30
چهارشنبه, سپتامبر

خاطرات شما: زالو

انارک

انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند   /   بود آیا که گوشه چشمی به ما کنند 
مزرعه عبدالکافی بودیم. یکروز که داشتم زیر درخت توت کنار استخر مزرعه استراحت می کردم، راستی اینم تا یادم نرفته، بگویم که یک شب با مادرم رفتیم ته دشت و اونجا لانه کبکی را مادرم نشان کرده بود با چراغ قوه کتابی - که باتری مخصوص و بزرگ کتابی شکل داشت و نور خوبی هم داشت و قسمت شیشه ای نوک چراغ قوه ذره بین می شد و از نور خورشید با تاباندن آن به سیگار و کنکک‌ چپق آنرا روشن می کردند و برای روشن کردن آتش هم استفاده می شد - رفتیم و کبک ماده و کبک نر و شانزده عدد جوجه را برداشتیم و آوردیم خونه پدرم.
یک مرغدانی درست کرده بود با توری که همه جاش بسته بود، یعنی امکان فرار نداشتند. خلاصه اینا داخل این مرغدانی بزرگ می شدند و منهم از این حیوانها نگهداری می کردم.

اونروز کذایی هوس کردم که تو استخر آب تنی کنم. رفتم تو استخر و یک ساعتی تو آب بودم، با داد و فریاد مادرم آمدم بیرون، دیدم انگار چیزی تو گلوی من هست.  گلاب به روتون، خلط سینه را انداختم، دیدم خون آمد. مادرم گفت: آییت تاک نه تانم!
دهانم را باز کردم، مادرم زد تو سرش و به خاله جان، مادر محمد علی داداشم گفت: خل و سرم شی، وچم زیلیش ور گرفته، الان قفه و ابو.
اونم گفت: تندی بو ایشو جیربو، از او یک پیغوم هده بر پیوش را.
خلاصه اومدیم سر جاده، از اونجا رفتیم چاشوره بالا، دیگه غروب شده بود. مادرم گفت: ایور تا ایشم یورتی اسد ثابتی تا ماشین اییه.
مرحوم پدرم با حاج اسدالله ثابتی خیلی دوست بودند. منم نرفتم که یک ماشین جیپ اومد که مسافرانش کارمندان نخلک بودند. ما را سوار کردند و آوردند انارک. یکراست رفتیم درمانگاه و اونجا دکتر که آلمانی بود زالو را از گلوی من بیرون آورد و ما رفتیم خونه عمو باقر یارعلی و شب خوابیدیم. فرداش پدرم هم اومد انارک و رفتیم مزرعه عبدالکافی.
اینم بگم که انواع داروها را در مزرعه عبدالکافی روی من پیاده کردند، از جرم لوله قلیون رقیق شده تو گلوی من ریختند ولی نشد که نشد، تا رفتیم انارک و بقیه ماجرا. خلاصه اینم داستان زالو خوردن بنده.