جمعه, 23 شهریور 1397 21:45
انارک نیوز: جنگ زرگری جنگی ساختگی و دروغین میان دو تن برای فریفتن شخص سوم است. 
این جنگ که در ایام قدیم یکی از حیله های زرگران برای فریفتن مشتری و فروختن زیورآلات به او بوده است، رفته رفته از بازار طلافروشان فراتر رفته و در ادبیات فارسی به صورت اصطلاح درآمده است.
جنگ زرگری بدین صورت بوده است که هرگاه مشتری به ظاهر پولداری وارد دکان زرگری می شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می کرد، زرگر فورا بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می کرد و به شکلی (مانند علامت و چشمک یا فرستادن شاگردش) زرگر همسایه را خبر می کرد تا وارد معرکه شود.
زرگر دوم به بهانه ای خود را نزدیک می کرد و به مشتری می گفت که همان جواهر را در مغازه اش دارد و با بهای کم تری آن را می فروشد (این بها کم تر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود). در این حال زرگر اولی آغاز به جنگ و جدل با زرگر دومی می کرد و به او دشنام می داد که می خواهی مشتری مرا از چنگم درآوری و از این گونه ادعاها.
زرگر دوم هم به او تهمت می زد که می خواهی چیزی را که این قدر می ارزد به چند برابر بفروشی و سر مشتری محترم کلاه بگذاری .در این گیرو دار چنان قشقرقی به راه می افتاد و جنگی درمی گرفت که مشتری ساده لوح که این صحنه را حقیقی تلقی می کرد بی اعتنا به سروصدای زرگر اول به مغازه ی زرگر دوم می رفت و جواهر موردنظر را بدون کم ترین پرسش و چانه ای از او می خرید و نتیجه آن بود که مشتری ضرر می کرد و دو زرگر سود به دست آمده را میان خود تقسیم می کردند.
یکشنبه, 28 مرداد 1397 12:31
شبکه اجتهاد: میرزا محمدحسین نائینی، در بیست‌وششم خرداد سال ۱۲۳۹ در نائین به‌دنیا آمد و در بیست‌وسوم مرداد ۱۳۱۵ در نجف، چشم از جهان فروبست. نائینی، از حیث گرایشات سیاسی به آخوند خراسانی و سید جمال‌الدین اسدآبادی نزدیک بود و البته برخلاف برخی از هم‌فکرانش به ولایت فقیه معتقد بود و در کنار این اعتقادش، از نخستین‌‌اندیش‌مندانی هم به شمار می‌رود که به صراحت از لزوم وجود قانون اساسی در دولت اسلامی سخن به میان کشیده است. شاید بتوان گفت مهم‌ترین اثر او کتاب «تنبیه‌الامه و تنزیه‌ المله» می‌باشد که در آن به دفاع از مشروطه پرداخته است؛ گرچه این کتاب و آرای سیاسی نائینی برخلاف انتظار، در سال‌های پس از انقلاب اسلامی، آن‌چنان که باید، مورد توجه مجامع علمی و به ویژه حوزه‌های علمیه قرار نگرفت و به حاشیه رفت. مباحثات به بهانه‌ی هشتادودومین سال‌روز درگذشت این عالم جهان اسلام بر آن شد که چرایی این به حاشیه رفتن را دستمایه‌ی گفت‌وگو با حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر سید علی میرموسوی، رئیس دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه مفید قرار دهد. متن این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید.

در ابتدا، لطفاً یک معرفی کوتاه از‌‌اندیشه و منش فکری مرحوم نائینی را بیان نمایید. 

میرموسوی: مرحوم نائینی نماینده‌ی جریان نواندیشی دینی در گفتمان مشروطیت است و رویکرد او به مسائل مدرن ـ که حکومت قانون در کانون آن قرار دارد ـ با استفاده از روش‌شناسی اجتهادی بود؛ یعنی تلاش می‌کرد در چارچوب روش‌شناسی اجتهادی، برخی از مهم‌ترین مسائل دولت مدرن و حاکمیت قانون را مورد بررسی قرار دهد. این رویکرد، برخاسته از مکتب آخوند خراسانی بود و به این معناست که نائینی وابسته به مکتب آخوند است و این مکتب در نجفِ آن زمان شکل گرفته بود و کار بسیار مهمی را در عقلانی‌سازی دین انجام داده بود که عبارت بود از تقویت نقش عقل و یافته‌های عقلی و بهره‌مندی از بنای عقلا و دستاوردهای آن‌ها در مباحث اجتهادی. البته تبار این مکتب، به مباحثی باز می‌گشت که در سامرا و توسط میرزای شیرازی مطرح شده بود؛ بر این اساس، یک نگاه مثبتی به دستاوردهای تجدد و دوران جدید ـ مانند نهاد نمایندگی، حاکمیت قانون و به‌خصوص محدود سازی قدرت سیاسی ـ شکل گرفته بود و بر این عقیده بود که این دستاوردها اساساً با اسلام ناسازگار نیست و حتی برخی از آن‌ها، می‌تواند برخاسته از آموزه‌های دینی و اسلامی باشد. این رویکرد و شیوه تفکر، نقش بسیار مهمی در صورت‌بندی یک روایت و الگوی متناسب با اسلام از تجدد و دولت مدرن در ایران داشت که اگر تدوام می‌یافت در مسیر گذار ایران به‌سوی تجدد ایرانی، بسیار مؤثر می‌بود.

 به‌نظر جناب‌عالی چرا رویکردی که بیان کردید و اساساً‌‌اندیشه‌های سیاسی مرحوم نائینی درجامعه‌ی ایرانی و مجامع علمیِ آن و به‌خصوص در حوزه‌های علمیه تدوام نیافت و به‌نوعی با مهجوریت و فراموش‌شدگی مواجه شد؟

 میرموسوی: این مسأله، عوامل مختلفی می‌تواند داشته باشد؛ اولین عامل، افول گفتمان مشروطه است که در واقع بازگشت دارد به ناکامی مشروطه‌خواهان در تحقق آرمان‌هایی که در زمان مشروطه دنبال می‌کردند و البته در آن زمان، ایران دچار مشکلاتی مانند جنگ جهانی اول ـ که آثار بسیار زیان‌بار معیشتی و اقتصادی در پی داشت ـ و نیز نزاع بین علمای مشروطه‌خواه و مخالفین مشروطه ـ که به اعدام شیخ فضل‌الله منجر شد ـ بود که در نهایت این وقایع، یک سرخوردگی در میان مشروطه‌خواهی پدیدآورد؛ مانند سرخوردگی‌ای که امروزه جریان اصلاح‌طلبی ـ به دلیل ناکامی‌هایی که داشته ـ به آن مبتلاست و عدم تحقق آرمان‌های آن، سرخوردگی‌هایی را در میان اقشاری از مردم و جامعه، در پی داشته است. در نتیجه‌ی مشکلاتی که برای جریان مشروطه‌خواهی پیش آمد، جریان محافظه‌کاری در حوزه تقویت شد که سید کاظم یزدی به‌واسطه‌ی نمایندگیِ آن، با مشروطه‌خواهی مخالفت می‌کرد و این وقایع منجر به کناره‌جویی علمای آن زمان از دنبال‌کردن مباحث مشروطه گردید.
 عامل دوم، ایدئولوژیک شدن فضای فکری و جایگزین‌شدن منازعات ایدئولوژیک به‌جای گفت‌وگو و جدال‌‌های فکری است. در واقع بعد از مشروطه، جامعه‌ی ایرانی شاهد تبدیل شدن تجدد آمرانه و اروپامدار به‌عنوان گفتمان غالب ایرانی بود که نوعی تجددگرایی ایدئولوژیک را دنبال می‌کرد که برگرفته از این گذاره بود که تجدد، یک نوع بیش‌تر ندارد و آن، صورتی است که در اروپای غربی محقق شده و تنها راه متجددشدن ایران، غربی‌شدن آن است. به‌عبارت دیگر، مدرنیزاسیون و غربی‌شدن (وسترنیزاسیون)، یکی تلقی می‌شد و این روایت موجب مطرح‌شدن روایتی ایدئولوژیک از سنت گردید که در چارچوب گفتمان اسلام سیاسی بود و واکنشی منفی نسبت به تجدد غربی بود و موجب بی‌توجهی به مسائلی شد که برآمده از زندگی در روزگار جدید ـ که در تعامل با زندگی غربی بود ـ بودند. از این رهگذر رادیکالیسم دینی مطرح شد که در برابر نواندیشی دینی، یک اسلام‌گرایی ایدئولوژیک را مطرح کرد و موجب گردید که مباحث نواندیشانه‌ی دینی که سعی می‌کرد از یک منظر کاملاً علمی و به‌دور از نگاه‌های ایدئولوژیک به تجدد نگاه کند، در حاشیه قرار گیرد و به‌تبع همین مسأله، این رهیافت، در حوزه‌های علمیه نیز متروک گردید.

 بحث اصلیِ مشروطه، حکومت قانون بود؛ حال آن‌که دغدغه‌ی اصلی انقلاب اسلامی، حکومت اسلام است. در زمان مشروطه علما به‌دنبال این بودند که چگونه می‌توان از اسلام، حاکمیت قانون را استخراج و اجرا کرد؛ در حالی‌که در انقلاب اسلامی، علما به‌دنبال این بودند که اساساً چه مدلی از حکومت را می‌توان از اسلام استخراج کرد.

 عامل سوم ـ که عاملی بسیار مهم است ـ جایِ خالی نگرش‌های تاریخی به مباحث‌‌اندیشه‌ای است که اساساً در حوزه‌های علمیه همیشه با این جای خالی مواجه بوده‌ایم؛ در واقع در حوزه‌های علمیه، به پدیده‌ها، کم‌تر، از چشم‌انداز تاریخی نگریسته می‌شود. نگاه تاریخی در مباحث‌‌اندیشه‌ای جایگاه ویژه‌ای دارد؛ زیرا در پرتو این نگاه است که فرد می‌تواند تجربه‌ی گذشته، جدال‌های فکری واقع‌شده در آن زمان و مباحث مطروحه در آن زمان و فضا را به‌صورت واقعی و دقیق مورد مطالعه قرار دهد و کنکاش کند که چه دستاوردهایی از آن مباحث به‌دست آمده است و در نتیجه می‌تواند از تجربه‌ی گذشته، برای فهم وضع کنونی بهره‌برداری نماید.
بعد از انقلاب اسلامی می‌بینیم که فضایی برای مطرح‌شدن مباحث موجود در مشروطیت وجود ندارد. شاید بتوان گفت عامل اول این اتفاق این است که بحث اصلیِ مشروطه، حکومت قانون بود؛ حال آن‌که دغدغه‌ی اصلی انقلاب اسلامی، حکومت اسلام است. در زمان مشروطه علما به‌دنبال این بودند که چگونه می‌توان از اسلام، حاکمیت قانون را استخراج و اجرا کرد؛ در حالی‌که در انقلاب اسلامی، علما به‌دنبال این بودند که اساساً چه مدلی از حکومت را می‌توان از اسلام استخراج کرد. دلیل دوم این مسأله، بحث اسلام‌گرایی به شکل ایدئولوژیک بود که بعد از انقلاب اسلامی، تداوم یافت. تصور بنده این است که فضای فکری قبل از انقلاب، بهتر از بعد انقلاب بوده است؛ زیرا در آن زمان که مباحثی از سوی افرادی چون مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و مرحوم بازرگان ـ که زمینه‌های دینی و حوزوی داشتند ـ مطرح می‌شد، فضا بسیار آزادتر بود؛ در حالی‌که بعد از انقلاب، راه برخی از این مباحث بسته شد و نگاه‌ها ایدئولوژیک گردید و همین، موجب تقویت نگاهی بسیار منفی نسبت به تجدد و غرب گردید و روی این مباحث، از سوی حوزویان تأملی که واقعاً بتواند برای جامعه‌ی ایران مفید باشد، انجام نشد. همچنین در دوره‌ی بعد از انقلاب می‌بینیم که در پرتوی غلبه‌ی نگاه نسبتاً رادیکال از اسلام، دقت چندانی به تاریخ‌‌اندیشه نمی‌شود؛ زیرا برای حوزویان، بررسی این‌که خواسته‌های اصلی مشروطه چه بود و چرا این جریان، دچار ناکامی شد، اهمیتی ندارد.

 در سؤال قبلی از چرایی متروک و مهجور ماندن‌‌اندیشه‌های مطرح شده در جریان مشروطه و به‌خصوص‌‌اندیشه‌های مرحوم نائینی در پس از وقوع انقلاب اسلامی پرسیدم؛ اکنون می‌خواهم از شما این پرسش بنیادی‌تر را داشته باشم که اساساً چه نیازی به توجه به این‌‌اندیشه‌ها و مباحث، از سوی مجامع علمی ـ و به‌ویژه حوزه‌های علمیه ـ می‌تواند وجود داشته باشد؟

 میرموسوی: ضرورت لزوم توجه حوزه‌های علمیه به‌‌اندیشه‌های نائینی، آخوند خراسانی و دیگر علمای مشروطه‌خواه در این نکته است که این افراد در نخستین فصلی که جامعه‌ی فکری ما با پدیده‌ی تجدد و نیازهای دوران جدید موجه شد، فارغ از پیش‌داوری سعی کردند در این مباحث، تأمل و ابراز نظر نمایند. اگر دقت داشته باشیم متوجه می‌شویم که در فضای فکری کنونی ما، همان مسائلی برای جامعه‌ی فکری ایران موضوعیت دارد که برای مشروطه‌خواهان و علمای آن زمان، موضوعیت داشت و مسأله بود؛ مثلاً یکی از مهم‌ترینِ این مسائل، محدودسازی قدرت سیاسی است؛ یک قدرت سیاسی یا باید محدود باشد و یا مطلق؛ و این، مسئله‌ای است که از بیش از صد سال پیش برای جامعه‌ی ایرانی مطرح بوده است و از همان زمان عده‌ای بر این باورند که قدرت سیاسی می‌تواند در برخی از موارد به شکل مطلق، نسبت به جامعه، اِعمال حکومت نماید. مرحوم نائینی این مسأله را مطرح می‌کند که اگر شخصی معتقد به این باشد که فردی به غیر از خداوند، دارای قدرت مطلقه است، دچار شرک به ذات احدیت شده است. مثال‌های دیگری نیز ـ مانند چگونگی جریان‌یافتن نظام نمایندگی و حکومت قانون ـ وجود دارند که از همان زمان تا کنون، برای جامعه‌ی ما مهم بوده است. از آن زمان تا کنون همچنان این پرسش برای جامعه‌ی ایران مطرح است که آیا نظام نمایندگی می‌تواند طوری باشد که فردی، نماینده‌ی مردم ـ از هر دین و طبقه ـ باشد یا خیر. مرحوم نائینی بر این باور بود که اقلیت‌های دینی می‌توانند به‌عنوان نماینده‌ی مردم ـ از هر دین دیگری که باشند ـ انتخاب شوند. من بر این باورم که ما بعد از انقلاب اسلامی به مسائلی بازگشتیم که توسط‌‌اندیشمندان دوران مشروطه مطرح شده بود و ما برای این‌که بتوانیم در وضعیت جدید به یک دریافت بهتری برسیم که پاسخگوی مسائل روزگار نوین باشیم، ناچاریم از تجربه‌ی فکری علمای مشروطه‌خواه استفاده کنیم.

 انقلاب اسلامی، منجر به تحقق حکومتی گردید که با عنوان جمهوری اسلامی شناخته می‌شود؛ یعنی جمهوریت یکی از دو بُعد تشکیل‌دهنده‌ی حکومتِ به‌روی کار آمده در سال ۱۳۵۷ است. چگونه می‌شود در حکومتی که داعیه‌ی تحقق ایده‌ی جمهوریت را دارد، تجربه‌ی فردی مانند مرحوم نائینی که یکی از ایده‌پردازان دموکراسی ـ و یا حداقل به‌عنوان یکی از علمای شیعه‌ی متقدمِ معتقد و متفکر در باب دموکراسی و جمهوریت ـ جایگاه قابل توجهی در بطن و متن روند دموکراتیزاسیونِ جامعه‌ی ایرانی و حتی در بین مباحث حوزویان ندارد؟ گویا حکومت اسلامی، بیش‌تر از تفکری که ریشه در آرا و افکار صاحب‌عروه ـ که اشاره کردید که از نمایندگان اسلام محافظه‌کار است ـ حمایت می‌کند و به دیدگاه‌های افرادی مانند او متکی است.

 میرموسوی: در جریان انقلاب اسلامی دو روند و الگوی دموکراتیک از حکومت، دنبال می‌شد. شما اگر اساس‌نامه‌ی شورای انقلاب را ببینید، متوجه خواهید شد که یکی از بندهای اسا‌س‌نامه این است که به‌دنبال تحقق جمهوری دموکراتیک اسلامی هستیم. جریان دیگر نیز به‌دنبال یک الگوی اقتدارگرایانه و از بالا به پایین حکومت بود که در واقع همان جریان محافظه‌کاری اسلامی است و در شکل رادیکالِ خود بر این عقیده استوار است که قدرت مستقیماً از سوی خداوند به حاکم واگذار می‌شود و در واقع همین جریان است که نظریه‌ی نصب را مطرح می‌کند. به‌تدریج شاهد تقویت این جریان دوم هستیم و می‌بینیم که به تدریج جریانی که خواهان یک قرائت دموکراتیک از اسلام می‌باشد، رو به تضعیف می‌رود و به‌نوعی حکومت هم ـ با تقویت‌‌شدن جنبه‌های اقتدارگرایانه‌اش ـ از جریانی حمایت می‌کند که به لحاظ ایدئولوژیک به آن مشروعیت می‌بخشد و این، منجر به پدیدارشدن نوعی پارادوکس و تناقض می‌شود که در یک سوی آن جمهوریت قرار دارد. جمهوریت، فقط شکلی از حکومت نیست؛ بلکه یک محتواست؛ به‌معنای نظامی که در آن قانون در درجه‌ی اول حاکم است و هیچ‌کس ـ ولو حاکم ـ در آن بالاتر از قانون نیست؛ تفکیک قوا به معنای واقعی در آن رخ داده است؛ و نیز خواست عموم و رأی اکثریت مبنای ساخت و اتخاذ تصمیماتِ آن می‌باشد. این آموزه‌ها با تفکرات افرادی مانند آخوند خراسانی و مرحوم نائینی سازگارتر است. ولی می‌بینیم که تأملات سیاسی این افراد و جریانات تقویت نمی‌شود؛ چرا که گفتمان غالب، گفتمان اقتدارگرایانه‌ای است که قصد دارد قدرت را به شکل از بالا به پایین تفسیر و توجیه نماید. من بر این عقیده‌ام که به‌تدریج جامعه‌ی ما در حال بازگشت به ایده‌های عصر مشروطه و الهام‌گیری از تفکرات علمای آن دوران است و مباحث مطرح‌شده از سوی آن‌ها در حال پیدا کردن جایگاه خود و تقویت‌شدن هرچه بیش‌تر نسبت به گذشته می‌باشند.
(۱۳۹۷-۰۵-۲۷)

چهارشنبه, 17 مرداد 1397 13:57
انارک نیوز - بیایید لحظه ای با خود روراست باشیم و در یک رویارویی با خود ببینیم چند_چند هستیم!  اکسیژن هوا را مصرف، خوابیده و خورده و  منابع را به هدر داده ایم یا دمی هم آدم بوده ایم.
می خواهم هر یک عمر مفید خود را دریابیم؟ روش کار خیلی ساده است. زمان هایی را که خواب بوده ایم، دروغ گفته ایم، راست نگفته ایم یا تمامی واقعیت را نگفته ایم، ، نیرنگ زده ایم، دیگران را دوست نداشته ایم، بی شخصیت و بی شعور بوده ایم و کاری نکرده ایم تا جامعه ای بهتر بسازیم و لبخندی بر لبی بنشانیم را صفر در نظر می گیریم.
حتی زمانهایی را که دلی را آزرده ایم و اشکی را درآورده ایم یا روزگاری را سیاه کرده ایم، متظاهر و مسئولیت ناپذیر بوده ایم، پشت پا زده ایم، زیر پایی را خالی کرده ایم، خنجر از پشت زده ایم، هل داده ایم تا به گودال یا چاهی بیفتد، تقصیرهایمان را به گردن دیگری انداخته ایم، خواسته ایم آدم خوبه باشیم، بحران درست کرده ایم، زور گفته ایم، برده پول یا بنده دیگری بوده ایم، خود را از دیگران بالاتر دانسته ایم،  ظلمی دیده ایم و چشمان  خود را بسته ایم یا بی طرف بوده ایم را به خود صفر می دهیم!
اما زمان هایی را که سعی کرده اید آدم بهتری باشید، دیگران را دوست داشته اید، مشکلی را حل کرده اید، خدمتی به دیگران کرده اید، تلاش کرده اید جامعه بهتری بسازید، لبخند بر لب دیگران حتی کودکی خردسال بیاورید، دست افتاده ای را گرفته اید، ثانیه هایش را هم به حساب آورید.
این زمان های آدم بودن را با هم جمع کن تا به عددی  کوچک یا بزرگ برسی که همان عمر مفید یا عمر واقعی می باشد نه عمری را که تلف کرده ای یا بلایی برای دیگران بوده ای که نبودنت از بودنت بهتر بوده است!
بی شک این عمر از صفر تا چند ثانیه، دقیقه، ساعت، روز، ماه یا چند سالی بیشتر نخواهد بود و به ندرت به سن نوجوانان می رسد یا از آن عبور می کند. شگفت انگیز است که بیشتر ما این زمان را انکار می کنیم و نمی پذیریم. وقتی هم بپذیریم آنرا توجیه و فرافکنی می کنیم. زمین و زمان را به هم می بافیم تا آنرا به دیگران نسبت دهیم. از لاک بی شعوری در آمدن سخت و حتی گاهی غیرممکن است.
پس از آن وقتی کلاهمان را قاضی نماییم، با خود مواجه شویم و خود را کنکاش و رفتارمان را در کفه ترازوی وجدان بگذاریم و اشتباهات خود را بپذیریم، می توانیم با اظهار پشیمانی از خودخواهی ها و پستی هایمان به مرز آدم شدن نزدیک و به صفات انسانی بازگردیم. از خواب خودخواسته بیدار و هرگز فراموش نکنیم چه دیوی بوده ایم، قادر خواهیم بود راه درست آینده ی خود را ترسیم کنیم.
آدم شویم و آدم بمانیم.
به گونه ای باشیم که بعد از کهنسالی و مرگ فیزیکی ما نگویند: او چو به دنیا آمد، بمرد!

یکشنبه, 07 مرداد 1397 18:46
انارک نیوز - زورمند خواهان سلطه و استیلا بر مردم اطراف خویش و حاکمیت بر آنان است. 
او فرد حقیر و پررویی است که با فساد خویش که گسترده تر می شود از منابعی که به دیگران و زیردستانش تعلق دارد برای بالا رفتن مقام و رتبه و قدرت خویش استفاده می نماید. محیط رشد او اجتماعی است که هرچه بیشتر در آن فقر و جهل و ضعف ریشه دوانده باشد.
از صاحبان تزویر و زور و زر که سه چهره خود او هستند برای در سبز نشان دادن و سواری نمودن، با هویج و قدرت چماق و درفش و داغ برای چپاول و غارت آنچه می تواند دستاویزش باشد سود می برد. برای دیگران هیچ حقی قایل نمی شود و همیشه در صدد است فریاد حق خواهی را در گلوها خفه نماید.
هرچه بیشتر بدست آورد خود را بزرگتر می بیند و فشارش بر گلوها شدیدتر می شود، دنیا را به مکانی بد و جهنم برای دیگران تبدیل می کند. هر آنچه را هست به یکباره برای خود می خواهد و پشیزی ارزش برای دیگران قایل نمی شود. انسانها را جزو اموال خود می پندارد و با اندیشه در می افتد.
هنر را نابود و انسانها را به تنگنا می اندازد تا از هم دور شوند و به نانی بخور و نمیر قناعت ورزند. ضعیف کشی رایج و نادانی شایع و در کنج عزلت رفتن و تنهایی زیستن، افتخار می شود. وقتی افراد فقط به فکر سیر کردن شکم گرسنه زن و بچه و اطرافیانشان باشند، غریو شادی او شنیده می شود. پوست های چسبیده به استخوانهای دیگران علامت پیروزی او است.
این پرندگان محبوس در قفس وقتی کمی سیر می شوند به حداقل ها راضی می شوند و تصور آزادی از قفس تن آنان را می لرزاند. اینجا است که زورمند فساد را نهادینه و دیگران را از خویشتن خود بیگانه کرده طوری که درد خود را فراموش می نمایند. جامعه آفت زده با دست خویش گور خود را می کند و به نفس کشیدن خود می چسبد و خوشحال از اینکه فقط زنده است.
زورمند تور خود را در این غرقاب و گنداب خودساخته می اندازد تا راه گریز را بر دیگران ببندد و آنان این را سرنوشت محتوم خود ببینند. مرگ آدمیت را که در او اثری از آن نیست می خواهد فراگیر نماید و آنرا اعلام نماید.
اما همیشه افرادی پیدا می شوند که رویای آزادی و رهایی از این اوضاع را دارند و آنرا برای دیگران زمزمه می کنند. آنانی که هنوز کورسویی از آدم بودن در آنان دیده می شود جذب می شوند و این نور بر تاریکی ها می تابد و زورمند که در کنج تاریکی ها سکنا گزیده با هزار دست فاسدش سعی می کند نور آگاهی را  خاموش نماید تا گلی شکفته نشود.
اما این حکم ازلی است که با یک گل بهار نمی شود اما حتی شکفتن یک گل هم می تواند نشانه ای از بهار باشد. تغییر مثبت زندگی یک فرد هم نشانه ای از پیروزی خیر بر شر است. آدم به خود می آید و دیگران را هم از خواب غفلت بیدار می کند و دنیایی بهتر را می سازد.
ای خفته خواب آلوده این خواب تو چیست؟، آگاه نه ای نظاره گر خواب تو کیست!؟
جمعه, 08 تیر 1397 18:51

انارک نیوز - قدرت، صورتهای سه گانه و هزار دست دارد که در سه زمینه مختلف کاربرد دارد، زر و زور و تزویر یا برده کشی و چپاول و خرکردن. 
این سه چهره در نظام ساختار زورمندی یکی است و فقط در زمینه های عملیاتی و از حیث شیوه های استفاده با هم متفاوتند. 

با چهره مصلح و خدمتگزار و در پس چهره  فریبکار به خدمتکاران خود می باورانند آنچه می گویند حق است و همان است که باید باشد. خیالات و اوهام را با استفاده از جهل و نادانی می گسترانند. با دستهای نامرئی خود چشمان و گوشها و دهان قربانی را می بندند تا دربست در خدمت باشد. عذاب و پاداش را وعده می دهند و وفاداری محض را درخواست می کنند. فرمانبردار بایستی خود نیز فریب را آینه ذهن نماید و از همان دید به جهان بنگرد. هرگاه ناهمگونی دید بداند حقیر است و دست به سینه از فریبکار بپرسد!

با چهره عادل و در پس چهره زورگو و ظالم به خدمتکاران می فهمانند حساب و کتابی در کار است و اگر بخواهد به خطوط قرمز نزدیک شود زبانش بریده می شود. با کمک فریب خوردگان و زورگویان او را با انگ زدن از دیگران جدا می کنند. با چماق و درفش و داغ و سیاه چال با او برخورد می شود. برای حفظ امنیت باید بهایی بپردازد. با هوچی گری او را بی آبرو و طرد می کنند. کاری می کنند تا بیاید و گفته های قبلی خود را تکذیب کند و از کرده های خود ابراز پشیمانی نماید. تلاش می کنند تا او را بشکنند و از نو آن جور که می خواهند شکل دهند.

با چهره خیّر و ارباب و در پس چهره چپاولگر و غارتگر به خدمتکاران می آموزند با خدمت خود پاداشی دریافت می کنند که متناسب با کاسه لیسی و پابوسی آنان است. با کور و کر و لال بودن و کرنش، نانی در حد خوردن و از گشنگی نمردن، با زدن پس گردنی و خاموش کردن اعتراض ها در نطفه، مقام و منصب آب و ناندار و ریزه نان خوردن پس مانده‌ی سفره اما با غلام حلقه به گوش بودن و اجرای اوامری که انسانی نیست، خوردن از سفره ای که پهن شده است.

منابع اقتصادی مردم با بهره کشی، امتیاز دادن، سرمایه گذاری، اجازه بهره برداری، تسهیلات، رانت، حق استفاده ناعادلانه از منابع و سوء استفاده نصیب آنها می شود. آنان منابعی را که از مردم است قبضه می کنند و با پول مردم، زور چماق، تبلیغ، سانسور و جوّ اختناق بر ارکان آزادی  و آگاهی مسلط می شوند.

از یاد نبرید خروسی که سحرگاهان مردم را از خواب غفلت بیدار نماید پاداشش بریده شدن سر است! در پایان به داستانی کوتاه می پردازم.
فردی وارد دهی شد که همه خود را می خاراندند. اهالی با پند و اندرز از او خواستند خود را مداوا نماید. حیرت کرد پس به ناچار او را کشان کشان پیش ملا بردند تا مرضش را دوا کند و خود را بخاراند!

پنج شنبه, 31 خرداد 1397 14:32
انارک نیوز - در جوامع بی سواد و کم سواد که بی تردید فقر نیز دامنگیر آنان می باشد برای سوار شدن زورمندان بر گرده بینوایان و دست در جیب آنان کردن به گونه ای که با میل خود تن دهند به آنچه آنان می خواهند استفاده از سلاح فریب ضروری می باشد. 
افکار خود را به او می دهند به گونه ای که از خود بیخود می شود و تمامی آنچه او را از این وضعیت خلاص می کند را مخالف رفاه و آسایش و آینده خود می پندارد. یک غلام حلقه به گوش مفت و مجانی می شود. از ترس لولو خورخوره به آنکه شیره تن او را می مکد پناه می برد. لاغر هر روز بیش از روز پیش لاغرتر و چاق، چاق تر می شود.

همیشه عده ای پیدا می شوند که خودباختگی شخصیت و فرهنگ ندارند و نمی خواهند زیر بار روند. پس اگر کسی خواست از این بند رها شود به ناچار بایستی با سلاح زور با او برخورد نمایند. در این مورد برخورد فیزیکی با خیره سر لازم است که از عهده چرب زبانان خارج است. 
اینان می توانند همان چاکران بی مزد و مواجب زورگویان یعنی گول خوردگان باشند. که لازم هستند اما کافی نیستند بنابراین طایفه قلدر و قلچماق نیاز است که چماق و درفش و داغ داشته باشند.
این مزدوران در روز روشن ایجاد وحشت می نمایند تا هر ندای حقی را در گلوها خفه کنند. می زنند و می برند و جان می گیرند و خودباختگان بیش از پیش به دامان زورگویان رانده می شوند. هر چه بیشتر به خانواده و مال و بدبختی خود می چسبند.
اینها بیداران را حبس و زندان و به گور می سپارند. اما به این قناعت نمی کنند و  عامل قتل و غارت و چپاول مال و جان و ناموس آنانی می شوند که خاموش می مانند یا با بدفهمی خود کنار می آیند. بایستی فقیر، فقیرتر شود تا هرچه بیشتر کمر خم نماید و شلاق راحتتر بر گرده اش نشیند. ایجاد وحشت و ترس همراه با ایجاد خیال روزی دور با دشواری های کمتر لازم و ملزوم یکدیگرند.

شاید گفتار زیر زبان آنانی باشد که فریاد کشیدند و آنانی که شنیدند و فریادرس نشدند!
اول به سراغ یهودی‌ها رفتند، من یهودی نبودم ، اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند، من لیبرال نبودم ، اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید، کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند، هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند…

زورمند از دو سلاح تزویر و فریب برای سواری رایگان و زور برای برده کشی بهره گرفت اما سلاح سومی بنام زر برای چپاول و غارت دارد که در سخن آتی به آن پرداخته می شود.
دوشنبه, 21 خرداد 1397 20:41
انارک نیوز - تابستان 1392 تلنباری از دشواری ها برای کارخانه آجر آژند انارک وجود داشت. 
1- جهاد کشاورزی بدون توجه به عدم تأمین آب موردنیاز توسط آب و فاضلاب نایین بر تکمیل کارخانه آجر پافشاری می کرد. 
2- جهاد کشاورزی توجهی به درخواست تغییر کاربری پروژه نداشت. 
با شروع سال 1393 بر مشکلات غیر قابل حل بالا موارد زیر نیز افزون شد. 
1- شرکت آحر آژند انارک که برای تسهیل و سرعت گرفتن پروژه پا پیش گدارده بود با توجه به توقف اجباری پروژه و تورم لجام گسیخته با حدود 40% پیشرفت فیزیکی دچار مشکلات اقتصادی گردید.
2- سرمایه گذاری مردم انارک برای ایجاد اشتغال جوانانشان روی زمین ماند و امیدی به پیشرفت پروژه نبود پس از آنان درخواست شد برای دریافت سرمایه خود مراجعه نمایند.
3- یکی از همشهریان و دوستان گرامی وجدان درد گرفت و اختلاف فنی در پیمانکاری ساخت فونداسیون سوله ها را قبل از طرح در یک کمیته فنی به دادگاه کشاند که شلیک تیر خلاص بر پیکر نیمه جان و مردد شرکت آحر آژند انارک بود.

سال 1394 نیز تلاشهای مستمر برای یگانه راه حل که تغییر کاربری بود و زیان بزرگی نیز به سرمایه گذاری انجام شده در کارخانه آجر می زد راه به جایی نبرد.
اواخر سال نمایندگی شهرستانهای نایین و خور و بیابانک در مجلس شورای اسلامی به آقای عباسعلی پوربافرانی رسید.

بالاخره در اردیبهشت ماه 1395 رأی سازمان جهاد کشاورزی استان اصفهان مبنی بر فسخ قرارداد (اجاره اراضی ملی و دولتی برای دو سال) حمید رحیم پور انارکی ابلاغ شد. حال بایستی زمین بدون حق هرگونه ادعا و اعتراض مسترد می شد. زمینی که دیگر زمین بکر قبلی نبود و صدها میلیون تومان بابت ساخت کارخانه آجر خرجش شده بود.
سازمان جهاد کشاورزی رأی استرداد در صورت تکمیل نشدن کارخانه آجر بدون توجه به عدم تأمین آب آن را بر کرسی نشاند. سازمان علاوه بر قدرت در زمینه اجرایی، وکیل مجرب هم در زمینه دفاع قضائی دارد. پروژه آجر نابود شد و امید اهالی انارک بر باد رفت. سرمایه گذاران در ماتم تنهایی نشستند.

در زمستان 1395 با سختی بسیار مجوز و موافقت اصولی برای شترداری در قسمت بسیار کوچکی از آن زمین هم گرفته شد که بجز صرف هزینه و وقت ثمری نداشت. معلوم گشت در صورتی طرح شترداری قابل اجرا است که ابتدا سرمایه گذار آجر، بدون طرح در دادگاه همه آنچه را که ساخته به دولت انتقال دهد تا بعداً قسمتی از آن برگشت شود. این باخت مضاعف بود. طرحی را که مسئولین حمایت تمام می کردند به اینجا رسید وای بر طرح پرورش شتر پرواری در انارک که در آن اما و اگر بود.

از بهار 1395  در چند نوبت درخواست رفع تظلم از طریق سایت و فاکس و اظهار شفاهی به آقای پوربافرانی داده شد.

در سال 1396 قول شفاهی برای حل مشکل از سوی جهاد نایین و استان در حد حرف باقی ماند. بنای امید و انگیزه ها با این بدقولی به یکباره فروریخت. شکست سرمایه گذاری در منطقه محروم انارک پذیرفته شد.

اینک از مردمی که تابحال سرمایه خود را به امید تکمیل کارخانه دریافت نکرده اند عاجزانه درخواست می شود با در دست داشتن برگه سهام و فیش بانکی به آقایان رحیم پور یا جعفر زاهد در انارک مراجعه نمایند که به زودی با حکم دادگاه نایین از سرمایه گذار خلع ید می شود.
(21 خرداد ماه 1397)
یکشنبه, 20 خرداد 1397 19:15
هُرم داغ آفتاب از تار و پود لباس های نازک و نخی عبور می کند و گرمای 49 درجه، پوست خیس و عرق گرفته را می سوزاند. گرمایی خشک و سوزان که 23 سال، هر روز، روزی شش ساعت، میزبان 100 کارگر معدن با قراردادهای سه ماهه و سفید امضاست. روزی شش ساعت، منهای اضافه کاری‌ها و شیفت‌های شب. تا موقعی که 23سال کارگری در 240 متر زیر زمین به خط پایان برسد و 35 روز حقوق بازنشستگی که خانه پُرش می‌شود، یک میلیون و هشتصد یا دو میلیون تومان، ته جیب کارگران را بگیرد. 23 سال بعد، جشن بازنشستگی کارگرها می شود همان موقعی که چشم‌هایشان از سو افتاده، ریه هایشان به سُرب آغشته شده، سرفه‌های خشک و پی درپی به نفس هایشان پیچیده، کمرها و دست‌ها و پاهایشان از توان افتاده و نفس‌هایشان، حتی دیگر توانِ فوت کردن و خاموش کردن شعله شمع جشن بازنشستگی‌شان را  ندارند. همان موقعی که همه حسرت های دنیا روی هم تلنبار می شود و می ماسد توی دلشان. گرمای 49 درجه، بوی هوای داغ و خشک را می کوباند به صورتمان که به نخلک می رسیم. پس از طی کردن 125 کیلومتر به سمت شمال شرق نائین و تحمل مسافت چهار ساعته. نخلک روستایی کویری با درخت های کوچک نخل است که فقط پنج خانوار در آن زندگی می کنند.

با خانه هــــای بلوکی سه چهار نفـــــره و قدیمــــــی و آسایشگاه های نوساز، محل استقرار کارگرها و مهندس های معدن است، آنها که هر هفته یا دو هفته یک‌بار، مجال رفتن به خانه را پیدا می کنند. خانه ها دور تا دور مجتمع معدنی سرب را گرفته اند. مجتمعی که با 300 پرسنل، امور مربوط به معدن را بر عهده دارد؛ 300 نفری که 100 نفرشان معدن کار هستند، از 20 ساله تا 50 ساله و شاید هم بیشتر با تحصیلاتی عمدتا ابتدایی و متوسطه. بیشتر کارگرها از اهالی چوپانان یا انارک هستند که به خاطر نبود شرایط شغلی مناسب، مجبور به کار در معـــــدن شده اند. آنها مسیر یک ساعته رفت و برگشت را هر روز با سرویس طی می کنند، همان هایی که انگار معدن زاده اند و کارگری در معدن زیرزمینی سرب، شغل آبا و اجدادی شان است. برای ماهی یک میلیون و پانصد، حاضرند چندین متر زیر زمین کار کنند، حتی اگر به قیمت از دست دادن سلامتی‌شان باشد یا اینکه مرگ، خیلی زودتر از آنچه باید، سراغشان بیاید.

بازی با مرگ: جلوی ورودی مجتمع، مزدای خاک گرفته‌ای منتظرمان است. به همراه عکاس و  سرپرســـــــت نظارت معدن که قرار است راه بلدمان باشد سوار ماشین می شویـــــم و به سمـــــت معــــــدن ســـــرب می رویم. فاصله معدن تا مجتمع، حدود 15 دقیقه است. گرمای 49 درجه نخلک، جاده های خاکی و بی آب و علف و نخل های پیر و فرسوده، مسیر یک ربعه را کشدار و حوصله بر می کند. قبل از ورود به معدن، وسایلمان را توی اتاق چرک و چغر از گرد خاک و سرب که پهلو به پهلوی ورودی معدن است، به امانت می‌گذاریم. اتاقی که کارگری میانسال در آن نشسته و هدایت بالابر معدن را به عهده دارد، کارگری که جان 100 معدن‌کار توی مشتش است و با کوچک‌ترین لغزش و خطا مرگشان را رقم می زند. لباس گل و گشاد و کدر کارگری می پوشیم. کلاه ایمنی را روی سرمان چفت می کنیم و شارژرش را می تپانیم توی جیب لباس: «چراغ با یک فشار روشن می شود و با فشار دیگر نورش بیشتر.» سوار بالابر می شویم و از ورودی دایره ای شکل معدن به 200 متری زمین(تنها افقی که سرپرست معدن اجازه ورود به آن را می دهد) می رویم تا به دنیای تاریک و وهم انگیز 100 معدن کار پا گذاشته باشیم. افق 200 متری تاریک تاریک است. چشم چشم را نمی‌بیند. معدن، پنج افق یا طبقه دارد؛ افق 50، 80 ، 125، 165، 200 متری و نیم طبقه 240 متری که هنوز به طور کامل به بهره برداری نرسیده است. معـــــدن از افق 150 متـــــری به آب رســـــیده است. صدای جریان آب در افق 200 متری و توضیحات و توصیه‌های عارف باقری به ما  در آن موقع روز، تنها صدایی است که در آن دالان های بی نور و سرب گرفته با دیوارهای کج و معوج و با فرورفتگی‌ها و برجستگی های نامنظم، پیچیده.  سه ساعــــتی از شروع کار معدن چی ها می گذرد. دو خط تلفن تعبیه شده در آنجا در سکوت به سر می‌برد و این یعنی که تا به این لحظه، خطری جان معدن‌چی ها را تهدید نمی کند.

بویی آشنا برای کارگرها، بویی متعفن برای دیگران: باقری جلوتر از همه حرکت و راه بلدی می‌کند. جلوتر که می رویم، کم‌کم کورسویی از نور زرد رنگ، می خزد توی تاریکی. چراغ ها با فاصله‌هایی کم به سقف منحنی و آبله گرفته، آویخته شده اند. همه زورشان را می زنند تا شعاع چند متری‌شان را روشن کنند. هر گام که به جلو بر می داریم، نور بیشتر و بیشتر می شود. چشم‌هایمان، اما واضح نمی بیند، انگار پرده ای مات و سیاه، جلویش پهن کرده باشند.باقری که تجربه کار در معدن های مختلف در ایران را دارد، می‌گوید: «معدن‌کارها بابت روشنایی مشکلی ندارند و در تمام طبقات معدن، نور به اندازه کافی وجود دارد. شایع ترین حادثه ای که در زیرزمین رخ می دهد، سقوط کارگران یا اشیا و سنگ ریزه ها در داخل حفره هاست. برای مثال، هفت سال پیش، یک کارگر استخراج به دلیل تعجیل در ترک کار از فاصله دو متری سقوط کرد و آسیب دید. خوشبختانه در معدن نخلک، تقریبا یک دهه است که حادثه در حین کار منجر به مرگ کارگران نشده است.» بوی سرب می پیچید توی دماغمان، بویی آشنا و قابل تحمل برای کارگرها و بویی متعفن و غیرقابل تحمل برای ما. بویی که تهویه هوا هم از پسش بر نمی‌آید:«تهویه هوا در معدن نخلک، به صورت طبیعی انجام می شود.»  باقری این را می گوید و ادامه می دهد: «در معدن سرب نخلک حدود 90 درصد از هوای مورد نیاز معدن به‌صورت طبیعی و با استفاده از اختلاف ارتفاع چاه‌ها صورت می گیرد و تعدد آنها باعث سرعت بخشیدن به این امر می شود، به نحوی که چاه شماره سه در سطح زمین در بلندترین نقطه و چاه های شماره چهار و پنج در گود ترین نقاط قرار گرفته اند و به‌واسطه اختلاف فشار هوا بین هوای گرم و سرد باعث به جریان افتادن هوا شده و شبکه معدن شارژ می شود. ارتباط طبقات 125 و 200 متری به چاه شماره شش و ارتباط طبقه 50 متری به سطح زمین از دیگر مزایای شبکه تهویه معدن بوده و علاوه بر این حرکت آسانسور و اسکیپ در به جریان افتادن هوا در زمان کار نقش مهمی دارند. همچنین در مناطقی از معدن که از منابع تهویه‌ای (چاه‌ها) فاصله داشته باشیم از بادبزن ها یا وانتیلاتورهای دهنده یا مکنده هوا استفاده می شود. علاوه بر این، گاز سنج در تمامی طبقات معدن وجود دارد. اگر قبل از رود کارگرها آلارمی مشاهده شود، کارگران به داخل آنجا ورود نمی کنند.»

مرگ زودرس معدن کارها: مشام و ریه های کارگران، اما سال هاست که با این بو عجین شده: «سرب جذب خون می‌شود. به ریه هایمان نفوذ می کند. همین هم باعث می شود که کارگران معدن به مرور تنگی نفس بگیرند یا به سرطان، مبتلا شوند.اگر به آرامگاه چوپانان بروید، خواهید دید که تعداد زیادی از کارگران به دلیل کار در معدن و بر اثر مشکل ریه و تنگی نفس، فوت کرده اند. پدر خودم هم به خاطر همین موضوع خیلی زود از دنیا رفت. برای خودم هم سینه ای باقی نمانده. سرب آن را اشباع کرده. این وضعیت موقعی که در معدن کوه‌بری می‌کردم، خیلی بدتر بود.» عبدالله می‌گوید: 43 ساله، کارگر استخراج با 15 سال سابقه کار و ماهانه یک میلیون و پانصد هزار تومان دستمزد بوده، سواد ندارد و اهل انارک است. چرا کار در معدن را انتخاب کردی؟ من از او می پرسم. سرفه‌های متوالی و پی در پی توالی جملاتش را پاره می‌کند: «در انارک هیچ کار دیگری وجود ندارد. نه کارخانه ای، نه امکان کشاورزی و... . به همین دلیل خیلی از ساکنان انارک، برای گذراندن زندگی راهی معدن نخلک می‌شوند. اگر در معدن کار نکنیم، پس چطور زندگی کنیم؟»  با ماهی یک میلیون و پانصد تومان، چرخ زندگی ات می‌چرخد؟ سوال دیگر ی است که از عبدالله می پرسم و در جوابش می شنوم: «مسلما خیر. با سه تا بچه و این همه گرانی و خرج و مخارج، فقط صورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم. حسرت خیلی از چیزها برای همیشه به دلمان می ماند، حتی رفتن به یک مسافرت خشک و خالی.»

قراردادهای سفید امضا، حقوق های معوق: هر  چه جلوتر می رویم و در سیاهی معدن، بیشتر فرو می‌رویم، داستان زندگی معدن چی‌ها هم سیاه تر و تلخ تر می شود. «یک هفته در نخلک می مانم، برای کار و یک هفته هم، برای استراحت  به خانه می‌روم. 9 شب به معدن می روم تا موقعی که کار تمام شود.» رفتنی که دست خودش است، اما برگشتنش دست خدا. سعید، 30 ساله، دیپلم، متاهل وپدر سه فرزند، اپراتور پمپ معدن در افق 200 متری با ماهانه یک میلیون و 800 هزارتومان حقوق است. سعید هم مثل خیلی از کارگرهای معدن، از شغلش راضی نیست و از سر اجبار تن به آن می دهد. «تمام طول کار، باید هوشیار باشم. روغن پمپ ها را مدام چک کنم. پمپ کارخانه نباید خاموش شود. اگر خاموش شود، باید فورا اطلاع بدهم تا آب سرریز نکند. با این همه سختی کار در ماه فقط سه روز مرخصی داریم.» قصه سعید و باقی معدن‌چی‌ها که چشم امید به معدن دوخته اند، اما موقعی روی تلخ و سیاهش را بیشتر نشانمان می دهد که می شنویم: «حقوق‌هایمان با تاخیر پرداخت می شود، مثلا حقوق فروردین در خرداد به حسابمان واریز می‌شود. قراردادهایمان سفید امضاست. امضای کارفرما زیر قراردادها نیست. اصلا نسخه ای از قرارداد را به خودمان نمی دهند تا اگر مشکلی برایمان پیش آمد دستمان به جایی بند باشد. قبلا که معدن دولتی بود، وضعمان خیلی بهتر بود. از مزایای بیشتری برخوردار بودیم. سنوات را آخر سال پرداخت نمی‌کردند و دلمان خوش بود که بعد از بازنشستگی مبلغی به عنوان پس انداز دستمان را می گیرد.»راهمان را ادامه می دهیم. با روشنایی چراغ هایی که نورش را فقط تا جلوی پایمان پرت می کند. میان دیوارهای سنگی و بی روح معدن و زیر سقف ناسور و بی قد و قواره. جریان آب سیال است و گویی پا به پایمان حرکت می‌کند. به ایـنـجای افق 200 مـتـری که می رسیـم، صداهایی ناجور و گوش خراش، روی اعصابمان رد می‌اندازد و آن را خط خطی می کند. صدای چرخ‌های واگن‌هایی که هر کدامشان گنجایش یک تن سرب دارند. علی می‌گوید: 90 درصد شنوایی گوش چپش را به خاطر سر و صدای زیاد در معدن از دست داده است. برای حرف زدن تردید دارد. با خودش لابد فکر می کند، اگر حرف هایش به گوش کارفرما برسد، شغلش را از دست می دهد. مکث طولانی کرده و از امنیت نداشته کارگرها گلایه می کند: «اگر در حین کار حادثه‌ای، برای کارگرها رخ بدهد، بیمه هزینه‌هایش را تقبل می کند، اما کارفرما به ندرت با ادامه کار آن کارگر آسیب دیده موافقت می‌کند. استدلالش هم این است که آن کارگر دیگر بازدهی لازم را ندارد. انگار نه انگار که این اتفاق در حین کار افتاده است. از طرف دیگر معدن پزشک ندارد.»بـاقــری نــیــز حــرف او را تـایـید مـی‌کــنـد و مـی‌گــوید:«متناسب با نیاز معدن‌کارها، دو پرستار تمام وقت در معدن حاضر هستند و دو مرکز درمانی و یک داروخانه نیز در نخلک وجود دارد.  یک دستگاه آمبولانس هم در نظر گرفته شده تا اگر خدایی نکرده برای معدن‌کارها مشکلی پیش آمد، سریع به مراکز درمانی منتقل شوند.» علی اما می‌گوید: «همه اینها در دادن یک قرص مسکن یا سرماخوردگی، خلاصه می‌شود.» علی، 30 ساله، اهل چوپانان و دانشجوست. همه امیدش به این است که درسش را تمام کند و برای همیشه از معدن برود. برود جایی که مجبور نباشد روزهای پشت سر هم از خانه و خانواده اش دور باشد و این حجم استرس و نگرانی را تحمل کند. استرسی که مسئول ایمنی معدن از آن به عنوان عاملی، برای فرسودگی زود هنگام کارگرها یاد می‌کند: «استرس کار و دوری از خانواده، از بین رفتن دید چشم، از دست دادن شنوایی، فرسودگی و از کار افتادن ریه ها، کمر درد شدید به علت ایستادن های زیاد و به بار کشیدن اجسام سنگین و زانو درد به دلیل بودن پاهایشان در آب، از جمله مشکلاتی است که معدن کارها در معدن زیرزمینی سرب نخلک با آن مواجه می‌شوند. معدن کارها به مرور به این بیماری ها مبتلا می‌شوند. برخی از این بیماری ها درمان پذیر نیستند و اگر نکات ایمنی رعایت نشود، شرایط فیزیکی کارگران وخیم تر هم می شود.» سرپرست ایمنی، اما از شکایت های محمد 35 ساله خبر ندارد. کارگری که هر روز، موقعی که پایش را توی معدن می گذارد، دلش هری می ریزد و می ترسد مبادا برای او و بقیه معدن‌کارها اتفاقی بیفتد. بیم وهراس محمد، از آن چهارشنبه صبح که صدای مهیب انفجار در معدن زمستانی یورت پیچید و مرگ را جلوی چشم 44 معدن چی به تصویر کشید، صد برابر شده است. محمد یک هفته در نخلک مستقر است و هفته بعد به خانه می رود. می‌گوید: «چه تضمینی است که این اتفاق، برای معدن نخلک نیفتد؟  استخراجی که در معدن نخلک صورت می گیرد، مطابق با استانداردها نیست، به همین خاطر خیلی از همکارانم آسیب دیده اند.دست خودم همین چند وقت پیش، شکست و کار به جراحی کشید. اما چه فایده؟ کارفرماها فقط به فکر سود خودشان هستند، نه به فکر کارگران بدبخت که هر روز باید گرد و غبار و بوی نامطبوع معدن را تحمل کنند. من که فکر می‌کنم، هر آن ممکن است سقف و دیوارهای معدن ریزش کند، چون طول دیوارها استاندارد نیست. بارها این مشکلات را بیان کرده ایم، منتهی کسی گوشش بدهکار این حرف ها نیست. وضعیت خیلی از ما نیز مانند همان کارگرهای معدن یورت است؛ حقوق‌های معوق و قراردادهای سفید امضای یک ماهه یا سه ماهه. البته شاید ما کمی خوشبخت تر از آنها باشیم. چون سهمیه شیر ماهانه‌مان را مرتب دریافت می کنیم.»

آرامش نیم روزی: ظهر شده. ساعت یک بعد از ظهر است که کارگرها دست از کار می کشند. معدن چی ها کیسه های لباس های تمیزشان را که به لنگر نقاله ها آویزان کرده اند، به سمت خود می کشانند. کارگرها حمام می‌کنند تا صورت سیاه و کبره بسته از سرب را بشویند و لباس‌های تمیز جای لباس‌های چرک و چندش آورشان را بگیرد. معدن کارها با چشمانی سرخ و گر گرفته، صورتی یله بسته از سرب، دو به دو و گروه به گروه از معدن خارج و راهی سالن ناهار خوری می‌شوند. یک پرس چلو خورش قیمه، همراه با ماست و دوغ سهمیه ناهار هر کدامشان است که از آشپز می‌گیرند. ناهاری که نصیب من و عکاس و راننده‌مان هم می شود، البته در سالنی تمیزتر و قدری مجلل تر که متعلق به مهندسان معدن است. کارگرها همراه با صدای تلویزیون ناهارشان را می‌خورند و برای رساندن خودشان به سرویس، لحظه ای درنگ نمی‌کنند. هرم داغ آفتاب از تار و پود لباس های نازک و نخی عبور می کند و گرمای 49 درجه، پوست خیس و عرق گرفته را می سوزاند.گرمایی خشک و سوزان که 23 سال، هر روز، روزی شش ساعت، میزبان 100 کارگر معدن با قراردادهای سه ماهه و سفید امضاست. روزی شش ساعت، منهای اضافه کاری ها و شیفت‌های شب. تا موقعی که 23سال کارگری در 240 متر زیر زمین به خط پایان برسد و 35 روز حقوق بازنشستگی که خانه پُرش می شود، یک میلیون و هشتصد یا دو میلیون تومان، ته جیب کارگران را بگیرد. 23 سال بعد، جشن بازنشستگی کارگرها می شود همان موقعی که چشم‌هایشان از سو افتاده، ریه‌هایشان به سُرب آغشته شده، سرفـه های خـشک و پی‌درپی به نفس‌هایشان پیچیده، کمرها و دست‌ها و پاهایشان از توان افتاده و نفس‌هایشان، حتی دیگر توانِ فوت کردن و خاموش کردن شعله شمع جشن بازنشستگی‌شان را  ندارد.همان موقعی که همه حسرت های دنیا روی هم تلنبار می‌شوند و می‌ماسند توی دلشان.  گرمای 49 درجه، بوی هوای داغ و خشک را می کوباند به صورت که کارگرها یکی پس از دیگری سوار اتوبوس می شوند و روی صندلی‌ها جا می‌گیرند. پلک‌هایشان را روی هم می‌بندند و لابد تمام طول مسیر یک ساعته به خانه‌شان را به حسرت‌ها و نداری‌ها و قسط وام ها و کرایه خانه‌های عقب افتاده‌شان فکر می کنند. هرم داغ آفتاب می پاشد روی شاخ و برگ درخت‌های نخل که سرویس کارگرها نقطه‌ای سیاه می شود در دل کویر.پی نوشت: بنا به درخواست کارگران،در این گزارش از اسامی مستعار استفاده شده است.
(گزارش اصفهان زیبا از کار و زندگی کارگران یک معدن زیرزمینی در استان اصفهان /۲۰ خرداد ۱۳۹۷ - 1397/03/20 (شماره 3217))