امروز: چهارشنبه 27 دی 1396 برابر با 16 ژانویه 2018

سه شنبه, 24 آذر 1394 21:24
خیلی ناراحت بود. از این که دردش را بعد از نیمه شب، در گروه تلگرامی عنوان کرده بود به خود می پیچید. گروه انارکی است اما خبراش ، چند ساعت پس از عنوان شدن، همون صبح، درز پیدا کرده بود و به گوش رییسش رسونده بودند. چی رسونده بودند نمی دونم. اما هر چی بود اعصابش را بهم ریخته بود و حسابی ترسیده بود. اونم گروه را ترک کرد.
چی می شه بهش گفت؟ وقتی بیکار می شی و می بینی رفیقت زیر پاتو خالی می کنه!  رفیقت، همشهریت که نه، نارفیقت بجای اینکه دستت رو بگیره و بلندت کنه، تو چاه هلت می ده. ازش بپرسی چرا اینکارو می کنی؟ مثلا بگه خوب بود نگی یا یه جواب سربالای دیگه!
مگه چی رو گفتم؟ اینکه دارند منو پس از سالها اخراج می کنن مگه دروغه؟
درد اینه. چی می تونی بگی؟ اعتمادش را از دست داده بود، بجز اینکه پشت دستت بزنی و بگی: "از ماست که بر ماست".
چهارشنبه, 18 آذر 1394 08:58
شاید خیلیا ندونن که املاء درست اسم من "مسَـیّـِب" هست، نه مصیّب!
در دوران راهنمایی، کلاس هفتم، معلم املای ما آقای حسین میرزابیگی بودند. همون میرزابیگی که در همایش 88 ازش تقدیر بعمل اومد و من و مابقی شاگرداش کلی از دیدار دوبارش خوشحال شدیم. توی امتحان ثلث حسابی خونده بودم. با کلی آمادگی رفتم سر جلسه. بالای برگه نام و نام خانوادگی و بقیه اطلاعاتا پر کردم و بعد رفتم سراغ املا. البته یه شیطنت کودکانه انجام دادم و علیرغم علم به اینکه اسمم با "س" نوشته مشه اون بالا نوشتم "مصیّب کلانتری". املا که تموم شد برگه را تحویل دادم و خوشحال و خندون رفتم به سمت خونه.
دوروز بعد آقای میرزابیگی برگه ها را تصحیح کرده بودن و اوردن کلاس. یکی یکی اسم بچها و نمرهاشونا میخوندن و بچها برگهاشونا میگرفتن و مینشستن. منم خوشحال و با خیال راحت منتظر بودم که اسمما بلند بخونه و با خودم فکر مکردم یکی از بالاترین نمرهای کلاسا اورده باشم. رسید نوبت من و بلند خوند اسمما: "مسیّب کلانتری.... صفر". خشکم زده بود. رفتم برگه را از معلم گرفتم و بی صدا و آروم رو نیمکتم نشستم. دیدم آقای میرزابیگی اصلاً برگما تصحیح نکرده. یه ضربدر قرمز سرتاسر صفحه کشیده و زیرش نوشته : "دانش آموزی که هنوز اسمشا بلد نیست بنویسه ، صـفـــــــــر"
(چوپانان آباد / خاطره ای از کربلایی مسیب کلانتری / نقل از کانال تلگرامی سلام چوپانان)
پنج شنبه, 12 آذر 1394 21:25

خبرنگار افشاگر اصفهانی شیر نیست 
مصطفی ابراهیمی

سینا را از سال 84 می شناسم. همزمان با هم به دانشگاه وارد شدیم. او یک تفاوت عمده با بقیه داشت برخلاف بیشتر دانشجویان قبل از دانشگاه کار را شروع کرده بود و حتی رشته مدیریت را هم بعدها که بیشتر با او آشنا شدم، ثابت کرد بی هدف انتخاب نکرده است. به کمک سینا هم من و هم برخی از دانشجویان دیگر دانشگاه در شرکتی که سینا مدیر بازاریابی آن بود مشغول به کار شدیم و از همان روزها عده زیادی را به سمت خودش جلب کرد. سینا حتی بعد از فارغ التحصیلی نیز سهم زیادی در معرفی به کار دوستانش داشت و شاید همین رفتار سینا موجب شد علیرغم اتفاقاتی که سال های بعد رخ داد هیچکس فکر بدی در مورد او نکند. او به یکه تاز کلاس های درس مدیریت تبدیل شد و در تمام کلاس ها که بیشتر دانشجویان خدا خدا می کردند تمام شود و بروند او با تمام اساتید بحث می کرد و گاهی حتی برخی از اساتید از اطلاعات سینا دچار حیرت می شدند. خاطرم نیست دقیقا چه سالی بود اما در همان دوران دانشجویی فعالیت روزنامه نگاری اش را شروع کرد و در کنار کار شرکت توانست مسئولیت صفحه دانشجو را در روزنامه جام جم بر عهده بگیرد.
از خاطرم نمی رود که همیشه از دانشگاه که بر می گشتیم به اولین دکه روزنامه فروشی که می رسید چند روزنامه می خرید و وقتی از او می پرسیدم واقعا می رسی هر روز سه چهار تا روزنامه بخونی، پاسخ می داد هیچ چیز به اندازه خواندن روزنامه حالم را خوب نمی کند. بی دلیل نبود که اساتید دانشگاه به او اجازه می دادند تا این اندازه سر کلاس ها آزادانه اظهار نظر کند واقعا اطلاعات اقتصادی سینا حرف نداشت. جالب اینجاست در حوزه های مختلف مدیریتی ورود پیدا کرد و تجربه عملی هم کسب کرد. خاطرم هست نابغه حسابداری بود همیشه سر کلاس پای تخته تمرین حل می کرد. از اصول حسابداری که بیست گرفت، بلافاصله به صورت خصوصی دوره کارگاهی حسابداری را گذارند و مدتی هم کار حسابداری انجام می داد. دوره ایزو هم که گذارند؛ مسئولیت تضمین کیفیت یکی از شرکت های وابسته به سایپا در اصفهان را به او سپردند .
دوره بازاریابی هم گذارند و می دانم سال هاست کار تحقیقات بازار انجام می دهد. از قرار سینا آمادگی فعالیت در تمام زمینه های مدیریتی را داشت. آن سال ها به منزل سینا هم می رفتم اتاق سینا دو بخش داشت یک بخش از پایین تا بالا روزنامه روی هم چیده شده بود و بخش دیگر پر از کتاب های مدیریتی بود. سال آخر دانشگاه با ویژگی هایی که از خود بروز داده بود معاونت دانشجویی دانشگاه به او پیشنهاد داد برای ارائه یکسری خدمات به دانشجویان تعاونی دانشجویی راه اندازی کند و سینا هم که سرش درد می کرد برای دردسر قبول کرد و خیلی زود چند نفر دانشجو از جمله خود من که به او نزدیک بودیم را برگزید و بر خلاف ما که هیچ از این کار سر در نمی آوردیم خودش پیگیر کار ثبت و تاسیس شرکت و گرفتن مجوزها شد. خاطرم هست فقط روز جلسه هیات موسس که در اداره تعاون مبارکه برگزار شد ما را دعوت کرد و بعد هم طبیعی بود خودش مدیرعامل باشد چون اصلا ما نمی دانستیم شرکت داری یعنی چی. روی دیگر سینا از این زمان نمایان شد؛ سینا خیلی زود پیگیر برعهده گرفتن خدمات مختلف دانشگاه شد اما فهمید هیچ مناقصه ای برگزار نمی شود و همه چیز سوری است. دانشگاه که خودش پیشنهاد راه اندازی تعاونی را به سینا داده بود حاضر به همکاری نشدند. هیچوقت سینا نگفت که در آن مدت چه چیز فهمید که ناگزیر شد کاری را انجام دهد که همه آنها که می شناختندش باورش برایشان سخت بود.
فریادهای معاون مالی دانشگاه که نامه سینا را از دانشگاه آزاد منطقه مرکزی برایش فکس کرده بودند را خوب بخاطر دارم پیگیر کارهای وام دانشجویی بودم که متوجه شدم یک دانشجو نامه ای هفت صفحه ای را از عملکرد دانشگاه آزاد مبارکه به واحد بازرسی دانشگاه آزاد ارسال کرده است. سر هر کلاس که می رفتیم اساتید مختلف سینا را به باد انتقاد می گرفتند و گلایه می کردند که اشتباه کردی و این حرف های تو در مورد دانشگاه و مدیران آن صحت ندارد. هیچ کار غیر قانونی در معاملات دانشگاه و بخش مالی اتفاق نیافتاده است. سینا بی پرده و عصبانی پاسخ همه را می داد و حیرت همه از این بود سینا در همان زمان قانون تجارت را از حفظ بود هر جا بحث می شد به مفاد قانون تجارت اشاره می کرد. حتی به استادی که بسیار رابطه صمیمی با وی داشت برخورد تندی کرد او را هم حواله به قانون داد. نامه سینا باعث شد دانشگاه آزاد مبارکه مورد بازرسی کامل قرار بگیرد و مدت ها آشوبی که سینا به پا کرده بود ادامه داشت همه به سینا می گفتند مرد حسابی با این کار محال است بگذارند فارغ التحصیل شوی. بسیج دانشگاه هم درگیر این موضوع شده بود چون سینا در بخشی از آن نامه علیه بسیج دانشگاه هم نکاتی را مطرح کرده بود.
هر بار یک از بخش های دانشگاه او را می خواست و سینا هم می رفت و بعد هم کلمه ای برای هیچکس تعریف نکرد که چه اتفاقی افتاد. مدتی بعد دانشگاه برای نخستین بار برای واگذاری بخش های مختلف خدماتی مناقصه برگزار کرد. نمی دانم سینا پیروز نبرد شد و یا پشت پرده اتفاق های دیگری رخداد اما برایم جالب بود سینا با همه کسانی که با او برخورد کردند دوستی اش را حفظ کرد. سینا زودتر از همه ما و در هفت ترم فارغ التحصیل شد و روز آخر هم در حیرت همه دانشجویان و اساتید متن ادبی اما با محتوای مدیریتی را به تک تک مدیران دانشگاه و اساتیدی که با آنها کلاس داشت در قالب یک برگه تهذیب هدیه کرد و دیگر هم پای به دانشگاه نگذاشت. من دو ترم بعد از سینا در دانشگاه درسم طول کشید و شاهد بودم که هر استادی به کلاس می آمد یا متن سینا را برای دانشجویان می خواند و یا درباره متن سینا حرف می زد و سینا را تحسین می کرد. سینا برای دانشگاه مبارکه به یک بت تبدیل شد اما برخی گفتند آن نامه موجب شد مدیران دانشگاه با وی تعامل پشت پرده ای داشته باشند و سینا هم به همین دلیل با نوشتن آن متن در روز آخر و انتشار آن در دانشگاه به گونه ای دیگر پاسخ تعامل آنها را داده است تا اذهان دانشجویان نسبت به اساتید و مدیران منفی نگردد.
سال ها از آن اتفاق می گذرد اما هر بار اتفاقی یکی از اساتید دانشگاه یا مدیران آن را در جایی می بینم و برای عرض ادب خدمتشان می روم برایم عجیب است که هنوز سراغ سینا را می گیرند و می پرسند خبر داری الان کجاست؟ مدت هاست تعامل خاصی با سینا ندارم اما دورا دور مطالبش را می خوانم کسی که مقطع فوق لیسانس را هم در رشته مدیریت اجرایی گذرانده اما سال هاست کار خبرنگاری اقتصادی می کند. در اصفهان خیلی زود توانایی های خود را اثبات کرد و برای کار حرفه ای به تهران رفت و در مدتی کوتاه دبیری بورس روزنامه اقتصادی تعادل را به وی سپردند. سینا هر چه هم نمی دانست و بلد نبود بی شک در همکاری با روزنامه نگار برجسته و معروفی همچون محمد صادق جنان صفت در زمان حضورش در تهران آموخته است اما شاید بازگشتش به اصفهان اشتباه بزرگ او بود.
مدتی پیش گزارشی را از وضعیت نا به سامان سرمایه گذاری صنعتی و معدنی در اصفهان منتشر کرد و واکنش عجیب روابط عمومی سازمان صنعت و معدن به آن گزارش برای اولین بار سینا را به حاشیه برد اگرچه می دانم چند سال پیش هم گزارشی را علیه وضعیت تولید سیگار در اصفهان منتشر کرده بود و آن سال هم گرفتار حاشیه های شرکت دخانیات اصفهان شد. گزارش انتقادی سینا علیه اتاق بازرگانی اصفهان مرا بیشتر یاد رفتاری که با مدیران دانشگاه داشت می اندازد. سینا بیشتر از هر کسی نهادهای اقتصادی استان را می شناسد و اگر قرار باشد نقد کند می دانم قلمش ویرانگر است گزارشی که در مورد عملکرد مالی دانشگاه منتشر کرده بود را خوانده ام و خوب می دانم که اگر اراده کند علیه کسی بنویسد آنقدر قدرتمند و حاشیه ساز می نویسد که افراد مسئول روی سازمان مورد نظر حساس شوند. نمی دانم این بار پشت پرده بین سینا و اتاق چه رخ خواهد داد و رخ داده است اما می دانم سینا دیگر دانشجو نیست و اطلاعات و دانش او هم نسبت به آن دوران چند برابر شده است.
به خاطر دارم در آن زمان یکی از اهدافش کاندید شدن برای مجلس بود و اکنون هم نزدیک انتخابات مجلس و سینا هم 30 سالگی را پشت سر گذاشته است اما بعید می دانم هنوز هم آمادگی ورود به مجلس داشته باشد. سینا اگرچه به جهت دانش اقتصادی شرایط مالی اش یک سر و گردن بالاتر از همکارانش است اما مطمئنم اوضاع مالی او هم تعریفی آنچنانی ندارد و بعید هم نیست در انتشار این گزارش به مسائل مالی هم فکر کرده باشد. اما از یک چیز مطمئنم خبرنگار افشاگر اصفهانی شیر نیست چرا که هنوز سلطان جنگل رسانه ای اصفهان نشده است. هنوز رسانه های اصفهان اگر چه بر توانایی های او آگاه هستند و می دانند در عرصه اقتصادی همتایی در استان ندارد اما سینا نتوانسته آنها را با خود همسو نماید. سینا به جای همسو کردن آنها با خود از آنها بریده است. رسانه های استان همگی درگیر رانت هستند هیچ رسانه ای در اصفهان جرات ندارد نقدی را بر علیه شرکت ها و سازمان های مهم استان منتشر کند. شهرداری، فولاد مبارکه، ذوب آهن، پالایشگاه، باشگاه های ورزشی بزرگ و ... که رسانه های استان را خریده اند و نهادهایی همچون اتاق اصفهان که از روز نخست گفته اند ما اصلا مسئولیت اجرایی نداریم نیز خود را از گزند رسانه ها دور داشته اند. شکی نیست گزارش سینا بر علیه اتاق اصفهان را هیچ رسانه ای استانی منتشر نمی کرد چرا که علاقمند هستند روابط خود را با سرمایه گذاران بزرگ اصفهان حفظ کنند تا شاید در بلند مدت منفعت مادی هم برای آنها به ارمغان آورد.
همین عملکرد رسانه های استان موجب شده است اصفهان هرگز رسانه قدرتمندی در اختیار نداشته باشد و نتواند خواسته های به حق خود را از مسئولان کشوری مطالبه کند. رسانه های ضعیف اصفهان قصه پر دردی برای استان هستند که مسئولان هم تلاشی در جهت حمایت و توسعه آنها نمی کنند. سینا شیر نیست مگر رسانه های استان را با خود همسو کند نه اینکه از آنها به دلیل محدودیت هایشان بگریزد. هم سینا به رسانه های استان نیاز دارد و هم رسانه های استان نباید اجازه دهند خبرنگار توانمندی که در میان خود آنها پرورش یافته است به این سادگی کنار برود و خانه نشین شود.
سینا اگر روند افشاگری خود را بدین ترتیب ادامه دهد یا سال ها بعد باید تصویر او را در بی بی سی و من و تو و ... ببینیم که اگر چنین هم بشود خیلی بد نیست اما نگران آن هستم که هیچ اثری از آثارش باقی نماند و همانند بسیاری از خبرنگاران توانمند دیگری که خواستند ساختارشکنی کنند اما نتوانستند کسی را با خود همسو کنند تنها خاطره این سال ها برایش باقی بماند و بس. 

این مطلب را یکی از دوستان من منتشر کرده است و با اینکه با خیلی از بخش های آن مخالفم اما به دلیل صداقت متن و رعایت برخی از اصول ترجیح میدم خودم هم آن را نشر دهم.

منبع : دانسته های یک عشق نویسندگی
سه شنبه, 17 شهریور 1394 19:00
ديروز شنيه در جريان معارفه ي شهردار جديد نارُسّنه (آقای طباطبایی) بر عملكرد شوراي شش ساله صحه گذاشته شد و از كرده ها و ناكرده هايشان به طور شفاهي تقدير به عمل آمد. در پايان جلسه شنيدم شهروندي مي گفت: دو تا ... رئيس گرتاين و اختيارشني از بقيه هگيره و هيمِيّاشني ويرونه كه و هيمكّيشني ناراضي سات. نيصپي مردم رهشني شينيگيره و ايشيين. اُو گُ نَيُمه، گازي جي گُ نَيُمه، مدرسه هامني جي گُ ايشي. پي و ماي ها جي گُ بي در بيلا گرتاين. اسمه جي مُزّي دس هئگيرن، چيرا هَنَگيرن؟
مخاطبش پرسيد : غير از مزار اَبي كياشني خيراب كه؟
گوينده گفت :ايشُ ري قَله وَ پَشتي بالابو ها ايوين. ايشُ تو كيچه ها و گشت ايزن و خيراب و خوروبي ها ايوين.
شهروند ديگري كه استراق سمع مي كرد ابرو بالا انداخته گفت: گِندش بعد براِية، وِيُسّيت.
(نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392)
جمعه, 13 شهریور 1394 11:24
اولین سفرش به انارک  با تلخکامی همراه بود. می گفت: راه درازی را پشت سر گذاشته تا به خانه ی پدری رسیده است . پزشک متخصص بود و تحصیل کرده ی خارج. ته لهجه اش نشان می داد که فرزند کویر است همانجا که پدرش دیده به جهان گشوده و پدر بزرگش در خاک آن  آرمیده است. آوازه ی زیبایی شهر، آرامش روز و سکوت شبانه ی  آن، او را در گرمای کشنده ی تابستان به کویر کشانده بود. نه او کسی را می شناخت که در حکم غریبه بود و نه کسی او را  به جا می آورد که  ساکنان هم، دیگر بومی نبودند . و چه دشوار است تحمل دردی که انسان در خانه ی پدری احساس غربت کند.
 از موتور سوار جوانی که جلو اتومبیلش ویراژ داد سراغ سالمندان و پیران ولایتی را گرفت. بی اطلاعی جوان از شناخت معمرین او را به فکر فرو برد. " پدرم می گفت در اینجا ،همه یکدیگر را می شناسند! " کمی جلو تر آمد. مردی میان سال  کپسولهای خالی گاز را  بر ترک موتور می بست. کنارش ترمز کرد." سلام . شما انارکی هستید؟ "   "بله ."    " ممکن است بگویید مسن ترین مرد آین آبادی کیست ؟ " مرد با انگشت پیرمردی را در خیابان مکارم نشان داد که روی چارپایه ای نشسته و به عصایش تکیه زده بود. " اون آقا ست ، اسمش آمحمد است . از او پیر تر نداریم . انارکی خالص است .
" به سراغ آمحمد رفت . چشمش که به سنگفرش خیابان افتاد چهره اش متبسم شد. از آنچه می دید احساس شادی می کرد. غرور ملی یعنی همین. از اتومبیل پیاده شد. سلام کرد و بی آن كه  منتظر پاسخ بماند دستانش را بر شانه ی پیرمرد گذاشت و چهره اش را بوسید. چهره ی یک مرد ولایتی را . نود سال زحمت و تلاش و محرومیت را . خودش را معرفی کرد پدرش را و پدر بزرگش را هم. و منتظر جواب ماند . آمحمد نگاه در نگاهش دوخت . دکتر سر فرود آورد و با صدای بلند گفته هایش را تکرار کرد. پیرمرد  مکثی کرد ، کوتاه  و گذرا، کمتر از ده ثانیه و این مختصر زمان کافی بود تا او پرونده ی یکی از معتمدان یک قرن پیش آبادی را مرور کند که شتر فراوان داشت و  امین و بخشنده بود. و خانه در محله ی بیک علی داشت و آرامگاهش بالا دست  اتاقک خشتی (سرد خانه) در قبرستان قدیم بود. دکتر با کاشتن بوسه وداع بر پیشانی پیرمرد روانه ی آرامستان شد.
شوق لحظه ای بر مزار پدر بزرگ نشستن و فاتحه ای خواندن دلش را لبریز از شور و نشاط کرده بود. اتومبیلش را کنار تپه ی مولتانی نگاه داشت . به اطراف نگریست . اینجا كه .... نکند اشتباه آمده باشد.  از مردی که سبد پر از نان در دست داشت نشانی قبرستان قدیم را پرسید. " همین جاست . حال دیگر قبرستان نیست . پارکش کردند . می خواهند گل بکارند." دانه های درشت عرق بر پیشانی دکتر نشست. با یک نگاه عرصه ی پهناور  مزار را برانداز کرد. از اتومبیل پیاده شد. به بلوکهای  سیمانی روی تپه تکیه زد. آرنج ها را بر گردی استخوان زانو نهاد و سر را در فرو رفتگی دو دست گرفت. لختی در اندیشه فرو رفت .اندیشه ای پیوند خورده با اندوه ، اکنده از غم ، غمی گنگ و سنگین که به هیچ زبانی قابل توصیف نبود. " یعنی انارک هیچ اندیشمند و ادیب و خیر نداشته ؟  مزار طرب انارکی  آن شاعر خوش قریحه و پدرش حاج محمد رضا بانی مسجد کجاست ؟ حاج باقر بزرگ کجا مدفون است ؟  آرامگاه ملا ابوالحسن و پدرش آخوند ملا رضا  را کجا می توان یافت.؟
 پدرم افراد زیادی از بزرگان آبادی را نام می برد. بدون شک هویت تاریخی شهر با نابودی قبرستان از میان رفته  ، اگر تفکر خمیر مایه ی این کار بود هم قبرستان حفظ می شد و هم پارک ایجاد می گردید .افسوس.. " برای پرسش هایش پاسخی نداشت ،کسی هم  پاسخ گویش نبود. راه درازی آمده بود .بی حاصل .  اتومبیل ر ا به حرکت آورد پنجاه متر جاده خاکی قبرستان را با تأنی طی كرد و در  همواری جاده از نظر ناپدید شد. این اولین و آخرین سفر او به انارك بود.
(نوشته شده توسط آقای محمدعلی ابراهیمی انارکی در جمعه هفدهم شهریور 1391 و ساعت 12:48 در وب لاگ کویر انارک)
جمعه, 30 مرداد 1394 13:22
نمی دونم اولین کسی که به فکرش رسید اینجا بمونه، کی بوده و کِی بوده!؟ تنها بوده یا یه گروه بودند؟ اما بالاخره سنگاش را با خودش واکرده و تصمیم کبری گرفته، من که اینجا را انتخاب کردم و می مونم .
بعدش هم عده ای به دیدنش اومدند یا عده ای را دعوت کرده و اونها هم به اون آفرین گفتند و شد اون چیزی که باید می شد و نطفه "نارسینه" بسته شد. حالا اناری هم کنار چشمه بوده را هم من نمی دونم. اما می دونم با همدلی و امید اینجا بنا شد.
خانواده ها تشکیل و جامعه کوچک اولیه از یه عده آدم سختکوش که حتماً معدن نخلک را می شناخته اند و ساربان هم میونشون بوده و حتماً ارزش معدن مس مسکنی را هم می دانسته اند یا بعدها کشفش کرده اند، بوجود آمده. اینها شبا وقتی به آسمون نگاه می کردند، می دونستند به سرزمین آرزوهاشون رسیدند و حتی دزدانی هم که به اموالشون نظر داشتند می تونستند یه باره لختشون کنند اما دفعه بعدش بایستی خواب اموال را می دیدند.
اینا فقط با دورنگری اینجا را بوجود آوردند. ریشه دووندند و این بچه را بزرگ کردند و هر رور بزرگتر و بزرگتر و از نظر مالی قوی تر و قوی تر شد تا جمعیتش از دور و برش خیلی بیشتر شد. سارباناش بار را تا دورترین نقاط می بردند، حمل و نقل و صداقت اینها آوازه شان را به همه جا برده بود. از معدن نخلکش نگو که قبل ار انارک شناخته شده بود. مسش هم که در هر خانه ای یافت می شد.
آلمانها آمدند و در این وادی با اسب و پای پیاده گشتند و معادن بیشتری یافتند و هر روز معادنش بیش از پیش شکوفا شد. برای خودش بیمارستان و دکترایی داشت. دستش به دهنش می رسید و چشمش به بودجه های دولتی نبود، هرچند حقش بود و بهش می دادند. در اقتصاد ایران جایی برای خودش باز کرده بود و پنجاهمین شعبه بانک ملی را به خودش اختصاص داده بود. برای خودش نیروگاه برقی داشت و قبل از خیلی جاها شعبه سازمان تامین اجتماعی داشت. برای خودش اسمی در کرده بود و خارج از ایران هم به خاطر معادنش می شناختندش.
اما به یکباره جنگ و ویرانی اومد. پرش یقه انارک را هم گرفت. وکیل و نماینده هم به این مملکت داد اما شروع به ضعیف شدن کرد. دیگه اون جوون هشیار و قوی نبود. سرمایه هاش که جوون های درس خونده ش بودند که به ریاضیات و مهندسی و حسابداری دل بسته بودند و از رنجی که پدران کارگرشان می بردند آگاه بودند، برای آبادانی این مملکت به جاهای دیگر رفتند. در معادنش هنوز هم مدرسه بود و در خودش تا دیپلم را داشت، کم کم خالی شد.
دیگه  اونایی که چوپونون را درآوردند هم پیر شدند. مزارع اطراف هم آخرین بازمانده هاش را با مرگ از دست داد. معادن دست دولت افتاده بود و دیگه براش صرف نمی کرد اونا را راه اندازی کند. همه چیز عوض شده بود. شهری که روزی فقط چند پیرمرد به تریاک روی می آوردند، از تک و تا افتاد. چند تا جوونش از مصرف مواد مردند. دکتراش و مهندساش همه جا پراکنده بودند اما در خودش نبودند.
عده ای حتی یادشون رفت انارک کجاست و انارکی را هم از جلوی فامیلشون برداشتند. اما انارک به پیری خردمند تبدیل شد. درسته سرویس رفت و اومدش و مهمتر از اون شاگردای مدرسه هاش را هم از دست داد، دکونهاش تعطیل شد و به خاطر نزدیکی به نایین، اونجا را ترجیح دادند. کاروانسرای موقوفه اش هم به دست غریبه ای افتاد تا شهره ی دور دستها بشه، اما شهره به چی؟
یا این همه ناملایمات، گل های نونهالش هنوز هستند و با اینکه هرگز نارسینه را ندیده اند اما از پدرا و مادراشون شنیده اند و اونا برای ما نگه داشته اند. خواستند براش کاری کنند، کارخونه آجر بزنند که بلندپروازی بود اما مرغداری که زدند و اینا افتخارای این پیر خردمند هستند. از دور و بر هم اومدند و نگذاشتند تنهاتر بشه.
ریشه های این شهر که امید داشتند جاودانی شود هنوز زنده اند و فرزنداش دنباله روی همت بلند اوناند. هنوز هم وقتی ازش یاد می کنیم دلمون برای رفتن به اونجا پر می کشه! تا دو روز تعطیلی دنبال هم باشه اونجا مالامال از مردمش می شه. با اینکه داره زبونش هم از یاد ما می ره اما وقتی خواب می ریم تو رویامون، کودکیمون را می بینیم که برفراز این شهر همیشه جاودان پرواز می کنیم. آرزومون برگشتن به اونجاست. سوم فروردینش و دره انجیر، نشونه ای از دلبستگی همه ما به ریشه هامونه.
هر کی انارک رو دیده پسندیده و خاطره ای خوش ازش داره. مزدمش با جون و قربون و عشق به همدیگه و دیگران حرف می زنند. دستشون خالی اما روحشان بزرگ است. اینجا انارک است و ما هر یک دونه ای از میوه ی اناری کوچک، همون میوه ی بهشتی، از تک درختی در کنار چشمه ای که آن را سیراب می کرد، هستیم.
 انارک هنوز هم بهشت کویر و خیلی از ماست.
جمعه, 02 مرداد 1394 12:58
یه آدم را از دور که ببینی مثل "1" می مونه. اما این شما را به اشتباه نندازه. همه "1" نیستند. کسی یکه که، بعداً می گم!
حالا اگه همین آدم پول داشته باشه، می شه "10" یعنی جلوی این یک یه "0" قرار می گیره و یه باره بزرگ می شه. دیگه دستش به دهنش می رسه. اگه ماشین هم داشته باشه، یه صفر دیگه به "10" اضافه می شه که "100" می شه، می تونه حرکت کنه و دورتر بره. اگه پس انداز هم داشته باشه، یه صفر دیگه "1000"، دیگه خیالش راحت می شه و اگه هرچند مال و منال، خونه، کار خوب، کارخونه، مزرعه و همینطور برو جلو که به عددی می رسی که دیگه نمی تونی بخونی مثل "...1000000000000". بخونش یک جلوش بی نهایت صفرها.
اگه از این آدم با کلی ثروت یا عدد خیلی خیلی بزرگ، صفراش را یکی یکی برداریم یعنی چیزای مادّی را یک به یک ازش بگیریم، کم کم کوچیک می شه و فقط آخرش "1" باقی می مونه. خودش با جیب های خالی.
حالا اگه همه ی صفراش سر جاش بمونه و فقط همون "1" را ازش بگیریم یهو چیزی که داریم یه عالمه صفره "...000000000000" که در عالم زندگی یعنی "هیچ". نفس می کشه و شاید اکسیژن حروم می کنه و نبودش بهتر از بودنش باشه!
آدم چیزفهم اون "1" چیه؟ اون "1" چیزی نیست جز "اخلاق". اگه اخلاق داشته باشی، مادّیات ترا بزرگ می کنه. اگه اخلاق نداشته باشی با اون همه پول و پله "هیچّی". به جای این که پول در خدمت تو باشه، تو غلام پول می شی. یه بدبخت بی همه چیز. 

همین "1" هرچه بیشتر رفیق و کس وکار داشته باشه تفداد یکاش زیادتر می شه. با یه پشتیبان"11" و  با دو رفیق راه "111" و برو جلو تا "...111111111111" یعنی بی نهایت یک. که از یک جلوش بی نهایت صفرها هم می تونه بزرگتر شه. و بخونش مردمی که هم را و دیگران را دوست دارند یعنی مردمی مثل ما "انارکی ها"، فریادرس یکدیگر.

درد انسان امروز بی پولی نیست، بی کسی است. در زمین و هوا معلق بودن است. پول ابزار خیلی خیلی خوبی است که با استفاده صحیح آن، رفاه و آسودگی به بار می آید اما جای "دوست" را نمی گیرد. پول محکی است برای اینکه "تو" خود و جایگاه خود را بشناسی.
حالا کلاهت را قاضی کن و از خودت بپرس: "تو هستی یا نیستی و اگر هستی، کیستی و چیستی؟".

شنبه, 30 خرداد 1394 11:00
به نقل از چوپانان آباد و نوشته دکتر حمید زاهدی
دوستان عزیزم، یک سری از همکاران پزشک در کلینیک درمانی تخصصی و فوق تخصصی واقع در خیابان کارگر شمالی تهران ،خیابان دوم امیراباد شمالی عصرها درحال فعالیت هستن که تعدادی از اساتید محترم هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران باتعرفه بسیار بسیار کم دراون مشغول طبابت بیماران نیازمند هستن با تعرفه بیمه ای متخصص 4هزار تومن و فوق تخصص 5هزار تومن و ازاد 15هزار تومن.
شامل تخصص های : ارتوپد، گوارش، عفونی،جراحی عمومی، درد، روماتولوژی، زنان و زایمان،جراحی زنان،پزشکی ورزشی، توانبخشی، ریه،قلب، کلیه و مجاری ادراری،ارولوژی،تغذیه ، داخلی مغز واعصاب، جراحی مغز و اعصاب، روانپزشک،غدد، کمر ولگن،جراحی قفسه سینه،داخلی و تعدادی تخصص دیگر.
البته فقط با نوبت قبلی. تلفن اخذ نوبت، شنبه تا چهارشنبه از 8صبح تا 8شب 02188004017 و 02188637093 و 02188027412

باتوجه به نرخ ناچیز ویزیت توسط خود اساتید دانشگاه لطفا این متن را تا حد امکان منتشر کنید تا به اطلاع همگان برسد تا اگر کسی بعلت عدم تمکن مالی از درمان باز مانده بتواند به درمان مناسب دست یابد.
(پنجشنبه 28 خرداد 1394 نویسنده: نسل سومی)

انارک نیوز به همت والای این دوستان عزیز آفرین می گوید و برای این خبررسانی سر تعظیم فرود می آورد. این اطلاع رسانی خود بازگو کننده انتظار درست از کلیه آنانی که به فکر دیگران می باشند، می باشد.