امروز: شنبه 02 تیر 1397 برابر با 23 جون 2018

داستان کوتاه «شال سبز»

  • جمعه, 06 بهمن 1396
  • اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم
هر روز از پنجره تماشاش می کردم 
موهای بلندی داشت
موهاشو با دستش از روی شونه اش می اورد جلو و با دست دیگه اش شونه می کرد
همیشه فقط یک گره به اون تارهای طلایی می زد و شال سبز رنگش را به سر می کشید
ساده بود و بدون آرایش اما ترکیب اون موهایی طلایی در میون اون شال سبز بدجور خواستنیش می کرد
عاشق رنگ سبز بودم و حالا عاشق یه مو طلایی سبز پوش شده بودم
هیچوقت فرصت نشد باش حرف بزنم، فقط از مادر شنیده بودم دانشجوی معماری
هر روز صبح ساعت هفت پشت پنجره منتظر تماشای بستن اون موهای طلایی تو شال سبز بودم
هفت صبح لحظه سبز زندگی من شده بود و من داشتم این فرصت طلایی را از دست می دادم به خودم قول دادم که فردا به جای پشت پنجره دم در برم باش حرف بزنم
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم خواستم کت و شلوار بپوشم اما گفتم لیلا ساده پوش بزار منم مثل خودش لباس بپوشم یه شلوار جین با یه پیراهن سبز
دم در ساختمان منتظرش بودم بلاخره در باز شد و آبشار اون موهای طلایی هویدا شد خواستم برم اون طرف خیابون و خودمو بش برسونم که صدای گلوله تو گوش شهر پیچید و یه موتور سوار به سرعت دور شد
دویدم سمت لیلا، دیگه نه شالش سبز بود نه موهاش طلایی، چشم های عسلیش را بستم و با دستای لرزونم دستبند سبزشو باز کردم
الان سال هاست هر روز هفت صبح دست بند سبز می بندم و مطمئنم یه روز همه ما سبز میشیم.
(سینا ایرانپور انارکی / نگارش: ۶ بهمن ۹۶)
منتشرشده در روشنگری
بازدید کد خبر: 1596
برچسب‌ها

ارسال نظر