امروز: سه شنبه 13 خرداد 1399 برابر با 02 جون 2020

سه شنبه, 06 خرداد 1399 22:47

ماجرای تلخ و شیرین زیر را از آقای کریم سهیلی داریم که بدینوسیله تقدیم خوانندگان می گردد.

من بازهم اومدم روده درازی کنم. سالها پیش که کلاس سوم بودم، یعنی تازه رفته بودیم کلاس سوم، دکتر پور آفر هم رفته بود شهرش، حالا اصالتاً بچه کدام شهر بودند، نمی دونم! ولی اون سال دیگه از نخلک رفتند.
سال 45، بهمن ماه هم که کلاس دوم بودم، پدرم تو معدن بر اثر ریزش قسمت 50 متری از دست رفته بود. خلاصه کلاس سوم رفتیم. البته اینم بگم که اونسال تابستون رفته بودیم تهران، خونه دایی مصطفی. یکروز کربلایی فاطمه به دایی گفت: بگو مسعود مارا ببره شاه عبدالعظیم.
ایشون هم به مسعود گفت و رفتیم میدان فوزیه یا همون شهناز و امام حسین (ع) امروزی و با اتوبوس دوطبقه رفتیم شاه عبدالعظیم. خیلی شلوغ بود تا ظهر اونجا بودیم. زیارت کردیم، رفتیم بازار و اونجا بستنی خوردیم که هنوز مزه اش زیر دندون من مونده. بعدش هم دایی پول داده بود که ناهار هم بخوریم که مسعود مارا برد یک کبابی. جای همگی خالی، کباب خوبی هم خوردیم. آخه کباب و بستنی فالوده شاه عبدالعظیم خیلی معروف هست.
خلاصه تا بعدازظهر بودیم و بر گشتیم. وقتی دایی مصطفی از اداره اومد، کربلا فاطمه گفت: مادر ما خودمون پول داشتیم، چرا شما پول دادید بر ای ما بستنی و کباب بخره مسعود؟
دایی گفت: مادر، همیشه که نیست، قابلی نداشت.
اونجا تو صحن حرم، مادرم برای من یک خودنویس و یک خودکار و یک دوات جوهر پلیکان خرید که شد یک تومان و خلاصه، وقتی مدرسه ها باز شد و ما رفتیم مدرسه، من پز می دادم که خودنویس را تهران خریدیم و از این حرفها. قرار بود که از کلاس سوم دیگر با سرقلم و خودنویس بنویسیم به اصطلاح کتابت کنیم.
روز اول دستامون کاملا جوهری شده بود. خلاصه بعد از چند روز، راهنمای تعلیماتی جناب نوبخت نقوی که نسبتی هم با کربلایی فاطمه داشت، آمد مدرسه و کلاس ما، دفتر مشق ها را که دید به مرحوم بنده علی کاظمی گفت  که بچه ها هنوز باید با مداد بنویسند. حداقل سه چهار ماهی این روند ادامه داشت تا آقای نوبخت اومد و گفت دیگه با خودنویس یا سرقلم می تونن بنویسند و ما مشغول نوشتن با خودنویس شدیم. خطمون هم بد نبود یعنی بهتر شده بود. خداوند همه آدمهایی که نام بردم را غریق رحمت واسعه خود بگرداند مخصوصاً جناب کاظمی را. نمی دونید چه کیفی داشت با خودنویس نوشتن و بعدها مریم بیگم، برای من یک خودنویس سناتور خرید به 45 ریال و تا این اواخر داشتمش. خیلی خوش دست و خوب بود. البته بعدها یک خودنویس لامی دایی مصطفی به من هدیه داد که ازم دزدیدنش.

چهارشنبه, 24 ارديبهشت 1399 23:23
۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۳ خورشیدی، روزنامه‌نگار، شاعر و نویسنده‌ای که عموم مردم، بیشتر او را با شعر «روباه و زاغ» در کتاب فارسی سوم دبستان به یاد دارند و می‌شناسند، درگذشت. او حبیب یغمایی نام داشت. حبیب یغمایی در دوره‌ای می‌زیست که تحولات سیاسی گسترده‌ای در تاریخ معاصر ایران رقم خورد و این تحولات در آثار وی منعکس شده بود. بسته بودن فضای سیاسی دوره رضاخان در آثار یغمایی قابل توجه است. او در تلاش بود تا با مجله «یغما»، تاریخ و ادبیات ایران را حفظ کند. دیوان اشعار او خیلی مفصل نیست و شاید در حدود هفت هزار بیت شعر داشته باشد. او در شعر چون کاملا از سبک سعدی پیروی کرده، شعر او روان و با مفهوم است و به همین دلیل سال‌های نخستین که وی سرایش شعر را آغاز کرده بود، یعنی از ۱۳۰۰ خورشیدی به بعد، شعرهای زیادی از وی در کتاب‌های درسی منتشر شده است. به‌خصوص شعر «روباه و زاغ» که با گذشت حدود ۷۰ سال، هنوز هم در کتاب‌های درسی درج می‌شود و بچه‌های دبستانی با این شعر آشنا هستند. 

زندگینامه حبیب یغمایی

حبیب یغمایی در ۱۲۸۰ خورشیدی در یکی از روستاهای کویری کشور به نام جندق چشم به جهان گشود. روستای‌ جندق‌ چون بر سر راه کاروان‌رو قدیم ایران از شمال به جنوب قرار داشت از شهرت بسیاری برخوردار است بـه گونه‌ای که همواره بزرگان این ناحیه خود را جندقی خوانده‌اند. چنانکه‌ یغمای‌ جندقی شاعر مشهور و آزاده عصر قاجار و نیای مادری حبیب یغمایی در اصل خوری بود و هم در آنجا رشد کرد و بالید و هم آنـجا درگـذشت اما با شهرت جندقی معروف بود. پدر حبیب یغمایی نیز از شاعران و ادیبان محلی بود. او اشعار فراوانی سرود و چند منظومه از وی اکنون برجا مانده است که از جمله باید از مثنوی‌ فـتح‌نامه سـردار جنگ کاشانی نام‌ برد که‌ نسخه‌ای از آن را به صورت دگرگون منتشر کرده‌اند. حبیب‌ دوران کودکی را در چنین‌ محیطی گذراند. پدرش‌ مـعاشران‌ و هـمنشینان بـرجسته و شاعری چون فتح ا...کیوان، مـحمد حـسن کیوان، میرزا اسماعیل‌ هنر معتمد دیوان و محمد تقی خجسته داشت که هریک در فنون ادبـی‌ و سـرودن انـواع‌ شعر مهارت و استادی داشتند. در میان اشعار بازمانده از دوران کـودکی حـبیبی به دو بند از ترکیب‌بندی‌ که‌ ظاهرا در اواخر دوران کودکی و اوایل نوجوانی سروده اشاره می‌شود:

در چنین‌ روز سه عید آمده باهم توأم‌ شکر /کـه ز تـوفیق خـدای متعال‌ همچو ابروی بتان گشت‌ عیان‌ /تیغ‌ هلال‌ رمضان رفت چـو شـوال درآمد /به جلال‌ رایت روزه نگون سار شد /اما شوال‌ از زمین تا به سموات برافروخت علم

مـقدمات دانش‌های متداول را در خور نزد پدر و یاران او فرا گرفت و از آن پس رهسپار دامغان و شاهرود شد و سـالیانی‌ چـند در مـدارس آن ۲ شهر به کسب معرفت پرداخت و در اوایل ۱۳۰۰‌ خورشیدی رهسپار تهران‌ شد و در مدرسه دارالشفا سکنی گزید. او در این هنگام با افرادی چون محمد جواد تربتی هـمخـانه‌ بود...

سبک آثار یغمایی

اشعار یغمایی به سبک کلاسیک، آسان و روان است. شاید در میان شعرای ۱۰۰ سال گذشته، آنان که به‌ سـبک‌ سنتی شعر سروده‌اند، روان‌ترین و سهل‌ترین شعر معاصر بـاشد، هـرچند مـمکن است، گروهی این نظر را نپذیرند اما تعمق و مطالعه شعر شاعر این نظریه را به‌ آسانی‌ به هر فردی القـا ‌ ‌می‌کند. بسیاری‌ از آثار شعری او از همان زمان سرودن به عنوان اشعار آسان و معنی‌دار و در کتاب‌های درسـی وارد شـد و افراد بسیاری از زمان کودکی‌ و تحصیل‌ آنها را به یاد خواهند آورد. یغمایی در شعر خود به کویر، بیابان و گـوشه گوشه از نقاط ایران نظر دارد و با علاقه و به شیوایی از آنها یاد می‌کند. افزون بر این نوع اشعار، یک بخش شعری او تا حدی سیاسی است. از دیگر بخش‌های شعر یغمایی، شعر اجتماعی و اشعاری است که به عشق زادگاهش سروده که شعرهای خیلی برجسته‌ای است؛ به خصوص مثنوی «خورنامه و از انارک تا چوپانان» که خیلی مثنوی مهمی به شمار می رود و به زبان آلمانی هم ترجمه شده است و همین طور شعرهای مختلفی که به تناوب در دوره‌های مختلف مجله یغما و قبل از یغما در مجله ارمغان به چاپ می‌رسانده است.
(۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹،‏ ۱۰:۱۹ - کد خبرنگار: 2521 - کد خبر: 83778628)

سه شنبه, 02 ارديبهشت 1399 22:48

انارک نیوز - خاطره تلخ و شیرین زیر را از آقای کریم سهیلی داریم که برای همشهریان گرامی می آوریم.

نمی دونم کلاس چندم بودم! سوم یا چهارم در مدرسه فعلی نخلک که قبلا 25 شهریور بود حالا مناسبتش را نمی دونم چی بود و الان بنام شهید طباطبائی است. یک زمین والیبال هم تو مدرسه داشت که بعدازظهرها بعضی از رانندگان و تکنسینها و مهندسین معدن می آمدند و والیبال بازی می کردند
من و چند تایی از بچه ها مثل مرحوم ناصر نظرنژاد و غلامرضا طالبی و چند تای دیگه پشت زمین والیبال که اتفاقاً خاکی هم بود، می ایستادیم و توپهایی که خارج می شد یا می زدند و می خوابید و می رفت پایین، می آوردیم. یادمه که جناب مسعود ثابت که تو نخلک بنام یاسایی معروف بود، مرحوم محمدعلی فاتح و مرحوم علی کبودانی و محمد علی محمدی پسر مرحوم حسن و مرحوم غلامعلی حلوانی و چند تا آموزگاران هم بودند مثل بهروان نیکخواه و بهرام نیکخواه و چند تای دیگه. البته مرحوم کیکاووس فاتح هم بود و هر روز که می خواستند والیبال بازی کنند به من می گفت: میرزا کریم بیا بریم و البته از مادرم اجازه می گرفت.
خداوند رحمتش کنه. امسال عید که انارک بودم و می خواستیم بریم خنج و دادکین در چوپانان، ایشان را دیدم و رفتم باهاش چاق سلامتی کردم. گفتم: کاووس منو می شناسی؟
گفت: چرا نشناسم و حدود 5 دقیقه ای ایشون را دیدم و رفتیم تا اینکه شنیدم حدود 40 روز پیش از دنیا رفته اند. خیلی ناراحت و اندوهگین شدم. خداوند به بازماندگانش صبر عطا فرماید. بلافاصله پس از چهلم کاووس شنیدم بلقیس خانم ابنی هم از دنیا رفته، خلاصه دنیاست دیگه و مقدرات آدما.
یکروز نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود یا چه موضوعی پیش آمده بود که مادرم به کاووس گفت: کاووس.
ایشون هم گفت: بله.
مریم بیگم گفت: داری خرابی می ری؟
کاووس گفت: نه، خرابی نمی رم.
من هم نفهمیدم موضوع چی بود ولی هر وقت مادر را می دید، می گفت: حرفت پر گوشمه مریم خانم.
مادرم و کاووس تو کارخانه تغلیظ کار می کردند. مریم بیگم سنگجوری کنار نوار نقاله و کاووس آزمایشگاه کار می کردند. کاووس خط خوبی هم داشت. سوادش هم فکر کنم کلاس ششم را داشت به قول اون روزا تصدیق ششم.
خلاصه اینکه کاووس اخلاق خیلی خوبی داشت و کلاً آدم خنده رویی بود خداوند رحمتش کنه.

شنبه, 30 فروردين 1399 20:56
قلعه باستانی نخلک بقایایی از یک آبادی معدنچیان دوره ساسانی می باشد .چهار طاقی نخلک یکی از مهمترین بناهای تاریخی متعلق به دوره تاریخی ساسانی از نمونه چهار طاقی های معدود استان اصفهان محسوب می شود. این بنای تاریخی به شماره ۳۱۸۷۳ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید و این موضوع از طریق معاون ریاست جمهوری و ریاست سازمان میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری کشور ابلاغ شد .
این چهارطاقی که در ۴۶ کیلومتری شمال شرق انارک و در مجتمع معدنی نخلک از توابع شهرستان نایین قرار دارد، متعلق به دوره ساسانیان است و به صورت چهارطاقی و گنبدی که از ویزگی های معماری ایرانی محسوب می شود با استفاده از مصالح قلوه سنگ و ساروچ و با کاربری مذهبی در دوره مربوطه ساخته شده است .
قدمت بناهای نخلک به بیش از ۱۸۰۰ سال میرسد.در دوران ساسانی این بناها در مجاورت معدن سرب و نقره نخلک بنا شده است که این معدن با قدمتی هم تراز با چهار طاقی و حتی قدیمی تر به عنوانه موزه معدنی کشور شناخته شده است همزمان با ساخت چهار طاقی نخلک در فاصله کوتاه از این چهار طاقی دژی مستحکم ساخته می شودکه به احتمال زیاد برای در امان نگهداشتن مواده معدنی ارزشمند استخراج شده توسط کارگران ار هجوم یاغیان بنا گردیده است. در دوران ساسانی بعد از استخراج نقره از معدن ان را به قلعه برده و در ضرابخان های همان قلعه به سکه تبدیل می شده و از ان حفاظت می کردند سپس سکه ها را به سپاهان یا همان اصفهان امروزی منتقل می کردند. و چهار طاقی نخلک به این دلیل ساخته شد که کارگران و سپاهیان معدن به نیایش خدای یکتای بپردازند. ان چهار طاقی همانند نماز خانه مسلمانان در این دوره عمل می کرده است.

قلعه نخلک دژی مستحکم است که در مجاورت چهارتاقی بنا گردیده.زیربنای قلعه ۱۶۰۰ متر مربع میباشد.چهار برج دیدبانی در چهار گوشه قلعه قرار دارد که در این چهار برج پنجره های برای تیراندازی تعبیه شده است در دو طرف در ورودی قلعه دو اتاق نگهبانی قرار دارد. یکی از اتاق ها در حال حاضر تخریب شده ولی اتاق دیگری سالم باقی مانده است.
با توجه به اینکه قسمت شمال و شمال غربی این بنای تاریخی بر اثر فرسایش شدید و عوامل طبیعی تخریب شده بود با اقدام اداره میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری بخش های فروریخته آن ترمیم و با استفاده از مصالح موجود و همگن با بنا مرمت شد .

قلعه تاریخی بزرگ که هم دوره با این بنای تاریخی و با استفاده از مصالح به کار رفته در این بنا در مجاورت آن ساخته شده بر اساس یافته ها ی اولیه استخراج معادن در کشور در این منطقه بوده است به طوری که آثاری از استخراج در برخی از قسمت های سطحی این منطقه به چشم می خورد .

نخلک از حدود یک سال پیش به بخش خصوصی واگذار شده و شرکت کیمیا گوهران به عنوان شرکت سرمایه گذار در آنجا مشغول به کار و فعالیت میباشد و تاکنون با احداث کارخانه جدید توانسته تولید خود را به دو برابر ارتقا دهد ولی در زمینه کار معدنی و استخراج محدود شده به طبقات و رگه های معدنی که پیشتر کار شده بود یعنی از عمق ۱۲۵ تا ۲۰۰ متری زیر زمین و کار در افق ۲۴۰ متری معدن که آینده نخلک بر آن بنا شده بود عملا متوف شده و به جای آن در حال کار های اکتشافی و گمانه زنی های جدید در مناطق دیگر هستند که خود به معضلی برای نخلک تبدیل شده است.

چهارطاقی و قلعه باستانی نخلک    
(سیری در ایران /  ۳۰ فروردین ۱۳۹۹)
سه شنبه, 27 اسفند 1398 19:55

عمو توروز و ننه سرماانارک نیوز - یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در روزگاران خیلی خیلی دور، آن طرف همه کوه ها، آن دور دورها، پیرمردی بود بسیار سالخورده، همیشه خندان و سرزنده و شاد با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید به نام عمونوروز.
که سالی یک بار اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنابسته، قبای کمرچین آبی آسمانی و جلیقه کرباسی رنگین، شالی خال خالی که به کمرش بسته بود، شلواری گشاد از پارچه زربفت و گیوه تخت نازک چرمی با رویه ابریشمی، عصا زنان با لبی خندان و دلی شاد از سر کوه روبروی شهر آهسته پایین می آمد و به سمت دروازه شهر راه می افتاد.
عطر بنفشه و پامچال تازه‌دمیده، هوای پاک و نسیم ملایم کوهستان و آواز پرندگان، عمونوروز را سرخوش و سرمست و سرحال می‌کرد. هرجا که قدم می‌گذاشت، پشت سرش پر از گل‌های رنگارنگ بهاری می شد، آسمان هم روشن و روشن‌تر. خلاصه برای این و آن گل و بهار می آورد.
چهچهه پرندگان آمدن او را نوید می داد. کبوتران هم پیام عشق و دوستی او را پیشکش می آوردند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا شادی بیاید و خنده بر لب همگی بنشیند.
او پیش خودش پچ پچ می کرد وقتی ببینمش یک دل سیر نگاهش می کنم و با جان و دل به حرف هایش گوش می دهم. چه خوش است لحظه ی دیدار.

نرسیده به دروازه باغچه‌ای بود که همه جور میوه داشت و شاخه‌هایش پر از شکوفه بود، بادام، زردالو، سنجد، نارنج، سیب، گیلاس و به. اطراف باغچه هم هفت جور گل بود سنبل، نرگس، بنفشه، همیشه بهار، زنبق، لاله و پامچال.
این باغچه مال پیرزنی بود خوش زبان و خنده رو که نه یک دل بلکه هزار دل عاشق و دلباخته عمونوروز بود و مشتاق دیدارش. اسم این پیرزن ننه سرما بود درست هم سن و سال عمونوروز.
دلبر عمونوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها ‏گفته بود که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمونوروز که در سفر دوازده ماهه‌ است ببافند.

او روز اول بهار صبح زود خورشید درآمده، نیامده پا می‌شد. دلش شور می زد بالاخره امروز می آمد! بی قرار و دلتنگ، رختخوابش را جمع می‌کرد، اتاق‌ها را تمیز و حیاط را آب و جارو می‌کرد، همه چیز را می شست، باغچه را آب می داد و پس از خانه تکانی، حنای خوش رنگی به سر و دست و پایش می‌زد، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد.
آینه، قیچی، موچین و سرمه دان را از صندوقچه بیرون می آورد و هفت قلم از خط و خال گرفته تا سرمه، وسمه به ابروانش، سرخاب و سفیداب و پاشیدن پودر زرک به گیسویش آرایش می کرد. آن‌وقت نیم تنه ترمه و تنبان قرمز و دامن کوتاه، گشاد و پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد. دلش می تپید و می لرزید انگار در سینه جایش نبود. خیلی دلواپس بود.
فرش پروانه کرم گل بهی را می‌آورد توی ایوان، رو به روی باغچه، کنار حوضچه‌ای که فواره داشت و چند ماهی در آن جست و خیز می کردند، می‌انداخت. بعد در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزه، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر، هفت جور میوه خشک، هفت‌چين، کشمش، انجیر، قیسی، شفتالو، خرما، سنجد و آلو با چهار مغز، گردو، بادام، پسته، فندق و نقل و نبات می‌گذاشت و سفره را با آنها تزیین و یک شمع توی شمعدان کنار سینی هفت سین جلوی آینه گرد قاب نقره ای روشن می کرد. در ظرفی بلورین آب می‌ریخت و در آن سکه های نقره می‌انداخت، تخم مرغ رنگی هم کنارش و گل سنبل و کتاب مهر دلدارها هم پهلویش.
منقل آتش را هم آماده می‌کرد و یک کیسه کوچولوی اسفند هم کنارش می‌گذاشت و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمونوروز می‌نشست تا بیاید. همین طور که نشسته بود، در حالی که چشمانش از شوق دیدار برق می‌زد، پیش خودش فکر می‌کرد ای کاش زودتر بیاید، چقدر حرف ناگفته دارم برایش بزنم. عزیزم کی می آیی؟
از خستگی هزار کاری که کرده بود پلک چشمانش سنگین می‌شد و یواش یواش کنار سفره خوابش می‌گرفت. خواب آرام آرام او را در آغوش می کشید.

رویای خوش باهم بودن او را به سرزمین آرزوها می برد. می دید باد مژده آورده چه نشسته ای که عمونوروز در راه است. وسوسه می شد به پیشوازش برود آخر دیگر طاقت دوری را نداشت. سوار بر دامن خیال با هم به باغی می رفتند که خود بهشت بود. کنار رودخانه با صدای شرشر آب، ماهی هایی که بالا و پایین می پریدند، بوی گل که همه جا می پیچید و هوا را عطرآگین می کرد، درختان با جامه سفید نوعروس، سبزه که همه جا را پوشانده بود، چکاوک های تاجدار خوشخوانی که از عشق می خواندند، آنها را از خود بی خود می کرد. روی سبزه ها می نشستند، عجب نرم و لطیف بود. ننه سرما دراز می کشید و سرش را روی پاهای عمونوروز که دراز کرده بود می گذاشت. نسیم بهاری بدنش را نوازش می داد.

در این میان عمونوروز با دسته گلی از گل های وحشی سر می‌رسید تا چشمش به ننه سرما می‌خورد که خوابیده، وا می رفت، اما دلش نمی‌آمد که بیدارش کند. می‌آمد کنارش می‌نشست و محو تماشایش می شد. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چید و روی سینه او می‌گذاشت و غنچه گلی هم لای موهایش، کمی از سمنوی دست پخت ننه سرما، نقل، پسته، برگه زردآلو و خوراکی های سفره می خورد، از منقل یک گل آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد، یک پاره اش را در استکان قنداب می چلاند، چشمانش را می بست و شربت گوارا را آرام آرام تا آخرین قطره اش یک نفس بالا می رفت.
آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر، گردنبند مرواریدی را که برای ننه سرما آورده بود را می بست به گردنش، روی ننه سرما را به آرامی ماچ می کرد، چه گرمای دلپذیری، لبانش گلگون می شد. در گوشش حرف دلش را زمزمه می کرد. قبایش را از لای حریر که حالا بوی گل نرگس می داد برمی داشت و با دلتنگی آرام از جایش پامی شد، می پوشید لحظه ای نگاهی به پشت سر می انداخت لبخندی می زد، چقدر ننه سرما در خواب زیبا بود، دل می کند راه می افتاد و می رفت.

خودخواسته، ول کن رویای شیرین که او را در آغوش گرفته بود تا آرزویش برآورده شود نبود، نیاز داشت با هم باشند. عمونوروز دست هایش را لای گیسوان او می کرد و نگاهشان به هم گره می خورد. گردنش بلوری می شد و دستان او که به طرف سینه اش می رفت بوی گل می داد. نفسش گرم و سوزان بود. بوسه ای بر سیمایش می زد. چه شیرین و گوارا بود. صدای زمزمه فرشتگان می آمد. خورشید شاهد یکی شدن آن دو بود. لحظه ای چشمانش را می بست، احساس دختری را داشت که به معشوق رسیده و سرخوش است اما دور شدن بوی گل نرگس را هم با تمام وجودش احساس می کرد. می دانست خوشی ها زودگذرند! او دست نایافتنی بود.

آفتاب یواش یواش توی ایوان می‌تابید که ننه سرما از خواب می‌پرید. اول نمی خواست باور کند همه لذتش یک رویای زودگذر بوده. بویی آشنا را حس می کرد، چه بویی می‌آید! بوی شربت بیدمشک و شکوفه نارنج، کمی که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ‌ای داد و بی‌داد، همه چیز دست خورده، آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط دو نیم شده، گلی روی سینه‌اش چسبیده و غنچه ای لای موهایش قرار گرفته، آتش ها رفته اند زیر خاکستر، لپ گلیش هم تر است.
آن وقت می‌فهمید ای دل غافل چه نشسته ای که عمونوروز آمده و رفته و چون در خواب بوده نخواسته بیدارش کند. بلبلان، پرنده‌های خوش آواز و سخنگو، مینا و طوطیان به او نگاه می کردند و هزار نغمه عاشقانه عمونوروز را برایش می خواندند. بهار را جشن می گرفتند. گنجشک های بازیگوش هم بالای سر ننه سرما پرواز می کردند.

ننه سرما دیگر دل و دماغ ماندن نداشت. خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه انتظار و زحمتی که برای دیدن عمونوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمونوروز را ببیند، این هم از بازی های روزگار بود؟ آیا چرخ بازیگر آنها را بازیچه خود قرار داده بود؟
پریشان خاطر می شد، سوز می آمد! دلگیر شده بود، آسمان تاریک و ابری و گرفته می شد. زار و زار مثل ابر بهاری گریه و زاری می کرد و از اشک‌هایش، آن سال عید، رگبار می‌بارید. کلی داد و فریاد راه می انداخت و رعد و برق می‌شد. لحاف پنبه‌ای‌اش را پاره می‌کرد و برف می‌بارید و از عصبانیت زنجیر گردنبندش را پاره می کرد. برای همین است که روز اول بهار از آسمان تگرگ می آید. همه می گویند این دانه های گردنبند ننه سرماست که از آسمان پایین می آید.
اما بعدش از این که عمونوروز دوستش دارد خوشحال می شود و آسمان یکباره صاف و آفتابی می شود. به دور دورها، آنجا که مسیر رفتن او است نگاه می کند و دعای خیر "سفر بی خطر و با دلخوشی" را بدرقه راهش می کند که در قطره های نم نم اشکش، رنگین کمانی با کمان هفت رنگ قشنگش، قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش، دل عاشق آنها را بهم پیوند می زند. یک طرفش ننه سرما و طرف دیگرش عمونوروز. اگر چشمانتان را ببندید و خوب گوش کنید آهنگ موسیقی یکدلی آنها را می شنوید. باهم اما دور ازهم!
ننه سرما هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمونوروز را ببیند، تا یک روز مرغ سحر که ناله های سوزناک او را می شنید به او گفت چاره ای ندارد جز این که دندان روی جگر بگذارد، ناله نکند، درنگ کند تا یک بار دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمونوروز باز از سر کوه به سوی شهر راه بیفتد و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. چقدر سخت است انتظار یار کشیدن!

ننه سرما هم به ناچار پذیرفت. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر ننه سرما توانست عمونوروز را ببیند یا نه. چون برخی می گویند اگر این دو همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که زندگی هنوز به آخر نرسیده ننه سرما و عمونوروز همدیگر را ندیده اند.
می‌گویند هرکس عمو نوروز را ببیند تا دنیا دنیاست، جوان می‌ماند.


سه شنبه, 27 اسفند 1398 12:50
انارک نیوز - از رسوم بسیار زیبا و تاثیر گذار در انارک روز "عرفه" می باشد. آخرین روز سال را "عرفه" گویند که از صبح زود، روز بزرگداشت درگدشتگان همان سال می باشد.  
از صبح زود تا حدود ظهر مردم گروه گروه به منزل آنانی که امسال از بین ما رفتند و عزیزانشان را داغدار کردند برای "فاتحه خوانی"  می روند. با این کار هر دو طرف داغدار و شریک غم، خود را در غم و شادی یکدیگر شریک می نمایند و همگی با هم به پیشواز سال نو می روند.
پذیرایی این مراسم با سینی پر از خرمای خشک، انجیر خشک، بادام، نقل و شکلات و احیاناً چای می باشد. برخی نیز ابن مجموعه آجیل را در بسته ای کوچک قرار می دهند و هنگام خروج به مردم می دهند. 
به یاد از دست رفتگان، امسال به دلیل پیشگیری از همه گیری ویروس کرونا، این مراسم 29 اسفندماه 1398 به روش مذکور برگزار نمی شود. یاد و خاطره شان گرامی باد.
سه شنبه, 13 اسفند 1398 14:02
تبدیل کاروانسرای بلاآباد نایین به اقامتگاه سنتی

رئیس اداره میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی شهرستان نایین از تبدیل شدن کاروانسرای تاریخی بلاآباد این شهرستان به اقامتگاه سنتی در محور تاریخی و گردشگری شرق استان اصفهان خبر داد.

به گزارش میراث آریا به نقل از روابط عمومی اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان، محمود مدنیان امروز 13 اسفندماه با اعلام این خبر گفت: «این کاروانسرای تاریخی با مساحتی نزدیک به 2هزار متر مربع در مجاورت محور مواصلاتی اصفهان به نایین در محور شرق استان واقع شده و در زمان سلطنت شاه‌عباس اول صفوی توسط یکی از بزرگان شهرستان نایین با نام میرزامغیت‌الدین مومن و پسرش بنا شده است.»

او افزود: «این بنا در طول گذر ایام به دلیل متروکه بودن دچار فرسایش و تخریب های زیادی شده بود، با این وصف با هماهنگی های به عمل آمده با اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان، این بنا در فهرست بسته های پیشنهادی سرمایه‌گذاری گردشگری استان قرار گرفت.»

مدنیان تاکید کرد: «در حال حاضر این مجموعه تاریخی توسط بخش خصوصی پس از صدور مجوزهای مربوط در حال مرمت به منظور تبدیل شدن به مجموعه اقامتگاه سنتی و پذیرایی است.»

رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی شهرستان نایین گفت: «این کاروانسرا پس از کاروانسراهای انارک و مشجری به عنوان سومین کاروانسرای شهرستان نایین با هزینه‌ای بالغ بر 40 میلیارد ریال توسط بخش خصوصی در حال مرمت است.»
(13 اسفند 1398 - 11:06)

جمعه, 25 بهمن 1398 12:33

انارک نیوز - «فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟»

این مهمترین دیالوگ در رمان معروف « بادبادک باز» اثر خالد حسینی است.
رمانی که زندگی یک افغان را از دوران کودکی تا بزرگسالی از پیش از اشغال افغانستان توسط روسیه تا زمان حضور طالبان در این کشور در قالب یک داستان بر پایه احساسات، ارتباطات و فرهنگ مردم افغانستان را به رشته تحریر در می آورد. کودکی که زندگی شاهانه در کابل را پس از اشغال کشور به وسیله روس ها ناگزیر رها و به پاکستان پناه می برد و پس از آن به آمریکا مهاجرت می کند.

کودکی که از دوران مدرسه به ادبیات و داستان علاقمند می شود و پس از حضور در امریکا نیز در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل می کند و به مرور به عنوان یک نویسنده به شهرت می رسد اما اتفاق هایی موجب می شود در زمان طالبان به افغانستان باز گردد و با واقعیت های عجیبی از زندگی گذشته و خانواده اش آگاه گردد.

نویسنده این رمان با شخصیت پردازی قوی به خوبی زندگی خاکستری انسان ها را به نمایش می گذارد و نشان می دهد گاهی انسان های خوب در شرایط سخت تصمیماتی خلاف اصول و اخلاقی که خود را با آن معرفی کرده اند؛ اقدام می کنند.

زندگی و خانواده این کودک افغان به عنوان شخصیت اصلی این رمان شباهت فراوانی به وضعیت زندگی ما ایرانی ها دارد و شاید بتوان گفت داستان یک موضوع و دغدغه جهانی را فراتر از مرزهای یک کشور ارائه می کند.
این رمان در سال ۲۰۰۳ میلادی منتشر شد و رکورد يکی از پرفروش‌ترين کتاب‌های جهان را از آن خود کرد چنان که سومین اثر پرفروش همان سال شناخته شد و در ۴٨ کشور جهان به چاپ رسيد. بدين ترتيب موفقيت بزرگی را برای ادبيات افغانستان در صحنه بین‌المللی پديد آورد.
خالد حسینی نویسنده این کتاب که با خانواده اش به آمریکا پناهنده شده بود پیش از فارغ التحصیلی در رشته پزشکی این کتاب را به زبان انگلیسی منتشر کرد و به شهرت جهانی رسید.

من بعد از سال ها دوری از ادبیات این رمان را از یک دست فروش در خیابان خریدم و طعم واقعی داستان هایی چون رستاخیز لئو تولستوی را بار دیگر چشیدم.
اگر دلتون برای یک رمان جذاب تنگ شده مطالعه « بادبادک باز» را از دست ندهید.
بادبادک باز نوشته خالد حسینی و ترجمه رضا زارع را انتشارات فانوس دانش به چاپ رسانده است و ۴۰ هزار تومان قیمت دارد.
(سینا ایرانپور انارکی - اواخر بهمن 1398)