آخریش که دیروز بود. مشخص شدن  اینکه هواپیمای اوکراینی با 176 سرنشین که چند دقیقه بعد از برخاستن از فرودگاه امام خمینی (ره)، چهارشنبه صبح با پرتاب موشک پدافند هوایی سپاه، به اشتباه پس از چند ساعت از انجام عملیات انتقام خون شهید سلیمانی، سقوط منجر به مرگ تمام سرنشیناش را که اکثراً هموطنم بودند، داشت و تمام باورهام را بهم ریخت. تا قبل از اون توی صدا وسیما و روزنامه ها همه ش حرف از سقوط بر اثر عیب فنی بود و هر احتمال دیگه ای غیرعلمی بود.
خدایا، هیچ هواپیمایی در اون ساعتها نباید پرواز می کرد ولی با ندانم کاری یک یا چند نفر به سوی مرگ پرید. 

مگه می شه؟ هنوزم باور نمی شه! دو شقه شدم. یکی قبل از 21 دی ماه که در اون روز مونده و دیگری پس از 21 دی ماه که دیگه نمی دونه چی رو باور کنه.
اشک و آه و وسواس ولم نمی کنه حتی تو خواب. خیال می کنم اونا از کوچیک و بزرگ، زن و مرد، با بدنهای جزغاله و پاره پاره و گم شده در زمان به من خیره شده اند و چیزی می خوان اما نمی تونند که چیزی بگن. با بدنی تمام عرق کرده از خواب می پرم و در حالی که هنوز له شدن خودم رو زیر نگاه سنگینشون حس می کنم دستام رو چندبار با صابون می شورم اما جرأت نمی کنم توی آینه خودما نگاه کنم. وقتی هم ناخواسته زیرچشمی، چشمم بهش می افته، دیگه نمی شناسمش.

خدایا .... 21 دی ماه 98 چه روزی بود و آبستن چه روزها و شبهایی است؟ بیشتر غمگینمون می کنه یا شاد؟!

شنبه, 23 آذر 1398 11:20

انارک نیوز - شعری در اشاره به وعده‌های نامزدهای انتخاباتی "کاندیدای مجلس شورای اسلامی" " شهرستان خوروبیابانک " 

مصلحت دانسته خود را، وقف شورا می‌کنم    /    من به آرای شما در خـــــور ، غوغا می‌کنم 
آن‌چنان شهری بسازم ، در دلِ دشت کویر    /    شهرت و آوازه‌اش، در بوق و کُرنا می‌کنم

آب دهزیر و کلاغو را به جِد شیرین کنم    /    پای کُلِّ خـــــوریان را هر کجا وا می‌کنم
من مسیرِ خـــــور را تا مرکزِ اُستانِ خود    /    می‌کنم ، آزادراه و غــــرقِ گل‌ها می‌کنم

چون فرامُش شد زبان مادری در شهر خور    /    در کتابِ درسی، این گویش مُهیّا می‌کنم
خطِ ریلِ مشهد از این شــهر ، باید بگذرد    /    یا تمام بودجه اش صرفِ فرودگا(ه) می‌کنم

آبِ دریایِ خــــزر را می‌کشانم تا کویـــر    /   جنگلی را در جَوارِ خـــــور اِحیا می‌کنم
تاغ و گَز را کَنده، جایش موز و کیوی میزنم    /   این کویرِ شور را، ریحان و نعنا می‌کنم

ای جوانِ خوریِ محروم از ورزش، بدان    /    من زمین های چمن، باشگاه، بر پا میکنم
سینما می‌سازم و یک سینمایی شهرکی    /    من هنر را کُلّهُم، در خـــــور پویا می‌کنم

مژده‌ای دارم جوانان، ای که بیکاری هنوز    /    حکم استخدامتان را بنده امـــضا می‌کنم
آی... همشهری بگو درخواست‌های نابِ خود    /    چون به مجلس پا نهم بالجمله اجرا می‌کنم

وعده هایم را شنیدید، ملت خوبِ کویر؟    /    من ز شوقِ رای ها، این پا و آن پا می‌کنم
قول هایی می‌دهم، همچون "مدیرانِ جدید"    /    چون خَرَم از پُل گذشت، از بیخ، حاشا میکنم...
(مجتبی زمانی ؛ رضا خان / آذر ۹۸)

جمعه, 15 آذر 1398 19:23

 انارک نیوز - چند ماهی است که در حال بررسی طرح یک کسب و کار در فضای نت هستم و با اپلیکیشن ها و نرم افزارهای خاصی اشنا شدم که گاهی اتفاقات عرصه فناوری من را حیرت زده کرده است. 
- من قدم اول برای راه اندازی یک کسب و کار اینترنتی را برداشتم و اگر خدا بخواد و البته من هم کم نزارم این کار در آینده ای نه چندان دور رونمایی خواهد شد. اما این پرسه زدن در کسب و کارهای مجازی عجیب من را به فکر وادار کرده و امروز دارم به این فکر می کنم که آیا حرفه پزشکی تا یک دهه آینده وجود خواهد داشت یا نه؟!
- به نظرم به زودی ربات هایی به عرصه می آیند که جایگزین پزشکان خواهند شد. ربات هایی که وقتی روبروی آنها قرار می گیری تمام بدن ما را اسکن می کنند و در یک لحظه با گرفتن یک قطره خون از بدن آن را آنالیز می کنند و به سادگی بیماری را تشخیص و به صورت سیستمی و با لحاظ شرایط جسمی بیمار، نسخه درمانی پیرینت را تحویل بیمار می دهند.
- در زمینه جراحی هم که از همین الان دخالت ربات ها در اتاق های جراحی شروع شده و به همین سادگی یک شغل پر طرفدار آرام آرام حذف و فقط محققان پزشکی برای تقویت دانش ربات های پزشک باقی می مانند.
- احتمالا در اینده نه چندان دور تخت های بیمارستانی هم تبدیل به ربات های پرستار خواهند شد و تمام خدمات نگهداری یک بیمار توسط یک ربات که به صورت تخت طراحی شده ارائه می شوند.
به زودی به جای وکیل و قاضی نیز در دادگاه ها یک قاضی حکم صادر خواهد کرد و متهم و مجرم را یک ربات پلیس به دادگاهی کاملا متفاوت تر از دادگاه های شلوغ و پر استرس امروز خواهد برد.
- دو حرفه پر طرفدار امروز در آینده نه چندان دور سهم زیادی از اشتغال کشورها را نخواهند داشت و این اتفاق هم ترسناک است هم خوشحال کننده. ترس از حذف انسان و خوشحال از حکومت سیستم های نوآورانه با کمترین خطا.
- در آینده نه چندان دور مشاغلی باقی خواهند ماند که در آنها خلاقیت و فکر سهم دارند و مابقی کارها توسط ربات ها انجام خواهد شد و مطمئنم با این سرعت پیشرفت و تحول فناوری برای این اتفاق شاید کمتر از یک دهه زمان لازم باشد.
- با این اوصاف ایا شغل و کسب و کار شما در آینده وجود خواهد داشت و یا از الان باید در فکر تحول کسب و کار خود باشید؟
(سینا ایرانپور انارکی - کارشناس ارشد مدیریت اجرایی)

سه شنبه, 12 آذر 1398 08:37

انارک نیوز - ظاهراً امروز ثبت نام نامزدهای انتخابات مجلس شروع شده، کاری ندارم می خواهید رأی بدین یا نه ولی یه لطفی کنید دوستان بقال، چقال، بنگاهی، لیسانس و فوق لیسانس های بیکار، حضرات فسیل شده روی صندلی های مدیریتی، پیر پاتال های عشق خدمت صف نبندین برای ثبت نام.
توهم کمک به مردم و نجات مملکت هم نداشته باشید. قربونت، بشین تو خونه و سر کاسبیت، دست از این مجلس تشریفاتی بخور بخور بردار.
اگه به من هست که می گم مجلس اگر قراره اینجوری اداره بشه و این افراد نماینده ما باشن، قربونت بشم تعطیلش کن. همه امور هم بسپارید دست یه نفر به خدا راضیم.
این ادعای اصولگرا ، اصلاح طلب هم فدات بشم بزار کنار. نه اصول خواستیم نه اصلاح، جفتش ابزاری هست برای سر کیسه کردن مردم.
حاجی جان، عزیز جان، ملت خادم نخوان کی رو باید ببینن؟
این عکس هم میوه ای هست به نام انگشت یا دست بودا. یه چیزی شبیه دست نماینده های مجلس که چنگ زدن به دار و ندار ملت.
دوست داشتید هشتک کاندیدا نشو هم ترویج کنید.
(سینا ایرانپور انارکی)