امروز: شنبه 01 ارديبهشت 1397 برابر با 20 آوریل 2018

پنج شنبه, 27 آبان 1395 11:07
آب تمام شد! این تیتر، روزی مهم‌ترین تیتر تاریخ مطبوعات کشور خواهد بود. آب آنقدر آسان به دستمان می‌رسد که باور اینکه روزی نباشد برایمان قابل تصور نیست. روزگاری که آب را در قنات، آب انبار، چاه و چشمه‌ها می‌جستیم و حمام‌ها عمومی بود برای قطره‌قطره آن ارزش قائل بودیم. دشوارمان بود روزی چند بار سر چاه یا چشمه و آب انبار برویم و به همین دلیل ساده، ظرف آب در خانه حکم طلا داشت. آن روزگار را من فقط توصیفش را شنیده‌ام و هیچ درکی از آن ندارم اما خوب می‌دانم آب اگر در دسترس نباشد به سهولت آن را به فاضلاب روانه نمی‌کنیم.
اکنون شستشوی حیاط، هر روز دوش گرفتن، شستشوی اتومبیل و ... بخشی از لحظه‌های شاد زندگی ماست و بی‌خیال از همه دنیا آب را به هدر می‌دهیم تا هر روز به آن تیتر تاریخی نزدیک‌تر شویم. تجمع کشاورزان، دعوای استان‌ها، هشدار صاحب‌نظران فقط تیتر می‌شود و از آن سو هر روز سدها خالی‌تر و آسمان سخت‌گیرتر.
آب فقط با مصرف درست و عاقلانه مردم به سدها باز نمی‌گردد؛ ذخیره آب نیازمند تدبیر و دانش مسئولان است. سال‌هاست هشدار بی آبی شنیده اند اما تفکیک آب آشامیدنی از آب شستشو همچنان یک شوخی به شمار می‌رود. تجهیزات روز در زمینه لوله‌کشی و انتقال آب، بازچرخانی آب در صنایع، تصفیه مدرن آب فاضلاب‌ها، جمع‌آوری علمی آب باران،اجرای سیستم‌های آبخیزداری، شیرین سازی آب‌های شور و تولید آب با تکنولوژی‌های روز همچنان سهمی در سیاست‌گذاری‌های سیاستمداران ندارند.

استاد رنانی بزرگوار گفته بود آب باج یا رشوه حکومت به مردم است و من می‌گویم بی آبی سودی بی‌نهایت برای مردم دارد. آب اگر نباشد اندیشه درست مصرف کردن، اندیشه بهینه مصرف کردن و اندیشه تولید آن آینده بشر را تضمین می‌کند. آب که نباشد سیاست و اقتصاد مفهوم جدی‌تری می‌یابند.
آب که نباشد انتخابات عاقلانه‌تر برگزار و نامزدها صاحب صلاحیت برگزیده می‌شوند. آب را قطع کنید و ببینید چطور دموکراسی و عدالت برقرار می‌شود. آب را قطع کنید و ببینید چطور آن‌ها که عشق مقام و منصب در دل دارند چگونه ترک میز می‌کنند. آب را قطع کنید تا دروغ‌ها برملا و صداقت حکم‌فرما شود.

 آب روشنی است روشنی را بگیرید تا سیاهی‌ها هویدا گردد. آب، نرخ بیکاری، نرخ بهره، نرخ ارز، بیمه و مالیات نیست که ساده از کنارش گذر کنیم آن را قطع کنید یا قیمت آن را چند برابر کنید آن زمان به نظاره بنشینید که چگونه عدالت بر پا می‌شود و مردم چگونه برای هر اقدامی مشارکت می‌کنند. آب را قطع کنید تا کار گروهی و محبت میان مردم دو چندان شود. آب را قطع کنید تا مردان مرد میدان سیاست و اقتصاد رونمایی شوند.
آب زودتر از نفت تمام می‌شود و بی‌تردید بی‌آبی منفعتی صدچندان تر از بی نفتی برای کشور خواهد داشت. مردم ایران در کمبودها و نبودهای تاریخ ثابت کرده‌اند هر چه نداشته باشند راهکارهایی خارق‌العاده برای زندگی خلق می‌کنند. آب که نباشد در کویر برهوت کیلومترها قنات حفر می‌کنند که تاریخ همچنان در حیرت این تلاش خستگی‌ناپذیر مانده است. دشمنان به سرزمینشان نگاه نا به‌جا کرد و شاهد بودیم که چگونه کربلایی دیگر خلق شد. عاشورا یک روز بود و شهیدان آن هفتاد و دو تن اما مردم ایران هشت سال عاشورایی زندگی کردند و از جان هزاران جوان گذشتند.

آب را تمام کنید بیش از آنکه تمام شود تا دانش، صبوری، عدالت و سخت‌کوشی را به تماشا بنشینید و تردید نداشته باشید با همه بی آبی و خشکسالی، این مردم آب را با تدبیر و دانش به آن سوی دنیا هم صادر می‌کنند. بی‌آبی امروز سودآور است شاید وقتی دیگر باقی نمانده باشد.
(چهارشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۵ | 21:28 | نویسنده : سینا ایرانپور انارکی)
پنج شنبه, 20 آبان 1395 10:49
این خاطره اگر چه امروز برای من معنی پیدا کرد اما جرقه آن یکسال پیش زده شد. من معمولا پول نقد زیادی همراه خودم حمل نمی کنم و تمام خریدهای کوچک و بزرگم را با کارت بانکی انجام می دهم. یک مبلغ ناچیز بین 10 تا 15 هزار تومان هم همیشه برای کرایه تاکسی همراه دارم. همسرم یکسال پیش پیشنهاد داد که یک تراول 50 هزار تومانی همیشه در کیف پولم داشته باشم تا اگر جایی کارت خوان نبود یا خراب بود یا در موقعیت اورژانسی و خاصی قرار گرفتیم حداقل به اندازه 50 هزار تومان همراه داشته باشم. پیشنهاد همسرم منطقی بود و من هم پذیرفتم و یک تراول را همیشه در کیف پولم حفظ می کردم. بعد از گذشت مدتی این تراول برای من حکم یک پس انداز را پیدا کرد و حتی اگر جایی نیاز به پول نقد هم داشتم می رفتم از خود پرداز برداشت می کردم! من علاقه خاصی به پس انداز کردن دارم و شاید باور نکنید تقریبا هر اسکناس نو که دریافت کنم به عنوان پس انداز ذخیره می کنم. این تراول در کیف پول من باقی ماند و من هرگز از آن استفاده نکردم و فقط همان 10 تا 15 هزار تومان در کیف من شارژ می شد تا اینکه برای نخستین بار من ناگزیر به خرج این تراول شدم. در ماموریت کاری کرمان بودم که در فرصت روز آخر به بازار رفتم و اندکی خرید انجام دادم و برای بازگشت به هتل یک تاکسی در بس گرفتم و از راننده خواستم قبل از هتل من را به آدرس یک فروشگاه دیگر هم ببرد. از زمانی که سوار تاکسی شدم گوشی موبایل راننده شروع کرد به زنگ خوردن.

راننده اصلا شرایط روحی خوبی نداشت و از روی مکالمه با همسرش متوجه شدم یک فرزند یکسال واندی ساله داره که بخاطر پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی در ناحیه پا شده است. تماس همسر راننده چندین بار تکرار شد و مرد به گریه افتاد. جریان را از ایشان جویا شدم و گفت: شرایط زندگیم بیشتر از یکسال هست که به شدت بهم ریخته است و هر روز هم دچار یک اتفاق جدید می شوم. گفت قبل از تولد فرزندم راننده ماشین سنگین بودم و در جاده دچار سانحه شدم و بیش از 20 روز به کما رفتم و به لطف خدا و دعای پدر و مادرم و شاید یتیم نشدن این بچه زنده موندم. آثار شکاف و جراحت روی سرش را نشانم داد و گفت: خودم فکر می کنم خدا خواست زنده بمونم به دو علت دعای پدر و مادرم و تولد این کودک.

 گفت: ماشین از بین رفت و من هم مدت ها قادر به انجام کاری نبودم و اندک پس انداز هم صرف بیمارستان و درمان شد. بعد یک تاکسی به صورت شراکتی خریدم و شدم راننده تاکسی، پدرم مدتی بعد از دنیا رفت و مادر هم مریض شد و نگهداری مادرم هم بر عهده من قرار گرفت با اینکه برادر بزرگتری دارم که شرایط مالی خوبی دارد اما همسرش هرگز اجازه نداد که برادرم نگهداری مادرمان را بر عهده بگیرد و حتی حاضر نشد یک ریال برای مادرمان هزینه کند.

 گفت: من با اینکه شرایط مالی خوبی ندارم اما همسرم بی اندازه با من مهربان است و فرشته زندگی من به شمار می رود و با وجود همه مشکلات نگهداری از مادر من هم بر عهده گرفت. گفت کم یا زیاد خدا روزی رسان بود و هست اما نمی دانم چرا روز به روز شرایط بدتر می شود و الان هم چند ماهی هست دختر کوچکم بخاطر استفاده از پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی شده و به هر پزشک هم مراجعه کردیم خوب نشد. همسرم هم شرایط روحی خوبی ندارد و قادر نیست به کودک شیر بدهد. مادر هم بخاطر دیابت هر روز حالش بدتر می شود و دیگر قادر به پرداخت هزینه های دارویی مادرم هم نیستم.

راننده ادامه داد: صبح باز هم سراغ برادرم رفتم اما این بار همسرش حتی من را به داخل خانه هم راه نداد. گفت: صبح تا حالا هم مسافر زیادی نداشته ام که بتوانم یک پوشک و شیر خشک برای بچه ام بخرم. این حرف ها را لابه لای تماس های مکرر می زد و من مانده بودم چطور رانندگی می کند و از آن طرف فراموش کردم خودم چه مشکلاتی دارم. به فروشگاه رسیدیم و من هم خرید را انجام دادم اما تمام فکرم مشغول این مرد شده بود.

 برگشتم داخل تاکسی دیدم یک بطری آب معدنی برای من هم خریده! گفتم من که آب نمی خواستم! گفت: من تشنه ام بود خجالت کشیدم فقط برای خودم بخرم! بطری آب را از راننده گرفتم و جرعه ای نوشیدم و چند دقیقه بعد در حیاط هتل بودیم. خواستم پیاده شوم و پرسیدم کرایه چقدر شد؟ گفت: 15 هزار تومان! متعجب ماندم گفتم شما من را به دو آدرس برده اید و حداقل یک ربع هم توقف داشتیم و با این وجود فقط 15 هزار تومان؟ گفت بله کرایه اش همین اندازه هست و من هرگز بیش از حقم طلب کرایه نکرده ام. با اینکه پول خرد همراه داشتم ناخودآگاه تراول را میان پول های کیفم بیرون آوردم و روی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم. گفت آقا من اینقدر پول خرد همراه ندارم اگر 10 هزار تومان هم دارید من راضی هستم. گفتم من بقیه پول را نمی خواهم فقط اگر دلت خواست برای مادرم فاتحه ای بخوان و چشمانم پر اشک شد. گفت آقا من گدا نیستم گفتم من هم پولدار نیستم این تراول سهم شماست اصلا مال من نیست فقط ازت یکخواهش دارم بخاطر یتیم نشدن دخترت هیچوقت در حال رانندگی نه با موبایل حرف بزن و نه گریه کن.  خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاقم و فقط گریستم.

بعد از آن باز هم یک تراول به خیال اینکه جایی شاید لازمم شود در کیف پولم گذاشتم و طبق معمول هرگز هم استفاده نکردم و هر جا هم کارت خوان نداشت سراغ خودپرداز رفتم تا تراول خودم را پس انداز کنم تا امروز که خاطره کرمان دوباره تکرار شد.

 اما امروز، روز عجیب تری بود. صبح در منزل کسی باید می رفتم و چیزی را تحویل می دادم. ابتدای صبح حوالی ساعت 6:30 به منزل آن بنده خدا مراجعه کردم و با اینکه در منزل حضور داشت همانطور که پیش بینی کرده بودم در را باز نکرد که مبادا با من روبرو شود. من هم بعد از کلی فکر که چطور می توانم این پاکت را به داخل حیاط خانه بیاندازم متوجه شدم تنها راه از فاصله ناچیز بالای در و سردر است. پاکت را به دشواری داخل حیاط انداختم و چون می دانستم پشت در ایستاده برایش دعا کردم و خداحافظی و رفتم. اما بر خلاف همیشه اصلا دلخور و ناراحت نبودم نمی دانم چرا اما امید در دل من مدتی است نمی میرد گریه می کنم، فریاد می زنم اما فراموش می کنم و قویتر پیش می روم. امروز همه چیز برایم عادی بود و نه به خودم خرده گرفتم و نه صاحبخانه.

ساعت نزدیک 10 در تلگرام یک متن خیلی خاص از طریق یک دوست عزیز به دستم رسید که متعجب ماندم. چون خودش خواسته بود یادداشتش را منتشر نکنم من هم منتشر نکردم و در اینجا هم اسمی از ایشان نمی برم. این دوست عزیز اقتصاد خوانده که حکم استادی بر من دارد یک متن انتقادی و دلسوزانه برای من نوشته بود که چندین بار آن را خواندم و لذت بردم و گفتم کاش همه مثل دکتر .... من را مودبانه، دلسوزانه و دوستانه نقد کنند. در پاسخ این متن قابل تقدیر از ایشان مفصل تشکر کردم.

ساعت 12 خانمی از دادگاه نیکبخت با من تماس گرفت و گفت آقا شما امروز ساعت 11:30 جلسه دادگاه داشته اید اما تشریف نیاوردید! مات و متعجب پرسیدم من ؟ بابت چی جلسه دادگاه داشته ام، گفت از شما شکایت شده. گفتم اما من ابلاغیه ای دریافت نکردم. گفت چرا رسید آن در پرونده موجود هست در منزل تشریف نداشته اید الصاق کرده اند. گفتم به هر حال چیزی به دست من نرسیده. گفتم خب الان چه کاری باید انجام بدهم. گفت اگر تا نیم ساعت دیگر تشریف بیارید قاضی منتظر می ماند. گفتم نه برایم مقدور نیست چون دسترسی ندارم. گوشی را قطع کردم و نمی دانم چرا اصلا برایم مهم نبود؛ انگار نه انگار دادگاه داشته ام. سینا و این همه بی خیالی!!! خودم از خودم تعجب کردم اما بی تفاوت گذر کردم مثل صبح که به در بسته خوردم اما برایم عادی بود.

نزدیک غروب تصمیم گرفتم به مکان مقدسی سر بزنم. دو سه روزی بود که این تصمیم را گرفته بودم و امروز فرصتش فراهم شد. رفتم و دو بطری آب معدنی خریدم که روی مزار دو عزیزی که در ذهن داشتم، بریزم.

در جستجوی مزار آنها بودم که از جوانی پرسیدم ببخشید مزار فلانی را شما بلد هستید؟

گفت: بله و مسیرش را تغییر داد تا من را راهنمایی کند.

بعد گفت: آقا می توانم به شما اعتماد کنم؟ گفتم: بابت چی اعتماد کنید؟

گفت: قول می دهید آبروی من را نبرید حتی اگر بعدا جایی من را ملاقات کردید؟

ایستادم، ایستاد و یک باره گفت آقا من که هنوز حرفی نزدم!!! گفتم خب منم که چیزی نگفتم به شما!

گفت پس چرا کیف پولتان را بیرون آوردید؟

نگاه به دستم کردم، کیف پولم در دستم بود! خودم تعجب کردم.گفتم نمی دانم حالا چطور مگه؟ بگو راحت باش.

گفت: فلان شرکت که ورشکسته شده را می شناسید؟ گفتم بله کامل در جریان هستم.

گفت: من در آنجا کار می کردم چند ماه حقوق طلبکار هستم و به تازگی تعدیل هم شده ام. ادامه داد: می خواستم برای بچه ام یک جعبه شیر خشک بگیرم، به خدا گدا نیستم. تراول 50 هزار تومانی را بیرون آوردم و گفتم بفرما. گفت: من فقط 32 هزار تومان نیاز دارم گفتم این سهم کودک شماست مال من نیست. گفت شماره کارت بدهید تا بعد پرداخت کنم. گفتم سهم کودک شماست.

گفت: به خدا به قرآن گدا نیستم بی آبرو نیستم. گفتم منم مطمئنم اما این تراول مال من هم نیست مال کودک شماست.

گفت: قول می دهید اگر بعدا من را جایی ملاقات کردید آبرویم را نبرید؟ گفتم من اصلا قیافه شما را نگاه نکردم. برید و اگر دوست داشتید فاتحه ای برای مادرم بخوانید. خدانگهدار

گفت: بگذارید مزار را به شما نشان بدهم. گفتم پیدا می کنم بروید و بچه اتان برسید؛ خدانگهدار

واقعا نه صورتش را دیدم نه حساب و کتابی کردم. ظاهرا این تراول سهم و نذر پوشک و شیر خشک کودکان شده است و من فقط یک وسیله هستم.

می دانم خیلی ها نقش افراد محتاج را بازی می کنند و خیلی اوقات بی تفاوت از کنار این افراد گذشته ام اما این بار کیف پولم بی اراده از جیبم بیرون آمد. در عجبم از اینکه بعد از رفتن این جوان و سر زدن به مزار آن دو عزیز وقت اذان شد و بعد از سال ها خدا لیاقت داد در مسجد نماز بخوانم.

ساعت ها گذشت تا بعضی چیزها یادم آمد.

 یادم آمد دیشب حساب و کتاب کرده بودم و متوجه شدم این ماه هزینه های ناخواسته ای پیش آمده و پول زیادی در حسابم نیست و قرار بود دیگر تا آخر ماه هزینه خاصی نکنم اما تراول را دادم. بله این تراول 50 هزار تومانی مال من و سهم من و رزق من نبود این تراول هدیه خداست که من فقط حافظ آن برای رساندن به دست صاحبش شده ام.

یاد خانواده ای افتادم که برای عروسی دخترشان حاضر نبودند از داماد برای مراسم عروسی حمایت کنند و حتی با وجود اینکه مرسوم هست کت و شلوار داماد را خانواده عروس بخرند اما آنها هزینه خرید این کت و شلوار هم نپذیرفتند و بهانه تراشی کردند و اکنون برای طلاق همان دختر نزدیک به 10 میلیون تومان به وکیل پرداخت کرده اند، تا مهریه بستانند. برای عروسی دخترشان هزینه نکردند اما برای طلاق و مطالبه مهریه به راحتی. این پول خرج عروسی و زندگی نشد تا خرج طلاق شود. پول مهریه که می گیرند را نمی دانم برای چه چیزی بعدها ناگزیر به هزینه می شوند.

یاد پول هایی افتادم که خرج بیمارستان شد، خرج دست و پای شکسته شد، خرج گور و کفن شد، خرج اعتیاد شد، خرج هزار اتفاق شد چون که اجازه ندادیم به دست صاحبشان برسند چون نخواستیم خرج خیر شوند و خودمان شر خریدیم.

تصمیم گرفتم این تراول 50 هزار تومانی حالا که هدیه و سهم دیگری است اگر نمی توانم زیادش کنم حداقل نو کنم تا دیگر بار که کودکی بی شیر ماند یا بی پوشک عیدی نو بگیرد.

چه حال خوبی دارم من، خدایا خیلی دوستت دارم که قابل دانستی من وسیله رساندن این تراول به صاحبانش باشم. سپاسگزارم از همسرم که پیشنهاد نگهداری این تراول در کیف پولم را داد و سپاسگزارم از دو عزیزی که امروز سر مزارشان با شوق اشک ریختم و بی تردید در این حال خوب تاثیرگذار بوده اند.

این خاطره را ننوشتم که بگم من هم کار خیر می کنم نه من هیچ کار خاصی نکردم و فقط یک وسیله بودم و بس. کما اینکه من  1000برابر این تراول امروز از زندگی ام لذت بردم. حواستون به تراول هایی که دارید باشه شاید سهم و قسمت کس دیگه ای هستند.

دلتون همیشه شاد با خاطرات قشنگی که خدا براتون ارمغان می یاره. 

تاریخ نگارش: چهارشنبه 20 آبان 1395 / خاطره نویس: سینا ایرانپور انارکی

چهارشنبه, 19 آبان 1395 21:56
انارکم را دوست دارم و همشهریانم را هم همینطور فقط و فقط به خاطر مهر و محبت و عشقشان به یکدیگر و دیگر انسانها و ....
انارکی ها افرادی هستند که سرشان را بالا نگه می دارند و حواسشان به دور و برشان است. کاری نمی کنند که به ناحق مدیون دیگری شوند و اگر کسی برای آنها کاری بکند بخاطر معرفت و شناخت توانایی هایشان است. با این حال خوبی دیگران را هرگز فراموش نمی کنند و تا آخر عمر برای تلافی آن می کوشند.
از راه راست به هیچ قیمت خارج نمی شوند و راستی را با هیچ گوهری عوض نمی کنند. اما وای بر احوال کسی که بخواهد به همشهریانم نارو بزند. خود او و دور و بری هایش روزگارش را سیاه می کنند تا دیگر این عمل تکرار نشود. مردم انارک عشق ویژه ای به انارک و خانواده و همشهریانشان دارند و حاضرند دار و ندار و جان خود را در راه انارک بدهند.

می گویند در قدیم در اطراف انارک گورخر وحشی بوده است که اگر کسی سعی می کرد بر پشتش سوار شود آنقدر لگد می زد تا او را تلف نماید. در حالی که اسب و دیگر باربرداران چنین خصیصه ای ندارند.
جمعه, 30 مهر 1395 19:47
چون سیستم سازی اصولی دارد که باید آنها را در فرهنگ عمومی خودمان بوجود آوریم. اما سؤال مهم تر از اینکه چرا نمی توانیم سیستم درست کنیم، این است که چرا باید سیستم داشت؟
سیستم رانندگی، سیستم تصمیم گیری، سیستم ساختمان سازی، سیستم خط کشی خیابانها، سیستم مالیاتی، سیستم قیمت گذاری، سیستم شستشوی اتومبیل، سیستم راه رفتن در پیاده رو، سیستم تغذیه، سیستم گرفتن مدرک دکتری، سیستم مدیریت تلویزیون، سیستم دستیابی به یک تخصص، سیستم مدیریت یک رستوران، سیستم ارزیابی دوست و دشمن، سیستم داشتن روان سالم، سیستم حکمرانی.
اگر هدف یک بنگاه، نهاد، شخص، مؤسسه، جامعه و حکومت، حفظ وضع موجود باشد، نیازی به سیستم نیست. سیستم صرفاً برای حرکت، رشد، پیشرفت و توسعه است. سیستم یعنی رویه، قاعده، قانون، آیین نامه و منطق.
قضاوت های فردی، غرایز، دخالت های فردی، عمل خارج از رویه و آیین نامه ها یعنی ضد سیستم. هر چیزی که بخواهد ساخته شود محتاج ورودی ها و خروجی های شفاف، روشن، تعریف شده و باثبات است.
 هر وقت لازم نبود رییس یک سازمان را برای حل و فصل موضوعی ببینیم می توانیم بگوییم در آن سازمان، سیستم وجود دارد.

شرکت بوئینگ تابحال ۸۷۰۰ بوئینگ ۷۳۷ فروخته است و هم اکنون ۴۲۰۰ فروند سفارش همین نوع هواپیمای مسافری را داراست. این ۴۲۰۰ فروند تا ۸ سال آینده تحویل داده خواهند شد. آیا می توان تصور کرد که بدون سیستم طراحی و اجرا و دریافت هزاران قطعه در زمان موعد، این تعداد هواپیما ساخته شود؟
قوه مقننه و دولت آلمان برای یک میلیون مهاجر عمدتاً مسلمان در سال ۲۰۱۵، دو میلیارد یورو بودجه تصویب کرده، برای هر کدام پروندۀ پزشکی تشکیل داده، جهت تغذیه، مسکن و حتی پول تو جیبی آنها (۶۰۰ یورو از اول ژانویه ۲۰۱۶) برنامه ریزی کرده و امیدوار است این مهاجرین که ۶۰ درصد آنها مردان زیر ۳۰ سال هستند را با آموزش زبان آلمانی طی دو سال آینده به تدریج وارد بازار کار کند.
آیا این اقدامات تابع افراد است یا مجموعه ای از قواعد و قوانین قابل اجرا؟ در جدول زیر، تاریخ توسعه نشان می دهد که نمونۀ ب، زمینۀ پیشرفت دارد.

جهان سومی ها عموماً دولت قوی و جامعۀ ضعیف دارند. وقتی دولت و حکومت همه کاره هستند، جامعه ضعیف می ماند. درحالیکه جامعۀ قوی آلمان به دولت این کشور می گوید من اجازه نمی دهم دولتم در بحران های خاورمیانه، فعالیت گسترده نظامی کند. جامعه تشکل و حق تشکل دارد. رسانه های مستقل می توانند در طیف مسایل آلمان، بنویسند و نظر دهند و افکار عمومی را شکل دهند. اشخاص صرفاً فکر دارند و فکر می کنند و سیستم ها را می سازند.یک سیستم اجتماعی متشکل از احزاب، رسانه ها، گروههای مدنی و صنفی دیده می شوند.
 گفته می شود خانم مرکل به شدت با افکار عمومی، مدیریت می کند و آراء مردم که توسط یک تشکیلات حرفه ای در دفتر او سنجیده می شود اثر گذاری مستقیم بر مملکت داری آلمانی دارد.

وقتی سیستم ساخته می شود، فکر اهمیت پیدا می کند و به صورت خودکار تخصص گرایی و شایسته سالاری رشد می کند. وفاداری به فکر، وفاداری به سیستم را به دنبال می آورد. قدرت اصلی کشورهای صنعتی در جامعه آنهاست: در صنعت، مؤسسات، دانشگاهها، بانکها، شرکتهای بیمه، بیمارستانها، نهادهای مدنی و بنگاهها که عموماً خصوصی هستند. قدرت دولتها ناشی از قدرت جوامع آنهاست. در این چارچوب، افراد فقط برای این مؤسسات و نهادها فکر و ابداع می کنند و سیستم ها را رشد می دهند.

سؤال: فرض می کنیم این بحث، صحیح و دقیق است. چگونه این سیستم درست می شود؟
جواب: در کشورهای در حال توسعه، مسئولیت سیستم سازی با دولت و حاکمیت است.
سؤال: چگونه می شود که یک حاکمیت و دولت سیستم می سازند؟
جواب: وقتی که ۴ مورد زیر برای مجموعۀ حاکمیت و دولت از اهمیت جدی برخوردار باشد:
۱-  آینده کشور به عنوان یک سیستم؛ 2-  کیفیت زندگی مردم از طریق ایجاد رقابت و شفافیت؛ 3-  سیستم سازی برای تولید ثروت از طریق بخش خصوصی، مزیت نسبی، رقابت منطقه ای و بین المللی؛ ۴-  منطبق کردن ریل سیاست خارجی بر ریل الزامات توسعه اقتصادی.
سؤال: این چهار اصل را از کجا آورده اید؟
جواب: تجربه بشری در ۶۰ سال گذشته.
سؤل: پس فرهنگ، تدین و سنت چه می شود؟
جواب: بدون امکانات، بدون درآمد و ثروت ملی، فرهنگ و تدین و سنت حفظ و متبلور نمی شوند.

ساختن یک تمدن جدید، امکانات می خواهد. چطور می شود کشوری ۹۰ درصد بودجه اش صرف هزینه های جاری شود و در عین حال بخواهد مزیت نسبی داشته و رقابت کند. بدون تولید ثروت، نه کار پایدار سیاسی می شود کرد و نه کار پایدار فرهنگی و نه می شود تمدن ساخت.
آیا می توانید پنج مسئول یا سیاستمدار کره جنوبی را نام ببرید؟
احتمالاً خیر. چون کره جنوبی یک سیستم است. چرا دولت جدید کانادا، دو مهاجر که تبعۀ کانادا شده اند را در کابینه عضو می کند. شهروند کانادایی که از فرقۀ سیک هندی است به وزارت اقتصاد منصوب نشده بلکه به وزارت دفاع که در حیطۀ امنیتی ترین نهادهای یک کشور است منصوب شده است. دلیل: کانادا یک سیستم است. شخص سیک هندی برای یک سیستم کار خواهد کرد و ویژگی های شخصی و سوابق او نقشی در تصمیم گیریهای او ندارد.
به همین دلیل است که یک ایرانی در یک کشور صنعتی، به بالاترین درجۀ سمت سیاسی یا اقتصادی یا بانکی می رسد چون محل تولد، رنگ مو، لهجه، و مرام او اهمیت ندارد بلکه تنها ملاک، دانش و تخصص و تواناییهای فکری اوست.

همان طور که مشاهده می شود آزادی فکر و آزادی برای خلاقیت، شایسته سالاری و تخصص گرایی به مراتب مهم تر و تعیین کننده تر از آزادی سیاسی است. تا زمانی که در طیف مسایل، سیستم نسازیم و با قاعده و قانون و آیین نامه و تخصص تصمیم نگیریم بر اساس خود تئوری سیستم ها، نباید در انتظار بهبود و اصلاح و پیشرفت و افزایش کیفیت ها باشیم.
 شرکت هواپیمایی امارات، ۶۰ هواپیمای ایرباس ۳۸۰ سفارش داده که قیمت آن حدود ۲۱ میلیارد دلار می شود و می خواهد دبی را به مهم ترین هاب جهان تبدیل کند. اگر امارات، سیستم درست نکند و از بهترین ها (شامل ایرانی ها) استفاده نکند، نمی تواند این هاب را ایجاد کند.

رقابت و شفافیت و تخصص، مهم ترین اصول سیستم سازی هستند. در کشور، ۳۰۰ میلیون حساب در نظام بانکی وجود دارد که ۳۸ میلیون آن حساب هایی است که دارای شماره شناسه و کد ملی تطبیق داده نشده، است. از این تعداد، ۳۰ میلیون حساب راکد و هشت میلیون حساب فعال است (مجله تجارت فردا، ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، صفحۀ ۶۰). آیا در یک نظام بانکی که سیستمی و شفاف باشد، ممکن است هشت میلیون حساب فعال بدون شناسه وجود داشته باشد؟
 عموم اقتصاددانان کشور اعتقاد دارند که با ثبات بودن سیاست گذاری ها، و شفاف بودن فعالیت های اقتصادی مهم ترین عامل در عملکرد مثبت کل نظام اقتصادی خواهد بود.
فکر آزاد و فرصت خلاقیت در یک نظام قاعده مند و رقابتی، سیستم سازی را تقویت می کند. اما مهم تر از همۀ آنها، پی آمدهای سیستم سازی است.
در جامعه ای که با تئوری سیستم ها مدیریت می شود و همه جا مانند خلقت، سیستم وجود دارد، ۱) راستگویی به صورت خودکار رواج پیدا می کند و ۲) عموماً افراد مجبور می شوند با هم همکاری کنند و ویژگی های شخصی آنها به حاشیه می رود.
(دکتر محمود سریع القلم)
یکشنبه, 25 مهر 1395 19:39
میز در زندگی ما ایرانی‌ها نقش مهم و کلیدی را ایفا می‌کند. میز یک ابزار برای انجام برخی امور با سهولت بیشتر و پرهیز از ایستادن نیست بلکه در فرهنگ ما ایرانی‌ها میز جایگاه و وجهه اجتماعی افراد را مشخص می‌کند. هرچقدر میز بزرگ‌تر، گران‌تر و با طرح‌های مدرن‌تر به همان نسبت جایگاه اجتماعی فرد هم بالاتر. در ایران این میزها هستند که افراد را به ما معرفی می‌کنند نه دانش، تخصص، مهارت، خلق‌وخو و سایر ویژگی‌های آن‌ها. هرگز در ایران شما نمی‌توانید تشخیص دهید کسی که پشت یک میز قرار گرفته چه میزان شایستگی آن میز را داشته است، گاهی حتی برخی افراد با دست یافتن به یک میز آن را در شان خود نمی‌بینند و دستور تعویض آن را می‌دهند تا بتوانند پشت میز جدید زوایای بیشتری از شخصیت خود را پنهان کنند. میزها برای مدیران ایرانی در حکم خدایانی هستند که عیوب آن‌ها را می‌پوشاند البته گاهی عیوب مدیران در پشت میزها پنهان نمی‌شود و آن‌قدر آن عیوب بزرگ هستند که ناگزیرند اتاق، خودرو و محل سکونت خود را نیز تغییر دهند تا نقاط ضعف و عیب‌های فراوانشان پشت همه این اشیا پنهان بماند.
مدیران ایرانی ارتباط عاطفی خاصی با میزها برقرار می‌کنند؛ ناصر میرسپاسی استاد برجسته منابع انسانی کشور در کتاب خود به یک مطالعات بین‌المللی در این زمینه اشاره دارد. وی در این کتاب با اشاره به نتایج کار تحقیقاتی "گیرت هوفستده" در مقایسه بیش از چهل کشور در زمینه فرهنگ عمومی چهار شاخص فاصله قدرت، پرهیز از خطر، مردگرایی و فردگرایی را در ایرانی‌ها تحلیل می‌کند. بر این اساس در ایران فاصله قدرت نسبتاً زیاد است به این معنی که سلسله‌مراتب قدرت به‌راحتی پذیرفته می‌شود و این ویژگی در کنار سایر نتایج تحقیق به‌خوبی آشکار می‌کند ایرانی‌ها مردمانی ریاست‌طلب هستند و این تمایز بسیار زیاد بین رئیس و مرئوس موجب شده است مردم ایران تشنه قدرت و دستیابی به سمت‌های بالاتر و میزهای بزرگ‌تر باشند. در این کار مطالعاتی آمده است اجتناب از خطر در ایرانی‌ها نسبتاً بالاست ولی میزان آن از فاصله قدرت کمتر است. این یعنی مدیران برای حفظ جایگاه خود محتاط هستند و کمتر ریسک می‌کنند. همچنین مرد گرایی در مفهوم خشن بودن روابط اجتماعی، چندان قوی نیست به این معنی که جامعه نسبتاً عاطفی و احساسی است و در بیشتر تصمیم‌گیری‌ها نیز احساسات و روابط عاطفی  بر منطق غلبه دارند.  شاخص فردگرایی نیز در ایرانی‌ها نسبتاً بالاست به این معنی که اشخاص اولویت بالاتری برای منافع خود نسبت به منافع جامعه قائل هستند و این نیز یکی از عوامل اصلی اختلاس‌های گسترده و دریافت حقوق‌های غیرمنصفانه مدیران و تبعیض میان آن‌ها و کارمندان است. جالب است بدانید بر اساس نتایج همین تحقیق در کشورهای سوئیس، فنلاند، آلمان، اتریش و اسرائیل فاصله قدرت کم است؛ اکنون با این مقایسه ساده شاید درک بهتری از تفاوت رویکرد مدیریتی در ایران و کشورهای توسعه یافته به دست آورده باشید.
پدیده‌ای همچون مدیر- مالکی که در بخش خصوصی ایران جریان دارد و یکی از موانع بزرگ بر سر توسعه صنعتی ایران به شمار می‌رود بیانگر وابستگی شدید مدیران ایرانی به میزهایشان است. یعنی حتی یک مدیر ایرانی در بخش خصوصی و به‌ دوراز وابستگی به دولت و با وجود دستیابی به سود و ثروت فراوان همچنان حاضر نیست میز مدیریت را به یک مدیر جوان و یا برخوردار از دانش مدیریت تحویل دهد. در ایران عنوان‌های مدیر و رئیس اهمیتی بسیار بالاتر از عنوان سرمایه‌گذار و کارآفرین دارند. در تمام شرکت‌ها و برندهای برتر جهان به‌خوبی شاهد هستیم که با تقسیم‌بندی توانمندی‌های مدیران به مدیر ساخت و کارآفرین، مدیر بهره‌برداری، مدیر توسعه، مدیر نوآور و ... سازمان‌ها در هر برهه زمانی متناسب با نیاز آن دوره مدیری با توانمندی‌های متفاوت را استخدام می‌کنند. این موضوع تا اندازه‌ای اهمیت دارد که مایکروسافت که روزگاری با کارآفرینش بیل گیتس شرکتی کوچک به شمار می‌رفت؛ باگذشت زمان و پیشرفت در هر دوره، مدیریت خود را تغییر داد از چند سال پیش یک جوان 28 ساله هندی را برای پست مدیرعاملی مناسب تشخیص داد. اما در ایران بسیار به ‌ندرت پیش می‌آید که یک مالک حاضر به استخدام مدیر شود و به همین دلیل بنگاه‌داری در ایران در سطح بنگاه‌های کوچک و متوسط هرگز بسترساز شکل‌گیری برندهای مطرح در بازارهای جهانی نشده است. مدیر ایرانی در بخش خصوصی عدم اطمینان را بهانه‌ای قرار داده تا مدیریت را تا زنده است در اختیار خود نگه دارد و در بسیاری از موارد هم پس از مرگ مالک، فرزندان قادر به اداره این شرکت‌ها نیستند و شاهد فروپاشی آن‌ها هستیم.
عشق به میز را در نهادهای بخش خصوصی نیز به‌خوبی مشاهده می‌کنیم. دعوای بر سر دستیابی به ریاست اتاق‌های بازرگانی سراسر کشور و اتاق ایران نمونه بارز ریاست‌طلبی ایرانی‌ها در بخش خصوصی است. مردمانی که عاشق میز هستند اما ادعای خدمت دارند. دردناک آنجاست که چهره‌های شاخص بخش خصوصی باوجود ثروت و رانت و جایگاه در پارلمان بخش خصوصی در جستجوی راهی برای ورود به دولت هستند و این‌یک فاجعه است که بخش خصوصی مدعی، آرزویش توسعه کسب‌وکارها و بهبود شرایط بخش خصوصی نیست. با انتصاب محمد نهاوندیان ریاست سابق اتاق ایران به ریاست نهاد ریاست جمهوری اکنون فعالان مطرح بخش خصوصی برای کسب سمتی مشابه محمد نهاوندیان تلاش می‌کنند. این اگر شیفتگی به ریاست و یا عشق‌ورزی به میزها نیست، چیست؟ من باور نمی‌کنم این افراد سودای خدمت در سر داشته باشند.
در بخش دولتی نیز یک نگاه ساده به چهره‌های مطرح بعد از انقلاب نشان می‌دهد هر که به دولت راه‌یافته است، علاقه‌ای برای خروج نداشته است. هاشمی رفسنجانی ریاست قوه مقننه را در کارنامه خود دارد دو دوره رئیس‌جمهور می‌شود و بعد از آن ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده می‌گیرد. اما ریاست مجمع و عبور از سن 70 سالگی نیز موجب نمی‌شود که بار دیگر که برای ریاست جمهوری ثبت نام نکند. احمدی‌نژاد همچنان سودای ریاست جمهوری در سر دارد. علی لاریجانی وزارت ارشاد، ریاست صداوسیما، دبیری شورای امنیت ملی و ریاست قوه مقننه را در کارنامه دارد و خانوادگی در رأس قدرت قرار دارند اما آیا لاریجانی منتظر فرصتی برای دستیابی به سمت ریاست جمهوری نیست؟
این‌ها چهره‌های نام‌آشنای بخش دولتی و خصوصی هستند اما چه بسیار افراد که اکنون سال‌هاست در بالاترین سطوح مدیریت کشور فعالیت دارند و در هر دوره سمت آن‌ها تغییر می‌کند اما جایگاهشان خیلی نه. این میز چه خاصیتی دارد که هر کس پشت آن قرار می‌گیرد دوست ندارد از پشت آن کنار برود؟ گاهی به نظر می‌رسد مدیران ایرانی پشت این میزها یا شلوار از تن به در می‌کنند و دیگر خجالت می‌کشند کنار بروند یا شاید بندگان خدا کار دیگری بلد نیستند و اگر مدیر نباشند بیکار می‌مانند. بعضی‌ها هم که از قنداق مادر مدیر هستند و بدون طی سلسله‌ مراتب میز ریاست را تصاحب می‌کنند و تنها حضرت عزرائیل است که می‌تواند آن‌ها راضی به کناره‌گیری کند.
پشت این میزها چیست که یا به بهانه خدمتگزاری و یا نبود نیروی معتمد حاضر به تحویل آن به دیگری نمی‌شوند؟ مگر شما چه کسی هستی؟ مگر از کجا آمده‌ای؟ مگر همه این سال‌ها که شما بودی چه اتفاق شگرفی رخ‌داده است؟ گاهی دلم برای خدا می‌سوزد که چطور به تو اطمینان کرد و میز را به تو سپرد اما تو از خدا هم سختگیرتر هستی و نمی‌توانی از این میز دل بکنی.

پشت این میزها ثروت هست، رانت هست، حقوق بی‌پایه و اساس هست، قدرت هست اما می‌دانم عشق نیست. یعنی تو از علی هم عاشق‌تری؟ دلسوزتری؟ خلافت که کسی جز او شایستگی آن را نداشت از ایشان دریغ کردند اما لب به شکایت باز نکرد؛ ایستاد و عاشقانه بی‌خلافت به مردمش خدمت کرد تا خود مردم او را به خلافت رساندند. کاش تو هم اجازه می‌دادی مردم یا کارگرانت سراغت بیایند و از تو بخواهند نه اینکه هر چه از ثروت و قدرت لابی‌گری داری به کار می‌گیری تا به یک میز بزرگ‌تر دست پیدا کنی.
دل بکن برادر، دل بکن از این میز ، اگر دل نمی‌کنی تو را به خدایی که می‌پرستی نگو برای خدمت آمده‌ای نگو و نخواه که کسی باور کند.
دل بکن رفیق، دل بکن از این میز، اگر دل نمی‌کنی تو را به خدا دنبال مقصری به غیر از خود بابت عقب‌ماندگی‌ها و مشکلات امروز کسب‌وکار خودت و کشور نگرد.
دل بکن از این میز و ایمان داشته باش حتی اگر پشت این میز برهنه هم که باشی خداوند چشم همگان را بر تو خواهد بست.
دل کندن از داشته‌ها نخستین اصل برای به دست آوردن چیزهای ارزشمندتر است.دل بکن و امیدوار باش.
شنبه 24 مهر 1395/ سینا ایرانپور انارکی
پنج شنبه, 28 مرداد 1395 12:46
چه سحری در تو نهفته که این چنین مرا مجذوب خود کرده ای. هر چه هست , هر چقدر هم از تو دوری کنم باز هم عاشق تو می مانم. باور می کنی دوست دارم طرح پارچه مبلمان خانه ام روزنامه باشد, لباسم نقشی از روزنامه داشته باشد و قاب عکسی از بهترین گزارش هایم که در روزنامه چاپ کرده ام را در اتاقم نصب کنم. دوست دارم اگر خدا روزی دختری به من داد مانتو طرح روزنامه به او هدیه کنم و شاید روزگاری صاحب یک روزنامه باشم با اینکه از دردسرهای آن گریزان هستم. عشق است چه بگویم عاشق که باشی ترس, دشواری و غرور را کنار می گذاری تا به هر قیمتی عشق بازی کنی حتی با دلهره و چه لذتی دارد زندگی با عشق.
(سینا ایرانپور انارکی)
جمعه, 15 مرداد 1395 18:54
سلام
تقدیم به همه دختران سرزمینم
* چشمانت را می بندی یعنی تکیه گاه می خواهی. تکیه گاه که بخواهی یعنی بازوانم باید جایگاه گیسوانت شوند چه کیفی دارد تکیه گاه تو بودن. نگاهم که می کنی غرق نگاهت می شوم چشمانت مرا وعده دریا می دهند مهر نگاهت بی خیالم می کند از همه بدی ها , همه سختی ها. زبان که می گشایی پاسخی ندارم جز اینکه بگویم: " ای جاااانم" تو فقط حرف بزن بگو تا هزار بار جان فدای تو شوم فدای تو که می شوم دلم آرام می گیرد.
هزار عطر که بر تن زنی باز هم عطر وفایت, عطر نجابتت مرا بیشتر سوی تو می کشد. عزیز دل میدانم خسته ای از تبعیض, درمانده ای از پوشش اجباری, دلشکسته ای از زخم زبان ها و نگرانی برای آینده مبهم. مهربان هر چه را از تو گرفته اند یک چیز را تو از خودت دریغ نکن , همیشه دخترانه زندگی کن و ترانه بمان, ترانه که باشی شاد یا غمگین دل همه را می بری همه را عاشق می کنی. تو هر چه باشی ترانه زندگی هستی. تو بی آواز هم ترانه خوان هستی پس در بی صدایی روزهای دشوار هم ترانه بمان تا عشق در سرزمینمان نمیرد. نام تمام دختران سرزمینم را ترانه می گذارم تا اگر همه آواها و صداها را خفه کردند باز هم ترانه با نگاهش با دل پر طپشش آواز عشق بسراید.
تمام روزها روز تو هست "ترانه"*
(دل نوشته ای از: سینا ایرانپور انارکی)
پنج شنبه, 14 مرداد 1395 12:30
کودکی 9 ساله بودم که برای نخستین بار نام خودم را در یک نشریه به تماشا نشستم و ذوق کردم و از معلم و همکلاسی گرفته تا همسایه همه را خبر کردم که ببینید اسمم در مجله چاپ‌شده است. «پوپک» مجله‌ای ویژه کودکان و نوجوانان بود که برایم تبدیل به خاطره‌انگیزترین نام در زندگی‌ام شد. از آن روزها 22 سال می‌گذرد شمارش نکرده‌ام چند هزار بار تاکنون نام من در رسانه‌ها منتشرشده است اما دلم یک‌چیز را خوب می‌شمارد و برای هر بارش می‌تپد، دلم تو را می‌شمارد تو که هر بار که نوشتم خوب یا بد آمدی و گفتی نوشته‌ات را خواندم شاید باورش نکردم، شاید نفهمیدمش اما خواندمش چون تو را و قلمت را باور دارم.
دیگر تماشای نامم دل‌خوشم نمی‌کند هر روز که تو بیایی و کامنتی بگذاری من خوشحالم. روزهایی که نوشته‌هایم بر دلت می‌نشیند روزهای باشکوه زندگی من است روزهایی که خدا به من آموخته در بدترین حال هم که باشم بازهم کنارم هست و بندگانش را به سمتم روانه می‌کند با یک‌کلام ساده من را تا عرش بالا می‌بری و می‌گویی «به دلم نشست » من عاشق به دل نشستن‌های تو هستم این را که می‌گویی پر پرواز به من می‌دهی تا قلم را با دستم نه بادلم بردارم. وقتی می‌گویی حرفت به‌جاست در پوست خودم نمی‌گنجم. انتقاداتت هم دوست دارم چون می‌دانم خبر من را خوانده‌ای ، چه اشتباه از من باشد چه یک اختلاف دیدگاه همین‌که به زبان آورده‌ای یعنی به قلمم به نامم احترام گذارده‌ای.
چه روزهای رؤیایی است که اگر خبری از من به تو نرسد تو خبر از من می‌گیری و می‌گویی پس چرا مطلب جدید نمی‌نویسی؛ آن روزها خودم را بیشتر باور می‌کنم که شاید بودنم برای تو معنا پیداکرده است. آن روزها دیگر من نیستم که می‌نویسم آن روزها خداست که بر من الهام می‌کند که برای تو بنویسم؛ بی‌نام، بی‌ادعا، بی انتظار. من نام تو را مخاطب نمی‌گذارم تو نگار منی، نگاری که خبر برای من به ارمغان آورده است. من نگارنده خبری برای تو هستم و روز من روزهایی است که تو با منی. تنهایم نگذار دلم برای کامنت های داغت برای شیر کردنت برای پیام خصوصی‌ات می‌تپد و قلم‌به‌دست می‌گیرد. امروز را تو به من تبریک نگو من تو را امروز و هر روز می‌ستایم.
تو منتظر نگار و نگار منتظر خبر تو
روزتون پیشاپیش مبارک و جشن امشبتون رویایی
(تقدیم به همه دوستان عزیز خبرنگارم/ نگار خبر/ سینا ایرانپور انارکی)