امروز: جمعه 26 مرداد 1397 برابر با 17 آگوست 2018

شنبه, 05 خرداد 1397 11:42

انارک نیوز - نوم نارسینه وقتی ابیرن‏ اتش‏های دلم روشن اکیرن(‏1)

شهرکی است در 12 فرسنگی نایین و در کویر بی‏کران مرکزی ایران، به گفته کهن‏سالان و آگاهان و دانایان محلی تاریخچهء پیدایش آن از حدود سیصد و پنجاه سال نمیگذرد و مربوط به دوران شاه عباس کبیر میشود باین شرح که در محل فعلی انارک چشمهء آب شیرین و درخت کوچک انار (انارک) بود و کاروانیانی که آن‏زمان از نایین و اردکان و زواره و اردستان از راه کویر مرکزی‏ به سمنان و دامغان و شاهرود و ورامین و گرمسار کالا می‏بردند از آن چشمه‏ سار می‏ گذشتند و از مراتع پرگیاه و آب چشمه و بارانداز آن برای شتران خود استفاده می‏کردند، تصادفاً یکی از شترداران خراسانی به نام محمد گربه (پهلوان‏ محمد) به این چشمه راه یافت و با استفاده از موقعیت طبیعی محل (به خصوص‏ غار کوهستانی نزدیک چشمه) به راه‏زنی و دستبرد به کالاها و بار کاروانیان پرداخت‏ و اموالی را که از این راه به دست می‏آورد در پناهگاه و غار ترسناک و صعب ‏العبور خود به نام (کال محمد گربه‏ ای) پنهان می‏ کرد تا سرانجام اخبار دزدی‏های آن‏ گربهء بیابان و کوهستان به اصفهان پایتخت صفویان رسید و شاه عباس کبیر چند تن‏ سپاهی تفنگدار را مأمور داشت تا به سرزمین انارک بروند و راهزن کاروانیان را دستگیر و راه را از خار و خس زحمت او پاک سازند ولی محمد گربه با شنیدن این‏ خبر در پناهگاه محکم و استوار خود پنهان شد و از خوار و بار و آذوقه‏ ای که در آن‏جا ذخیره کرده بود می‏ خورد و با خیال راحت می‏زیست تا این‏که سپاهیان‏ تفنگدار برای دست یافتن به محمد نزدیک پناه‏گاه او رسیدند.

در این هنگام آن راهزن ناقلا از روزنهء پناه‏گاهش که در بلندی و تیررس‏ مأموران قرار داشت با تفنگ خود به سوی آنها نشانه‏ روی کرد و گفت: زود تفنگ‏های خود را به زمین بگذارید و دست‏های یکدیگر را ب‏بندید و گر نه‏ همه را می‏کشم.

تفنگداران شاهی به ناچار دستور محمد پهلوان را به کار بستند و سپس به‏ دستور او از یک دیگر فاصله گرفتند و نفر آخر نیز با اشاره محمد و بدون تفنگ‏ از همراهان خود دور شد، و با به کار بردن این نیرنگ محمد از پناهگاه خود بیرون جست و دست نفر آخر را بست و تفنگ آنان را به داخل غار پناهگاه برد و جوان‏مردانه با آن‏ها رهسپار اصفهان شد و در پای‏تخت خود را معرفی کرد و از کارهای گذشته و گناهانش پوزش خواست. شاه عباس از گناهانش درگذشت و چون او را مردی لایق و با کفایت دید راه‏داری ناحیه انارک را به او سپرد و اجازه‏ فرمود از هرشتر هنگام عبور یک عباسی‏(2) دریافت دارد و با آن امان‏ نامه محمد در کنار چشمه آب انارک و نزدیک پناه‏گاه راه‏زنی های خود اتاقکی ساخت و باین ترتیب‏ شهرک انارک به وجود آمد و مردم (به خصوص دامداران (از دیگر نقاط(نائین-اردکان-اردستان-زواره)) به آن‏جا رو آوردند و چون این ناحیه آب کافی و زمین مناسب جهت کشت و کار نداشت و در این راه هر کوششی بیهوده بود ساکنان‏ انارک با استفاده از موقعیت و طبیعت محل به شترداری و حمل کالا به کاشان و اصفهان و چهار محال بختیاری و سمنان و دامغان و حتی سیستان و بلوچستان‏ پرداختند و گله های گوسفند و شتران خود را در مراتع اطراف می ‏چراندند.

(گویند در زمان صدارت میزا تقی خان امیر کبیر مردم انارک حدود سی هزار شتر داشته ‏اند و بارهای شترها و گوسفندان مردم انارک در معرض غارت دزدان بلوچی‏ قرار گرفت و یک بار که بلوچها گوسفند و شتر مردم آن ناحیه را به یغما به خور وبیابانک بردند تا از راه کویر به بلوچستان بروند مردم غارت‏زده انارک به ابراهیم دستان‏ پسر یغما که در آن موقع سلطان سربازان محلی بوده شکایت بردند و با بلوچها در حدود خور جنگیدند و 27 نفر کشته دادند و در نتیجه این پیش‏آمد و بی‏ احتیاطی‏ یغمای ثانی به طهران احضار و مورد خطاب و سرزنش امیر کبیر (3) قرار گرفت).

*** آقای محمد رضا انارکی که حدود 80 سال دارد و اکنون بسلامت در دهکده چوپانان انارک میزید تاریخچه پیدایش این شهر را و سرگذشت محمد گربه ‏ای را با اندک تفاوتی چنین نقل می‏کند: در دوره سلطنت شاه عباس صفوی گروهی از شترداران خراسانی برای پیدا کردن چراگاه به سرزمین انارک آمدند و مرتع تل جنگ‏ها را (واقعست در یک‏ فرسنگی چوپانان و عباس‏ آباد انارک) برای چراگاه مناسب یافتند و در اطراف آن‏ تل بطور موقت اقامت گزیدند و چون در این موقع مالیات خراسان از راه کویر و ناحیه خور و بیابانک به اصفهان پایتخت صفویان برده می شد و عده‏ ای از دزدان‏ بلوچ در تعقیب مأموران حامل مالیات بودند نایب الحکومه وقت جندق و بیابانک‏ به شترداران اطراف تل جنگ نامه‏ ای نوشت و از آنها خواست که مالیات خراسان‏ را باصفهان ببرند و در حفظ آن مراقبت نمایند. چند تن از شترداران به خور آمدند و مالیات دولت را تحویل گرفتند صحیح و سالم به اصفهان رساندند و آن عده از دزدان‏ بلوچ که مترصد دستبرد به مالیات دولت بودند و از همکاری شترداران خراسانی‏ برای رساندن مالیات اطلاع یافتند به انتقام این همکاری بآنها شبیخون زدند، اموال‏ و احشامشان را غارت کردند و عده‏ ای از آنها را کشتند و چون افرادی که مالیات‏ را به اصفهان برده بودند در مراجعت اوضاع و احوال همراهان و همسفران خود را آشفته و اندوهبار دیدند ترسیدند و بناچار به خراسان برگشتند،مگر یک نفر از آنها که محمد گربه‏ ای نام داشت و در غار کوه نزدیک چشمه انار مأوا گرفت و با استفاده از موقعیت محل به راهزنی پرداخت تا اینکه اخبار راهزنی های او به اصفهان‏ و به اطلاع شاه عباس رسید و هنگامیکه شاه عباس برای زیارت مرقد امام هشتم‏ علیه السلام) از حدود انارک می گذشت راهزن عیار دستگیر شد ولی با تردستی خود را از چنگ مأموران نجات داد، به این شرح که به آنها گفت:در غار کوه اموال و سیم‏ و زر بسیار دارم و حاضرم آن‏ها را تحویل بدهم بیایید و ب‏بینید و همراه ببرید.

بدستور شاه عباس 5 نفر تفنگدار مأمور شدند با او به غار بروند و اموال‏ گران‏بها را بیاورند و چون به نزدیک غار رسیدند محمد محل گنجینه‏ ها را نشان‏ داد و گفت به غار بروید و اموال با بیرون بیاورید اما چون راه رفتن به غار سخت‏ دشوار بود مأموران گفتند خودت برو و اموال را بیرون بیاور. محمد داخل غار شد و به جای گنجینه‏ های گران‏بها با تفنگی که در آن‏جا پنهان کرده بود مأموران‏ مراقب خود را تهدید کرد و گفت تفنگهای خود را به زمین بگذارید و کفشهایتان‏ را از پا درآورید و پر از خاک نموده به گردن خود بیاویزید و به اردوگاه برگردید.

مأموران مراقب به ناچار چنین کردند و سرگذشت خود و محمد را گزارش‏ دادند ولی محمد بعد از این ماجرا از کار خود پشیمان شد و خود را به اردوگاه شاهی‏ (در محل مشجری یا منظریه فعلی انارک) رسانید و شبانگاه بطور ناشناس داخل‏ اردوی شاهی شد، شاه عباس هنگام صبح در اطراف اردوگاه گله‏ های آهو دید و دستور فرمود سپاهیان و همراهان یک یا دو آهو به دو بگیرند ولی هیچکس نتوانست‏ و از عهده این کار برنیامد مگر محمد گربه‏ ای ناشناس که با زرنگی و چالاکی خود چند آهو گرفت و نزد شاه آورد و چون شاه صفوی زرنگی و چالاکی او را در انجام‏ دستور دید پرسید از کدام دسته و قسمت هستی محمد گربه‏ ای خود را معرفی کرد و از گناهش پوزش خواست، بخشیده شد و به پاداش زرنگی و چابکی و هوشیاری‏ راهداری از سیاهکوه عقدای اردکان تا سیاهکوه ورامین و از حوض پیرزن (3 فرسنگی نائین) تا کوه قلاورخانه (یک فرسنگی چوپانان) به او سپرده شد و فرمان‏ راهداری محمد را به پوست یکی از آهوانی که بوسیله او شکار شده بود نوشتند.

(1) این شعر به لهجه انارکیست و گوینده آن حاج محمد رضا غفاری آموزگار بازنشسته‏ انارک است و برگردان آن به زبان فارسی چنین است:«نام انارک را وقتی میبرند آتش‏های‏ دلم را برمی‏افروزند».
(2) عباسی: واحد پول که در زمان شاه عباس بزرگ ایجاد شد.وزن رسمی آن معادل‏ یک مثقال یا 64ر4 گرم بود و یک تومان آن زمان معادل 50 عباسی بود: فرهنگ معین‏ صفحه 2273
(3) ابراهیم دستان: فرزند ابو الحسن یغما شاعر قرن 13 هجری
(یغما » تیر 1356 - شماره 346 / پایگاه مجلات تخصصی نور)

جمعه, 29 فروردين 1393 10:40

»هفت » بهمن 1386 - شماره 44 / پایگاه مجلات تخصصی نور

مریم سپهری

پاییز

بیست و چهار ماه پیش،در دفتر کار دوست مستندسازم نشسته بودم.در باغچهء دلباز دفتر آفتاب تنبل ناخوش احوال خودش را کشانده بود بالا و تیغهء باریکی از آن تابیده بود به‏ خرمالوهای رسیده که شفاف و وارفته در انتظار چیده شدن بودند.روی میز کوتاهی روب ه‏رویم‏ پر از کتاب‏های شعر و سفرنامه و داستان کوتاه بود.کتابی از آن زیرترها بیرون کشیدم.دو سوم قاب پشت جلد کتاب،آسمان تخت آبی بود و بقیهء آن‏چه باقی بود خانه‏ های کوچک‏ کاه گلی،دل توی دل هم،سر به سینهء هم.

کتاب را که باز کردم،نگاهم که روی ابیات لغزید هرچه پایین‏تر رفتم کم‏تر چیزی‏ دستگیرم شد.تازه،هر دو بیت در میان در دست‏ انداز تکراری می‏ افتادم که ترجیع ‏بند شعر بود.می‏ گفت:ای نارسّینه،ای نارسّینه.

نارسینه معشوق شاعر بود یا کهن دیارش؟شاید هم نامی مقدس که باید رمزگشایی‏ می‏ شد شاعر تخلصش کویر بود.

از نارسینه تا انارک

اهالی نخستین نارسینه مردمان محمدیه و نایین بودند بعد مردمانی از بیرجند،زواره،اردکان، شهر بابک و بیابانک به آن‏جا مهاجرت کردند که کارشان عمدتا کشاورزی،معدن کاری و شترداری بود.نارسینه که بعدها انارک نام گرفت ابتدا ضمیمهء حکومت سمنان بوده،سپس‏ به استان یزد می‏ پیوندد و سرانجام تابعیت استان اصفهان را می‏ پذیرد

بهار

یک بامداد،رسیدیم به نارسینه.دوست مستندساز،برای یک کار مستند صنعتی آمده به کویر.همراه گروه کوچکش من هم سهتم که قرار است عکاسی کنم،برای کتاب دوم‏ شاعر.

بار نه چنان مختصرشان را با دوربین و سه پایه- که بعدا همین سه پایه منبع الهام سرودن‏ شعری هم شد که نه شاعر، دوست مستندساز این شعر را سرود-و ملزومات می‏ گذارند در مهمان‏سرای کوچک آبادی و باهم می‏رویم به سراغ شاعر- کویر.

شاعر همان شعر نارسینه را برای‏مان می‏خواند،همان که عنوان کتاب شعرش و ترجیع‏ بند آن شعر فوق العاده بود.

هنوز هم از تک ‏تک واژه‏ های شعر چیزی نمی‏ فهمم.اصلا هم غم محتوا ندارم.همین قدر حس می‏کنم که شعر فراتر از یک نوستالژی کلیشه شده است که اگر چنین بود هم،آن‏قدر واژه‏ های گوش‏نواز تازه برایم دارد که لالایی کویر-شاعر-را در آن شب مهتابی به‏ گوش جان می‏ شنوم.شاعر می‏گوید که این گویش تشابهاتی با گویش‏های میمه‏ ای،گزی، اردستانی،نایینی دارد.

قرص ماه از پشت بادیگر خانهء شاعر سر کشیده روی باغچه ‏ای که دورش نشسته‏ ایم و عطر خوش ریحانش من شهرنشین مسموم را بدجور قلقک می‏دهد.دو بامداد قرارهای‏ صبح را برای کار گذاشتیم و قرار این است که بخوابیم تا پیش از طلوع.

همیشه بهترین ساعت رسیدن به جایی که اول بار می‏روم در تاریکی شب است.می‏توانم‏ تا سپیده خیالبافی کنم که فردا چه خواهم دید.همیشه سپیده دم این روزها جادویی ‏اند.خاصه‏ اگر سفر به جایی کرده باشی مثل کویر،که همیشه خیال ‏انگیز است.

پگاه نخست

بین چهار و پنج چشم‏ها را می‏ شوییم.می ‏زنیم به آبادی.دو گروه می‏ شویم:من و شاعر که آمده من را به یک راهنمای محلی از اهالی انارک بسپارد،و بقیه که می‏ خواهند فیلم‏ بسازند.

برج و باروها پدیدار شده ‏اند و شاعر می‏ داند که باید از آن‏ها برایم بگوید؛دیوارهای دفاعی‏ شهر که ناگفته هم پیداست-آن‏چه پیدا نیست این است که این شهرهای کهن بی‏دفاع‏ که هیچ زمان بیش از امروز نیاز به برج و بارو نداشته ‏اند،برای امان گرفتن از گزند چپاول، چرا امروز دور خود دیوار نمی‏ کشند؟-برج کوه پیرنیسا،برج کوه سراب،برج کوه آقا...و این‏ سومی را که می‏ گوید خورشید گر گرفته که خیلی هم زود درآمده از سر برج دوم رد می‏ شود و حسرت نگرفتن یک فریم محشر از آن می‏ ماند به دل عکاس کند دستی که من باشم.

حسرتم را به شاعر می‏ گویم،می‏ گوید:هنوز اول عشق است اضطراب مکن

برج چهارم دیگر نیست و مسیر حرکت چشم‏ های من در امتداد انگشت اشارهء شاعر به‏ یک منبع فلزی با هیبتی ناساز می‏رسد.

ماجرای تلخ ویران کردن برج چهارم را می‏گوید:نادانی از بین خیل پر برکت نادانان امر کرده برج چهارم را با ارگ شاهی خراب کنند تا به جایش آن مترسک را علم کنند که در این دیار آب کیمیاست.به حق هم این بشکهء کریه که تمام کویر را سیراب کرده،درست هم‏ باید سر برج چهارم خراب می ‏شده وگرنه آب نمی‏ گرفته!

دلم برای بشکهء ناساز می ‏سوزد.چند سالی یک بار نمی‏ از آب می‏گیرد و دوباره انبانش‏ تهی می‏ شود و بیگانه با بافت کویر،شرم آبادی

شاعر مرا به خدا می‏ سپارد و می ‏رود سر بنایی خانه ‏اش.خانه ‏ای خشتی با بادگیر و صفه ‏هایش‏ که خریده و با دست خود مرمتش می‏کند

از کوه برج چهارم بالا می‏ روم که ببینم آن به رحمت خدا رفته،برپا که بود از آن بالا چه‏ می‏ دید؟!آن بالا می‏ مانم تا خورشید خانم نزدیک‏تر شود.عکاسی می‏ کنم.می‏ دانم-گفته ‏اند -که زمان برای کار این‏جا کوتاه است و خورشید خانم که زورشان زیاد شود آن‏چنان می ‏تازند که سرخی خاک گنبدها تاسیده می ‏شود و همه چیز رنگ می‏ بازد و فیلتر ان دی (N.D.) لازم است که ندارم.خانه‏ های خشتی را با لنز تله نزدیک و نزدیک‏تر می‏ آورم،به حیاط ها سر می‏ کشم.دو سه بز در حیاطی نقلی زل زده ‏اند به سر کوه چهارم.یکی دو در روی پاشنه‏ می‏ چرخند و دو سه فرشتهء گوژپشت که دست بر پشت گره کرده‏ اند،سلانه با سطل‏ های حلبی‏ هرکدام می‏ روند پشت بنای کلاه فرنگی مانندی که انگار این یکی هم نگهبان آتشی مقدس‏ بوده و حالا رویش پرچمی سبز در نسیم سحری تاب می‏ خورد.از آن پشت که بیرون می‏ آیند سطل‏ های‏شان سنگین است.باد صدای‏شان را می ‏آورد که باهم گپ انارکی می ‏زنند.

پایین می‏ آیم و سراغ برج سوم می‏ روم که نیمه ویران است و فرسوده.به همت باد و گذر زمان.می‏ دانم آن بالا که برسم دیگر زمانی برای عکاسی نخواهم داشت.می‏ روم تا بدانم او در واپسین نفس‏ هاش چه می‏ بیند.

زیر پایم از سنگواره و بوته‏ های ریز معطر کوهی است که چند برگ کوچک‏شان را در جیبم می‏گذارم تا اسم‏شان را از شاعر بپرسم.اسم یکی‏شان پر پلوک است.آن بالا هلالی‏ گنبدها و بادگیرها را می‏بینم که در گوش م نجوا می‏کنند.پیکرهء اساطیری کوه‏ های جنوب‏ انارک،رخت‏های آویزان بر بندها،درختان بید،گل‏های انار و سرانجام خرزهره ‏های نستوه‏ که به بی‏ مهری آسمان سرپناه پوزخند می ‏زنند،در دیاری که آب کیمیاست.

لایه لایهء پریده رنگ نقره ‏ای کوه ‏ها زیر ابری در دوردست،خاکی‏ها خاکستری‏ها و جلوتر نرسیده به انارک سایهء دو سه بچهء ابر بازیگوش،روی خاک.اگر کمندی داشتم به بازی‏ می‏ کشیدم‏شان به سر آبادی،شاید پدری،مادری پی‏شان بیاید به دیاری که...

گذر زمان کند است.روزگار لاک پشت پیری است که خس‏ خس می‏ کند و روی خاک‏ می‏ خزد.تازه هشت صبح است و لبهء آفتاب‏گیر و عینک تیرهء مزاحم چشم‏ها تازه دارد به‏ شگفتی این آبادی عادت می‏کند.

پایین می‏روم تا ببینم خانه‏ هایی را که نشان کرده‏ ام پیدا می‏ کنم یا نه؟

خورشید خانم که وعده ‏اش را داده بودند،بر سابات‏ها و خشت‏های کهنه می‏ بارد.بر در خانه‏ های اعیانی که«کی‏یَه»نام دارند می‏ ایستم و به کوبه ‏های زیبای زنانه و مردانهء درهای‏ دو لنگه‏ ای نگاه می‏ کنم.خانه ‏ه ای حقیرتر هم خشتی ‏اند اما درهاشان یک لنگه ‏ای است. این‏جا به این‏ها«یورت»می‏گویند-در گویش مغولی به معنای اتاق و خیمه.یورت‏ها دری‏ یک لنگه و بی‏کوبه دارند.

تشنه ‏ام شده.کلون بعدی را می‏ زنم.می‏ دانم که این فرشتگان سالخوردهء مانده در انارک‏ رهگذر تشنه کم ندیده‏ اند.نرگس در را باز می‏ کند. به اصرار دعوتم می‏ کند به داخل.از هشتی‏ به حیاط می‏ رسیم.حیاط کوچک و جارو زده مثل حیاط«خاله پیرزن»در مهمان ناخوانده. باغچه‏ اش یک‏ دریک،با یک بوتهء صورتی پر گل خرزهره.

-اسمت چیه جون؟خب بیا تو جون؟

عقب ‏عقب می‏ روم که خیال نکند قصد ماندن دارم.در لیوان کلفت صورتی دور الکس‏ بخار زده از خنکای آب یخچال می‏ نوشم و تا عمق مرطوب می‏ شوم.آب خوردنم را با لذت‏ تماشا می‏کند.

-تا تهش بخور جون!

می‏ خورم.بعد چادر سفیدی سرش می‏ کند.کیف منجوق‏ دوزی کادوی مکه را دستش‏ می‏ گیرد و کنار بند رخت فلزی می‏ ایستد و من عکسش را می‏ گیرم.تنهاست.شوهرش در معدن کار می‏ کرده.مرده.امتداد دیوار کاه گلی را می ‏گیرم تا به میدانی می‏ رسم.برآمدگی‏ ستون مانندی در مرکز میدان هست که قبلا شرح ‏اش را خوانده‏ ام.این‏گونه سکوها یا پایه‏ ها که عموما به صورت هشت ضلعی یا مدور ساخته می‏ شدند کَلک یا کیلَک نامیده می‏ شوند.افروختن آتش در بالای کیلک‏ ها علاوه بر احیای احتمالی خاطرهء ارتباط درخت زندگی با آفتاب به معنی نمادی از خشکی محیط و طلب باران نیز بوده.

مطالعات باستان‏ شناسی ‏ای که شاعر(محمد علی ابراهیمی انارکی)در کتابش به آن‏ها اشاره‏ کرده-عنوان این کتاب انارک است و نگاهی تحلیل به اقوام و ساکنان اولیه،زندگی مردمان‏ انارک،اسناد تاریخی و دلایل مهاجرت مردمان از انارک دارد-نشان از بقایای کوره ‏های‏ ذوب فلزی در مناطق کویری ایران دارد.معدن طلای قلعه زری بیرجند،آهن نی‏ریز و نقره‏ (

یکی از معادن که در عهد ساسانی نیز بسیار پر رونق بوده معدن نخلک در چهل و شش‏ کیلومتری شمال شرقی انارک و بر حاشیهء کویر مرکزی بر لبهء ریگزار جن است که پیشینیان‏ بهدین(زرتشتی)ما با تلاش نفس‏ گیر خود در آن سرب و مس را از نقره و طلا جدا می‏ کردند. آزمایشات رادیو کربن روی قطعات چوب به کار رفته در کارگاه‏ های کهن و ابزارهای آهنی و توبره‏ های چرمی،قدمت آن‏ها را تا دو هزار سال برآورده کرده است.این بررسی‏ ها نشان می‏ دهد که طی دوران‏های بعد نیز در اطراف انارک معادن متعدد دیگری کشف شده و در درخشان‏ترین‏ آن روزگاران چهل و شش معدن فعال در انارک مشغول به کار بوده است.

عجب نیست که غروب آن روز وقتی گذرم به میدان غریب‏ خانه می‏افتد بازنشستگان‏ معادن اطراف را می‏ بینم که ردیف روی پلکان تنها فروشگاه انارک نشسته ‏اند.ساکت و خاموش.سری تکان می ‏دهم و پیش‏شان می‏ نشینم.سری تکان می‏ دهند و می‏ پرسند چه طور سر از انارک درآوردم.کنجکاو نیستند.ابدا.چنان‏که رسم اهالی مکان‏های کوچک‏ و متروک است پرسش آن‏ها بیش‏تر از سر ادب و مهمان‏ نوازی است.حتی نگاهم نمی‏ کنند. نگاه‏شان به جایی دوردست‏ هاست،معدن طالمسی،خونی،باقرق،علم،پاتیار...یا جایی میان‏ شکاف کوه‏ های جنوب انارک.

برایم از سختی کار معدن می‏ گویند،از مصایب کوه‏بری،از دل دردهای ناشی از تنفس گاز معدن.یکی‏شان از سقوط آسانسور معدن و ریزش معدن برایم می‏ گوید.سه انگشتش را در اثر انفجاری در معدن از دست داده.از کار با آلمان‏ها هم می‏ گوید.درمانگاه انارک را نشانم‏ می‏ دهد و می‏گوید زمانی این‏جا جراحی هم می‏ شده که باورش البته سخت است.در این‏ میان فرصت پیدا می‏ کنم که زخم‏های زرد و ناسور سرب را روی پهنای صورت و بینی‏اش‏ ببینم که خبر از رنجی دیرپای می‏دهد.

از ساختمان کلوپی که آلمان‏ها بنا کرده بودند هم می‏ گویند و سرانجام این که جنگ جهانی‏ دوم که شروع شد چه طور آلمان‏ها را فرا خواندند و بعدش انارکی‏ها،این معدن‏کاران خاموش، چشم انتظار رونق پیشین ماندند و...

یکی‏شان گفت سنهء بیست حقوق‏مان دوازده ریال بود در ماه.کم بود. راه افتادم پای پیاده‏ از نخلک تا انارک و بعد رفتم تا سمنان دنبال کار،که نبود و تا خود تهران پای پیاده رفتم‏ سراغ بنایی.از تهران که برگشتم دست از پا درازتر و بی‏کار،حقوق‏مان چهار تومان شده بود که ایستادم و کار کردم تا با دوازده هزار تومان سنهء شصت بازنشست شدیم.

در حرف‏های‏شان بیش‏تر نقل خاطره بود تا شکایت.با هم شوخی هم داشتند می‏ گفتند گوش‏مان کر است،که کر نبودند.می‏ گفتند کم حافظه شده‏ ایم و حکایت‏های غریب ‏تری‏ رو می‏کردند.

بعدی که به گفتن حکایات غریب و عجیب مشتاق بود برایم گفت پیرزن گوری- منظورش بهدین-را می‏ شناخته که فلج بوده و می‏ گفته:اگر مرا کول کنی و به نخل زرو ببری-که منظورش نخلک بود-گنج نشانت می‏ دهم.وقتی دید از این افسانه خوشم آمده‏ گفت:تازه ماجرای آن خروس را نشنیده ‏ای که یک روزی در انارک گم شد و فرداش در کاشان از زیر خاک سر درآورد!و بلافاصله در توضیح گفت:آخه از این‏جا تا کاشان همه‏ اش‏ ماسه بادیه،جون.

پیرمرد آخری هم گفت شتردار بوده و شترهایش را برای پروار کردن به چهار محال و بختیاری می‏ برده.می‏ گویم این اطراف شتر ندیده‏ا م صورتش را درهم می‏ کند می‏ گوید:

) ویرق و گرتای((ورق برگشته)اگر دنبال اشتری باید حوالی جندق پیش بگردی.آن شب‏ آرام می‏ خوابم و با خودم می‏ گویم فردا به سراغ پیرزنان انارکی می‏ روم تا ببینم در خلوت‏ آن‏ها چه می‏ گذرد.

پگاه دوم

گنبدهای سرخ و بادگیرها هنوز رنگ دارند.خورشید خانم هنوز در نیامده تا پیش‏اش رنگ‏ ببازند.بادگیرهای سه ‏پره‏ ای پنج پره‏ ای هفت پره‏ ای.این‏جا در انارک کهنه،مفهوم اختلاف‏ طبقاتی با تعداد پره‏ های بادگیرها،یعنی اندازهء لطافت بادی که از پره‏ های بیش‏تر و کم‏تر خانه‏ ها می‏ وزیده خودش را می ‏نمایانده.

لیلا

نان خشکش را در آب باران خیسانده تعارفم می‏ کند.از کنارش می‏گذرم تا نور خوبی را که روی شاخ بزها بر سر در خانه ‏ها افتاده از دست ندهم.چیزی در نگاهش هست که دوباره‏ برم می‏گرداند به بهانه‏ ای،تا مهمانش شوم.کیسهء حمام می‏ دوزد برای گذران زندگی.چیزی‏ برای پذیرایی ندارد جز مشتی کشک شور که باهم می‏ خوریم.سوزن می‏زند و بی ‏آن‏که‏ چیزی بپرسم می ‏گوید،پسرش رفته بوده کوه برای چیدن ریواکس-منظورش ریواس‏ است-که از کوه می‏ افتد...

نوه ‏اش با بیماری قلبی مادرزاد بعد از مرگ پدرش-پسر لیلا-به دنیا آمده و ده ماه‏ است.لیلا کیسه می‏ دوزد و...

اوقاتم تلخ است آن‏قدر تلخ که اصلا دسته گل‏ های آبی را با پرچم‏های نارنجی روی‏ چارقدش نمی‏ بینم.پیراهن سیاهش گل‏های مارگریت سفید دارد.همهء این‏ها را سال بعد که برای بار دوم به انارک می‏ آیم می‏ بینم.لباس و چارقد تکراری لیلا را با سوگ تازه ‏اش. عروس مرده.زن همان پسر از کوه افتاده.گریه نمی‏ کند.دستش را زده زیر چانه.پوست‏ صورتش درست بافت کوه پیرنیسا را دارد،همان که پر از فسیل‏های ریز گیاهی،گل سنگ‏ها و خارهای بیابان بود.

شهر بانو

مثل قرص ماه دیشب که از پشت بادگیر سر کشیده بود به حیاط خانهء شاعر،با خنده ‏های‏ بی‏ دریغ درمان همدردی با غم لیلا شد.شاکر بود که امسال خوب باریده و شاد از این که‏ بزه اش خار خوب خورده بودند.عکس‏اش را گرفتم،نشانش دادم و عیش‏ ام را کامل کرد وقتی‏ پس از تماشای ال سی دی-دوربین دیجیتال هرچه ندارد این حسن را دارد که می‏توانی‏ شگفت ‏زدگی پیرها و بچه‏ ها را بعد از تماشای عکس خودشان ببینی-غش‏ غش خنده را با دهان بی‏ دندان سر داد.شهربانو،ایزدبانوی نگه دار خانه‏ های خالی بود.به گردنش بافته‏ ای از موی بز انداخته بود که کلیدهای کهنه از آن آویزان بودند. انارکی‏ هایی که کوچ می‏ کردند کلیدها را به او می ‏سپردند.بالا خانهء لیلی و مجنون را نشانم می‏ دهد که پاتوق جوانان اهل‏ دل انارک بوده و حالا خرابه ‏ای‏ست که گربه ‏ها استخوان‏ های نیم جویده ‏شان را رها می‏ کنند. نگاهش همان بالا می‏ ماند،حالا چشمانش را می‏ بندد و می‏ گوید:او خوروش از انِتا ای شوین‏ (آب خودش از این‏جا رفته)سخت نیست که بفهمی به چه فکر می‏ کند.بعد می‏ رود و با کاسه‏ ای شیر بز،دستمزد عکاسی‏ ام را می‏ دهد.

اقدس

معجونی به غلظت ماست،متمایل به رنگ بنفش با بوی دود و مختصری طعم قره قروت‏ در کاسه‏ ای لعابی دستم می‏ دهد.باید با کاسه سر بکشم.آن‏قدر ناآشناست که هرگز نمی‏ توانم‏ حدس بزنم چیست.روبه‏ رویم ایستاده و چشمانش برق می‏ زند.منتظر است محتویات کاسه‏ را حدس بزنم.عشق به ساختن،پختن،سیر کردن در وجودش شعله می‏ کشد مثل بیش‏تر مادرها.

خودش می‏گوید:رب ریواکس!است.طعم گس معجون با بوی تند دود به کامم می‏ ماند. پس همین اکسیر جادویی است که پسر لیلا را به کشتن داده.گرفتن آب از آن پشتهء خار مانند کویری که پشت در بیش‏تر خانه‏ ها تلنبار شده،حتی تصورش دشوار است چه رسد به جوشاندن‏ آب آن و گرفتن رب آن.کاسهء خالی را به اقدس برمی‏ گردانم و می‏ نشینم پای حوض با استکان کمر باریک چای جوشیده تا برایم حرف بزند.پسرش در همین جادهء«طریق الرضا» که به مشهد می‏رود زیر تریلی رفته و تمام...

شوهرش از غصهء فرزند لنفوم گرفته و تمام...اقدس مانده با یک پسر کنکوری که پارسال‏ دانشگاه آزاد قبول شده که شهریه ‏اش را نداشته بدهد و حالا دوباره دارد درس می‏ خواند و یک دختر کوچک‏تر...

پسرک آدرس ای‏میل‏ش را به من می‏ دهد و برمی‏ گردد سراغ چت کردن با رایانه‏ ای‏ که اقدس با چکه ‏چکه آب چلاندهء ریشهء ریواس کوهی براش خریده تا داغ پدر و برادر را فراموش کند!

پس بیخود نبود در آن میدان غم‏زدهء«غریب‏ خانه»با شاخ‏های پکیدهء بز بر سر در خانه ‏های‏ متروک،«خدمات رایانه ‏»!دهن کجی می‏کرد.

حالا دیگر تاریک شده.روی پله‏ ای نشسته ‏ام و سرم را به دیواری تکیه داده‏ ام.

با پودر ایشنن لباس می‏ شستیم...دم کردهء کاکوتی با چای برای ویار زن حامله خوبه..قدیما تا چهل تا عروسی تو نخلک داشتیم...قدومه مال رفع عطشه...آدم حظ می‏ کرد...علی خان‏ ورامینی مردمو تو چاه می‏ انداخت...مشک آب؟موی بز را می‏ سوزاندن پوستش را توی بادیه‏ سفالی توی آب و خاکستر می‏ خواباندن...اینا چراغ مندابی‏یه...منداب یه نوع روغن گیاهی ‏یه... سرمشک،پوست بزغاله است دیگه...زانوبند شتر رو میگن عقّال...مریم گلی واسه دل درد خوبه جون،انارکیا بهش می‏ گن تلخو جون...مگه نمی‏ دونی دبورگه چیه؟...

پیرمردان آبادی عصا به دست از میدان اصلی انارک راهی کوچه‏ های تنگ کاه گلی شدند.پیرزنان بزدار با برگ‏ های خرما بزها را سیر کردند.لامپ‏ های مهتابی بالای صفه ‏های بادگیردار روشن شدند.عطر خوش نان تازه زیر سابات‏ها پیچید.پیرمرد صورت زخمی با چراغ معدن‏ هزار بار از کنارم رد شد.شهربانو که گردنش از فشار کلیدها خم شده بود می‏ آمد و می‏ رفت. پسر لیلا تا به حال بارها و بارها از کوه غلتیده بود.توی مشتش ریواس کوهی بود.

پایان

رانندهء طبسی ما که مرد میان‏سالی است مجموعهء تر و تمیزی از کاست‏ های سونی دارد که‏ روی آن‏ها آواهای دلنشین کهنه ضبط شده‏ اند.مستندساز خسته خوابش برده.راننده از ما که‏ هر یک خسته و وارفته گوشه‏ای چرت می ‏زنیم می ‏پرسد و مسافرانش را می‏ آزماید.تک ‏وتوک‏ می‏ شناسیم و جوابش را می‏ دهیم.الهه؟عبد الوهاب شهیدی؟روحبخش؟قمر؟...

باد با انگشتان بازم،با نوار سرخ تابدار پوست سیب که دور آن‏ها پیچیده و نپیچیده،بازی‏ می‏ کند.ته ماندهء عطر سیب کف دستم را با شوری کشک و گسی رب ریواس و همهء چشم‏ هایی‏ که نگاه‏شان کرده ‏ام با خودم می ‏برم.می‏ دانم چشم که باز کنم در غوغای ناهنجار شهر بوق‏ و سرب هیچ تصویر خیال‏ انگیزی در انتظارم نیست.

روزی از روزها

اگر از خوب و بد حادثه گذرتان به 215 کیلومتری اصفهان و 75 کیلومتری نایین افتاد،اگر در کویر سیاه کوه گم شدید بدانید که قدری بالاتر کاشانه ‏ای کویری به نام انارک هست.آن‏جا موزهء کوچکی دارد که به همت بزرگ شاعر قصهء ما بنا شده.سر در موزه نوشته:«می‏ خواستم‏ زمانه اگر فرصتم دهد روزی،کویر را بسرایم به خرمی».

تماشای این گنجینه،روزگار افسانه‏ ای نارسینه را با شنیده‏ ها پیوند می‏دهد.

جمعه, 29 فروردين 1393 10:39

آنچه در پيش رو داريد اثري است از اينجانب كه بدنبال مطالعاتي در مورد انارك ( از توابع نائين) بويژه مطالعه كتاب انارك نوشته آقاي محمد علي ابراهيمي اناركي نگاشته شده است. با خواندن اين مقوله شما مي توانيد به اطلاعات جامعي در مورد اين شهر ومردم دوست داشتني آن پيدا كنيد.بزودي اين مجموعه بصورت مجلد به بازار خواهد آمد
پيش گفتار
قرن ها پيش، بزرگ مـردان و شير زناني با سـكونت در گوشـه اي از كويـــر مـركـزي ايـــران حماسـه اي بــزرگ را بنـا نهـادنـد كه تا به امروز جاري است. آنان با دستان پــر توان خويش ، خشونت كوير راتدبير كردند.از دل زمينهاي تفتيده، چشمه هايي جوشان جاري شد، آب انبارها به كمك قناتها تشنـگان در مسير راسيراب نمودند، بوته هاي سبز در مـزارع وسپـس درخـتان تنومند در باغات سر بر افراشتند، سپس مهاجران در كنار بوميان رحل سكونت افكندند ، براي خود سرپناهي ساختند كه خشت وگل آن بدست خودشان تهيه شده بود. در سركـوب يورش ياغيان در ادوار مختلف با يكديگر ، همدل و همرزم شدند ، خسته از رزم ولـي با سينه اي ستبر از عزت وافتخار ، دل كوهها را براي رسيدن به كاني هاي با ارزش شكافتند.
اگرچه به تكه ناني ساختند ولي ذوقشان از سر سوزنها فراتـر مي رفت.بدين سان آن حماسه ماندگاري خود را حفظ كرد، حماسه اي بنام انارك كه جوانان امـروزي به آن افتخار مي كنند،حتي آناني كه به هر دليل از ديار خود دور مانده اند.
آنچه مي خوانيد نگرشي اجمالي بر اين ديار است
تاريخچه
انارك ، سرز ميني است محصور در ميان چند كوه ، در دل كوير.
در ابتدا ضميمه سمنان بوده است ،از سال 1290 و بمدت 35 سال تيول(1) شخصي بنام حاج مجدالدوله مهدي قلي خان مي شود، در ادامه تحت فرمان يزد قرار گرفته واكنون تحت تابعيت استان اصفهان قرار دارد.
بناي اولين خشت آنرا به« محمد پهلوان »نسبت مي دهند، پهلوان دليري كه درزمان شاه عباس صفوي مي زيسته ، وبدليل نا امني حاصل از حمله بلوچ ها به اين مكان روي آورده ودر اين سرزمين سكني گزيده است.نسب او به «ملا ذكريا»ي بيرجندي مي رسد
نام انارك
در باب وجه تسميه انارك سخنها رفته است.
گروهي نام آنرا همچون نام بسياري از نقاط ديگر ايران زمين ، حاصل علاقه وافر ايرانيان به انتساب محل زندگي خود به ميوه ها مي دانند و بر همين اصل معتقدند انارك به «انار»منتسب است ، ميوه اي بهشتي كه نزد ايرانيان احترام خاصي دارد، و«ك»آنرا بمعناي تصغير مي دانند كه اضافه شدن آن به انتهاي كلمه در ساير مناطق نيز ديده مي شود.«نارسون» يا «نرستون»(2) ونام محلي آن«نار سينه» برهمين اساس واز نارستان يا انارستان مشتق مي شود.
به عقيده ديگران ، نام اين ديار ازمجموع «نا+ رس+ ينه»بمعني نم ونا+ خاك رس +پسوند نسبت ، گرفته شده است اگر چه گهگاه از «نار» به معناي آتش نيز سخن بميان آمده است.
گويش
گويش محلي اناركي ها با گويشهاي ميمه اي ، اردستاني و گزي مشابهت دارد .شباهت زياد اين گويش با زبان زرتشتي وبويژه با گويش ناييني با اندك تفاوتي در آواها ، نكته ايست كه بعضاَ ريشه در حوادث وبه تبع آن ارتباطات تاريخي اين مناطق با يكديگر دارد.
معماري انارك
سبك معماري بافت قديم بدليل كويري بودن منطقه از فرم خاصي پيروي مي كرده است.چشمه ي آب، كوچه هاي باريك، تكيه و مساجد،ديوارها وبناهاي خشتي با صفه وسقف هاي گنبدي ، مسطح، قوسي، يا طاق و چشمه دار بهمراه پشت بامهاي كاهگلي وگهگاه بادگيرهااز جذ به هاي بافت قديم است كه در بافت جديد كه بنام «شهرك» شناخته مي شود اثري از آنها به چشم نمي خورد.ا گر چه گهگاه خانه هايي بدون صفه وبادگير نيز در بافت قديم ديده مي شود.
بافت امروزي شهر ازدو قسمت قديم وجديد تشكيل شده است.
اولين معبر از «دروازه آقا» شروع شده وبا عبور از «راسته بازار» به« غريب خانه »ي امروزي مي رسد كه اكنون وپس از تخريب ، به ميدانگاهي تبديل شده است.
خيابان مكارم كه چند سالي محل زندگي آيت ا... مكارم شيرازي در هنگام تبعيد ايشان به اين شهر بوده است دومين گذرگاه است.
سومي بنام خيابان فرهنگ است و چهارمي كه از غريب خانه به محله ي بيابانك مي رود و سر از شهرك در مي آورد بنام خيابان فردوس نامگذاري شده است.
محله هاي هفتگانه انارك عبارتند از:
1- محله ي بيابانك
نام محليش« ويياونك»بوده و بدليل كوچ اهالي آن از بيابانك ، بدين نام خوانده مي شود . اين محله بر دامنه كوه واقع شده است.وبواسطه كوچه حمام از محله ي سر آب جدا مي شود.
2- محله ي سرآب
با نام محلي «سراو» يا «كمر ناردو» ، كه بدليل وجود چشمه ي آب شيرين با نام «چشمه ملو» در اين محله نامگذاري شده است. مكتب ملا ابوالحسن در اين محله قرار داشته است. اين محله در شمال محله ي بيابانك است.
3- محله ي بيك علي
سكونت يكي ازمعتمدين شهر به نام حاج محمدعلي بيك علي دراين محله، منشاءاين نامگذاري است. ثروتمندان وشتر داران دراين محله ساكن بوده اند.اين محله درشرق انارك است.
4- محله ي قافله گاه
«قافلگ» نام ديگر آن است. در گذشته بار انداز شتران درآن قرارداشته است. «آتشكده«بالا خانه ليلي و مجنون  و «ميدانگاه» در اين محله قرار دارند.
5 - محله ي جويباره
در ادامه ي محله قافله گاه بوده كه امروز مورد تخريب قرار گرفته است. (3) اين محله در انتهاي خود به حصار شاهي، دروازه و برج نگهباني ختم مي شود.
6 - محله ي عرب ها
نام محله از طوايف عرب مهاجر از زواره وشهراب گرفته شده است. ازاين محله امروز، چيزي جز خاطره ، آنهم در اذهان پيران انارك وجود ندارد. حمام عربها و برج محله ي عربها نيز نتوانستند بيش از سال 1340 دوام بياورند.
7 - محله ي پشت حصار
در اين محله كه محله اي پر جمعيت بوده است «ميدان آغله» قرار دارد كه محل بارانداز شتران وتجمع ساربانان درقديم بوده است. اين محله در شمال انارك واقع شده است.
«در وازه محمد حسن حاج غلام علي» درانتهاي اين محله است.
جمعيت
ساكنان امروزي انارك را بوميان ومهاجران تشكيل مي دهند.
ولي آنچه مشخص است اولين ساكنان اين ديار طوايفي از محمديه و كوه پايه هاي نايين بوده اند كه بدنبال مراتع خوب وچشمه سارهاي اطراف آن در اين مكان سكني گزيده اند و بدنبال آن سايرين از شهر هاي مجاور مثل زواره ، بيرجند، اردكان، بيابانك، شهر بابك و امثالهم به اين سو گسيل شدند. دور بودن انارك ازدسترسي حكومتهاي مركزي به آن و به تبع آن امنيتي نسبي، شايد از دلايلي ست كه گروهي ديگر را به سوي خود كشيده است، مسيله اي كه امروز نيز ادامه دارد اگرچه از آمار جمعيت بومي آن كاسته شود.
آخرين آمار جمعيت بر اساس اسناد موجود در بخشداري انارك مر بوط به سال 1380 وبالغ بر 1560 نفر مي باشد.
مزارع و روستاها
اولين خانه سازي ها در اطراف چشمه ي آب شيرين صورت پذيرفته ولي كم كم و به جهت استفاده از آب بيشتر، پراكندگي جمعيت به اطراف واكناف روي داد ه است، همراه با خانه سازي كشت و كار و كرت بندي زمينها نيز انجام شده و كشاورزي و باغداري رواج يافته است ، امري كه امروزه نه تنها بدليل كم آبي بلكه سياستگذاريهاي نادرست كم كم به فراموشي سپرده مي شود، بدين سبب گسترش روستاها ومزارع رخ داد تابه امروز كه 48 مزرعه وروستا را در منطقه انارك مي توان برشمرد كه بعضي از آنها خشك وبي آب وعلف بوده، و بعضي ديگر هنوز با وجود آب و آباداني، رگه هايي از حيات را در خود مي بينند.
با اينحال نبايد فراموش كرد كه قدمت بعضي از آنها بيش ازيك قرن وگاه بيش از خود انارك نيز ذكر مي شود.
اسمعيلان، چاه شور، چاه درختك، مغن، زرگر آباد، محمد آباد، معلا، چاه گربه، اشين، مزرعه حاج باقر، پيوك، جيربو، بيدچاه، سبرز، سهل محمد دهي، مزرعه حاج مهدي، مزرعه ي عبدالكافي، علم حاج باقري، علم صدر اباد، مرغاب ، زوار، قبله ، مزرعه ي دراز ، سهل طالب ، روسور وبالاخره چوپانان(4) نامهايي نيست كه از كنار آنها بسادگي بتوان گذشت . چراكه هر كدام از اينها تاريخي پر حادثه داشته اند.
اينكه از چه موقع وبه چه دليل خشت اول آنها بنا نهاده شده است ، اينكه مردماني پرشور را در خود جاي داده اند ، اينكه در روزگاراني نه چندان دور آباد بوده اند و سپس در روزگاراني مورد غارت وچپاول قرار گرفته اند و بالاخره اينكه بعضاَ از تب وتاب افتادند تا به اشكال امروزي در بيايند همه وهمه اتفاقاتي ا ست كه گاه از لابلاي برگهاي تاريخ وگاه از زبان پيران هر ديار مي توان به آنها دسترسي پيداكرد
ويژگيهاي طبيعي
از جنوب به اردكان ، از شمال به دشت كوير سمنان ، از شرق به چوپانان واز غرب به اردستان محدود است.
مساحت آن724/79 هكتار وفاصله آن از نايين 75 كيلو متر است. ارتفاع 1220 متراز سطح دريا وفاصله زميني 225 كيلومتر از اصفهان و فاصله هوايي 342 كيلومتر تا تهران، از ديگر مشخصات اين ديار است.
بدليل موقعيت جغرافيايي خاص،از آب وهواي بياباني بر خوردار است.هواي گرم وخشك، تبخير زياد آب، رطوبت وبارندگي كم بهمراه تابستانهاي طولاني و اختلاف زياد دماي شب وروز (حد اكثر40 درجه ي سانتيگراد بالاي صفر وحد اقل 12 درجه ي سانتيگراد زيرصفر) ميانگين دماي حدود 13/24 درجه ي سانتيگراد را بدنبال مي آورد.
فصل گرما از ارديبهشت تا اواخر شهريور ادامه دارد در حالي كه فصل سرما از دي تا نيمه اسفند طول ميكشد.
بجز ريزش باران كه براي منطقه اي اينچنين حياتي ست ، ريزش برف، كه گاه بايد چند سال براي آن چشم انتظاري كشيد وگاه در يكسال چندين ريزش دارد ، ونيز وزش باد وطوفان از ديگر عوامل جوي تا ثيرگذاربر منطقه است.
وزش باد در بيشتر ايام سال در ساعاتي از شبانه روز، احساس مي شود.قوس (باد خنك آذر ماه)، باد دزد (باد پاييزي) ، باد اسپند (از اول دي تا دهم بهمن) ، تله باد (گرد باد) ، تف باد (باد گرم تابستان) وسرخه باد (طوفاني كه هر چند سال يكباراز غرب مي وزد) از اين جمله است.
در خاك انارك رسوباتي از دوران پركامبرين و كرتاسه وجود دارد، وبهر صورت خاك آن عملاَ براي كشاورزي مناسب نيست اين مشكل وقتي خود را بروز بهتري مي دهد كه مشكل بزرگتري بنام كم آبي را نيز به آن اضافه كنيم (5).
حوض، چاه ، قنات ، آب انبار ، چشمه ، و بالاخره مخازن آب امروزي وتانكرهايي كه آب را به اين منطقه حمل مي كنند ، من جمله مواردي هستند كه در سير مطالعه مشكل آب در منطقه انارك با آن روبرو مي شويم.
تنوع بافت زمين در منطقه انارك باعث ببار نشستن محصولات گياهي زيادي شده و پوشش متنوعي را براي منطقه به ار مغان مي آورد.
گياهان دارويي از قبيل آويشن، درمنه، كاكوتي و انواعي از اين قبيل در اين منطقه مي رويند.
در مناطق كوهستاني بادام كوهي، انجير كوهي، پسته ي كوهي و آويشن مي رويند<.
ريواس ، انجدان ، هلندر و تنگس در مناطق صخره اي وناهموار مي رويند.
انواع گز ، پرشم ، چزه، شكر تيغال و گل تلخو نيز از روييدني هاي مناطق رودخانه اي هستند.
قيچ و درمنه در مناطق هموار وتاغ و ماش صحرايي در مناطق شنزار مي رويند.
در مجموع بيش از 200 گونه گياهي در اين منطقه شناسايي شده است.
كانونهاي پراكنده آب وتنوع در پوشش زمين شناختي منطقه وبه تبع آن پوشش گياهي آن ، محيط زيست مناسبي را براي حيوانات اهلي و وحشي فراهم آورده است.
از پرندگان منطقه انارك كبك، تيهو، كبوتر چاهي، عقاب طلايي، شاهين، شانه به سر، سبزه قبا، جغد، مرغ حق و انواع گنجشكان را مي توان نام برد.
در حالي كه روباه، گرگ، گور كن، گربه، شغال، كفتار وسياه گوش از جمله درندگان مي باشند.
سوسمار، لاك پشت، رطيل  مار، افعي و عقرب از خزندگان قابل ذكر هستند.
آهو، بز كوهي، كل نيز از حيوانات حلال گوشتي هستند كه وجود آنها براي شكار چيان غنيمتي ست. شكار چياني كه در طول تاريخ انارك با كلماتي مثل تير وكمان، قلباسنگ، انواع تله هاي فلزي- لختي- دبوك وامروزه با انواع تفنگها، از خود رد پا بجا گذاشته اند..
به اين جمع لاك پشت ، گورخر وخر گوش را نيز بايد اضافه كرد.
انواع سوسك، مورچه، پروانه، ملخ، كنه، سنجاقك و عنكبوت نيز ازانواع حشرات موجود در انارك مي باشند.
كشاورزي وباغداري
روي آوري مردم انارك به كشاورزي وباغداري تا حدي مربوط به شرايط حاكم بر انارك پس از نا امني ها وغارتگري هاي تاريخي ست كه بر اين ديار گذشته است.
گندم، جو، پسته، انار، توت، هندوانه، خيار، شلغم، انجير از محصولات بعمل آمده در اين مزارع است.
بدست آوردن خرما، پسته، رناس و پنبه دانه در اسمعيلان و علم كه ريگستاني شور هستند بهمان نسبت ارزش دارند كه برداشت زرد آلو، انجير، انگور، در معلا وسهل وانواع سبزي وغلات در اشين و گندم وجو مرغوب و انار و خربزه اي مثال زدني در چوپانان.
اينها در حاليست كه درختان توت، انجير، انار بهمراه بعضي از همين محصولات وبويژه انواع سبزي ها من جمله مواردي ست كه در باغات و« باغچو» ها ي انارك نيز بعمل مي آمده ، هنري كه امروزه، تنها شاهد آن وجود ديوارهاي چينه اي از جنس گل در جاي جاي انارك بخصوص در جنوب شهر وگاه در اطراف انارك مي باشد.
تعداد اين باغات كه از كوجك (150 متري) تا بزرگ (2000متري)وسعت داشته اند را گاه تا 180 باغ نيز ذكر كرده اند.
اگر چه بدست آوردن سبزي از زمينهاي انارك بسختي صورت مي پذيرد واين خود دليلي بر كمتر مصرف شدن آن در سفره غذايي اناركي هاست ولي چغندر، شلغم، زردك وبعضي ميوه ها كه از زمينها و باغات مذكور بدست مي آيد در اين ميان جاي خود را دارند.
خوراكي ها
استفاده از تخم مرغ وشير ماكيان وگوسفندان كه درفضاي باربند (بهاربند)(6) منازل نگهداري مي شوند از خوراكي هاي متداول امروزي مي باشند.
برنج ونان غذاي اصلي اناركي هاست ولي آبگوشت ، دمپخت ، كالجوش ، پلو ، آش ، كماچ ، سيرك ، كپي نان ، قاتق و كمه از خوراكي هاي مثال زدني ولذيذ انارك است.
مشاغل
اگر چه مجموع شرايط سخت آب وهوايي كه از آن ياد شد بهمراه دلايل متعدد ديگري از قبيل نا امني ودزديده شدن احشام، كم آبي و گرگ زدگي شغل دامداري را در اين منطقه با سختي روبرو كرده است ، با اينحال نبايد فراموش كرد كه بيابانهاي اطراف انارك بجز موارد ذكر شده فوق در گذشته اي نه چندان دور جولانگاه شتران وشتربانان زيادي بوده است.
شترداري
از قديم الايام شتر داري وپرورش شتربعنوان يك شغل وحرفه غالب، نظر مردم خونگرم انارك واطراف را به خود جلب كرده بود. ارتزاق از راه اين شغل براي اناركي ها ريشه اي تاريخي دارد. انتقال ما يحتاج ساكنان شهر هاي دور ونزديك توسط كاروان شترها كه تحت سرپرستي ساربان بوده اند، صورت مي گرفته است. ناامني هاي زيادي از سوي غارتگران وچپاولگران در مسير راه اين كاروانها رخ مي داده است كه در جاي جاي تاريخ انارك از آن سخنها به ميان آمده واز آن گله ها وشكايتهاشده است.
بهر صورت لازمه شغل شتر باني ، بيابانگردي ست كه اگر چه سخت وطاقت فرسابوده است ليكن بهره گيري از محصولات ساير مناطق واختلاط فرهنگي وآشنايي با آداب ورسوم ساير نقاط از پيامد هاي اين شغل بوده است.
فراموش نكنيم كه بيابانگردان از نظر اطلاعات عمومي وآشنايي به جغرافياي مناطق در سطح بالايي قرار داشته اند.
معدن
اكنون كه از شغل اناركي ها سخن به ميان آمد بد نيست راجع به يكي ديگر از مشاغل كه آنهم از ديرباز با زندگي مردم انارك در هم آميخته است سخن برانيم وآن شغل معدنكاري ست.
در منطقه انارك از دير باز معادن مختلفي وجود داشته است. در باب اهميت وجود اين معادن در منطقه محدودي مثل انارك نياز به توضيح اضافه اي نيست چرا كه نه تنها از نظر ايجاد اشتغال ، بلكه از نقطه نظر مهمتري مثل برقراري روابط در سطوح ملي وحتي فرا ملي نيز اين شغل قادر به ايفاي نقش بوده است، چيزي كه در تاريخ انارك هم به آن برمي خوريم . وهر از چند گاهي كه زمزمه تعطيلي يكي ازمعادن بگوش مي رسيده است اضطرابي سراسر وجود آنهارا فرا مي گرفته است.
اسناد ومدارك موجود نشان مي دهد كه مامورين دولتي به واسطه وجود اين معادن وبويژه بمنظوراخذ ماليات از در آمدهاي حاصله به اين منطقه گسيل بوده اند.حضور نيروهاي بيگانه قبل از جنگ جهاني دوم نيز گواه ديگري بر اين مدعا ست.
از قديمي ترين اين معادن مي توان به معدن نخلك اشاره كرد كه قدمت آن به قبل از ساسانيان مي رسد.معدني كه امروز در بين 46 معدن قديمي انارك بنوعي فعاليت خود را حفظ كرده است.(7)
معدن مس چاه پلنگ ، معدن زاچ ومس تلخه ، معدن آنتيموان پاتيار ، معدن مس باقرق ، معدن تالمسي ومعدن مسكني از نمونه هاي ديگرند.
حتي معادن طلا ونقره مثل معدن طلاي خوني نيز در تاريخ انارك از خود رد پايي دارند.
ساير مشاغل
دوره گري به معناي تعمير گيوه هايي كه اناركي ها بعنوان كفش از آن استفاده مي كرده اند شغل ديگري ست كه صاحبان اين حرفه زواره اي هايي بوده اند كه حجره آنها در غريب خانه قرار داشته است.
عصاري نيز از ديگر مشاغل بوده كه طي آن از دانه هاي روغني مثل منداب ، كرچك ، كنجد وپنبه دانه ، روغن تهيه مي كرده اند ، روغن منداب جدا از ساير خواص خود، كار سوختهاي نفتي امروزي را مي كرده است.
شغل آب كشي وسپس تقسيم آب از جمله مشاغلي ست كه در گذشته اي نه چندان دور در راستا ي مشكل هميشگي تاُمين آب در منطقه انارك وجود داشته است.
(1) واگذاري در آمد ناحيه اي از طرف دولت به اشخاص را تيول گويند- فرهنگ معين
(2) يادگارهاي يزد، جلد اول، صفحه 166، ايرج افشار معابر ، گذرگاهها ومحلات انارك انارك امروزي چهار گذر گاه اصلي و هفت محله قديمي دارد سه معبر اصلي شمالي- جنوبي كه به موازات هم قرار دارند ويك خيابان كه در غرب آنها قرار دارد ، چهار گذر گاه اصلي شهر را تشكيل مي دهند.
(3) خانه هاي متروكه اين محله در سال 1340 وبدستور شهرداري تخريب شد.
(4) شهرك آبادي در 90 كيلومتري شمال شرقي انارك
(5) زمين شناسي در ايران ، دكتر علي درويش زاده، ص289
(6) باربند يا بهار بند مكاني است جهت نگهداري گوسفندان وماكيان در فصول گرما
(7)مشخصات جغرافياي طبيعي ايران - ترجمه ح، گل گلاب - ص 38
© کپي رايت توسط مقاله نت بزرگترين بانك مقالات دانشجويي کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.
برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذير است.
به نقل از ماهنامه الکترونيکي مهتاب / نوشته شده در تاریخ: 3/5/1385

جمعه, 29 فروردين 1393 10:37

جام جم آنلاین: در دوره ساسانیان، در شرق استان اصفهان و در دل کویر ایران، شهری با هدف برقراری ارتباط بین جنوب و مرکز با شمال ایران ساخته شد که براساس نام محلی آن، «نارسینه» به معنی انارستان و کنون آن را «انارک» مي‌نامند. 
به گزارش ایسنا، این شهر در فاصله 225 کیلومتری اصفهان و حدود 400 کیلومتری تهران، با مساحتی حدود 80 هکتار قرار دارد. درباره وضعیت این روستای تاریخی که به مرور با پیشرفت علم در حال شهر شدن است، گفته مي‌شود که کنون بافت تاریخی و منحصر بفرد انارک، در معرض تخریب بسیار سریعی قرار گرفته و متاسفانه متروک شدن خانه‌ها نیز سرعت انهدام و حجم ویرانی آن را دوچندان کرده است. 
حمید مظاهری تهرانی، کارشناس رشته مرمت آثار تاریخی در این مورد مي‌گوید: سقف بسیاری از خانه‌ها، بخصوص در دامنه و مناطق مرتفع‌تر فروریخته و بار آوار ناشی از آن، عامل خسارت زدن به بخش‌های سالم‌تر زیرین شده است.
تجدید نشدن کاهگل پشت‌بام‌ها یکی از اصلي‌ترین عوامل تخریب این بناهای عمدتا خشتی است. بارندگي‌های سیل‌آسای چند سال گذشته نیز مزید بر علت شده است. 
وی مي‌افزاید: متاسفانه تعداد زیادی از بادگیر‌های معروف شهر انارک در سال‌های اخیر فروریخته است. همچنین ساخت‌وسازهای غیراصولی و خارج از الگو در قلب بافت و تخریب تعداد قابل توجهی از بناهای قدیمی و باارزش واقع ‌شده در دامنه کوه با هدف ساخت نوعی معبر، لطمه‌های شدیدی به کالبد و زیبایی انارک وارد کرده است. 
او تاکید مي‌کند: حفاري‌های تاسیسات شهری یکی از اصلي‌ترین عوامل سست و تخریب‌کننده پی ساختمان‌های قدیمی است که بسیاری از مردم را مجبور به انجام بازسازي‌های غیراصولی و نازیبا کرده است. 
مظاهری، انارک را کلکسیونی غنی از هنر معماری و تزئینات کویری دانست که در آن، گونه‌های بدیع و نایابی از انواع بادگیر‌ها، پنجره‌های مشبک، درها و پنجره‌های چوبی و سردرهای خشتی و گچی، کتیبه‌های خشتی و گچی و بسیاری دیگر از عناصر معماری بافت و تزئینات با اصلي‌ترین شیوه‌های فنی (به خصوص کار با خشت، کاهگل و سیمگل) و متعلق به دوره‌های مختلف تاریخی اجرا شده‌اند. 
او درباره بافت قدیمی انارک توضیح داد: در این بافت به ‌طور کلی از معماری مناطق کویری الهام گرفته شده است. در این بافت دیوار‌ها خشتی و بلند و تا ارتفاعی محدود با روکشی از سنگ هستند که سقف‌های گنبدی، تاق و چشمه، قوسی و مسطح در معماری آن کاربرد فراوان دارد. حیاط خانه‌های اصیل معمولا آجرفرش و سنگفرش است و اتاق‌ها تاقچه و رف‌های متعدد دارند. با توجه به صخره‌ای بودن منطقه، زیرزمین به‌ ندرت در آن دیده مي‌شود. بیشتر خانه‌ها بادگیر دارند و پشت‌بام‌ها مانند سایر مناطق کویری با چند لایه کاهگل پوشش داده شده‌اند. 
او ادامه داد: در حال حاضر درست در کنار شهر تاریخی انارک، یک شهرک جدید ساخته شده است که از لحاظ اسلوب معماری و بافت، کوچك‌ترین شباهت یا سنخیتی با بافت قدیم ندارد که از آثار تاریخی متعدد و باارزش این شهر به مسجد «حاج محمدرضا»، «تکیه حسینیه»، «رباط انارک»، «رباط مشجری»، «عبادتگاه» یا «چهارطاقی نخلک» (اثری بي‌نظیر متعلق به دوره ساسانی) و نیز «حمام قدیمی انارک» (که در سال 1343 به‌ طور کامل تخریب شد) مي‌توان اشاره کرد. 
وی بیان کرد: انارک به‌ لحاظ داشتن معادن فراوان و تنوع کاني‌ها یکی از 4 منطقه مهم کانی ایران محسوب مي‌شود. کنون از میان 46 معدن قدیمی انارک، فقط معدن سرب نخلک فعالیت مختصری دارد. این معدن یکی از قدیمي‌ترین معادن جهان است که براساس شواهد باستان‌شناسی، پیشینه هخامنشی دارد. 
(شماره خبر: 100841267275/  دوشنبه 29 فروردین 1390 - ساعت 20:17)

جمعه, 04 خرداد 1397 18:15

انارک نیوز - زایش او در سال 1307 (در انارک) می باشد. پدرش میر عبدالکریم، مادرش فاطمه، خواهرانش سرور و فروغ و برادر کوچکترش میرعبدالرحیم نام داشت.
از کودکی کتاب خوان بود و در سال های دهه 20 در جوانی، ساده باورانه می پنداشت که روزی می شود با قلم و فاش کردن فساد از "ننگ و نکبت" نظام های حاکم رها شد.در 1329 برای ادامه تحصیل راهی آلمان شد در حالی که خلاف رسم زمان که سوسیالیسم را می پسندید، ملی گرا و لیبرال ماند. به فعالیت های دانشجویی و ترجمه مقالات در مجله گروهشان پرداخت و در همانجا با زنی آلمانی ازدواج کزد که حاصل آن آتوسا و میرعبدالکریم هستند. در 1339 از دانشگاه فریدریک ویلهلم (بن) درجه دکترا در علم اقتصاد و تخصص در سیاست اقتصادی گرفت و به ایران بازگشت.

تا اوایل انقلاب در پست های مهم اقتصادی کار می کرد و به دو زبان آلمانی و انگلیسی کاملاً وارد بود. ابتدا به ترجمه شاهکارهای ادبی از آلمانی، به تفنن و بدون دریافت وجه مشغول شد. اولین اثرش که به صورت کتاب چاپ و منتشر شد "قصر" از کافکا بود اما پس از انقلاب و محدودیت بسیار برای کارکردن و نان درآوردن به "ترجمه حرفه ای" روی آورد. علاوه بر آثار ادبی، بیشتر آنچه را که در دنیا اهمیت یافته بود ترجمه می کرد.
آثار را برای ترجمه خود برمی گزید تا خواننده ایرانی سریع و سهل با روند تفکر بشر آشنا شود و ترجمه را به گونه ای می پسندید که خواننده باور کند نوشته خود نویسنده را می خواند که ارزش فرهنگی هم دارد.
ترجمه کتاب "سلول" را بسیار دوست می داشت که در آن هیچ نشانی از حال و هوای روزمرگی نیست! می گفت: یک فرهنگی جهانی داریم که همگان در سراسر جهان در ساخت آن شریک اند و به ناچار فراگیر می شود و هیچ جامعه ای در بلندمدت نمی تواند خود را از آن دور نگه دارد.
در 1379 درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی باد./حرا-1/4/92/

آثار: قریه ما
ناشر: خامه تهران / چاپ: پویا آبان ماه 1360 / تعداد صفحات :282
موضوع: تاریخچه خاندان صدریه با نگاهی جامعه شناسانه به برخی از تحولات تاریخی. در صفحه 2 آمده است:
توان ما - هر اندازه ناتوان - نقطه ی امید به شمار آید.
امید ما - هر اندازه مایوس - در این ماجرا به کار آید.
هدف ما - هر اندازه ناممکن - از آن چشم نمی پوشیم.
کوشش ما - هر اندازه بیهوده - باز می کوشیم.
تقلای ما - هر اندازه فرسوده - تنها نشانه ی زندگی است.
و تسلیم ما - هر اندازه مفهوم - سرآغاز بندگی است.
چون سرما را توان تحمل نمی داریم.
اندام عریان خود را بر آتش می گذاریم.

- مقالات شامل:
تفننی در کنار کار اصلی/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (5 صفحه - از 82 تا 86)
روند تکامل ترجمه در قرن اخیر/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (1 صفحه - از 68 تا 68)
دیدگاهها/ نشریه: علوم انسانی «گزارش» تیر 1374 - شماره 53 (2 صفحه - از 11 تا 12)

- نظرات و دیدگاهش تحت عنوان "فراتر از خط قرمز" در کتاب "خط قرمز، آزادی اندیشه و بیان و حد و مرزهای آن، مجموعة مقاله و مصاحبه" (شامل بيست و دو مقاله و مصاحبه در زمينه بيان حد و مرز آزادي انديشه)/ 1377

- و قسمتی از ترجمه هایش:
قصر/ فرانتس کافکا
چهره های سیمون ماشار/ برتولت برشت/ 1351
در انبوه شهرها/ برتولت برشت
سلول/ هورست بینک/ 138 صفحه/ نشر آبی/ 1364
كاخ شیشه ‏اى سیاست/ كورت والدهایم/ 400 صفحه/ اطلاعات/ 1365
تل گرسنه/ دفتی دوموریه/ 488 صفحه/  میترا، فردوس/ 1368
خانه اشباح (ادبیات)/ ایزابل آلنده/ 516 صفحه/ فردوس/ 1368
زندگی و مرگ لنین/ رابرت پاین/ 682 صفحه/ نشر آبی
کینز و پس از کینز (مسایل اقتصادی سال های پس از جنگ)/ مایکل استوارت/ 383 صفحه/ فردوس/ 1368
کاتاسترویکا: دهکده های پوتمکین گورباچف همراه با مقاله ای از هنری کیسینجر/ الکساندر زینوویف/ 198 صفحه/  نشر آبی/ 1369
ناقوس ساز (شعر)/ فردریش شیلر /چاپ در کتاب هفته
فریضه ای برای شهر اراس/ اندرزی ژچی پیورسکی/ 208 صفحه/ نشر آبی/ 1371
نبرد براى فلسطین/ فریدریش شرایبر/ 372 صفحه/ نشر آبی/ 1373
تاریخ جهان: تحول اندیشه، تمدن و فرهنگ جهان - جلد 1 و 2/ تئودور اچ . فون لاو، جان هرسكويتز، جول اچ. وينر و ماروين پری/ 1377
داریوش و پارس ها (تاریخ و فرهنگ ایران در دوره هخامنشیان)/ والتر هینتس/ 304 صفحه/  موسسه انتشارات امیرکبیر
مبانی نقاشی و خطاطی ( رمان )/ ژوزه ساراماگو/ 328 صفحه/ فردوس/ 1378
دومین انقلاب (پراسترویكا)/ میخاییل سرگی یویچ گورباچف/ 548 صفحه/ نشر آبی/ 1379
کفچه ماهی (رمان)- جلد 1 و 2/ گونتر گراس/ 448 و 400 صفحه/ فردوس/ 1379
آوای وزغ/ گوانتر گراس/ 304 صفحه/ فردوس/ 1380
طبل حلبی/ گونتر گراس/ 736 صفحه/ نوقلم
گروه محکومین/ فرانتس کافکا
خاطرات ویلی برانت


به یاد دکتر (میر) عبدالرحمن صدریه انارکی
دکتر عبد الرحمن صدریه را من از دانشگاه فریدریک ویلهلم در شهر بن آلمان می‏ شناختم، هر دو دانشجوی آن دانشگاه بودیم. یاد باد آن روزگاران یاد باد! دوست نزدیک و همدرس او شاپور مسعودی بود، از مردم تویسرکان و از اخلاف شاهزاده ‏های قدیم، بسیار خوش صحبت و اهل دل‏ که هم شب زنده ‏داری می‏ کرد و هم درس می‏ خواند و از غرایب آنکه باید سال پیش در همین‏ اوقات باشد که او هم روی در نقاب خاک کشید و همانجا در غربت بن، به خاک رفت. من همواره‏ ترجیع بندی از یک تصنیف آلمانی را بیاد دارم که او به شوخی و خنده در مورد متعددی که‏ حرفی و مشکلی پیش می‏ آمد می‏ خواند: Ach,in Funfzieg Yahre ist alles Vorbei «برو بابا،تا پنجاه ساله دیگه همه چیز تمومه».
صدریه پس از اخذ درجه دکترا در اقتصاد به ایران بازگشت ولی مسعودی همانجا در پیش‏ عهد و عیال آلمانیش ماند و به ایران بازنگشت. صدریه هم همسرش آلمانی بود ولی خودش‏ اهل کویر، از انارک که پس از اتمام تحصیل تاب سرمای آلمان را نیاورد و به وطن بازگشت. اگر از ظاهرش چیزی نمی ‏شد فهمید در باطن، در ته قلبش گرمای کویر تفته و روشن بود. در ایران‏ او به دلیل لیاقت و درستی‏ اش تا بالاترین مقامات دولتی در بخش‏های اقتصادی خود را برکشید و در هر سمتی که بود از خود لیاقت و شایستگی نشان داد و همواره ریاستش با محبوبیت همراه‏ بود، پس از بیست و سه سال این علاقه معنوی را در مجلس ختم او در خانقاه صفی علیشاه‏ می‏شد به عیان دید.
شرح‏ حال جالب و خواندنی او و خاندانش را در کتاب ماندنی «قریه ما» که حکایتی است از تاریخ اجتماعی سده اخیر ایران می ‏توان خواند و تصویر زنده‏ اش را از گوشه تاریخ ایران، در قبل‏ و بعد از پهلوی، در آن جست و دگرگونیهای پست و بلند زندگی یک خانواده بزرگ ایرانی را در آن‏ دید. مطالبی که برای تاریخ‏ نویسان اقتصادی و اجتماعی این عهد بسیار ارزشمند است.
صدریه بیشتر با دوستان نزدیکش می‏ جوشید و دمخور بود، علاقه وافری به بحث داشت با آهنگ صدائی چون الماس تیز! نوشتن با قلم را عادت نداشت، پشت ماشین تحریر می ‏نشست و ساعتها می‏ نوشت و ترجمه می‏ کرد. گروه محکومین کافکا، خاطرات ویلی برانت صدر اعظم‏ سابق سوسیالیست آلمان، پروستوریکا گورباچف بخشی از آثار اوست به ترجمه و کتاب‏ «قریه ما »به گمان من مهمترین اثر تألیفی ماندگار می‏تواند به‏ شمار آید. افسوس که:
آن پنجه کمانکش و انگشت خط نویس‏ هر بندش اوفتاده به جائی و مفصلی
در یکی از دفعاتی که دیداری در خانه ی ما داشتیم، پس از صحبت های بسیار و بحث مفصل که‏ عادت او بود، کاغذی از جیب بیرون آورد و گفت شعر مرا گوش کن! چیزی ‏که من در مورد او سراغ نداشتم طبع شعرش بود و علاقه به شعر، شعرش را برایم خواند و بعد به یادگار، آن را به‏ من داد که اکنون یادگاریست از او: انسانی با اخلاق، بردبار و بسی خصلت‏های نیکوی دیگر.
("بخارا" آذر و اسفند 1380 - شماره 21 و 22 / پایگاه مجلات تخصصی نور / هوشنگ ساعدلو - 10 دی‏ماه 1380)

جمعه, 29 فروردين 1393 11:13

انارک نیوز - محمدعلی ابراهیمی انارکی متخلص به "کویر" در سال 1323 خورشیدی در انارک متولد شد. او، تحصیلات ابتدائی را در زادگاه خویش و دوره ی متوسطه را در شهرستان نائین به پایان رسانید. در سال 1341 به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و پس از دریافت لیسانس در رشته ی زبان انگلیسی به تدریس در دبیرستان های انارک، میمه و اصفهان پرداخت.
آثار:
 
1- ای نارسینه (اشعار گویشی)، نشر نقش جهان، چاپ اول، 1378
2- شعر کویر (مجموعه اشعار)، نشر گل‌افشان، چاپ اول، ۱۳۸۱
3- انارک (از دیدگاه تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی)، نشر رنگینه، چاپ اول، ۱۳۸۳ و ویرایش دوم 1390
4- مدرسه‌ی فرخی، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۵
5- انارک (آثار همایش گویش شناسی)، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۵
6- فرهنگ کویر (واژه‌نامه‌ی انارکی)، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۷
*- گزیده اشعار طرب انارکی "مجدالاشراف"، 1389
7- پژوهشی در انساب انارکی ها (جلد اول)، چاپ اول، 1390

"ای نارُسینه" نوروز انارک تماشائی است. ازدحام جمعیت و کثرت اتومبیل ها چهره شهر را دگرگون می سازد. انارکی ها و انارکی زاده ها از گوشه و کنار مملکت بزای دیدن زادگاه خود و نیاکان به اینجا روی می آورند. خویشاوندان سببی و نسبی همه زیر یک سقف، نوروز را پاس می دارند.
آنجه در این میان رنگ غربت گرفته است نوع گفتار مردم است که بومی نیست و اگر هست اندک است و از زبان سالمندان شنیده می شود. گویش محلی شیرین و دلاویز انارکی که قواعد محکمی نیز دارد، با کمال تأسف در حال رنگ باختن است. بیشتر انارکی های شهرنشین ما آنگاه که یاد نارُسینه می کنند زبان مادری را از یاد می برند و فرزندان آنها که نیاموخته اند، بیگانه با آن، تنها به دهان گوینده چشم می دوزند.
آیا تاکنون به این نکته اندیشیده اید که اگر گویش از میان برود از فرهنگ چه می ماند؟ پاسدار این میراث کهن جز ما چه کسی است؟ صادقانه بگویم ما در این زمینه اهمال ورزیده ایم و گویش را به فرزندانمان تعلیم نداده ایم تا فرزندانشان تعلیم نگیرند، مشکل در همین جاست.
به سراغ «ای نارُسینه» می روم. کتابی که یکی از فرهنگیان انارک در سال 1387 منتشر ساخته است. کتاب محتوی اشعار محلی انارکی است که به گفته ی خود از این قالب برای احیای یک گویش رو به فنا استفاده کرده است. او قصه ای را به نظم درآورده است. قصه ای که تنها مربوط به زندگی او و ما نیست. بلکه قصه زندگی تمام مردان و زنان پاکدل و نیک اندیشی است که از بطن جامعه ی کوچک کویری این مرز و بوم جوشیده اند و زبان و سنن خویش را به دیگران منتقل کرده اند.
داستان، داستان من و ما نیست. داستان زندگی سالخوردگان خمیده قامتی است که چین های صورت پرفروغشان با شکستگی دیوارهای خشتی در هم آمیخته و نشان از بودن و ماندن آبادی دارد. درود بر اینها که ماندند تا اصالت بماند. تا فعل ماندن همه چیز گوباتر صرف شود. و از این مانده ها یکی قهرمان قصه می شود. یکی که نام ویژه ای ندارد. شاید همنام مادر من یا مادر شما یا مادر دوست مشترکمان باشد. یکی که اجدادش زاییده این آب و خاک بوده و خود نیز در دامان همین خاک پرورش یافته است.
یکی قد علم می کند که هیچ یک از شهرهای مجاور را ندیده و دنیایش فراتر از دنیای پیرامون آبادی نیست. خدای را سپاس می گوید که مالک همه جاست و این همه جا را از "قبله" شروع می کند که کوهی است سمت قبله و با این انتخاب، روی به قبله نمودن و خاضعانه در مقابل معبود ایستادن را گوشزد می کند.

از نخلک می گوید، معدن سربی که نیش کلنگ کارگران در عمق چند صدمتری هرزمان با ضربه ی رحمت آفرین خود پیکر سنگی کوه را به لرزه می اندازد. از تلخی "تلخه"، شوری "شورابه" و ریگزار "علم" و "مشجّری" می گوید و آنجا که پس از برشمردن یک یک آبادی ها، ذهنش فرو می ماند وسعت کلام را از آنچه که می بیند و می داند فراتر می برد و احاطه ی خداوند متعال بر مُلک هستی را، از غرب تا شرق و از شمال تا جنوب بر زبان می آورد.
از یایی گُ آفتاو اِتاوَه       تا یایی گُ سِر وِ خاک اِساوه

یکی قد علم می کند تا بعد از هشتاد و سه بهار از زندگی اش در عین پیری و دردمندی باز هم بر چهره ی روزگار لبخند بزند و گریستن گروهی را در غم کم و بیش روزگار به تمسخر بکشد.
هِر چند گُ پیر و دردمِندی       از شوق وِ روزگار اِخندی

نوروز را ارج می نهد و مقدمات استقبال از آن را گرامی می دارد اما تأکیدش بر خانه ی دل تکاندن و غم از آن زدودن است.
یُرتی دل اِگر گُ دِرشوری       افسوسی ویَشته ها اخوری

کهنگی خشت و شکاف های سقف اتاقش را که محلی مناسب برای لانه سازی زنبور شده است را خطرناک می داند.
ده یاش و دُنده سله داره       خاک از بیغلُش وِ ریم اِواره

از بادگیر می گوید و قدرت خنک کنندگی اش در گرمای تابستان و نبودن پشه.
یک پشه تا صبح دی نانیشّه       آسوده ای از هوجومی پشّه

داستان حوض "حاج لطفی" را با بیانی عارفانه در باور شنونده می نشاند و هم آهنگی میان کلمات قصه را با ریزش قطرات اشک بر گونه ی چروکیده خود حفظ می کند.
ما مَکّه شویمنی هیچ گرتا       ها یُمنی هُو یمنی هیچ گرتا

او پیام آور نسلی است که گذشته را به آینده پیوند داده است. او در کنار نشستن بر پشت شتر، آرمیدن در صندلی هواپیما را نیز تجربه کرده است. آنچه او دیده نسل آینده نخواهد دید لذا به دنبال فرصتی است تا فشرده ی زندگی هشتاد و سه ساله اش را در قالب جملاتی پندآمیز به دیگران بازگو کند.
ای کَسّر و مَسّری ویلایت       ای اهل دل و سری ویلایت
خُی هِم هَنیگیت و مالی هِم بیت       دَسّی هِم و پا و بالی هِم بیت

و سرانجام با بیان "خدا زیباست به او عشق بورزید" کلامش را در این منظومه به پایان می رساند.
پابندی نیما و دایی خُی بیت       دلباخته ای خیدایی خُی بیت

شعر کویر دومین کتاب اوست که در بهار 1381 چاپ و منتشر شد. این کتاب که 232 صفحه دارد گزیده ای از اشعار فارسی شاعر را شامل رباعیات، غزلیات و مثنویات تا سال 1380 در برگرفته است. در شعر کویر بنا بر آنچه سید محمد نحوی در مقدمه آن نوشته است سادگی و همواری و پاکی و صداقت همانند زلالی چشمه ی دیانت و اعتقاد موج می زند که این همه را می توان از صفا و پاکی ذاتی وجود خود او دانست. از طرفی، قدرت توصیف و دورپردازی او و فضای روح نواز شعر او را بایستی از مختصات دید باز و گسترده ی او در طبیعت کویر دانست.
او در عین مهارت و شیفتگی که در سرودن شعر از خود نشان می دهد هیچ گونه ادعائی بر بلندی سخن خویش ندارد که صد البته این نیز یکی از ویژگی های انسان های آزادیست که خود را به خاطر هنر از دیگران ممتاز نمی دانند.
مضامین شعرش متنوع است تا خواننده را کسل نکند. گاه از بهار و گاه پائیز سخن می گوید. گاهی پیری و جوانی را موضوع شعر خود قرار می دهد و گاهی نیز غزل عاشقانه می سراید تا چاشنی شعرش باشد. اما از مادر و محبت مادری نیز غافل نمی ماند و این وجود عزیز را با زیباترین کلام توصیف می کند.
با آنکه شش دهه از عمر را پشت سر گذاشته با همان شدت و علاقه و پشتکار جوانی به کار تدریس مشغول است و شعرش نیز بالطبع حال و هوای جوانی دارد. به زادگاهش عشق می ورزد و از هر فرصتی جهت معرفی آن به بهترین وجه استفاده می کند. منظومه ی زیر گواه این مطلب است.
ای زادگاه کوچک من در دل کویر
یاد محیط پاک و نشاط آورت به خیر
بر خشت های خام تو در سقف ضربی ات
بر تک درخت کوچک انجیر کوهی ات
بر سنگریزه های حیاطت که آفتاب
رنگ سفید چهره اشان را گرفته است
بر چرخ چاه و محور درهم شکسته اش
بر یُرت های خالی و درهای بسته اش
بر آسیاب دستی افتاده در غبار
بر مشک آب سایه ی تنها درخت نار
بر کاسه ی سفالی زیرش که مرغکان
روزی سه چهار مرتبه سیراب می شوند
بر بادگیر رو به شمالت که هر بهار
تنها دو چشمه آن باز می شود
بر پشت بام های گلینت که مهرماه
با توده های کاهگل اندود می شود
بر دانه های ریز سفیدی که روی خشت
هر روز وقت سرزدن آفتاب صبح
بر روی پلّه ی دم در دود می شود
از راه دور، بوسه ی مستانه می زنم.

جمعه, 29 فروردين 1393 10:11

انارک نیوز - از شاعران این سده که به قولی اولین سراینده با گویش انارکی می باشد حاج میرزا رضا غفاری انارکی می باشد که از اولین آموزگاران و یکی از بنیان گذاران مدرسه فرخی انارک به سبک جدید در حدود 80 سال پیش است. این دل سوخته در سال 68 در مشهد دیده از جهان فرو بست. از سروده های اوست: 
نسیم صبح گذشتی چو از کنار انارک  /    رسان سلام من  از  لطف بر دیار انارک
بگو مهاجرتم از تو بد به حکم قضایی   /     و گرنه دور نگشتم من از حصار انارک
سرشک دیده بدامان من همی جاریست   /    از  آن   که  شدم دور از جوار انارک
کنند  عرضه  بمن  گر  تمام  مملکت ری  /   کنم  معاوضه  کی با کمی غبار انارک
هوای  قلهک  و تجریش  و دره و دربند   /   کجا و  کوه  درنجیل و چهل تقار انارک
کنم  مقایسه زرگنده  چون  به  زرگاباد  /   که هست موجب بس کسرواحتقارانارک
نه منظریه  و  نه رامسر نه کوه دماوند   /    بود چو  سهل و  معلا  و کوهسار انارک
کجا به  باغ  و  تماشای  گل کند رغبت   /   کسی که دیده  درودشت و جویبار انارک
هوای  گردش و تفریح  بوستان ننماید  /   دلی که هست شب و روز بیقرار انارک
و با گویش انارکی:
نیگارا تا ز عشقُت در کیمندی /  گیرفتار و اسیر و   دَردمندی
دلی مو در خمی زُلفُت اسیرو   /   خیلاص نابُ بهیچ تَدبیر و فندی
به یک دیه دل از آدم ابیری  /  تو یا افسونگری یا چَشم بندی
تیناف و رسنُ کیمند صیاد  /   توخوی می پای دلها هَه ابندی
شوُ رودرغمی عشقُت اسوجه  /   دل مو مثلی دُنَه ی سیبندی
وسر نارَسَه هرگز وعدَه ی تو   /   چیرا اهلی فیریب و ریشخندی
میگر از سنگ و آهنُ دلی تو   /   تا مو داری ابیرمبی اخندی
ایگر در سختی مو راحتی تو    /   مو جُز راحتی تو ناپسندی
دیوُنه ی غمی عشقی توهرگز  /   عاقلُش نابُکَه خوی هیچ بندی
غفاری یا هیمه جورت اواجه  /    نَوینی تو غم و رنج و گَزندی

چهارشنبه, 26 ارديبهشت 1397 10:08
انارک نیوز - هنگام ناامنی منازل (ایستگاه کاروانها) مورد تاخت و تاز یاغیان و دزدان بوده است به طوری که ملا حیدر انارکی گفته است:
هر آن کس بار تهران را بگیرد /   امیدوارم جلودارش بمیرد
تمام منازل حالی به حالی  /   سفید و قیلاقه آتش بگیرد
مگو تهران بگو ویرانه ی غم  /   به بالای سرش کوه دماوند
صدوسی و سه چشمه دارد کوه البرز  /   نمی ارزد به یک جرعه آب انارک
توضیح: در هنگام حمله، تلفات کاروانیان زیاد و دو منزل ذکر شده از بقیه نا امن تر بوده است که توصیه به نرفتن می کند.
هم چنین:
فلک ویران شوی ویرانه کردی  /   انارک را همه غم خانه کردی
به بالاخانه ها بستی صف جنگ  /   پی خونریزی خلق کردی آهنگ
و از دیگر شعر های فکاهی این شاعر انارکی:
الاغ جعفر معصوم بس که هشیار است  /   ز روی صاحب خویش آن الاغ بیزار است
نه کاه و نه جوی می دهد به آن حیوان  /   ز گشنگی نظرش سوی کاه دیوار است

از دیگر شعرای قدیمی انارک ملا عزیز انارکی بوده است که نقل می کنند:
عده ای از ساربانان برای پیدا کردن شتر هایشان منزل به منزل سراغ می گیرند تا به شیراز می رسند و در کاروانسرائی اطراق می کنند. چند نفر جهت خرید سوروسات (مایحتاج) به شهر می روند.
در یکی از میدان ها شاعری بساط خود را جهت مشاعره پهن کرده ولی همانندی نمی یافته و می گوید عجب شهر علم و ادبی است که کسی نیست با من مشاعره کند!
بچه های انارکی می گویند ما شاعری داریم که می تواند با تو مشاعره نماید و قرار فردا را در همان زمان و مکان می گذارند.
فردای آن روز ملا عزیز انارکی به همان میدان می رود و در بین مردم خوش ذوق شیراز که برای مشاعره جمع شده اند قرار می گیرد. شاعر بار و بنه خود را از الاغش پیاده می کند و داد سخن می دهد و سراغ شاعر انارکی را که بایستی با او مشاعره کند می گیرد.
ملا عزیز انارکی با ریخت و قیافه ساربانی پا پیش می گذارد که شاعر با دیدن آن قیافه او را هجو می کند و می گوید:
شاعر که توئی به لب لبانت ......   /   از مغز سرت تا زیر زبانت .....!
ملا عزیز انارکی در جواب هجو را پاسخ می دهد که:
 این حرف خوش و روی خوشت من دیدم   /    بر ریش و سبیل پدرت من .....!
این .......... خری که یک من تبریز است    /   سیصد درمش به خواهرت بخشیدم!
مردم پس از این حاضر جوابی به کف زدن و شادباش به ملا عزیز انارکی می پردازند و شاعر پشیمان از این مشاعره بار و بنه خود را جمع می کند و از معرکه خارج می شود.