امروز: چهارشنبه 18 تیر 1399 برابر با 08 جولای 2020

سه شنبه, 22 بهمن 1398 12:43

انارک نیوز - برنامه «کتاب باز» سروش صحت را که می بینم هم به سروش غبطه می خورم هم میهمانان برنامه اش؛ انگار جایی در این برنامه خودم را حس می کنم. وقتی سروش و مهمانان برنامه اسم از کتاب یا نویسنده ای می برند داغ دلم تازه می شود. 
روزگاری تمام زندگی ام پشت یک میز تحریر به خواندن کتاب و نوشتن سپری می شد و حتما هفته ای یک کتاب تمام می کردم.
تولستوی، داستایوفسکی، گوستاو فلوبر، جبران خلیل جبران، جلال آل احمد، علی شریعتی، هوشنگ مرادی کرمانی و بسیاری نویسندگان نام آشنای دیگر رویاهای مرا ساخته اند و بزرگترین آرزویم تبدیل شدن به کسی همچون این بزرگان بود.
خوب به خاطر دارم دفترچه ای آبی رنگ داشتم که در آن نام هر کتاب معروف و نویسنده صاحب سبکی را که می دیدم ثبت می کردم و خرید این کتاب ها بزرگترین لذت زندگی ام بود.
امروز در انباری منزل پدری بخشی از آن کتاب ها را در کارتنی پاره و پر از خاک پیدا کردم و دلم سوخت که کتاب های به این ارزشمندی چرا باید اینجا باشند؟ کتاب ها را یکی یکی بیرون آوردم و دستمال کشیدم و خاطرات تمام آن روزهای دوست داشتنی زنده شد.
افتخارم این بود که کتاب می خوانم و نویسندگی را بهترین شغل جهان می دانستم اما چرا مسیرم عوض شد؟
وقتی رویایت شکمت را سیر نمی کند، وقتی کتاب نخوانده ها و تحصیل نکرده ها شرایط کاری و مالی بهتر از تو پیدا می کنند، وقتی فوق لیسانس می گیری اما تخصصت کاربردی ندارد، وقتی هر روز یادداشت ها و نوشته هایت در رسانه توسط کم سوادتر از خودت سانسور می شود یک روز یک جا از خودت خسته می شوی و راه دیگر بر می گزینی.
از روزی که کتاب و قلم را کنار گذاشتم شاید وضع مالی ام بهتر شد اما هرگز نفهمیدم باید بگویم شغلم چیست!!! مشاوره مدیریت دادم، ساختمان و ویلا ساختم، گل فروختم با ارز و طلا بازی کردم اما به نظرم از روزی که قلم و کاغذ را زمین گذاشتم دیگر سردرگم هویت خودم شدم. می ترسم از روزی که شکمم سیر باشد و حسابم پر از پول اما ندانم چکاره هستم.
عجیب به نام کسانی که روی کتاب ها یا در برابر عنوان فیلمنامه نویس ها می بینم حسادت می کنم. این روزها خیلی حسود شده ام خیلی، راستی داستان های کوتاهم را کجا بایگانی کرده ام؟
(سینا ایرانپور انارکی - بهمن 98)

شنبه, 05 بهمن 1398 23:36

شعری زیبا با گویش شیرین نائینی راجع به فرش بافی و قالی نایین به قلم زیبای آقای مجتبی غلامی نائینی با عنوان تُرَه 

تُرَّیی چَشات از گیری تُنَه   /   نوجابَتُت ویرُم تُنَه 
تیغ نَکیش وِ عِشقی می   /   دَخیل وَبِندی وِر تُنَه
لَچَکُ تُرِنجی لاکی!   /   زُنی گُ بورات هولاکی؟
تو رَهی عِشقی تُو ای گل   /   به خودا نداری باکی
مایی پیرُم، خودا زُنَه   /   خِفتی زینَه دُنَه دُنَه
دو بیتیهایی عاشقی   /   بورا می اُ تو وِرخُنَه
شووا گُ قالی یی دِلُش   /   وِ شویی پاهات وَوُنَه
لَچَکُ تُرِنجی لاکی!   /   زُنی گُ بورات هولاکی؟

شنبه, 30 آذر 1398 11:50
انارک نیوز: نیاکان باستانی ما به موارد ظریفی توجه داشته اند از جمله اگر نور را نشانه ی خیر (و خرد) و تاریکی را نشانه ی شر (و نادانی) بدانیم و اصل را بر مبارزه ی حق با باطل بدانیم به دو نام زیبا می رسیم که شب یلدا (طولانی ترین شب در نیم کره شمالی) و نوروز (آغاز بزرگ تر شدن طول روز از شب) می باشد. 
در شب یلدا که پس ازاوج اقتدار شب به آغاز قوّت روز می رسیم، تا پاسی از شب جشن می گیریم تا زایش خورشید (یا مهر) و پاکی نور را ببینیم. باور می کنیم که حتی در اوج ضعف با هم سوئی و امید به فردائی بهتر، بر غم پیروز خواهیم شد و دیگری نوروز که تولد زمین و آفرینش عشق می باشد. سرما رخت بر می بندد و توان روشنگری از تاریکی نادانی جلوتر می افتد.
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کرهٔ شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.
واژهٔ «یلدا» ریشهٔ سریانی دارد و به‌معنای «ولادت» و «تولد» است. منظور از تولد، زایش خورشید (مهر/ میترا) است.
جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران: ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رختخواب روند و لختی بیاسایند.
جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شود. متل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فالگرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.
خوراکی‌ها: انار و هندوانه جزو مهم ترین ملزومات شب یلدا هستند. همچنین اجیل شب یلدا نیز در ایران طرفدار بسیاری دارد.

پیشینه: چله و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند. از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده، این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده است: یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و گویند آن شب به غایت شوم و نامبارک می‌باشد.
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار می‌شد.
روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود. خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی و صفا تبدیل شده است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.
دهم بهمن ماه آخرین "روز چلّه بزرگ" (شروع: اول دی ماه به مدت چهل روز) است و فردایش "چلّه کوچک" شروع می شود که تا پایان بهمن ماه (دوره: بیست روز) می باشد.
از هفتم بهمن تا 14 بهمن "چهار چهار" می باشد (چهار روز پایانی چله بزرگ و چهار روز ابتدایی چله کوچک) که معتقد بودند سردترین روزهای زمستان می باشد و پس از آن یعنی 15 بهمن به قول انارکی ها "تیوش  Tivosh" در می آید و دیگر سرما به اندازه ای نخواهد بود که برف روی زمین بنشیند و به قولی "زمین نفس می کشد "!
چلّه، در آغاز زمستان (دى ماه)، هریك متشكل از دو بخش بزرگ (چهل روز) و كوچك (بیست روز) است.
نظام گاه‌شمارى مبتنى بر چلّه و اجزاى آن (شامل اهمن و بهمن، چارچار و مانند آن) مجموعه سه ماهیت اسطوره‌اى، گاه‌شمارانه و فرهنگ عامه است. از دید اسطوره‌اى، چلّه و مهم‌ترین تظاهر آیینى آن در دوران گذشته، یعنى سده یا جشن سده، آیین هایى براى تقدیس خورشید بوده‌اند.

در فرهنگ عامه پشت سرگذاشتن چلّه‌ها و از آن میان چلّه زمستان به‌عنوان سخت‌ترین هنگام سال (آغاز آن شب چلّه نامیده می‌شود)، با آداب خاصى همراه است. 
چلّه زمستان به همراه چند موقعیت دیگر (شامل سده، چارچار، سرما پیرزن و...)، عملا تمامى فصل زمستان را می‌پوشاند.

چلّه زمستان از اول دى آغاز می‌شود كه شب قبل از آن، شب چلّه، واجد آیین هاى بسیارى در ایران است. چلّه بزرگ تا دهم بهمن به طول می‌انجامد كه پایان آن با جشن سده گرامى داشته می‌شود. دوره برخورد چلّه‌هاى بزرگ و كوچك (به‌عبارت دیگر، روزهاى پایانى چلّه بزرگ و روزهاى نخستین چلّه كوچك) چارچار نامیده می‌شود كه احتمالا مخفف چهارچهار (چهار روز پایانى چلّه بزرگ و چهار روز اول چلّه كوچك) است و در اين هشت روز سردي هوا به آخرين حد خود مي‌رسد؛ چون دو چله در حال مشاجره با هم هستند و به هم گوشه و کنايه مي‌زنند و چله کوچک مي‌گويد اگر من به اندازه تو عمر داشتم همه پيرزن‌هاي کنار اجاق و همه ميش‌هاي لاغر و مريض دنبال گله را از سرما سیاه و کبود، نابود مي‌کردم. پایان چلّه كوچك (اول اسفند) را روز جشن مادرِ زمین دانسته اند. ظاهرآ این جشن همان است كه ابوریحان بیرونى آن را اسفندارمذ ذكر كرده و البته آن را روز پنجم اسفند دانسته است. پنج روز اختلاف بین برگزارى جشن اسفندارمذ در روزهاى مورد نظر ابوریحان بیرونى  ناشى از اختلاف پنج روز سال در دو گاه‌شمارى رسمى ایران در دوره ساسانى است.
از پایان چلّه كوچك تا هنگام نوروز در بخشهاى مختلف ایران دوره‌هاى زمانى گوناگونى وجود دارد كه فصل مشترك همه آنها پر كردن روزهاى باقى مانده بین اسفند تا حوالى نوروز است. از جمله این دوره‌هاى زمانى، سرما پیرزن یا چلّه پیرزن در یك دوره هفت روزه است. چلّه بزرگ و كوچك، به‌ترتیب، اهمن و بهمن نیز نامیده می‌شوند. براساس یك داستان، اهمن و بهمن فرزندان سرما پیرزن هستند. اهمن فقط چهل روز و پس از آغاز زمستان زندگى كرد و بهمن فقط بیست روز .
در گذشته هریك از شبهاى آغاز چلّه بزرگ و كوچك آداب خاص خود را داشته، اما امروزه در ایران تمامى این آداب حول شب آغاز چلّه بزرگ (شب چلّه) متمركز است.
یکشنبه, 24 آذر 1398 16:22

فصل پاییز است و دلها پر زدرد    /    آسمان آبی است اما خشک و سرد
از درخت سیب و زردآلو و توت    /    باغ در فرشی ز برگ سرخ و زرد
با هوای گرم دوران تموز    /    باد پاییزیست در حال نبرد
باد غارتگر چو از مغرب وزید    /    بر زمستان درب گلزار باز کرد
گلبن سبزی که اندر باغ بود    /    برکشید از بوته ی گل فرد فرد
زاغ، باغارتگران شد همنوا    /    بلبل شوریده شد از باغ طرد
خار و خس هر سو روان زین باد مست    /    چشم قمری ناتوان از خاک و گرد
بوته گل داد ارج خود ز دست    /    ای فلک اینگونه کس با گل نکرد
کوه در طوفان پاییزی نهان    /    آسمان شد چون غروبی لاجورد
باغبان خود را چه می بازی بدان    /    گل شود بعداز زمستان رهنورد

(رجایی انارکی رجا)

شنبه, 23 آذر 1398 11:20

انارک نیوز - شعری در اشاره به وعده‌های نامزدهای انتخاباتی "کاندیدای مجلس شورای اسلامی" " شهرستان خوروبیابانک " 

مصلحت دانسته خود را، وقف شورا می‌کنم    /    من به آرای شما در خـــــور ، غوغا می‌کنم 
آن‌چنان شهری بسازم ، در دلِ دشت کویر    /    شهرت و آوازه‌اش، در بوق و کُرنا می‌کنم

آب دهزیر و کلاغو را به جِد شیرین کنم    /    پای کُلِّ خـــــوریان را هر کجا وا می‌کنم
من مسیرِ خـــــور را تا مرکزِ اُستانِ خود    /    می‌کنم ، آزادراه و غــــرقِ گل‌ها می‌کنم

چون فرامُش شد زبان مادری در شهر خور    /    در کتابِ درسی، این گویش مُهیّا می‌کنم
خطِ ریلِ مشهد از این شــهر ، باید بگذرد    /    یا تمام بودجه اش صرفِ فرودگا(ه) می‌کنم

آبِ دریایِ خــــزر را می‌کشانم تا کویـــر    /   جنگلی را در جَوارِ خـــــور اِحیا می‌کنم
تاغ و گَز را کَنده، جایش موز و کیوی میزنم    /   این کویرِ شور را، ریحان و نعنا می‌کنم

ای جوانِ خوریِ محروم از ورزش، بدان    /    من زمین های چمن، باشگاه، بر پا میکنم
سینما می‌سازم و یک سینمایی شهرکی    /    من هنر را کُلّهُم، در خـــــور پویا می‌کنم

مژده‌ای دارم جوانان، ای که بیکاری هنوز    /    حکم استخدامتان را بنده امـــضا می‌کنم
آی... همشهری بگو درخواست‌های نابِ خود    /    چون به مجلس پا نهم بالجمله اجرا می‌کنم

وعده هایم را شنیدید، ملت خوبِ کویر؟    /    من ز شوقِ رای ها، این پا و آن پا می‌کنم
قول هایی می‌دهم، همچون "مدیرانِ جدید"    /    چون خَرَم از پُل گذشت، از بیخ، حاشا میکنم...
(مجتبی زمانی ؛ رضا خان / آذر ۹۸)

جمعه, 15 آذر 1398 19:23

 انارک نیوز - چند ماهی است که در حال بررسی طرح یک کسب و کار در فضای نت هستم و با اپلیکیشن ها و نرم افزارهای خاصی اشنا شدم که گاهی اتفاقات عرصه فناوری من را حیرت زده کرده است. 
- من قدم اول برای راه اندازی یک کسب و کار اینترنتی را برداشتم و اگر خدا بخواد و البته من هم کم نزارم این کار در آینده ای نه چندان دور رونمایی خواهد شد. اما این پرسه زدن در کسب و کارهای مجازی عجیب من را به فکر وادار کرده و امروز دارم به این فکر می کنم که آیا حرفه پزشکی تا یک دهه آینده وجود خواهد داشت یا نه؟!
- به نظرم به زودی ربات هایی به عرصه می آیند که جایگزین پزشکان خواهند شد. ربات هایی که وقتی روبروی آنها قرار می گیری تمام بدن ما را اسکن می کنند و در یک لحظه با گرفتن یک قطره خون از بدن آن را آنالیز می کنند و به سادگی بیماری را تشخیص و به صورت سیستمی و با لحاظ شرایط جسمی بیمار، نسخه درمانی پیرینت را تحویل بیمار می دهند.
- در زمینه جراحی هم که از همین الان دخالت ربات ها در اتاق های جراحی شروع شده و به همین سادگی یک شغل پر طرفدار آرام آرام حذف و فقط محققان پزشکی برای تقویت دانش ربات های پزشک باقی می مانند.
- احتمالا در اینده نه چندان دور تخت های بیمارستانی هم تبدیل به ربات های پرستار خواهند شد و تمام خدمات نگهداری یک بیمار توسط یک ربات که به صورت تخت طراحی شده ارائه می شوند.
به زودی به جای وکیل و قاضی نیز در دادگاه ها یک قاضی حکم صادر خواهد کرد و متهم و مجرم را یک ربات پلیس به دادگاهی کاملا متفاوت تر از دادگاه های شلوغ و پر استرس امروز خواهد برد.
- دو حرفه پر طرفدار امروز در آینده نه چندان دور سهم زیادی از اشتغال کشورها را نخواهند داشت و این اتفاق هم ترسناک است هم خوشحال کننده. ترس از حذف انسان و خوشحال از حکومت سیستم های نوآورانه با کمترین خطا.
- در آینده نه چندان دور مشاغلی باقی خواهند ماند که در آنها خلاقیت و فکر سهم دارند و مابقی کارها توسط ربات ها انجام خواهد شد و مطمئنم با این سرعت پیشرفت و تحول فناوری برای این اتفاق شاید کمتر از یک دهه زمان لازم باشد.
- با این اوصاف ایا شغل و کسب و کار شما در آینده وجود خواهد داشت و یا از الان باید در فکر تحول کسب و کار خود باشید؟
(سینا ایرانپور انارکی - کارشناس ارشد مدیریت اجرایی)

پنج شنبه, 23 آبان 1398 20:00
کردزبانان مخاطب شبکه سحر می بینند: مستند «کویر بهشت فراموش شده»
مستند دیدنی «کویر ، بهشت فراموش شده» از این هفته از کانال کردی شبکه جهانی سحر پخش می شود. مستند 13 قسمتی «کویر، بهشت فراموش شده» که به بررسی کویر و زندگی در آن، زیبا شناسی و معرفی شهرها و مکان های تاریخی محصور کویر با سیری داستان گونه می پردازد، از کانال کردی شبکه سحر به نمایش درمی آید.
به گزارش روابط عمومی معاونت برون مرزی رسانه ملی، این مستند که زهرا کیانی پور برای کانال کردی دوبله و زبانگردانی کرده است ، درباره کویرهای ایران از جمله کویر کاشان و همچنین معرفی روستای ورزنه ، معماری شهرستان نائین ، انارک ، خور و اردستان است. بهمن داوری کارگردان این مستند است که در صداوسیمای مرکز اصفهان در سال 90 تولید شده ا ست.مستند «کویر بهشت فراموش شده» که در 13 قسمت 30 دقیقه ای تهیه شده، ساعت 20:30 فردا جمعه 24 آبان ماه به وقت تهران از کانال کردی شبکه سحر پخش می شود.
(آبان ۲۳, ۱۳۹۸ ۱۳:۳۹)
چهارشنبه, 22 آبان 1398 20:43
انارک نیوز - خاطره تلخ و شیرین زیر را از آقای کریم سهیلی داریم که برای شما می آوریم. 

یادمه که بعضی روزها که مدارس تعطیل بود، می رفتیم سمت جنوب نخلک برای هیزم آوردن. هیزم هم برای نان پختن و گرمایش خانه ها مورد استفاده قرار می گرفت. اکثر خونه ها کرسی داشتند و ماهم از این قاعده مستثنی نبودیم اما هیزمی که ما با کول می آوردیم بیشتر به درد پختن نان می خورد.
اکثر مواقع اونایی که شتر داشتند کنده تاق می آوردند و ما هم فوری کنده ها را می بردیم تو خونه و روی هم تلنبار می کردیم. بعدازظهرها جلو در خانه، تو منقل، آتش روشن می کردیم و همسایه ها هم دور آتش جمع می شدند و مرحوم رسول بهروز از داخل خونه اش شلغم می آورد و دیزی سیاهی داشت و روی آتش شلغم بار می گذاشت و چقدر لذت داشت. جای همگی خالی.
موقع اذان هم که می شد دیگه شلغمها پخته بود و رفته رفته همسایه ها می رفتند داخل منازلشان و بوی آبگوشت و دمپخت و ... از هر خانه ای به مشام می رسید. یادمه که اکثر کارگران با زن و بچه، نخلک زندگی می کردند. یکروز همسر علی قیصری، بلقیس خانم که نمی دونم در قید حبات هستند یا خیر، اگر هستند که خداوند بهشون عمر طولانی بده و اگر هم مرحوم شدند با فاطمه زهرا محشور بشوند به مادرم گفت: مریم بیگم فردا بریم هیزم.
مادرم هم گفت: باشه. و رفتند.
بعد از اینکه هیزم ها را پشته می کنند و از گدار می آیند پایین، باران سختی گرفت و اینا تا خودشان را از دهانه ای  که در جنوب نخلک بود - و دوتا کوه جنوب نخلک را از هم جدا می کرد و مواقع بارندگی سریع از دهانه سیلهای سنگینی راه می افتاد - این دونفر هم با هیزم که حالا خیس و سنگینیش هم دوبرابر شده، باید از داخل سیل بیرون بیایند. من سریع رفتم نزدیک دهانه،.
خوشبختانه دیدم مادرم و بلقیس خانم از دهانه بیرون آمده و دارند به طرف خانه حرکت می کنند. در همین حال سیل هم از پشت سرشان آمد. مرحوم علی قیصری با پسرش فریدون و مرحوم اسدالله ثابتی و چند نفر دیگه آمدند و پشته ها را را با فرقون بردند دم در خانه. بعدها مادرم می گفت: اگر نجنبیده بودیم سیل ما را می برد.
یکروز که نشسته بودیم، مادرم به بلقیس خانم گفت: بازم می آیی، بریم هیزم؟
گفت: ابداً، برای هفت پشتم بس بود، نزدیک بود الکی الکی خودمان را به کشتن بدهیم.