امروز: یکشنبه 27 مرداد 1398 برابر با 18 آگوست 2019

سه شنبه, 22 ارديبهشت 1394 10:16
میز "مدیر وارونه"
انارک نیوز - علیرغم احساس درونیم، به احترام او که اصرار داشت زنگ بزن تا بداند هنوز پیگیرش هستی،  گوشی را برداشتم و شماره "مَحکم" را گرفتم. حدود ده صبح بود. خانمی پس از پرسیدن نامم و اینکه با ایشان چه کاری دارم از آن پشت گفت: در جلسه اند، یک ساعت دیگر تماس بگیر. یازده و نیم دوباره زنگ زدم، هنوز در جلسه بود.
به دوست مسئول دیگری زنگ زدم و پرسیدم این تماس هایی که با فلانی می گیرم می تواند کارساز باشد یا نه؟ گقت اختیاراتی دارد اما زیاد امیدوار نباش.
فردایش دوباره زنگ زدم، آقایی برداشت و پس از پرسش نامم و حدود یک دقیقه معطلی گفت: جلسه دارند.
به دوستم که توصیه کرده بود زنگ زدم و ماجرا را گفتم. با توجه به اینکه سه بار نامم را پرسیده بودند و مرا هم می شناسد، هنوز پس از چند  روز منتظرم تماسی از سوی او داشته باشم ولی از اولش هم چشمم آب نمی خورد!
جمعه, 28 فروردين 1394 12:05
"مدیر" وارونه
انارک نیوز - پس از سالها رفتم دفتر شرکتی که "مَحکم" یکی از مدیرانش بود. خانمی که شاید رییس دفتر بود گفت تشریف ندارند. روی مبلی نشستم و به خواندن مجله مشغول شدم. دید نمی روم غیبش زد و برگشت و اجازه دیدارش را به من سمج داد.
چنان به میزش چسبیده بود و از جایش تکان نمی خورد که انگار جانش است و آمده ای پسش بگیری. تا لب باز کردم و سربسته از مشکل پیش آمده بر اثر مدیریت نا بجای آقایان که خودش هم یکی از آنها بود گفتم، درد دلش شروع شد و انگار لای مثنوی هفتاد من را در ذهنش باز کرد و حالا نگو کی بگو از مشکلات. طوری می گفت که همه مقصرند به جز خودش. از اعتماد گفتم و او از وضعیت بد زمانه.
از در دیگر وارد شدم و مشکل را کمی بازتر کردم و رابطه اش را با کارآفرینی در انارک مطرح کردم. برایش روشن کردم نیاز به قسمتی از آنچه خود و امثال من در اختیارشان گذاشته اند تا آقایی کنند، دارم.
خیلی خود را مشتاق نشان می داد تا انارک به جایی برسد و حرف های دو پهلوی زیادی می زد و در واقع وعده سر خرمن می داد. هم خود می دانست و هم من. بزک نمیر بهار می آید.
من از صنم می گفتم و ایشان از یاسمن. به انارکی صحبت می کردیم اما همدرد نبودیم، حرف همدیگر را نمی فهمیدیم. از گوشی شنید و از گوش دگر یه در کرد. مرا به دیگری که نبود پاس داد. حیف وقتی که صرف او کردم. نگاهش کردم "مدیر وارونه" را در او هم دیدم.

اینان دردشان سیری بیش از حد است و درد انارک بی دردی اینان. اینان از تبار "عوضی" هایی هستند که "من، من" می کنند. پا بر شانه دیگران می گذارند تا بالا روند و وقتی به جایی رسیدند دیگر هیچ خدایی را بنده نیستند. همه چیز را برای خود و هم پالکی هایشان می خواهند. به کجا می روند چنین شتابان!
سه شنبه, 18 فروردين 1394 11:55
انارک نیوز - نزد انارکی ها مرگ فیزیکی یا همان خاکسپاری جنازه، پایان زندگی دنیوی فرد نیست. بلکه فرد را موقعی مرده می دانند که نامی از او نباشد. به همین دلیل در بیشتر موارد خانه او را نگه می دارند تا نامش باقی بماند یا بازماندگان آنانی که دور از انارک افتاده اند مالی را وقف یا یا کمک به بهزیستی برای خرید لوازم و دستگاه های پزشکی، کمک به مساجد برای تکمیل و بازسازی، کمک به امامزاده ها، خیریه و ... یا ایجاد فرهنگسرا و آشپزخانه عمومی می کنند.
امید است این رسم زیبا همچنان زنده بماند همچنان که زیبا سخن گفته است:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز          مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
یکشنبه, 16 فروردين 1394 21:21
یک بام و دو هوا 
انارک نیوز - امسال 4 فروردین ماه 1394 شهادت دخت گرامی رسول اکرم (ص) حضرت فاطمه زهرا (س) بود.

1- روز قبل آن سوم فروردین بدون هیچگونه دعوتی، از ساعت 16 تا 18 در درنجیل، طبق روال سال های گذشته انارکی هایی برای همدلی و همزبانی جمع شدند. چای آویشن نذری حضرت قاطمه (ع) هم بین حضار توزیع شد.
همزمان طبق اطلاعیه امام جماعت، بخشداری، شورا، بسیج و نیروی انتظامی بخش انارک، مراسم زیارت عاشورا هم در همین محل خوانده شد.

2- روز بعد آن پنجم فروردین ماه بنابر دعوت رسمی مدیریت رباط موقوفه انارک جهت دید و بازدید نوروز و صرف چای و شیرینی، از ساعت 16 تا 19 در رباط، طبق روال سال های گذشته انارکی هایی برای همدلی و همزبانی جمع شدند. چای و شیرینی هم بین حضار توزیع شد.

3- تلویزیون هم از ششم فروردین نسبت به پخش برنامه های فکاهی اقدام نمود.

نسبت به برنامه اول از روزها قبل از سوی عده ای از مسئولان، حساسیت هایی دیده شد ولی نسبت به برنامه دوم  حساسیتی مشاهده نکردم. چرا؟
این در حالی است که عده ای از مردم نسبت به اقامتگاه ها و سر و وضع گردشگرانی که  به آن وارد می شوند حساسیت هایی دارند که تا به حال مورد توجه قرار نگرفته است.
پنج شنبه, 06 فروردين 1394 13:29
من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود.
انارک نیوز - هنگامی که در اوایل تیرماه 1387 برنده مزایده اداره اوقاف و امور خیریه نایین برای اجاره ده ساله رباط موقوفه حاج محمدعلی انارک (یه شماره ثبت 18770 مورخه 85/12/25 در میراث فرهنگی) شدم با هفت خوان رستم از جمله تنظیم تفاهم نامه با اداره میراث فرهنگی ظرف مهلت ده روز (ع.ا) مواجه شدم.
با پیشنهاد یکی از اعضای شورای شهر انارک (ه.ن) و ملاقات با شهردار (ا.ز) از استفاده عموم مردم جهت فرهنگسرا، محل برگزاری همایش ها، فضای فرهنگی، صنایع دستی و بازدید گردشگران از این مکان تاریخی و اقامتگاه سنتی می گفتند.
به ناچار از حق شخصی خود به نفع عموم گذشتم و جهت همکاری آن را به شهرداری واگذار نمودم.

این مکان بر خلاف وعده ها در جهت استفاده عام در همان زمان در شرایط غیر شفاف به دیگری واگذار شد. این موقوفه تاریخی از اعتیارات سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و سازمان شهرداری های کشور با صرف صدها میلیون تومان مرمت شده است و در تفاهم نامه مورخه 1386/11/28 شهرداری با میراث فرهنگی  آمده که بنای فوق تبدیل به فرهنگسرای شهر و اقامتگاه سنتی شود.
(تعجب نکنید! اواخر سال 86 صحیح است و مزایده مربوط به سال 87 می باشد. "اول بریده اند و بعد گز کرده اند". وقتی هم در نوبت اول مزایده شرکت کردم، شرایط مزایده تغییر کرد و به نوبت دوم کشید. با این حال دیگر شرکت کنندگان از جمله شهرداری انارک و آقای جلالی برنده نشدند.)

چنذ روز پیش از عضو شورا پرسیدم آن قول و فرارها و حرفهای قشنگ چه شد؟
گفت: شهردار قرارداد مدیریت ده ساله یسته است در حالی که ما یک سال را  مصوب کرده بودیم و بعید می دانم هیچیک از اعضای شورا زیر قرارداد را امضا کرده باشند. قابل ذکر است شهردار زیر نظر شورای شهر انجام وظیفه می کند.

و این هم پارچه نوشته میخ شده به دیوار در میدان سراب: از همشهریان عزیز انارکی دعوت میشود جهت دید و بازدید عید نوروز و صرف چای و شیرینی در رباط انارک حضور بهم رسانند. چهارشنبه 94/1/5 ساعت 16 الی 19.
جمعه, 22 اسفند 1393 12:41
هیچ
انارک نیوز - اوایل دهه هفتاد که به عنوان مهندس برق در نخلک کار می کردم، نمی توانستم رفتار مهندسین معدن آنجا را که رییس مجموعه و رییس بهره برداری بودند درک کنم.. آنها فرمانروای بی منازع معدن و حاکم بر سرنوشت کارگران بودند. احساس می کردم آنان را به بردگی کشانده اند. به چشمان خود دیدم با کوچکترین اعتراض و حق خواهی برایشان پرونده سازی می کنند تا آنها را ضمن معلق نمودن از کار حتی روانی جلوه دهند. صورتمجلس را هم که معلوم است بالاخره عده ای بی خبر یا با خبر از درد آن کارگر بینوا امضا می کردند.
خلاصه از رییس معدن از اوضاع و احوال این رفتار پرسیدم در حالی که از مدتها قبل خودم هم بنای نارضایتی از اوضاع حاکم را شروغ کرده بودم. او جان کلام را این چنین بیان کرد که من اطلاعی از اطراف ندارم و در این اتاق ریاست نشسنه ام. اما هر از چند گاهی یکی از کارکنان یا کسانی که در نخلک زندگی می کنند و اختلافی با دیگری پیدا کرده اند، می آیند و زندگی او را برایم نقل می کنند و در حین آن حتی مسایل جزیی را که به اختلاف مربوط نمی شود و خیلی هم خصوصی می باشد عنوان می نمایند.
با این دانسته ها من شمشیری در دست دارم که بالای گردن دیگران نگه داشته ام و با آن قادرم در این اتاق زیر باد کولر بنشینم و راحت حقوقم را دریافت نمایم. بعداً دریافتم که تحصیلکرده خارج از کشور هم می باشد.
من هم دوام نیاوردم و چندماه بعد با برخورد غیر فنی و دخالت جویانه معاونت بهره برداری شرکت که همشهری بود (به مستعار ناردارب یا اخوان بخوانیدش) به معدنی در اطراف یزد تبعید شدم که چون با تخصصم ربطی نداشت، نرفتم و در واقع با لطف ایشان اخراج شدم.
همیشه وقتی به آن روزها می اندیشم، می بینم آن رییس راه فرار از قانون و اعتراض زیردستان را یافته بود و محیطی امن برای راحتی خود فراهم کرده بود. عده ای دور قاب چین هم انجام بی چون و چرای دستوراتش را بر خود واجب می دانستند و هر حق خواهی را در نطفه خفه می کردند.
پس با بی قانونی حاکم بر بر آنجا و حمایت روسای تهران نشین، آن تحصیل کرده خارج ار کشور و معصومیت حتی اگر در او وجود داشت کارساز نبود و اورا تبدیل به فرمانده ای می کرد که کارگران را به عنوان زیردستانش می دید که به او وابسته اند و می کرد آنچه را که نبایستی می کرد.
در انارک هم چنین وضعیتی را کم و بیش می توان دید که عده ای انگشت شمار زمام امور را در دست گرفته اند و می توانند به کار بگمارند و اخراج نمایند، توصیه نمایند و دست در دست هم وضعیت معاش تعدادی جوان را به هم بریزند یا بسازند. و با اینکه در خانواده های ضعیفی هم بزرگ شده اند که شریف هم بوده اند اما با وجود سالمندی اخلاق و حق را زیر پا می گذارند و می شوند انچه که نبایند بشوند یعنی "هیچ".
دوشنبه, 27 بهمن 1393 10:04
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من، آنچه البته به جايی نرسد فرياد است! 
انارک نیوز - به دنبال عکسی از برجی که قربانی منبع آب شد می گشتم. ورق پاره رنگ و رو رفته ای که فتوکپی و لای آلبوم عکس بود نظرم را جلب کرد. برنامه مرحله اول مسابقات سالنی "شهر من انارک" در ایام نوروز 1376 بود که به همت شهرداری انارک برگزار می شد.
مسابقات بطور متوالی از 2 تا 6 قروردین و از ساعت 15 تا 21 و در هر روز 6 مسابقه بین 15 تیم شرکت کننده در سه گروه بود. اسامی تیم ها هم خاطره انگیز است. عقاب، شهید علویی، مهاجر، رعد، پرسپولیس چوپانان، سپاهان، هفت برادران، شهرداری، نیماشوم، قدرت پا، معدن، امید چوپانان، استقلال، سیمرغ و ستارگان کویر.
روز 7 فروردین شش مسابقه بین شش تیم برگزیده از 3 گروه از 9 تا 12 و 17 تا 20 بود.

وقتی به این برگه رسیدم دیدم چه شور و شوق و همت و همکاری در بین جوانان انارک و نیز شهرداری بوده است که بهترین زمان خوشی در ایام نوروز خود را در باهم بودن و شادی مشترک یافته اند. هنوز هم این احساس را در چهارم فروردین هر سال در برگزاری "جشن با شکوه نوروز" بین ساعات 16 تا 18 در درنجیل می توان مشاهده و حس کرد.

اما به این نیز می اندیشم بر سر ما چه آمده است که بیشتر اوقات به خود و خانواده کوچکمان شامل همسر و فرزندانمان و احیاناً فقط پدر و مادر و خواهران و برادرانمان مشغول شده ایم و کمتر به دور و بر خود، خویشان، آشنایان، دوستان و ریشه هایمان یعنی آب و خاکمان و دیگر همنوعان خود می نگریم؟ مگر سرچشمه آرامش و آسایش ما از بودن و گردش و همفکری و موثر بودن با آنان نیست؟
تا کی "من" بودن؟ پس کی "ما" و با ما و برای ما بودن؟ مگر مفهوم جامعه و اجتماعی بودن این نیست؟ تا کی غم و اندوه من غم دیگران ولی غم دیگران از آن خودشان باشد؟ شادی فقط برای من و "دیگی که برای من نجوشد، خواهم سر سگ در آن بجوشد"؟
هنگامی که یک جوالدوز به دیگران می زنی یک تلنگر هم به خودت بزن!

چهارشنبه, 08 بهمن 1393 14:46
خر و گورخر
انارک نیوز - محمد مستقیمی (راهی) می نویسد:
یادتان که هست تابستان ۱۳۳۹ نه ساله بودم که برای دیدار اقوام مادری به چاه ملک آمدم و به محض ورود به خانه‌ی خاله رفتم که با او و همسر و بچه‌هایش بیشتر الفت داشتم برای این که شوهر خاله کامیون داشت و بیشتر از اقوام دیگر به چوپانان می‌آمد و گهگاهی بر و بچه‌ها را هم برای تغییر حال و هوایی با خود می‌آورد حالا یا برای دیدار یا عبوری و گاهی هم برای معالجه چون چوپانان آقابیکی داشت و مهدی آقابیکی پزشکیاری پر تجربه بود که سال‌ها در حد یک پزشک به مردم منطقه خدمت کرد و مخصوصاً در مورد معالجه‌ی اطفال تجربه و مهارت بیشتری داشت.

یادم می‌آید که نرگس خانم یکی از چهار زن متشخصی بود که حکومت قسمت بالایی چوپانان را اداره می‌کردند و هر چهار نفر بیوه بودند: نرگس خانم، صاحب‌سلطان خانم، فاطمه خانم، زن باقر و حاج هدیه دختر حاج مندلی رمضون عمه‌ی نگارنده و خوب به خاطر دارم که وقتی نرگس از دست بچه‌ها و شیطنت‌هاشان مخصوصاً در فصل توت و بالا رفتن آنان از درختان توت جلوی خانه‌ی میرزا - سه اصله‌ی بسیار تنومند بود، دو تا الجّه و یکی سفید- عاجز می‌شد بنای نفرین و آفرین می‌گذاشت که: الهی خیر نوینه آقابیکی گه وش نهشت شما تخمای جن‌ جونم‌مرگ گرتید(الهی خیر نبینه آقابیکی که نگذاشت شما تخم‌های جن جوانمرگ شوید) می‌بینیم که نرگس خانم ایمان داشت که نجات کودکان چوپانانی و حتی منطقه به وجود پزشکیار ماهری همچون مهدی آقابیکی انارکی بسته است بله آقابیکی به کمک پنی‌سیلین نسل ما را از مرگ نجات داد از شر بیماری‌هایی چون اسهال و استفراغ و حصبه و نوبه، سرخک و سیاه سرفه و هزار کوفت و زهر مار دیگر که الی ما شاءالله کم هم نبودند. به محض اطّلاع به بالین کودک می‌آمد و پس از معاینه‌ی کوتاهی بلافاصله می‌گفت: سیجونش اوا(آمپول می‌خواهد) و منظور او از سیجون پنی‌سیلین بود و با همان پنی‌سیلین به جنگ تمام بیماری‌ها می‌رفت و پیروز هم می‌شد.
باز هم خیلی خوب به خاطر می‌آورم که یکی از فرزندان خودش بالای۶۰ درصد دچار سوختگی شد که اگر به اصفهان و تهران منتقل شده در همان هفته‌ی اول غزل را می‌خواند ولی این مرد کمر همّت بست و گرچه مدّتی مدید درگیر بود اما او را از یک مرگ حتمی نجات داد که کار او شبیه یک معجزه بود و تنها از عهده‌ی یک پدر چون او برمی‌آمد و لا غیر.

حسابی از بحث اصلی دور افتادیم بله این خاله‌ی عزیز و فرزندان و همسرش به بهانه‌های مختلف به دیدن ما می‌آمدند و همین باعث شد که بهترین خانه برای ورود من در چاه ملک خانه‌ی همین خاله باشد و الحق والانصاف اگر بگویم از مادر مهربان‌تر بود اغراق نکرده‌ام گرچه اگر عصبانی می‌شد دیگر بچه‌ی خودش با بچه‌ی خواهرش فرقی نداشت چنان می‌کند و به باد می‌داد که از طرف چیزی باقی نمی‌ماند تازه او در این حالت دوست داشتنی‌تر می‌شد علاوه بر همه‌ی این‌ها دو تا بچه‌ی تخس هم سن و سال من داشت که جاذبه‌ی اصلی ماجرا بودند و کامیون شوهرخاله هم برای سوار شدن و این ور و اون ور رفتن دلیل بعدی، خوب این همه امتیاز داشت خانه‌ی این خاله که زبان گله‌ی دیگر خویشان را می‌بست گرچه گاهگاهی با تمام این دلایل بعضی گله هم می‌کردند که البتّه من بیشتر به حساب تعارف می‌گذاشتم و از زیر بارش درمی‌رفتم. از همان روز اوّل ورود شیطنت‌های ما آغاز شد اول سری به باغ و در و دشت زدیم و کالکی و انار کالی و هرچیز که سر راهمان سبز می‌شد و این جا بود که ناگهان من پرسیدم: مگه چاه ملک حسن علی ندارد؟ و این پرسش من پسر خاله‌ها را حیرت زده کرد که: حسن علی دیگر چه صیغه‌ای است و کم‌کم معلوم شد که یک اشتباه در ذهن من است. در ذهن کودکانه‌ی من «حسن علی» مترادف دشتبان بود درست مثل همان جمله که مگر چاه ملک آقابیکی ندارد بله در ذهن ما کودکان چوپانانی «آقابیکی» مترادف دکتر و «حسن علی» مترادف دشتبان بود و پس از روشن شدن موضوع معلوم شد که خیر چاه ملک همان طور که آقابیکی ندارد حسن علی هم ندارد و چقدر پز دادم که بله چوپانان خیلی مترقّی‌تر از چاه ملک است.

غروب که با صدای اذان بچه‌ها همگی به سمت جوی آب در سرچشمه‌ی قنات دویدند که در گوشه‌ی میدان ورودی بود و به یک استخر(سلخ) گرد می‌ریخت که چندان عمقی نداشت و بنا کردند به وضو گرفتن، من وضو گرفتن را بلد بودم اما نمی‌دانستم جریان چیست من هم گرفتم نگاهی به سلخ انداختم جان می‌داد برای شنا کردن عمق آب بیش از نیم متر نبود اما یکی از جاذبه های دیدار از چاه ملک پز «سلخ» بود که پسرخاله‌هایم داده بودند. من دنباله‌رو شده بودم ولی انگار بچه‌ها می‌دانستند دارند چه می‌کنند بعد از وضو گرفتن به طرف مسجد که در گوشه‌ی شرقی میدان بود دویدیم و بچه‌ها در حال دویدن هی می‌گفتند: بدو باید به رکوع آقا برسیم! و من از این عبارات سر درنمی‌آوردم رسیدن به رکوع چیه؟ آقا کیه؟ همان طور، کورکورانه پیروی کردم و تصمیم گرفتم به بچه‌ها اقتدا کنم هرچه بود سرگرمی جالبی بود چون تازگی داشت. مسجد برای من تداعی بازی‌های کودکانه مثل قایم‌باشک را داشت مسجد کوچکی بود اصلاً قابل مقایسه با مسجد چوپانان نبود اصلاً شکل مسجد نبود. سی چهل نفری در مسجد به صف ایستاده بودند فکر کردم مجلسی، روضه‌خوانی یا عزاداری است پس چرا صف؟ لابد می‌خواهند نوحه‌خوانی کنند و سینه بزنند. بچه‌ها در ادامه‌ی صف ایستادند و با شنیدن صدای آقا تازه فهمیدم که دارند نماز می‌خوانند اما چرا مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها نماز می‌خوانند مگر هنوز این پیرمردها نماز خواندن بلد نیستند مگر این جا مدرسه است کم‌کم متوجّه شدم که زنان هم در گوشه‌ی دیگر پشت پرده مثل ما مشغول یادگیری نماز هستند! بله نماز آموزشی مثل دبستان ستوده‌ی چوپانان! ولی نمی‌دانم چرا هیچ کس چیزی نمی‌خواند همه ساکت بودند که آقا به رکوع رفت و یکی هم اعلام کرد: رکوع بعد زمزمه‌ها شروع شد خلاصه تا آخر هم نفهمیدم چرا پیرمردها و پیرزن‌های چاه ملک هنوز نماز یاد نگرفته‌اند و بعد که خواستم پز بدهم که کاری که ما بچه‌ها در چوپانان می‌کنیم پیرمردهای شما می‌کنند تمسخّرها شروع شد که این نماز جماعت است! ثوابش هزاران برابر است و اله و بله! و من البتّه کم نیاوردم در ذهن کوچولویم دلیلی برایش تراشیدم که شاید همان بحث شیخی و بالاسری است بله قطعاً ما چوپانانی ها بالاسری هستیم و این چاه ملکی‌ها شیخی هستند و باز پز دادم که شما شیخی هستید و کافر و نمی‌دانم از همان چرندیاتی که گاهی موقع بحث دینی و مذهبی با همکلاسی‌های جندقی در چوپانان داشتیم که ناگهان پسرخاله‌ها از کوره دررفتند که انگار فحش ناموسی داده‌ام و چیزی نمانده بود که کتک مفصلی بخورم چون دیگر اعتقادات بود و شوخی بردار نبود و اگر مهمان نبودم از خجالتم حسابی درمی‌آمدند. این بحث ادامه داشت تا به خانه کشید و با خاله و شوهر خاله مطرح شد که ما مسلمانیم یا آن انارکیهای گورخر که ایستاده میشاشند؟ که خاله بنای غش غش خندیدن گذاشت ولی شوهر خاله خیلی جدی و بحث خفه کن گفت:
ما همه مسلمانیم اما مسلمان انارکیها هستند اگه ایستاده میشاشند تو سرچشمه که نمیشاشند!
انگار همه مخصوصاً خاله شاخ درآوردند چون این کلام جدی ظاهراً مغایر با شنیده‌هایشان بود اما چیزی نگفتند و من آن روز لحن کنایی را درک نکردم و امروز که تفاوت‌هایی این دو فرهنگ همسایه را خوب می‌شناسم خوب درک می‌کنم که منظورش این بود که: مسلمانی تنها رعایت ظواهر نیست و درون مایه‌ای دارد که در مسلمان واقعی هست نه در ما!

در مورد اطلاق لفظ گورخر به انارکیها و خر به بیابانکی‌ها داستانها بسیار است این درگیری همیشگی ذهن من بوده و هست. به اقوام بیابانکیم، هر وقت با این لفظ مرا میخوانند می‌گفتم: گورخر به خر شرف دارد چون زیر پالان نمی‌رود و تازه گوشت گورخر حلال است که با اعتراض رو به رو می‌شدم که: انارکی‌های گورخر سالی یک بار نماز می‌خوانند به همین جهت گوشت گورخر را مکروه کرده‌اند به پاداش همین سالی یک بار نماز خواندن که البتّه من باز هم کم نمی‌آوردم و می‌گفتم: اگر پاداش نماز این بود باید گوشت خر حلال باشد چون خرها همیشه در حال نماز خواندن هستند آن هم دسته‌جمعی و بسیاری دیگر از این قزعبلات. نمی‌خواهم بحث را باز کنم اما انگار چاره‌ای ندارم این رفتارها شوخی نیست برای تفریح و سرگرمی نیست همین قدر که کودک ده ساله‌ای چون مرا آزرده است قطعاً دیگران را هم می‌آزارد من که این وسط یعنی میان یک گله خر از یک طرف و خیل گورخر از طرف دیگر گیر کرده‌ام و بلا تکلیف! چون نمی‌دانم خرم یا گورخر؟ یک دو رگه‌ی بلاتکلیف!
این رفتارها ساده نیست که آن را در حد یک شوخی بدانیم این مسخره‌کردن‌ها ریشه دار است. در جغرافیای کوچک یک شهرستان بین دو بخش که اغلب با هم نسبت نسبی و سببی هم دارند.

***... اصل تفرقه بینداز و حکومت کن، نه تنها در گستره‌ی سیاست جهانی بلکه تا سطح یک روستا و حکومت کدخدا و حتّی در جنگ قدرت در خانواده‌ها بین پدران و مادران نیز حکم می‌کند هرگز برای شوخی نیست برای خنده نیست تمسخر اقوامی که با ما زندگی می‌کنند با یک فرهنگ یک زبان و هزاران مشترکات دیگر... بیایید از امروز به جای یک روز یک ترک، یک روز یک لر، یک روز یک اصفهانی و یا یک روز یک رشتی... بعد از این همه را بگوییم یک روز ملا نصرالدّین....

یادم است سالها پیش، حیدری انارکی با میرزایی بیابانکی که در اداره پست همکار بودند در ماموریتی با اتومبیل اداری به رانندگی حیدری در جاده‌ی نایین به خور واژگون شدند و هر دو مجروح، البتّه میرزایی بیشتر آسیب دیده و پایش شکسته بود. نوبخت نقوی شاعر خوش قریحه‌ی خوری که با هر دو، دوست بود با این دو بیت به ملاقاتشان در بیمارستان می‌رود و برایشان میخواند:
گفت شخصی: گورخر از خر قویتر بود و هست        گفتم: آری! لیک باید این دو با هم جنگ کرد
گفت: نشنیدی که در راه بیابانهای خور        گورخر جفتک زد و پای خری را لنگ کرد

این بحث مسلمانی و خر و گورخری کوتاه شد تا این که شب به درازا کشید حدود ساعت ۱۰ یا ۱۰/۵ بود که ناگهان شوهرخاله فریاد زد:
پاشو زن مهمان انارکی داریم این‌ها غروب شام می‌خورند این بچه از گشنگی غش کرد داره چرت میزنه! و دوباره بحث بیابونکی و انارکی درگرفت که مگر ما مرغیم که غروب جا بریم و صد ایراد دیگر که باز هم شوهرخاله طرف مرا گرفت و گفت: نه ما مرغ نیستیم آن‌ها هم نیستند اما زود شام خوردن خواصی دارد که ما نمی‌دانیم و آن‌ها می‌دانند البتّه خیلی از این حمایت‌ها را آن روز به حساب مراعات مهمان گذاشتم ولی امروز می‌فهمم که آگاهانه بوده است. خلاصه نیمه خواب و نیمه بیدار شام خوردیم و خوابیدیم و تا خواب بروم به حرف‌های شوهرخاله فکر می‌کردم.

*** این پاراگراف قسمتی از یک مطلب  می باشد.
(از: چوپانان آباد / سه شنبه 7 بهمن 1393 | نویسنده: نسل سومی)