امروز: سه شنبه 01 خرداد 1397 برابر با 21 می 2018

این تراول مال من نیست

  • پنج شنبه, 20 آبان 1395
  • اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم
این خاطره اگر چه امروز برای من معنی پیدا کرد اما جرقه آن یکسال پیش زده شد. من معمولا پول نقد زیادی همراه خودم حمل نمی کنم و تمام خریدهای کوچک و بزرگم را با کارت بانکی انجام می دهم. یک مبلغ ناچیز بین 10 تا 15 هزار تومان هم همیشه برای کرایه تاکسی همراه دارم. همسرم یکسال پیش پیشنهاد داد که یک تراول 50 هزار تومانی همیشه در کیف پولم داشته باشم تا اگر جایی کارت خوان نبود یا خراب بود یا در موقعیت اورژانسی و خاصی قرار گرفتیم حداقل به اندازه 50 هزار تومان همراه داشته باشم. پیشنهاد همسرم منطقی بود و من هم پذیرفتم و یک تراول را همیشه در کیف پولم حفظ می کردم. بعد از گذشت مدتی این تراول برای من حکم یک پس انداز را پیدا کرد و حتی اگر جایی نیاز به پول نقد هم داشتم می رفتم از خود پرداز برداشت می کردم! من علاقه خاصی به پس انداز کردن دارم و شاید باور نکنید تقریبا هر اسکناس نو که دریافت کنم به عنوان پس انداز ذخیره می کنم. این تراول در کیف پول من باقی ماند و من هرگز از آن استفاده نکردم و فقط همان 10 تا 15 هزار تومان در کیف من شارژ می شد تا اینکه برای نخستین بار من ناگزیر به خرج این تراول شدم. در ماموریت کاری کرمان بودم که در فرصت روز آخر به بازار رفتم و اندکی خرید انجام دادم و برای بازگشت به هتل یک تاکسی در بس گرفتم و از راننده خواستم قبل از هتل من را به آدرس یک فروشگاه دیگر هم ببرد. از زمانی که سوار تاکسی شدم گوشی موبایل راننده شروع کرد به زنگ خوردن.

راننده اصلا شرایط روحی خوبی نداشت و از روی مکالمه با همسرش متوجه شدم یک فرزند یکسال واندی ساله داره که بخاطر پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی در ناحیه پا شده است. تماس همسر راننده چندین بار تکرار شد و مرد به گریه افتاد. جریان را از ایشان جویا شدم و گفت: شرایط زندگیم بیشتر از یکسال هست که به شدت بهم ریخته است و هر روز هم دچار یک اتفاق جدید می شوم. گفت قبل از تولد فرزندم راننده ماشین سنگین بودم و در جاده دچار سانحه شدم و بیش از 20 روز به کما رفتم و به لطف خدا و دعای پدر و مادرم و شاید یتیم نشدن این بچه زنده موندم. آثار شکاف و جراحت روی سرش را نشانم داد و گفت: خودم فکر می کنم خدا خواست زنده بمونم به دو علت دعای پدر و مادرم و تولد این کودک.

 گفت: ماشین از بین رفت و من هم مدت ها قادر به انجام کاری نبودم و اندک پس انداز هم صرف بیمارستان و درمان شد. بعد یک تاکسی به صورت شراکتی خریدم و شدم راننده تاکسی، پدرم مدتی بعد از دنیا رفت و مادر هم مریض شد و نگهداری مادرم هم بر عهده من قرار گرفت با اینکه برادر بزرگتری دارم که شرایط مالی خوبی دارد اما همسرش هرگز اجازه نداد که برادرم نگهداری مادرمان را بر عهده بگیرد و حتی حاضر نشد یک ریال برای مادرمان هزینه کند.

 گفت: من با اینکه شرایط مالی خوبی ندارم اما همسرم بی اندازه با من مهربان است و فرشته زندگی من به شمار می رود و با وجود همه مشکلات نگهداری از مادر من هم بر عهده گرفت. گفت کم یا زیاد خدا روزی رسان بود و هست اما نمی دانم چرا روز به روز شرایط بدتر می شود و الان هم چند ماهی هست دختر کوچکم بخاطر استفاده از پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی شده و به هر پزشک هم مراجعه کردیم خوب نشد. همسرم هم شرایط روحی خوبی ندارد و قادر نیست به کودک شیر بدهد. مادر هم بخاطر دیابت هر روز حالش بدتر می شود و دیگر قادر به پرداخت هزینه های دارویی مادرم هم نیستم.

راننده ادامه داد: صبح باز هم سراغ برادرم رفتم اما این بار همسرش حتی من را به داخل خانه هم راه نداد. گفت: صبح تا حالا هم مسافر زیادی نداشته ام که بتوانم یک پوشک و شیر خشک برای بچه ام بخرم. این حرف ها را لابه لای تماس های مکرر می زد و من مانده بودم چطور رانندگی می کند و از آن طرف فراموش کردم خودم چه مشکلاتی دارم. به فروشگاه رسیدیم و من هم خرید را انجام دادم اما تمام فکرم مشغول این مرد شده بود.

 برگشتم داخل تاکسی دیدم یک بطری آب معدنی برای من هم خریده! گفتم من که آب نمی خواستم! گفت: من تشنه ام بود خجالت کشیدم فقط برای خودم بخرم! بطری آب را از راننده گرفتم و جرعه ای نوشیدم و چند دقیقه بعد در حیاط هتل بودیم. خواستم پیاده شوم و پرسیدم کرایه چقدر شد؟ گفت: 15 هزار تومان! متعجب ماندم گفتم شما من را به دو آدرس برده اید و حداقل یک ربع هم توقف داشتیم و با این وجود فقط 15 هزار تومان؟ گفت بله کرایه اش همین اندازه هست و من هرگز بیش از حقم طلب کرایه نکرده ام. با اینکه پول خرد همراه داشتم ناخودآگاه تراول را میان پول های کیفم بیرون آوردم و روی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم. گفت آقا من اینقدر پول خرد همراه ندارم اگر 10 هزار تومان هم دارید من راضی هستم. گفتم من بقیه پول را نمی خواهم فقط اگر دلت خواست برای مادرم فاتحه ای بخوان و چشمانم پر اشک شد. گفت آقا من گدا نیستم گفتم من هم پولدار نیستم این تراول سهم شماست اصلا مال من نیست فقط ازت یکخواهش دارم بخاطر یتیم نشدن دخترت هیچوقت در حال رانندگی نه با موبایل حرف بزن و نه گریه کن.  خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاقم و فقط گریستم.

بعد از آن باز هم یک تراول به خیال اینکه جایی شاید لازمم شود در کیف پولم گذاشتم و طبق معمول هرگز هم استفاده نکردم و هر جا هم کارت خوان نداشت سراغ خودپرداز رفتم تا تراول خودم را پس انداز کنم تا امروز که خاطره کرمان دوباره تکرار شد.

 اما امروز، روز عجیب تری بود. صبح در منزل کسی باید می رفتم و چیزی را تحویل می دادم. ابتدای صبح حوالی ساعت 6:30 به منزل آن بنده خدا مراجعه کردم و با اینکه در منزل حضور داشت همانطور که پیش بینی کرده بودم در را باز نکرد که مبادا با من روبرو شود. من هم بعد از کلی فکر که چطور می توانم این پاکت را به داخل حیاط خانه بیاندازم متوجه شدم تنها راه از فاصله ناچیز بالای در و سردر است. پاکت را به دشواری داخل حیاط انداختم و چون می دانستم پشت در ایستاده برایش دعا کردم و خداحافظی و رفتم. اما بر خلاف همیشه اصلا دلخور و ناراحت نبودم نمی دانم چرا اما امید در دل من مدتی است نمی میرد گریه می کنم، فریاد می زنم اما فراموش می کنم و قویتر پیش می روم. امروز همه چیز برایم عادی بود و نه به خودم خرده گرفتم و نه صاحبخانه.

ساعت نزدیک 10 در تلگرام یک متن خیلی خاص از طریق یک دوست عزیز به دستم رسید که متعجب ماندم. چون خودش خواسته بود یادداشتش را منتشر نکنم من هم منتشر نکردم و در اینجا هم اسمی از ایشان نمی برم. این دوست عزیز اقتصاد خوانده که حکم استادی بر من دارد یک متن انتقادی و دلسوزانه برای من نوشته بود که چندین بار آن را خواندم و لذت بردم و گفتم کاش همه مثل دکتر .... من را مودبانه، دلسوزانه و دوستانه نقد کنند. در پاسخ این متن قابل تقدیر از ایشان مفصل تشکر کردم.

ساعت 12 خانمی از دادگاه نیکبخت با من تماس گرفت و گفت آقا شما امروز ساعت 11:30 جلسه دادگاه داشته اید اما تشریف نیاوردید! مات و متعجب پرسیدم من ؟ بابت چی جلسه دادگاه داشته ام، گفت از شما شکایت شده. گفتم اما من ابلاغیه ای دریافت نکردم. گفت چرا رسید آن در پرونده موجود هست در منزل تشریف نداشته اید الصاق کرده اند. گفتم به هر حال چیزی به دست من نرسیده. گفتم خب الان چه کاری باید انجام بدهم. گفت اگر تا نیم ساعت دیگر تشریف بیارید قاضی منتظر می ماند. گفتم نه برایم مقدور نیست چون دسترسی ندارم. گوشی را قطع کردم و نمی دانم چرا اصلا برایم مهم نبود؛ انگار نه انگار دادگاه داشته ام. سینا و این همه بی خیالی!!! خودم از خودم تعجب کردم اما بی تفاوت گذر کردم مثل صبح که به در بسته خوردم اما برایم عادی بود.

نزدیک غروب تصمیم گرفتم به مکان مقدسی سر بزنم. دو سه روزی بود که این تصمیم را گرفته بودم و امروز فرصتش فراهم شد. رفتم و دو بطری آب معدنی خریدم که روی مزار دو عزیزی که در ذهن داشتم، بریزم.

در جستجوی مزار آنها بودم که از جوانی پرسیدم ببخشید مزار فلانی را شما بلد هستید؟

گفت: بله و مسیرش را تغییر داد تا من را راهنمایی کند.

بعد گفت: آقا می توانم به شما اعتماد کنم؟ گفتم: بابت چی اعتماد کنید؟

گفت: قول می دهید آبروی من را نبرید حتی اگر بعدا جایی من را ملاقات کردید؟

ایستادم، ایستاد و یک باره گفت آقا من که هنوز حرفی نزدم!!! گفتم خب منم که چیزی نگفتم به شما!

گفت پس چرا کیف پولتان را بیرون آوردید؟

نگاه به دستم کردم، کیف پولم در دستم بود! خودم تعجب کردم.گفتم نمی دانم حالا چطور مگه؟ بگو راحت باش.

گفت: فلان شرکت که ورشکسته شده را می شناسید؟ گفتم بله کامل در جریان هستم.

گفت: من در آنجا کار می کردم چند ماه حقوق طلبکار هستم و به تازگی تعدیل هم شده ام. ادامه داد: می خواستم برای بچه ام یک جعبه شیر خشک بگیرم، به خدا گدا نیستم. تراول 50 هزار تومانی را بیرون آوردم و گفتم بفرما. گفت: من فقط 32 هزار تومان نیاز دارم گفتم این سهم کودک شماست مال من نیست. گفت شماره کارت بدهید تا بعد پرداخت کنم. گفتم سهم کودک شماست.

گفت: به خدا به قرآن گدا نیستم بی آبرو نیستم. گفتم منم مطمئنم اما این تراول مال من هم نیست مال کودک شماست.

گفت: قول می دهید اگر بعدا من را جایی ملاقات کردید آبرویم را نبرید؟ گفتم من اصلا قیافه شما را نگاه نکردم. برید و اگر دوست داشتید فاتحه ای برای مادرم بخوانید. خدانگهدار

گفت: بگذارید مزار را به شما نشان بدهم. گفتم پیدا می کنم بروید و بچه اتان برسید؛ خدانگهدار

واقعا نه صورتش را دیدم نه حساب و کتابی کردم. ظاهرا این تراول سهم و نذر پوشک و شیر خشک کودکان شده است و من فقط یک وسیله هستم.

می دانم خیلی ها نقش افراد محتاج را بازی می کنند و خیلی اوقات بی تفاوت از کنار این افراد گذشته ام اما این بار کیف پولم بی اراده از جیبم بیرون آمد. در عجبم از اینکه بعد از رفتن این جوان و سر زدن به مزار آن دو عزیز وقت اذان شد و بعد از سال ها خدا لیاقت داد در مسجد نماز بخوانم.

ساعت ها گذشت تا بعضی چیزها یادم آمد.

 یادم آمد دیشب حساب و کتاب کرده بودم و متوجه شدم این ماه هزینه های ناخواسته ای پیش آمده و پول زیادی در حسابم نیست و قرار بود دیگر تا آخر ماه هزینه خاصی نکنم اما تراول را دادم. بله این تراول 50 هزار تومانی مال من و سهم من و رزق من نبود این تراول هدیه خداست که من فقط حافظ آن برای رساندن به دست صاحبش شده ام.

یاد خانواده ای افتادم که برای عروسی دخترشان حاضر نبودند از داماد برای مراسم عروسی حمایت کنند و حتی با وجود اینکه مرسوم هست کت و شلوار داماد را خانواده عروس بخرند اما آنها هزینه خرید این کت و شلوار هم نپذیرفتند و بهانه تراشی کردند و اکنون برای طلاق همان دختر نزدیک به 10 میلیون تومان به وکیل پرداخت کرده اند، تا مهریه بستانند. برای عروسی دخترشان هزینه نکردند اما برای طلاق و مطالبه مهریه به راحتی. این پول خرج عروسی و زندگی نشد تا خرج طلاق شود. پول مهریه که می گیرند را نمی دانم برای چه چیزی بعدها ناگزیر به هزینه می شوند.

یاد پول هایی افتادم که خرج بیمارستان شد، خرج دست و پای شکسته شد، خرج گور و کفن شد، خرج اعتیاد شد، خرج هزار اتفاق شد چون که اجازه ندادیم به دست صاحبشان برسند چون نخواستیم خرج خیر شوند و خودمان شر خریدیم.

تصمیم گرفتم این تراول 50 هزار تومانی حالا که هدیه و سهم دیگری است اگر نمی توانم زیادش کنم حداقل نو کنم تا دیگر بار که کودکی بی شیر ماند یا بی پوشک عیدی نو بگیرد.

چه حال خوبی دارم من، خدایا خیلی دوستت دارم که قابل دانستی من وسیله رساندن این تراول به صاحبانش باشم. سپاسگزارم از همسرم که پیشنهاد نگهداری این تراول در کیف پولم را داد و سپاسگزارم از دو عزیزی که امروز سر مزارشان با شوق اشک ریختم و بی تردید در این حال خوب تاثیرگذار بوده اند.

این خاطره را ننوشتم که بگم من هم کار خیر می کنم نه من هیچ کار خاصی نکردم و فقط یک وسیله بودم و بس. کما اینکه من  1000برابر این تراول امروز از زندگی ام لذت بردم. حواستون به تراول هایی که دارید باشه شاید سهم و قسمت کس دیگه ای هستند.

دلتون همیشه شاد با خاطرات قشنگی که خدا براتون ارمغان می یاره. 

تاریخ نگارش: چهارشنبه 20 آبان 1395 / خاطره نویس: سینا ایرانپور انارکی

منتشرشده در روشنگری
بازدید کد خبر: 1225
برچسب‌ها

ارسال نظر