امروز: پنج شنبه 12 تیر 1399 برابر با 02 جولای 2020

چهارشنبه, 18 آذر 1394 08:58
انارک نیوز - شاید خیلیا ندونن که املاء درست اسم من "مسَـیّـِب" هست، نه مصیّب! 
در دوران راهنمایی، کلاس هفتم، معلم املای ما آقای حسین میرزابیگی بودند. همون میرزابیگی که در همایش 88 ازش تقدیر بعمل اومد و من و مابقی شاگرداش کلی از دیدار دوبارش خوشحال شدیم. توی امتحان ثلث حسابی خونده بودم. با کلی آمادگی رفتم سر جلسه. بالای برگه نام و نام خانوادگی و بقیه اطلاعاتا پر کردم و بعد رفتم سراغ املا. البته یه شیطنت کودکانه انجام دادم و علیرغم علم به اینکه اسمم با "س" نوشته مشه اون بالا نوشتم "مصیّب کلانتری". املا که تموم شد برگه را تحویل دادم و خوشحال و خندون رفتم به سمت خونه.
دوروز بعد آقای میرزابیگی برگه ها را تصحیح کرده بودن و اوردن کلاس. یکی یکی اسم بچها و نمرهاشونا میخوندن و بچها برگهاشونا میگرفتن و مینشستن. منم خوشحال و با خیال راحت منتظر بودم که اسمما بلند بخونه و با خودم فکر مکردم یکی از بالاترین نمرهای کلاسا اورده باشم. رسید نوبت من و بلند خوند اسمما: "مسیّب کلانتری.... صفر". خشکم زده بود. رفتم برگه را از معلم گرفتم و بی صدا و آروم رو نیمکتم نشستم. دیدم آقای میرزابیگی اصلاً برگما تصحیح نکرده. یه ضربدر قرمز سرتاسر صفحه کشیده و زیرش نوشته : "دانش آموزی که هنوز اسمشا بلد نیست بنویسه ، صـفـــــــــر"
(چوپانان آباد / خاطره ای از کربلایی مسیب کلانتری / نقل از کانال تلگرامی سلام چوپانان)
پنج شنبه, 12 آذر 1394 21:25

خبرنگار افشاگر اصفهانی شیر نیست 
مصطفی ابراهیمی

انارک نیوز - سینا را از سال 84 می شناسم. همزمان با هم به دانشگاه وارد شدیم. او یک تفاوت عمده با بقیه داشت برخلاف بیشتر دانشجویان قبل از دانشگاه کار را شروع کرده بود و حتی رشته مدیریت را هم بعدها که بیشتر با او آشنا شدم، ثابت کرد بی هدف انتخاب نکرده است. به کمک سینا هم من و هم برخی از دانشجویان دیگر دانشگاه در شرکتی که سینا مدیر بازاریابی آن بود مشغول به کار شدیم و از همان روزها عده زیادی را به سمت خودش جلب کرد. سینا حتی بعد از فارغ التحصیلی نیز سهم زیادی در معرفی به کار دوستانش داشت و شاید همین رفتار سینا موجب شد علیرغم اتفاقاتی که سال های بعد رخ داد هیچکس فکر بدی در مورد او نکند. او به یکه تاز کلاس های درس مدیریت تبدیل شد و در تمام کلاس ها که بیشتر دانشجویان خدا خدا می کردند تمام شود و بروند او با تمام اساتید بحث می کرد و گاهی حتی برخی از اساتید از اطلاعات سینا دچار حیرت می شدند. خاطرم نیست دقیقا چه سالی بود اما در همان دوران دانشجویی فعالیت روزنامه نگاری اش را شروع کرد و در کنار کار شرکت توانست مسئولیت صفحه دانشجو را در روزنامه جام جم بر عهده بگیرد.
از خاطرم نمی رود که همیشه از دانشگاه که بر می گشتیم به اولین دکه روزنامه فروشی که می رسید چند روزنامه می خرید و وقتی از او می پرسیدم واقعا می رسی هر روز سه چهار تا روزنامه بخونی، پاسخ می داد هیچ چیز به اندازه خواندن روزنامه حالم را خوب نمی کند. بی دلیل نبود که اساتید دانشگاه به او اجازه می دادند تا این اندازه سر کلاس ها آزادانه اظهار نظر کند واقعا اطلاعات اقتصادی سینا حرف نداشت. جالب اینجاست در حوزه های مختلف مدیریتی ورود پیدا کرد و تجربه عملی هم کسب کرد. خاطرم هست نابغه حسابداری بود همیشه سر کلاس پای تخته تمرین حل می کرد. از اصول حسابداری که بیست گرفت، بلافاصله به صورت خصوصی دوره کارگاهی حسابداری را گذارند و مدتی هم کار حسابداری انجام می داد. دوره ایزو هم که گذارند؛ مسئولیت تضمین کیفیت یکی از شرکت های وابسته به سایپا در اصفهان را به او سپردند .
دوره بازاریابی هم گذارند و می دانم سال هاست کار تحقیقات بازار انجام می دهد. از قرار سینا آمادگی فعالیت در تمام زمینه های مدیریتی را داشت. آن سال ها به منزل سینا هم می رفتم اتاق سینا دو بخش داشت یک بخش از پایین تا بالا روزنامه روی هم چیده شده بود و بخش دیگر پر از کتاب های مدیریتی بود. سال آخر دانشگاه با ویژگی هایی که از خود بروز داده بود معاونت دانشجویی دانشگاه به او پیشنهاد داد برای ارائه یکسری خدمات به دانشجویان تعاونی دانشجویی راه اندازی کند و سینا هم که سرش درد می کرد برای دردسر قبول کرد و خیلی زود چند نفر دانشجو از جمله خود من که به او نزدیک بودیم را برگزید و بر خلاف ما که هیچ از این کار سر در نمی آوردیم خودش پیگیر کار ثبت و تاسیس شرکت و گرفتن مجوزها شد. خاطرم هست فقط روز جلسه هیات موسس که در اداره تعاون مبارکه برگزار شد ما را دعوت کرد و بعد هم طبیعی بود خودش مدیرعامل باشد چون اصلا ما نمی دانستیم شرکت داری یعنی چی. روی دیگر سینا از این زمان نمایان شد؛ سینا خیلی زود پیگیر برعهده گرفتن خدمات مختلف دانشگاه شد اما فهمید هیچ مناقصه ای برگزار نمی شود و همه چیز سوری است. دانشگاه که خودش پیشنهاد راه اندازی تعاونی را به سینا داده بود حاضر به همکاری نشدند. هیچوقت سینا نگفت که در آن مدت چه چیز فهمید که ناگزیر شد کاری را انجام دهد که همه آنها که می شناختندش باورش برایشان سخت بود.
فریادهای معاون مالی دانشگاه که نامه سینا را از دانشگاه آزاد منطقه مرکزی برایش فکس کرده بودند را خوب بخاطر دارم پیگیر کارهای وام دانشجویی بودم که متوجه شدم یک دانشجو نامه ای هفت صفحه ای را از عملکرد دانشگاه آزاد مبارکه به واحد بازرسی دانشگاه آزاد ارسال کرده است. سر هر کلاس که می رفتیم اساتید مختلف سینا را به باد انتقاد می گرفتند و گلایه می کردند که اشتباه کردی و این حرف های تو در مورد دانشگاه و مدیران آن صحت ندارد. هیچ کار غیر قانونی در معاملات دانشگاه و بخش مالی اتفاق نیافتاده است. سینا بی پرده و عصبانی پاسخ همه را می داد و حیرت همه از این بود سینا در همان زمان قانون تجارت را از حفظ بود هر جا بحث می شد به مفاد قانون تجارت اشاره می کرد. حتی به استادی که بسیار رابطه صمیمی با وی داشت برخورد تندی کرد او را هم حواله به قانون داد. نامه سینا باعث شد دانشگاه آزاد مبارکه مورد بازرسی کامل قرار بگیرد و مدت ها آشوبی که سینا به پا کرده بود ادامه داشت همه به سینا می گفتند مرد حسابی با این کار محال است بگذارند فارغ التحصیل شوی. بسیج دانشگاه هم درگیر این موضوع شده بود چون سینا در بخشی از آن نامه علیه بسیج دانشگاه هم نکاتی را مطرح کرده بود.
هر بار یک از بخش های دانشگاه او را می خواست و سینا هم می رفت و بعد هم کلمه ای برای هیچکس تعریف نکرد که چه اتفاقی افتاد. مدتی بعد دانشگاه برای نخستین بار برای واگذاری بخش های مختلف خدماتی مناقصه برگزار کرد. نمی دانم سینا پیروز نبرد شد و یا پشت پرده اتفاق های دیگری رخداد اما برایم جالب بود سینا با همه کسانی که با او برخورد کردند دوستی اش را حفظ کرد. سینا زودتر از همه ما و در هفت ترم فارغ التحصیل شد و روز آخر هم در حیرت همه دانشجویان و اساتید متن ادبی اما با محتوای مدیریتی را به تک تک مدیران دانشگاه و اساتیدی که با آنها کلاس داشت در قالب یک برگه تهذیب هدیه کرد و دیگر هم پای به دانشگاه نگذاشت. من دو ترم بعد از سینا در دانشگاه درسم طول کشید و شاهد بودم که هر استادی به کلاس می آمد یا متن سینا را برای دانشجویان می خواند و یا درباره متن سینا حرف می زد و سینا را تحسین می کرد. سینا برای دانشگاه مبارکه به یک بت تبدیل شد اما برخی گفتند آن نامه موجب شد مدیران دانشگاه با وی تعامل پشت پرده ای داشته باشند و سینا هم به همین دلیل با نوشتن آن متن در روز آخر و انتشار آن در دانشگاه به گونه ای دیگر پاسخ تعامل آنها را داده است تا اذهان دانشجویان نسبت به اساتید و مدیران منفی نگردد.
سال ها از آن اتفاق می گذرد اما هر بار اتفاقی یکی از اساتید دانشگاه یا مدیران آن را در جایی می بینم و برای عرض ادب خدمتشان می روم برایم عجیب است که هنوز سراغ سینا را می گیرند و می پرسند خبر داری الان کجاست؟ مدت هاست تعامل خاصی با سینا ندارم اما دورا دور مطالبش را می خوانم کسی که مقطع فوق لیسانس را هم در رشته مدیریت اجرایی گذرانده اما سال هاست کار خبرنگاری اقتصادی می کند. در اصفهان خیلی زود توانایی های خود را اثبات کرد و برای کار حرفه ای به تهران رفت و در مدتی کوتاه دبیری بورس روزنامه اقتصادی تعادل را به وی سپردند. سینا هر چه هم نمی دانست و بلد نبود بی شک در همکاری با روزنامه نگار برجسته و معروفی همچون محمد صادق جنان صفت در زمان حضورش در تهران آموخته است اما شاید بازگشتش به اصفهان اشتباه بزرگ او بود.
مدتی پیش گزارشی را از وضعیت نا به سامان سرمایه گذاری صنعتی و معدنی در اصفهان منتشر کرد و واکنش عجیب روابط عمومی سازمان صنعت و معدن به آن گزارش برای اولین بار سینا را به حاشیه برد اگرچه می دانم چند سال پیش هم گزارشی را علیه وضعیت تولید سیگار در اصفهان منتشر کرده بود و آن سال هم گرفتار حاشیه های شرکت دخانیات اصفهان شد. گزارش انتقادی سینا علیه اتاق بازرگانی اصفهان مرا بیشتر یاد رفتاری که با مدیران دانشگاه داشت می اندازد. سینا بیشتر از هر کسی نهادهای اقتصادی استان را می شناسد و اگر قرار باشد نقد کند می دانم قلمش ویرانگر است گزارشی که در مورد عملکرد مالی دانشگاه منتشر کرده بود را خوانده ام و خوب می دانم که اگر اراده کند علیه کسی بنویسد آنقدر قدرتمند و حاشیه ساز می نویسد که افراد مسئول روی سازمان مورد نظر حساس شوند. نمی دانم این بار پشت پرده بین سینا و اتاق چه رخ خواهد داد و رخ داده است اما می دانم سینا دیگر دانشجو نیست و اطلاعات و دانش او هم نسبت به آن دوران چند برابر شده است.
به خاطر دارم در آن زمان یکی از اهدافش کاندید شدن برای مجلس بود و اکنون هم نزدیک انتخابات مجلس و سینا هم 30 سالگی را پشت سر گذاشته است اما بعید می دانم هنوز هم آمادگی ورود به مجلس داشته باشد. سینا اگرچه به جهت دانش اقتصادی شرایط مالی اش یک سر و گردن بالاتر از همکارانش است اما مطمئنم اوضاع مالی او هم تعریفی آنچنانی ندارد و بعید هم نیست در انتشار این گزارش به مسائل مالی هم فکر کرده باشد. اما از یک چیز مطمئنم خبرنگار افشاگر اصفهانی شیر نیست چرا که هنوز سلطان جنگل رسانه ای اصفهان نشده است. هنوز رسانه های اصفهان اگر چه بر توانایی های او آگاه هستند و می دانند در عرصه اقتصادی همتایی در استان ندارد اما سینا نتوانسته آنها را با خود همسو نماید. سینا به جای همسو کردن آنها با خود از آنها بریده است. رسانه های استان همگی درگیر رانت هستند هیچ رسانه ای در اصفهان جرات ندارد نقدی را بر علیه شرکت ها و سازمان های مهم استان منتشر کند. شهرداری، فولاد مبارکه، ذوب آهن، پالایشگاه، باشگاه های ورزشی بزرگ و ... که رسانه های استان را خریده اند و نهادهایی همچون اتاق اصفهان که از روز نخست گفته اند ما اصلا مسئولیت اجرایی نداریم نیز خود را از گزند رسانه ها دور داشته اند. شکی نیست گزارش سینا بر علیه اتاق اصفهان را هیچ رسانه ای استانی منتشر نمی کرد چرا که علاقمند هستند روابط خود را با سرمایه گذاران بزرگ اصفهان حفظ کنند تا شاید در بلند مدت منفعت مادی هم برای آنها به ارمغان آورد.
همین عملکرد رسانه های استان موجب شده است اصفهان هرگز رسانه قدرتمندی در اختیار نداشته باشد و نتواند خواسته های به حق خود را از مسئولان کشوری مطالبه کند. رسانه های ضعیف اصفهان قصه پر دردی برای استان هستند که مسئولان هم تلاشی در جهت حمایت و توسعه آنها نمی کنند. سینا شیر نیست مگر رسانه های استان را با خود همسو کند نه اینکه از آنها به دلیل محدودیت هایشان بگریزد. هم سینا به رسانه های استان نیاز دارد و هم رسانه های استان نباید اجازه دهند خبرنگار توانمندی که در میان خود آنها پرورش یافته است به این سادگی کنار برود و خانه نشین شود.
سینا اگر روند افشاگری خود را بدین ترتیب ادامه دهد یا سال ها بعد باید تصویر او را در بی بی سی و من و تو و ... ببینیم که اگر چنین هم بشود خیلی بد نیست اما نگران آن هستم که هیچ اثری از آثارش باقی نماند و همانند بسیاری از خبرنگاران توانمند دیگری که خواستند ساختارشکنی کنند اما نتوانستند کسی را با خود همسو کنند تنها خاطره این سال ها برایش باقی بماند و بس. 

این مطلب را یکی از دوستان من منتشر کرده است و با اینکه با خیلی از بخش های آن مخالفم اما به دلیل صداقت متن و رعایت برخی از اصول ترجیح میدم خودم هم آن را نشر دهم.

منبع : دانسته های یک عشق نویسندگی
سه شنبه, 17 شهریور 1394 19:00
انارک نیوز - ديروز شنيه در جريان معارفه ي شهردار جديد نارُسّنه (آقای طباطبایی) بر عملكرد شوراي شش ساله صحه گذاشته شد و از كرده ها و ناكرده هايشان به طور شفاهي تقدير به عمل آمد. در پايان جلسه شنيدم شهروندي مي گفت: دو تا ... رئيس گرتاين و اختيارشني از بقيه هگيره و هيمِيّاشني ويرونه كه و هيمكّيشني ناراضي سات. نيصپي مردم رهشني شينيگيره و ايشيين. اُو گُ نَيُمه، گازي جي گُ نَيُمه، مدرسه هامني جي گُ ايشي. پي و ماي ها جي گُ بي در بيلا گرتاين. اسمه جي مُزّي دس هئگيرن، چيرا هَنَگيرن؟
مخاطبش پرسيد : غير از مزار اَبي كياشني خيراب كه؟
گوينده گفت :ايشُ ري قَله وَ پَشتي بالابو ها ايوين. ايشُ تو كيچه ها و گشت ايزن و خيراب و خوروبي ها ايوين.
شهروند ديگري كه استراق سمع مي كرد ابرو بالا انداخته گفت: گِندش بعد براِية، وِيُسّيت.
(نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392)
جمعه, 13 شهریور 1394 11:24
انارک نیوز - اولین سفرش به انارک  با تلخکامی همراه بود. می گفت: راه درازی را پشت سر گذاشته تا به خانه ی پدری رسیده است . پزشک متخصص بود و تحصیل کرده ی خارج. ته لهجه اش نشان می داد که فرزند کویر است همانجا که پدرش دیده به جهان گشوده و پدر بزرگش در خاک آن  آرمیده است. آوازه ی زیبایی شهر، آرامش روز و سکوت شبانه ی  آن، او را در گرمای کشنده ی تابستان به کویر کشانده بود. نه او کسی را می شناخت که در حکم غریبه بود و نه کسی او را  به جا می آورد که  ساکنان هم، دیگر بومی نبودند . و چه دشوار است تحمل دردی که انسان در خانه ی پدری احساس غربت کند.
 از موتور سوار جوانی که جلو اتومبیلش ویراژ داد سراغ سالمندان و پیران ولایتی را گرفت. بی اطلاعی جوان از شناخت معمرین او را به فکر فرو برد. " پدرم می گفت در اینجا ،همه یکدیگر را می شناسند! " کمی جلو تر آمد. مردی میان سال  کپسولهای خالی گاز را  بر ترک موتور می بست. کنارش ترمز کرد." سلام . شما انارکی هستید؟ "   "بله ."    " ممکن است بگویید مسن ترین مرد آین آبادی کیست ؟ " مرد با انگشت پیرمردی را در خیابان مکارم نشان داد که روی چارپایه ای نشسته و به عصایش تکیه زده بود. " اون آقا ست ، اسمش آمحمد است . از او پیر تر نداریم . انارکی خالص است .
" به سراغ آمحمد رفت . چشمش که به سنگفرش خیابان افتاد چهره اش متبسم شد. از آنچه می دید احساس شادی می کرد. غرور ملی یعنی همین. از اتومبیل پیاده شد. سلام کرد و بی آن كه  منتظر پاسخ بماند دستانش را بر شانه ی پیرمرد گذاشت و چهره اش را بوسید. چهره ی یک مرد ولایتی را . نود سال زحمت و تلاش و محرومیت را . خودش را معرفی کرد پدرش را و پدر بزرگش را هم. و منتظر جواب ماند . آمحمد نگاه در نگاهش دوخت . دکتر سر فرود آورد و با صدای بلند گفته هایش را تکرار کرد. پیرمرد  مکثی کرد ، کوتاه  و گذرا، کمتر از ده ثانیه و این مختصر زمان کافی بود تا او پرونده ی یکی از معتمدان یک قرن پیش آبادی را مرور کند که شتر فراوان داشت و  امین و بخشنده بود. و خانه در محله ی بیک علی داشت و آرامگاهش بالا دست  اتاقک خشتی (سرد خانه) در قبرستان قدیم بود. دکتر با کاشتن بوسه وداع بر پیشانی پیرمرد روانه ی آرامستان شد.
شوق لحظه ای بر مزار پدر بزرگ نشستن و فاتحه ای خواندن دلش را لبریز از شور و نشاط کرده بود. اتومبیلش را کنار تپه ی مولتانی نگاه داشت . به اطراف نگریست . اینجا كه .... نکند اشتباه آمده باشد.  از مردی که سبد پر از نان در دست داشت نشانی قبرستان قدیم را پرسید. " همین جاست . حال دیگر قبرستان نیست . پارکش کردند . می خواهند گل بکارند." دانه های درشت عرق بر پیشانی دکتر نشست. با یک نگاه عرصه ی پهناور  مزار را برانداز کرد. از اتومبیل پیاده شد. به بلوکهای  سیمانی روی تپه تکیه زد. آرنج ها را بر گردی استخوان زانو نهاد و سر را در فرو رفتگی دو دست گرفت. لختی در اندیشه فرو رفت .اندیشه ای پیوند خورده با اندوه ، اکنده از غم ، غمی گنگ و سنگین که به هیچ زبانی قابل توصیف نبود. " یعنی انارک هیچ اندیشمند و ادیب و خیر نداشته ؟  مزار طرب انارکی  آن شاعر خوش قریحه و پدرش حاج محمد رضا بانی مسجد کجاست ؟ حاج باقر بزرگ کجا مدفون است ؟  آرامگاه ملا ابوالحسن و پدرش آخوند ملا رضا  را کجا می توان یافت.؟
 پدرم افراد زیادی از بزرگان آبادی را نام می برد. بدون شک هویت تاریخی شهر با نابودی قبرستان از میان رفته  ، اگر تفکر خمیر مایه ی این کار بود هم قبرستان حفظ می شد و هم پارک ایجاد می گردید .افسوس.. " برای پرسش هایش پاسخی نداشت ،کسی هم  پاسخ گویش نبود. راه درازی آمده بود .بی حاصل .  اتومبیل ر ا به حرکت آورد پنجاه متر جاده خاکی قبرستان را با تأنی طی كرد و در  همواری جاده از نظر ناپدید شد. این اولین و آخرین سفر او به انارك بود.
(نوشته شده توسط آقای محمدعلی ابراهیمی انارکی در جمعه هفدهم شهریور 1391 و ساعت 12:48 در وب لاگ کویر انارک)
شنبه, 30 خرداد 1394 11:00
انارک نیوز - به نقل از چوپانان آباد و نوشته دکتر حمید زاهدی:
دوستان عزیزم، یک سری از همکاران پزشک در کلینیک درمانی تخصصی و فوق تخصصی واقع در خیابان کارگر شمالی تهران ،خیابان دوم امیراباد شمالی عصرها درحال فعالیت هستن که تعدادی از اساتید محترم هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران باتعرفه بسیار بسیار کم دراون مشغول طبابت بیماران نیازمند هستن با تعرفه بیمه ای متخصص 4هزار تومن و فوق تخصص 5هزار تومن و ازاد 15هزار تومن.
شامل تخصص های : ارتوپد، گوارش، عفونی،جراحی عمومی، درد، روماتولوژی، زنان و زایمان،جراحی زنان،پزشکی ورزشی، توانبخشی، ریه،قلب، کلیه و مجاری ادراری،ارولوژی،تغذیه ، داخلی مغز واعصاب، جراحی مغز و اعصاب، روانپزشک،غدد، کمر ولگن،جراحی قفسه سینه،داخلی و تعدادی تخصص دیگر.
البته فقط با نوبت قبلی. تلفن اخذ نوبت، شنبه تا چهارشنبه از 8صبح تا 8شب 02188004017 و 02188637093 و 02188027412

باتوجه به نرخ ناچیز ویزیت توسط خود اساتید دانشگاه لطفا این متن را تا حد امکان منتشر کنید تا به اطلاع همگان برسد تا اگر کسی بعلت عدم تمکن مالی از درمان باز مانده بتواند به درمان مناسب دست یابد.
(پنجشنبه 28 خرداد 1394 نویسنده: نسل سومی)

انارک نیوز به همت والای این دوستان عزیز آفرین می گوید و برای این خبررسانی سر تعظیم فرود می آورد. این اطلاع رسانی خود بازگو کننده انتظار درست از کلیه آنانی که به فکر دیگران می باشند، می باشد.
پنج شنبه, 21 خرداد 1394 19:54
به کجا چنین شتابان؟ 
انارک نیوز - این روزها "همشهریان بی درد" که نسل قبلی آنها یعنی پدر و مادرشان همین مردم مهربانی بودند که هر روز می بینیم، چنان از ما فاصله گرفته اند که انگار جذام داریم.
فراموش کرده اند پولی که به جیب زده اند و شرفشان به آن است از صدقه سر همین مردم بی ریا بدست آورده اند. این نوکیسه ها چنان خود را گم کرده اند که در جمع می گویند: "هرچه می گویم بکن، بکن".
رفتارشان مملو از خود محوری و تکبر بی حد است و چون می بینند عده ای دور آنها جمع شده اند، باورشان شده که هر چه می گویند حق است و دیگران که با آنها همراهی نمی کنند بایستی زیر پایشان له شوند. زهی خیال باطل.
حلقه ی خانواده آنها بسیار کوچک و منحصر به فرزندان و اگر کمی انصاف داشته باشند پدر و مادرشان می باشد و دیگران را نوکر حلقه به گوش خود می پندارند. سخن حق مردم را که اصلاً نمی توانند تحمل نمایند چون آنان را مشتی افراد کم سواد و قدر نشناس می دانند.
این مستبدین کوچک که بعضاً سال های سال قبل درسی هم خوانده اند یا از محل کار دولتی شان برای درس خواندن به جایی فرستاده شده اند بجز خود کسی را نمی بینند و خیال می کنند هر چه بلغور می کنند باید بشود، غافل از اینکه دنیا خیلی عوض شده و این فسیلان خیالباف باید افکار پلید مال پرستانه خود را عوض نمایند تا در بین مردم جایی پیدا کنند. اینان حاملان کتاب های فراموش شده هستند نه صاحبان فکر. وعده می دهند اما انجام نمی دهند. فراموشکار هستند و به راحتی رو در رو دروغ می گویند.
دروغگو دشمن خداست پس در این افراد دنبال اخلاقیات نگردید. اگر از اخلاق نیکو می گویند تا وقتی به نفعشان است و با تفسیر خودشان همخوانی دارد پیرو آن هستند و وقتی ورق برگردد و منافعشان را به خطر اندازد زیر کلیه اصول پذیرفته شده بشری می زنند. این مرام همیشگی آنها است. همه چیز برای اینان و هیچ چیز برای دیگران. لبخند به لب دارند در حالی که دست در جیب شما کرده اند و خنجری در دست دیگر دارند تا اگر اعتراض کنی حسابت را برسند. گول لبخند و حرف های زیبای اینان را نبایستی خورد که استادان شیطانند.
بهتر است به جای فاصله کرفتن از دیگران و پنهان شدن در تاریکحانه ها به روشنایی و ریشه خود در بین مردم برگردند. اگر دیگران را دوست ندارند و نمی خواهند دلی بدست آورند حداقل سنگ اندازی نکنند و دلی را نشکنند.

آقایان پیاده شوید تا با هم برویم. اینجا شهر کوچکی است. اینجا انارک است. شما بهتر از هر کسی می دانید حافظه مردمش خوب کار می کند و می دانند آنچه را که می خواهید از دیگران پنهان نمایید و همین واقعیت است که شما را می ترساند.
سه شنبه, 22 ارديبهشت 1394 10:16
میز "مدیر وارونه"
انارک نیوز - علیرغم احساس درونیم، به احترام او که اصرار داشت زنگ بزن تا بداند هنوز پیگیرش هستی،  گوشی را برداشتم و شماره "مَحکم" را گرفتم. حدود ده صبح بود. خانمی پس از پرسیدن نامم و اینکه با ایشان چه کاری دارم از آن پشت گفت: در جلسه اند، یک ساعت دیگر تماس بگیر. یازده و نیم دوباره زنگ زدم، هنوز در جلسه بود.
به دوست مسئول دیگری زنگ زدم و پرسیدم این تماس هایی که با فلانی می گیرم می تواند کارساز باشد یا نه؟ گقت اختیاراتی دارد اما زیاد امیدوار نباش.
فردایش دوباره زنگ زدم، آقایی برداشت و پس از پرسش نامم و حدود یک دقیقه معطلی گفت: جلسه دارند.
به دوستم که توصیه کرده بود زنگ زدم و ماجرا را گفتم. با توجه به اینکه سه بار نامم را پرسیده بودند و مرا هم می شناسد، هنوز پس از چند  روز منتظرم تماسی از سوی او داشته باشم ولی از اولش هم چشمم آب نمی خورد!
جمعه, 28 فروردين 1394 12:05
"مدیر" وارونه
انارک نیوز - پس از سالها رفتم دفتر شرکتی که "مَحکم" یکی از مدیرانش بود. خانمی که شاید رییس دفتر بود گفت تشریف ندارند. روی مبلی نشستم و به خواندن مجله مشغول شدم. دید نمی روم غیبش زد و برگشت و اجازه دیدارش را به من سمج داد.
چنان به میزش چسبیده بود و از جایش تکان نمی خورد که انگار جانش است و آمده ای پسش بگیری. تا لب باز کردم و سربسته از مشکل پیش آمده بر اثر مدیریت نا بجای آقایان که خودش هم یکی از آنها بود گفتم، درد دلش شروع شد و انگار لای مثنوی هفتاد من را در ذهنش باز کرد و حالا نگو کی بگو از مشکلات. طوری می گفت که همه مقصرند به جز خودش. از اعتماد گفتم و او از وضعیت بد زمانه.
از در دیگر وارد شدم و مشکل را کمی بازتر کردم و رابطه اش را با کارآفرینی در انارک مطرح کردم. برایش روشن کردم نیاز به قسمتی از آنچه خود و امثال من در اختیارشان گذاشته اند تا آقایی کنند، دارم.
خیلی خود را مشتاق نشان می داد تا انارک به جایی برسد و حرف های دو پهلوی زیادی می زد و در واقع وعده سر خرمن می داد. هم خود می دانست و هم من. بزک نمیر بهار می آید.
من از صنم می گفتم و ایشان از یاسمن. به انارکی صحبت می کردیم اما همدرد نبودیم، حرف همدیگر را نمی فهمیدیم. از گوشی شنید و از گوش دگر یه در کرد. مرا به دیگری که نبود پاس داد. حیف وقتی که صرف او کردم. نگاهش کردم "مدیر وارونه" را در او هم دیدم.

اینان دردشان سیری بیش از حد است و درد انارک بی دردی اینان. اینان از تبار "عوضی" هایی هستند که "من، من" می کنند. پا بر شانه دیگران می گذارند تا بالا روند و وقتی به جایی رسیدند دیگر هیچ خدایی را بنده نیستند. همه چیز را برای خود و هم پالکی هایشان می خواهند. به کجا می روند چنین شتابان!