امروز: شنبه 02 تیر 1397 برابر با 23 جون 2018

پنج شنبه, 07 دی 1396 13:28
داستان مدیریت در کشور ما به هیچ کشوری شباهت ندارد. از همه جا الگوبرداری کرده‌ایم و دست آخر هم مدیریت خودمان را به اسلام گره زده‌ایم و آش شعله قلمکاری نتیجه این روش‌ها و تفکرات تلفیقی نادرست شده است که بیش از همه خودمان از آن می‌رنجیم و در عذاب هستیم.

به این چند جمله دقت کنید:
من مدیرعاملم پس حق دارم هر کسی را دلم خواست استخدام یا اخراج کنم و ضرورتی برای هماهنگی با خود فرد یا مسئول بخش مربوطه نمی‌بینم. یعنی تو شرکت خودم هم اختیار ندارم؟
من مدیرمسئولم پس هر موقع دلم بخواهد صفحه نشریه را تغییر می‌دهم هیچ دلیلی هم ندارد که با دبیر سرویس یا خبرنگار هماهنگ کنم. یعنی اختیار نشریه خودم هم نباید داشته باشم؟
من مدیر تولیدم دلم خواست روش تولید را امروز تغییر بدهم به اپراتورهای خط هم هیچ ربطی ندارد. یعنی من اندازه یک خط تولید هم اختیار ندارم؟
من مدیر فروشم دلم خواست به فلان مشتری این‌قدر تخفیف بدهم هیچ‌کس هم حق اعتراض ندارد. یعنی من برای تخفیف دادن هم باید جواب پس بدهم؟
من مدیر بیمارستانم دلم خواست به فلان بیمار اتاق اختصاصی و فلان امکانات را بدهم به سوپروایزر بخش هم هیچ ربطی ندارد. یعنی من اختیار بیمارستان خودم هم ندارم؟
من مدیر سازمانم دلم خواست کار فلان ارباب رجوع را زودتر و فلان ارباب رجوع را دیرتر انجام دهم و هیچ دلیلی برای توضیح و هماهنگی نمی‌بینم. یعنی من اختیار سازمان تحت مدیریت خودم هم ندارم؟
من مدیر یک کانال تلگرامی هستم دلم خواست فلان مطلب را در کانال بگذارم یا حذف کنم و هیچ دلیلی هم ندارد که با ادمین یا دبیر کانال هماهنگ کنم. یعنی من اختیار کانال خودم هم ندارم؟
من یک پدرم دلم خواست درباره فلان موضوع با پسرم مخالفت کنم و مانع شوم؛ پسرم هم باید حرف من را بپذیرد. یعنی من اختیار خانواده خودم هم ندارم؟
من یک مسئول خانواده‌ام دلم خواست اجازه ندهم همسرم سرکار برود؛ همسرم هم باید حرف من را بپذیرد. یعنی من اختیار زن خودم هم ندارم؟

می‌دانید شنیدن این جملات چه زمانی بیشتر آزار دهنده می‌شوند؟!
آن زمان که شخص گوینده مدعی تحصیلات در رشته مدیریت تا سطح فوق‌لیسانس و دکترا باشد یا تجربه سفر به کشورهای مختلف و حضور در کنفرانس‌های علمی را در کارنامه وی مشاهده کنید.
اگر کارآفرین یا صادرکننده نمونه هم باشد که دیگر هیچ باید عزای عمومی اعلام کرد که چرا تا این اندازه مفهوم مدیریت نزد ما ایرانی‌ها ناشناخته مانده است که آن را با عقده‌های دوران کودکی خود گره زده‌ایم و مدیر بودن را برابر اختیار تام داشتن و هر کاری دلمان خواست انجام دادن می‌دانیم.
یک مدیر در کنار برخورداری از اختیار اگر قادر به ایفای نقش هماهنگی، جلوگیری از ایجاد تعارض و پایبندی به ضوابط نباشد و در عمل نیروی انسانی را سرمایه واقعی خود به شمار نیاورد با وجود رشد در تمام زمینه‌های تولید، فروش، صادرات و ... هرگز سازمانی توسعه یافته را در اختیار نخواهد داشت.

توسعه سازمانی یعنی بهبود کیفیت زندگی کاری کارکنان و بهبود روش‌ها و سیستم‌ها نه فقط افزایش سودآوری در صورت مالی.
فریب تحصیلات، تجارب، سفرهای خارجی، کروات و اودکلنی که می‌زنید را نخورید مدیریت موضوعی بسیار عمیق‌تر، پیچیده‌تر و البته دوست داشتنی است مشروط بر آنکه واقعاً هدفتان مدیریت باشد نه فقط پاسخ دادن به عقده‌های دوران کودکی و ایفای نقش من ارباب هستم و بقیه رعیت.
(سینا ایرانپور انارکی / 6 دی ماه 1396)
سه شنبه, 21 آذر 1396 14:15
صبح روز گذشته، رضا نیازمند، بنیانگذار سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران درگذشت. او قبل از مرگ در گفت وگو با پایگاه خبری اتاق ایران که تاکنون منتشر نشده، از راهکارهای نوین خروج از رکود گفته است.

اگر اوایل دهه چهل، اقتصاد ایران روزهای دشواری را می‌گذراند انتهای این دهه، دوره رونق و شکوفایی برای آن بود؛ نتیجه سیاست‌های اصلاحات ارضی، رکود در سیستم کشاورزی ایران بود. در این دوره گروهی دورهم جمع شدند؛ علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد و رضا نیازمند به‌عنوان مشاور و بنیان‌گذار سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران (ایدرو) در تیرماه سال 1346 به همراه دیگر دوستان آن‌ها. قرار بر این بود که راهی برای رهایی از بند رکود پیدا کنند و این راه از مسیر صنعتی شدن ایران می‌گذشت.

رضا نیازمند، در ماه‌های آخر زندگی خود در اتاق 12 متری‌اش در ویلای کامرانیه از روایت آن روزهای خود می‌گوید و از تلاشش برای این روزهای اقتصاد. می‌گوید محمدرضا نعمت‌زاده، وزیر صنعت، معدن و تجارت دولت یازدهم از برنامه او برای خروج از رکود اقتصاد ایران استقبال کرده است. پیرمرد در 96 سالگی خود صبور بود و در فکر؛ فکر اقتصاد ایران او را رها نمی‌کرد. می‌گوید برنامه خوب نباید به دست افراد بی‌سواد سپرده شود و مشکل امروز اقتصاد کشور را «بی‌سوادی» و «بی‌تجربگی» مجریان آن می‌دانست. روزی هشت ساعت قرآن می‌خواند. قرآن به ترتیب نزول و قرآن به ترتیب موضوع و کتاب «شیعه چه می‌خواهد و چه می‌گوید» را تدوین کرده است. رضا نیازمند در سال ۱۳۰۰ در همدان متولد شد و در ۲۲ سالگی در رشته مهندسی معدن فارغ‌التحصیل شد. او یکی از تکنوکرات‌هایی است که تاریخ ایران به او مدیون است؛ بنیان‌گذار سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران و بنیان‌گذار سازمان مدیریت صنعتی و اولین مدیرعامل شرکت ملی مس ایران. او نویسنده کتاب «تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران» است که صنعتی‌شدن ایران را ورق می‌زند. این گفت‌وگو چند ماه قبل از فوت رضا نیازمند انجام‌شده است.

 مهم‌ترین مشکل اقتصاد امروز ایران چیست؟ پرسشی که رضا نیازمند برای پاسخ به آن کمی مکث می‌کند و به پایگاه خبری اتاق ایران می‌گوید: «امروزه ایران در یک گرفتاری شدید مالی و اقتصادی گیر افتاده است، گرچه گرفتاری‌هایی ایران با آمریکا درباره پرونده هسته‌ای برطرف شده است اما اثرات آن هنوز برجای‌مانده است؛ مع‌ذلک دست و پای مابعد از مدت‌ها با برجام بازشده و می‌توانیم فکر کنیم. البته مدتی طول می‌کشد تا برنامه‌ریزی‌های ما عمل کند.»

او از تجربه دهه 40 و تلاش‌های آن دوران خود می‌گوید: «ما تجربه‌ای از رکود و خروج از رکود و آغاز دوران رونق را در دهه 40 داشتیم؛ اقداماتی که در 40 انجام شد توانست ما را از رکود شدید دوران دکتر امینی و اصلاحات ارضی بیرون آورد و یک‌مرتبه پیشرفت شروع شد و توانستیم به‌سرعت به رونق ژاپن برسیم یعنی بیش از 14 درصد رونق را در سال تجربه کردیم.»

مدام پای خود را تکان می‌دهد؛ پیرمرد چانه‌اش را به عصایی چوبی تکیه داده و از درد استخوان می‌نالد؛ اما بازهم صبورانه ادامه می‌دهد: «ما در آنجا مدلی را تجربه کردیم که موفق بود، ولی امروز شرایط تغییر کرده و نمی‌توانیم دوباره با آن مدل کار کنیم. برای همین من برای شرایط حاضر مدل جدیدی را طراحی کرده‌ام و خلاصه این طرح را قبلاً به وزیر صنعت، معدن و تجارت دولت یازدهم نوشته بودم. ایشان هم نامه‌ای به رئیس‌جمهور نوشتند و دستور هم داده‌شده است. اما کارها بسیار یواش، بی‌علاقه و به دست افراد ناوارد انجام می‌شود.»

او از راهکاری می‌گوید که آن‌ها در دهه چهل به کار بسته بودند:‌ «هر وقت ما می‌خواهیم از دوران بعد از رکود و دوران مبارزه با رکود صحبت کنیم بهتر این است که ببینیم به چه دلیلی رکود شروع شد و این رکود چه وسعتی دارد.» رکود دهه چهل به این دلیل بود که یک‌مرتبه آقای امینی که سفیر ایران در آمریکا بود با «جان اف‌کندی»، رئیس‌جمهوری وقت آمریکا توطئه چینی کردند و برنامه اصلاحات ارضی به دست امینی در کشور اجرا شد. حالا هم مهم‌ترین عامل رکود در اقتصاد ایران تحریم‌های آمریکایی است.»

رضا نیازمند آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد:‌ «امینی کسی بود که شاه از او بدش می‌آمد و دوست نداشت او را ببیند. اما یک‌دفعه به‌عنوان نخست‌وزیر به کشور آمد و مجری برنامه تهیه‌شده‌ای شد که در آمریکا آماده‌شده بود و آن برنامه اصلاحات ارضی بود یعنی تمام زمین مالکان را گرفته و به زارعان دادند.»

خبر از پایان فئودالیته دادند

او خاطرات آن روزها را چنین روایت می‌کند: «برنامه اصلاحات ارضی را با آب‌وتاب مطرح می‌کردند. مجلس شورای ملی مخالف این برنامه بود و شاه مجبور شد برنامه کندی را اجرا کند. مجلس سنا هم با این برنامه مخالف بود؛ اولین پیشنهاد امینی تعطیلی این دو مجلس بود و شاه به‌اجبار هر دو مجلس را تعطیل کرد. دلیل محکمی برای این کار هم نیاورد. ما هم در آن دوره مشکوک به این مسئله بودیم. تبلیغات زیادی شروع کردند که ظلم سرمایه‌دارها و زمین‌دارها به مالکان چنین و چنان بوده است و دهقان مظلوم ایرانی باید زمین‌دار شوند. محیط به‌گونه‌ای بود که زمین مالکان گرفته شود و فضا کاملاً علیه مالکان بود. درنتیجه قانونی نوشته شد و در تعطیلی مجلس این زمین‌ها به تعداد افراد ساکن در ده‌ها تقسیم شد. روزنامه‌ها دستور داشتند که از پایان فئودالیته بگویند. آقای ارسنجانی وزیر کشاورزی بود و او به این‌کاره‌ای کمونیسم بازی علاقه‌مند بود و می‌خواست اسمش در تاریخ ایران ماندگار شود. سندهای کاغذی صادر شد و از پایان مشکلات خبر دادند. به مالکان گفتند ما پول زمین شما را از زارعان گرفته و هشت‌ساله پرداخت می‌کنیم. آن‌ها هم چون شرایط را می‌دانستند و با وضعیت کشور آشنایی داشتند وطن را ترک کردند. و تازه مشکلات رونمایی می‌شد.»

مشکلات رخ‌نمودند

این مشکلات چه بود؟ او پاسخ می‌دهد: «ارسنجانی و امینی فاتح این طرح بودند و هر روز در حال نطق؛ بعد از مدتی موقع کاشت بذر برای سال آینده فرا رسید. اما زارع بذر نداشتند. وقتی به دولت گفتند، بذر می‌خواهیم، دولت می‌پرسید که پارسال چه‌کار می‌کردید و این‌ها جواب داند که مالک به ما بذر می‌داد. در این دوره دوباره برای خردی بذر به آمریکا مراجعه کردند. بازهم با قرض کردن پول از وزارت کشاورزی آمریکا بذر خریدند. این روند خیلی طول کشید و بخشی از پول‌ها هم حیف‌ومیل شد.

بعد مشکل آب مشخص شد، مالکان این قنات‌ها را لایه روبی می‌کردند و این بار وزارت کشاورزی این قنات‌ها را لایه روبی کردند. مدتی طول کشید تا آب جاری شد. آن‌ها تقسیم آب را بلد نبودند با کمک زارعین بذرها کاشت شد ولی محصول مثل هرسال پربار نبود. خوشه‌ها تنک بود و نوع بذر هم خوب نبود. بالاخره 10-20 درصد ازآنچه قبلاً از زمین درمی‌آمد برداشت کردند و باز ناچار شدند از بانک صادرات آمریکا قرض کرده و برای خوراک مردم گندم بخرند. نه شاه، نه نخست‌وزیر و نه مردم ایران نمی‌دانستند در آمریکا قانونی هست که باید دولت غذای 4 سال مردم امریکا را در سیلوهای خود داشته باشد و این نباید کمتر از این حجم باشد. این‌ها سیلوهای عظیمی دارند که پر گندم است و هرسال این سیلوها را با محصول جدید جایگزین می‌کنند.»

آمریکا گندم کهنه فروخت

او از سیاست‌های آمریکا می‌گوید: «معمولاً وقتی یکی از امریکا گندم می‌خرد گندم تازه را نمی‌فروشند بلکه گندم چهارساله را می‌دهند که بنیه‌اش را ازدست‌داده است. سال‌ها بعد از اصلاحات ارضی، خوراک ما گندم بی‌قوت آمریکایی بود. همه تعجب می‌کردند که چرا نان ایران با گندم آمریکایی بی‌قوت است ولی نان خود امریکا باکیفیت است. درنتیجه این سیاست‌های غلط کشاورزی ما این‌گونه از بین رفت حدود 10-15 درصد بیشتر از آن باقی نماند.

ما تا چند سال اخیر از آمریکا غذا و گندم می‌خریدیم. این یعنی تمام اختیار ما دست آن‌ها افتاد و این‌گونه در سیاست و امور کشور ما دخالت کردند. ابزار فشار آن‌ها گندم بود. این دلیل رکود آن دوره بود و این تنها دلیل بود.»

راه‌حل صنعتی شدن بود

رکود دهه چهل شناسایی‌شده بود و ما راه‌حل را نه در بازگشت به کشاورزی که در صنعتی شدن می‌دانستیم. او از آن برنامه می‌گوید: «اجرای برنامه صنعتی شدن در وزارت اقتصاد با من بود، اصل برنامه توسعه صنعت محور بود. من معاون صنعتی وزارت اقتصاد بودم. مجبور بودم یکی‌یکی بازاری‌ها را صدا کنم و به آن‌ها بگویم که چرا پول‌هایتان را قایم کرده‌اید این‌ها پول‌ها را در حجره و زیرزمین‌ها چال کرده بودند که مبادا مثل زمین مالکان، دولت پول این‌ها را بگیرد. ما گفتیم پول‌هایتان را در صنعت بگذارید و با کمک مدیریتی ما و تخفیف عوارض گمرکی کالای صنعتی خود را بفروشید. بالاخره این‌ها یکی‌یکی به ما اعتماد کردند پول‌ها را از زیرزمین درآوردند، کارخانه ساخته شد، دستگاه‌ها را خریدید و تولید آغاز شد؛ از رادیو و تلویزیون تا لوازم‌خانگی یخچال و کولر و تمام این لوازم در دوران چهار سال به ایران آمد. نساجی نخی و پشمی به ایران آمد. نساجی پشمی ما کت‌وشلوار درست می‌کردند که بهتر از پارچه انگلیسی درآمده بود. چون این‌ها آخرین ماشین‌ها را می‌خریدند و بهترین متخصص را همراه خود می‌آوردند. مثلاً آقای مقدم در کرج فاستونی تولید می‌کرد که از فاستونی انگلیس بهتر بود.» او با شوق ادامه می‌دهد به‌سان شوقی که در جوانی از پیروزی خود تجربه می‌کرد: «بالاخره صنعت راه افتاد و از گرفتاری بیرون آمدیم. سرمایه‌داران از سرنوشت پول خود مطمئن شدند. رکود از بین رفت. اقتصاد شکوفا شد تا جایی در چهار سال بالای 14 درصد رشد اقتصادی داشتیم؛ رشد اقتصادی ژاپن هم این‌گونه بود.»

اوبار دیگر از تجربه تلخ تاریخی خود می‌گوید: «متأسفانه حسادت‌ها باعث شد که آقای عالیخانی از وزارت اقتصادی کنار گذاشته شد و من هم به‌جای دیگری فرستاده شدم. بقیه هم به‌جای دیگر رفتند. بالاخره نگذاشتند این گروه بیشتر توسعه یابد و ثمرات اقتصادی خود را تثبیت کند. با رفتن ما آن رونق اقتصادی ادامه یافت ولی نرخان روزبه‌روز پایین آمد از 14.5 درصد به 12 تا پایین آمد و تا به 5 درصد رسید و در اواخر حکومت هم این نرخ منفی شد. کم‌کم صنایع از رونق افتاد تا اینکه در همین دوره اخیر سرنوشت دو صنعت کفش ملی و ارج سقوط بود.»

یک روز در مسکو

من به مسکو رفته بودم، با دوستی که همراه من بودم در خیابانی قدم می‌زدیم؛ دیدیم صفی یک کیلومتری تشکیل‌شده است. ما عادت به‌صف نان و گوشت داشتیم. من پرسیدم این‌ها برای چه اینجا ایستاده‌اند و درنهایت شنیدم که امروز روز سه‌شنبه است. من پرسیدم مگر روزهای سه‌شنبه چه خبر است؟ گفتند روز سه‌شنبه از ایران به مسکو کفش ملی فرستاده می‌شود. این افتخار است که وسط مسکو در روز سه‌شنبه صفی تشکیل شود و با هواپیما کفش از تهران به مسکو بیاید. ولی الآن این کارخانه از بین رفته است. ما نه بلدیم اقتصاد را راه بیندازیم و نه بلد هستیم آن را راهبری کنیم. کولر ارج شصت سال قبل ساخته شدد. از پنجره اتاق کوچک خود حیاط پشتی را نشان می‌دهد؛ کولر سفیدرنگ گردوخاک گرفته‌ای گوشه حیاط است. می‌گوید: «من این را از مهندس ارجمند خریداری کرده‌ام؛ شصت سال است که در منزل من این کولر کار می‌کند و در زیر باد و باران است و اصلاً خراب نشده است. اما این کارخانه اخیراً تعطیل‌شده است.»

سرش را تکان می‌دهد؛ سکوت می‌کند؛ لبش را با فشار زیادی به لبه استکان کوچک می‌فشارد؛ شاید می‌خواهد غضب خود را به لبه بلوری منتقل کند. نه استکان می‌شکند و نه پیرمرد غضبناک‌تر می‌شود. او از آن دوره به دوره دیگری پرش می‌کند؛ یک پرش تاریخی. دوره همان دوره نیست اما مشکل همان مشکل است. بازهم رکود اقتصادی و او این بار می‌گوید «صورت‌مسئله هم یکی باشد مرض یکی نیست».

به گفته نیازمند «تحریم‌ها به دلیل پرونده هسته‌ای اقتصاد را با مشکلاتی روبرو کرد.» از او می‌خواهند برای خروج از رکود چاره بیاندیشد. در این دوره بار دیگر می‌خواهند اقتصاد را از رکود نجات دهند. به من می‌گویند بار دیگر برنامه خروج از رکود ارائه دهید. حالا باید بگویم چه‌کار کنیم. رکود این دوره هیچ شباهتی به این دوره ندارد. بیمار امروز ما بیمار دیگری است و هیچ شباهتی بین این بیماری با بیماری قبلی وجود ندارد. این ناخوشی از جنس دیگری است و تجربه قبلی راهکار امروز نیست. ما برنامه نو می‌خواهیم.»

این برنامه چه محورهایی باید داشته باشد؟نیازمند فکر می‌کند، دستان لرزانش به سمت نامه‌ای می‌رود که محمدرضا نعمت زاده از او تشکر کرده است؛ با اشتیاق تقدیرنامه را نشان می‌دهد و بعد جزئیات طرحش را چنین بیان می‌کند: «اختلاف و دعوا با آمریکا و کشورهای 5+1 تمام‌شده اما آن‌ها به قول‌های خود صد در صد عمل نمی‌کنند. اگرچه ما توانسته‌ایم اجازه فروش نفت داشته باشیم ولی هنوز کارشکنی‌ها ادامه دارد و ما هنوز از شر این گرفتاری‌ها خلاص نشده‌ایم.»

راه‌حل تهاتر گاز با صنعت است

او ادامه می‌دهد: «باید در چارچوب اوضاع‌واحوال روز برنامه‌ریزی کنیم اما در عمل چنین نیست. مثلاً در دوره جدید ما پول‌نداریم که هزینه کارمندان دولت را بدهیم؛ سخن گفتن از توسعه صنعتی امری گزاف است. تأسیس صنعت پول نیاز دارد و بازدهی آن زمان‌بر است و این برای ما در این شرایط ممکن نیست.»

او از خام فروشی نفت گله می‌کند، همان گله‌ای که در همه برنامه‌های توسعه‌ای ایران تکرار شده است ما باید نفت را تبدیل به فرآورده کرده و بفروشیم. اما نیازمند مهم‌ترین راهکار را در "تهاتر گاز با صنعت" می‌داند: «در دهه 60 میلادی با روس‌ها قرارداد تهاتر گاز با صنعت امضا شد؛ ما باید لوله‌ای گاز از آبادان تا ارس سرحد روسیه می‌کشیدیم و آن‌ها در عوض کارخانه ذوب‌آهن و کارخانه ماشین‌سازی اراک را راه‌اندازی و مونتاژ می‌کردند. الآن هم می‌توانیم این کار را انجام دهیم.»

سیستم حمل‌ونقل ریلی شود

نیازمند راهکار جدید خود را چنین تبیین می‌کند: «ما مطالعه کرده‌ایم که چه‌کاری را باید در ایران امروز انجام داد. بهترین کار وزارت صنعت، معدن و تجارت ریلی کردن نظام حمل‌ونقل در کشور است. این پروژه بسیار کارگر بر است؛ و باید تمام سیستم حمل‌ونقل شهری را در بیرون و داخل شهر در بربگیرد. البته عده‌ای می‌گویند این کار عظیم است اما من معتقدم که این کار بسیار هم راحت است. کارخانه ذوب‌آهن در کشور داریم و می‌توانیم خود ریل تولید کنیم. چند دهه هم هست که تجربه مدیریت راه‌آهن در کشور وجود دارد. اما قبلاً این تجربه را نداشتیم.»

قرارداد راه‌آهن با فرانسه و آلمان امضا کنیم

پیشنهاد نیازمند برای خروج از بحران کنونی این است: «قراردادی با آلمان (لوکوموتیو) و فرانسه (ریل) که در این حوزه خیلی قوی هستند امضا شود؛ ما به این دو کشور گاز و نفت صادر کنیم و آن‌ها حمل‌ونقل ما را ریلی کنند. این‌چنین معضل بیکاری هم حل می‌شود.»

به گفته نیازمند وزارت‌خانه نفت، صنعت، معدن و تجارت و وزارت خارجه هر سه می‌توانند با فرانسه و آلمان قراردادی را امضا کنند. این طرح را آقای نعمت زاده و آقای روحانی دوست داشتند و مقاوله‌نامه‌ای هم با فرانسه نوشته‌اند.»

او درباره مقاوله‌نامه می‌گوید: «اما وقتی مقاوله‌نامه را می‌خوانید می‌بینید که این افراد اصلاً سوار کار و حرفه‌ای نبودند؛ این مقاوله نامه در دو صفحه تنظیم‌شده است درحالی‌که باید این قرارداد 300 صفحه می‌شد. این قرارداد باید به همه جزئیات اشاره داشته باشد. نتیجه این همکاری سیستم حمل‌ونقل کارآمد داخل شهری و ارتباط بین‌شهری، رونق دوباره کارخانه ذوب‌آهن، است. همچنین راه‌اندازی این پروژه به چندین کارخانه برق نیاز دارد.»

او گفته خود را بار دیگر تأکید می‌کند: «فرانسوی‌ها از ما نفت و گاز می‌خرند. ما می‌توانیم حسابی را در پاریس بازکرده و هزینه پول آن‌ها را به این حساب واریز کنیم. آن‌ها در ایران کار کنند و ما هم به آن‌ها نفت و گاز بفروشیم. اگر این برنامه را دست آدم‌های قوی و کارآمد بدهند می‌تواند قرارداد بزرگ تجاری-صنعتی را با فرانسوی‌ها امضا کنند. اما باید این افراد در داخل کشور خود صنعت را بشناسند، حقوق بین‌الملل بدانند.»

رضا نیازمند خسته است. مهمان‌ها را به خوردن چایی دعوت می‌کند؛ اما از پذیرش دعوت عکاس برای ایستادن در مقابل دوربین خودداری می‌کند: «من حال مساعدی برای سرپا ایستادن ندارم؛ همینطور عکس بگیرید.» می‌خندد به آرامی: «پیری است دیگر؛ دکترها هم مرا از سرپا ایستادن زیاد منع کرده‌اند.»

عقربه‌های زمان ساعت 10 صبح را نشان می‌دهد؛ او فراموش کرده بود که هم‌زمان با دو رسانه قرار  مصاحبه گذاشته است، بااینکه خسته است می‌خواهد بار دیگر در مقابل دوربین یک رسانه اقتصادی بنشیند و بار دیگر از خود بگوید و از تجربیات خود. باید اتاق کارش را ترک کرد از حیاط پشتی خانه به سمت خیابانی در کامرانیه؛ عکاس می‌گوید: «به نظر می‌رسد پیرمرد چند ماهی بیشتر زنده نباشد» و سکوت تنها پیونددهنده این هم‌قدمی در سربالایی خیابان لواسانی است در یک صبح سرد. حالا چند ماهی از این گفت‌وگو می‌گذرد و پیرمرد در هجدمین روز آذرماه دنیا را ترک گفته است.

منبع: پایگاه اتاق خبری ایران
(سینا ایرانپور انارکی/ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶)

شنبه, 27 آبان 1396 23:30
  میزبانی گرم هاجر از میهمانان وحشی روستایی که در روزگار آبادانی «کبودان» نام داشت، این روزها گرچه مخروبه، اما روشن به چراغ میزبانی است. میزبان میهمان‌هایی که با طلوع آفتاب، از قله‌های ارتفاعات عباس‌آباد [نایین] آرام آرام پایین می‌آیند و در ضیافت زوج سالخورده‌ای شرکت می کنند که بر مرده ریگ روستای آبا و اجدادی‌شان خانه کرده‌اند.
ایران آنلاین / از این روست که باید گفت، «کبودان» خالی از سکنه هست، اما خالی از زندگی نیست! سال‌هاست که محیطبان‌های منطقه عباس‌آباد این زوج سالخورده را می‌شناسند. زن و مردی که بیش از 70 بهار را پشت سرگذاشته‌اند و بیش از 15 سال است که به کبودان بازگشته‌اند تا به همان سبک و سیاق پدران‌شان زندگی کنند. دیوارهای خشتی و کاهگلی خانه‌های مخروبه این روستا برای آنها یادآور خاطرات خوش گذشته است. اما ویژگی خاص این روستا که تاریخچه آن- به روایتی- به سه هزار سال قبل بازمی‌گردد، تنها به این بازماندگان نیست و چنان که گفتیم، میهمانان خاص کبودان هستند که این روستا را ویژه کرده‌اند. سرریز شدن گله‌های کل و بز و میش وحشی از کوه‌ها به این روستا(کبودان در دامنه کوه‌های عباس‌آباد و در دل یکی از مناطق کم نظیر حیات‌وحش ایران قرار دارد) و همزیستی‌شان با این زن و مرد و خوردن علوفه از دست تنها بانوی این روستا، جلوه‌ای بدیع از زیبایی است که هر روز و هر روز خلق می‌شود. صدای این زن در گوش این حیوانات وحشی چنان طنینی دارد که آنها مطمئن از امنیت خود با سرعت از کوه پایین می‌آیند تا ساعتی میهمان این خانواده مهربان باشند. داستان زندگی رجبعلی، هاجر و محمدرضا یزدانی(برادر هاجر که به این زوج پیوسته است) روایت انسان‌هایی است که غبار شهر را از آستین خود شسته و به اینجا آمده‌اند تا به دور از هر گونه نشانی از ماشین و تکنولوژی- و حتی برق- در آرامشی بی‌بدیل زندگی کنند و میزبانی صلح‌آمیزشان با حیوانات وحشی، زبانزد همه محیطبان‌های منطقه باشد.

از جهنم تا بهشت: با همان سادگی روستایی سخن می‌گوید. تنها بانوی روستای کبودان که هر روز میزبان و پذیرای ده‌ها حیوان‌وحشی است. آمار همه آنها را بخوبی دارد و تک به تک‌شان را می‌شناسد، چنان که اگر یکی از آنها غایب باشد، بلافاصله پیگیر می‌شود. می‌گوید سال‌ها در شهر زندگی کرده اما از 15 سال قبل به زادگاهش بازگشته و حالا در بهشت زندگی می‌کند. زندگی در جایی که از امکانات اولیه در آن خبری نیست دشوار و سخت است اما برای این زن و همسر و برادرش اینجا همان بهشت گمشده‌ای است که بی‌خبری در آن بهترین خبر است. هاجر یزدانی 70 بهار را پشت سرگذاشته است اما همچنان مثل یک شیرزن در کوه و کمر برای زندگی تلاش می‌کند. همه حیوانات وحشی این منطقه او را بخوبی می‌شناسند و هر روز با شنیدن صدای او از کوه سرازیر می‌شوند. می‌گوید: در خانه‌ام همیشه به روی این حیوانات باز است و آنها هر روز صبح زود تا عصر در خانه‌ام میهمان هستند و با غروب آفتاب دوباره به کوه بازمی‌گردند. هاجر از روزهایی گفت که برای زندگی به شهر آمد اما زندگی روستایی را به شهر ترجیح داد. من در این روستا به دنیا آمدم و همه آبا و اجداد ما در این روستا زندگی کرده‌اند. کبودان روستای ییلاقی و تاریخی است که فاصله زیادی تا شهر نایین دارد. وقتی چشم باز کردم خودم را در این روستا و در کنار مردم مهربان آن دیدم. 20 خانوار در این روستا زندگی می‌کردند و آثار تاریخی به جا مانده در اینجا حکایت از تاریخ کهن این منطقه دارد. روستای ما در دل کوه قرار دارد و از آب و برق و گاز و تلفن خبری نیست و حتی تلفن همراه نیز در این جا خط نمی‌دهد. در گذر زمان و با شدت یافتن کم آبی و از رونق افتادن کشاورزی کم کم اهالی روستا به شهرهای اطراف مهاجرت کردند و این روستا نیز به سرنوشت بسیاری از روستاها دچار شد.

من و همسرم در کنار 5 پسرم در این روستا مانده بودیم و همه فرزندانم را در اینجا به دنیا آوردم. اما شرایط سخت زندگی باعث شد تا ما نیز راه مهاجرت را در پیش بگیریم و برای چند سال به تهران بیاییم. منطقه نارمک تهران جایی بود که در آنجا زندگی می‌کردیم اما روح ما زنده نبود. هر روز خاطرات سال‌ها زندگی و روزهای خوبی را که در روستا داشتیم با همسرم مرور می‌کردیم و افسوس می‌خوردیم. زندگی در شهر برای ما جهنم بود. همسرم خیاط بود و پیراهن دوزی می‌کرد. فرزندانم همگی ازدواج کردند و زندگی مستقلی را در پیش گرفتند. احساس می‌کردیم ریشه ما در روستا باقی مانده است و نمی‌توانیم از این ریشه جدا شویم. 15 سال قبل مهم‌ترین تصمیم زندگی‌مان را گرفتیم و دوباره به روستا بازگشتیم؛ روستایی که از سکنه خالی شده بود و دیگر خبری از خانوارهای آن نبود و بسیاری از خانه‌های آن هم خراب شده بودند. به هر خانه و درختی که نگاه می‌کردیم، خاطرات برای ما زنده می‌شد و احساس می‌کردیم به دوران جوانی‌مان بازگشته‌ایم. همه آبا و اجدادمان در قبرستان همین روستا دفن بودند و دلتنگی‌مان را با فاتحه‌ای در کنار مزارشان برطرف می‌کردیم.

اینکه از همه جا بی‌خبر باشی برترین ویژگی زندگی در روستا است و اینجا خبری از ماشین و موبایل و وسایل رنگارنگ نیست. اینجا زندگی در سایه درختان و حیات‌وحش آن جاری است. هاجر یزدانی هنوز هم مثل روزهای جوانی بوته علوفه را به دوش می‌کشد و برای دادن آن به حیوانات وحشی به دل کوه می‌رود. او از این همزیستی مسالمت‌آمیز این‌گونه می‌گوید: وقتی همراه با همسرم به روستا بازگشتیم می‌دانستیم که زندگی سختی در پیش خواهیم داشت اما ما متعلق به همان روزهای سخت بودیم. حیات‌وحش این منطقه بکر و منحصر به فرد است و گله‌های قوچ، بز و میش در اینجا زندگی می‌کنند. روزهای اولی که به روستا بازگشتیم احساس کردیم این حیوانات پناهی ندارند و باید به آنها کمک کنیم و به همین دلیل سعی کردیم اعتماد آنان را جلب کنیم. بعد از مدتی آنها به ما نزدیک شدند و اکنون سال‌هاست که در کنار هم زندگی می‌کنیم. صبح زود گله‌های آنها ازکوه سرازیر می‌شوند و به روستا و خانه ما می آیند و تا عصر میهمان ما هستند. در این مدت نیز برایشان علوفه و یونجه‌هایی که محیطبان منطقه و اداره محیط زیست دراختیارمان قرار می‌دهد می‌ریزم و با غروب آفتاب دوباره به کوه بازمی‌گردند. آنها به ما پناه آوردند و در این سال‌ها هیچگاه به خوردن گوشت آنها فکر نکردم. همه آنها را می‌شناسم و اگر یکی از آنها کم شود متوجه می‌شوم. به خاطر خشکسالی سال‌های اخیر غذای این حیوانات وحشی نیز کم شده است و به همین دلیل برای پیدا کردن غذا از کوه پایین می‌آیند. وقتی در کوه آنها را صدا می‌زنم با سرعت سرازیر می‌شوند به‌طوری که نگران پرت شدن آنها از کوه می‌شوم. در این سال‌ها هیچگاه اجازه نداده‌ام کسی آنها را شکار کند و اگر کسی قصد این کار را داشته باشد باید اول مرا با تیر بزند.

به خاطر وجود این حیوانات نمی‌توانیم محصولات زیادی از زمین کشاورزی به‌دست بیاوریم زیرا این حیوانات وحشی در کنار کبک‌ها محصولات ما را می‌خورند ولی با وجود این هیچگاه مانع آنها نمی‌شویم. بودن در کنار این حیوانات بهترین لحظه‌های زندگی من است و در سفره غذای ما خبری از گوشت نیست و مایحتاج ضروری‌مان را با کمک چوپان‌های منطقه تهیه می‌کنیم. در طول سال چند روزی برای دیدن فرزندان و نوه‌هایمان به نایین و اصفهان می‌رویم و خیلی زود به روستا بازمی‌گردیم زیرا نمی‌توانیم در شهر بمانیم. زندگی در روستا در کنار چیزهایی است که خدا داده است اما در شهر باید با چیزهایی که به دست انسان ساخته شده است زندگی کرد و شهر چیزی برای زندگی ندارد. همه این حیوانات مرا خیلی دوست دارند و به خاطر وجود محیطبان‌های وظیفه‌شناس آنها در کمال امنیت در این منطقه زندگی می‌کنند. یکی از روزها یک شکارچی همراه همسرش به اینجا آمدند. مرد خانواده شکارچی بود و همسرش نیز گوشت‌های شکار را در یخچال خانه‌شان قرار می‌داد و آن را طبخ می‌کرد. وقتی به اینجا آمدند از دیدن همزیستی مسالمت‌آمیز ما با این حیوانات متعجب شده بودند. وقتی همسر این شکارچی براحتی به این حیوانات نزدیک شد و عکس سلفی گرفت با پرخاش به همسرش از او خواست که شکار را متوقف کند و هیچگاه گوشت شکار را به خانه نیاورد.

اینجا خبری از بیماری نیست: محمدرضا یزدانی زندگی‌اش را به دیوارهای کاهگلی خانه‌های این روستا گره زده است. وقتی خبردار شد که خواهرش به همراه همسرش برای زندگی به روستا بازگشته‌اند او نیز به جایی بازگشت که به آنجا تعلق داشت. می‌گوید 30 سال در معدن کار کردم و بعد از آن کار سخت و طاقت‌فرسا معنای واقعی زندگی را در زادگاهم پیدا کرده‌ام. محمدرضا چند سالی از خواهرش کوچکتر است و با وجود آنکه همسر و فرزندانش در شهرستان زندگی می‌کنند اما ترجیح داد برای ادامه زندگی به این روستا بازگردد. می‌گوید: ما 5 خواهر و برادر بودیم که دو نفر از ما به رحمت خدا رفت و یکی از برادرانم نیز در انارک زندگی می‌کند. من سال‌ها در معدن مس کار کردم و کمتر آفتاب را می‌دیدم. وقتی باخبر شدم که خواهرم و همسرش برای زندگی به روستا بازگشته‌اند من هم به کنار آنها آمدم. همسرم نیز از اهالی همین روستا است و تنها به خاطر فرزندانمان نمی‌توانست همراه من بیاید ولی هیچگاه مانع رفتن من نشد. زندگی واقعی هرکسی جایی است که به آنجا تعلق دارد و همه خاطرات و روزهای خوب زندگی من در این روستا رقم خورده است. به‌دلیل کمبود آب، کشاورزی عملاً امکان پذیر نیست و ما تنها برای مصرف خودمان کشاورزی می‌کنیم. حضور ما برای این حیوانات امنیت به همراه داشت و آنها در آرامش به ما نزدیک می‌شوند و غذا می‌خورند. ما سه نفر تنها ساکنان باقی‌مانده این روستای ییلاقی هستیم و هنوز هم مثل گذشته‌ها شب‌ها زیر نور فانوس می‌نشینیم و از روزهای خوب گذشته حرف می‌زنیم. در اینجا خبری از بیماری نیست و تا به امروز هیچگاه مریض نشده‌ایم و سلامتی بهترین ارمغان زندگی در این روستا است.

محیطبان‌های بی‌نام و نشان: محمد رضا حلوانی یکی از محیطبان‌های اداره محیط زیست نایین است که از 15 سال قبل وظیفه محیطبانی در ارتفاعات عباس‌آباد و منطقه کبودان را برعهده دارد. او از نزدیک شاهد همزیستی مسالمت‌آمیز تنها اهالی باقی‌مانده روستای کبودان و حیوانات وحشی این منطقه است. او با تأکید بر اینکه آنها محیطبان‌های بی‌نام و نشانی هستند می‌گوید: سال‌هاست که آنها را می‌شناسم و به خاطر وجود آنها است که امنیت برای حیات‌وحش این منطقه حاکم است. بسیاری از مسئولان و میهمانان آنها برای دیدن حیات‌وحش به این منطقه می‌آیند واز نزدیک شاهد این همزیستی هستند. خانم و آقای یزدانی سال‌هاست که در این روستای خالی از سکنه زندگی می‌کنند و حتی وقتی قرار شد تا از طریق نصب فیبرهای نوری به آنها برق داده شود قبول نکردند زیرا معتقد بودند با آمدن برق پای انسان‌های زیادی به اینجا باز می‌شود و حیات‌وحش این منطقه به خطر می‌افتد. آنها هر وقت احساس می‌کنند ممکن است به خاطر وجود غریبه‌ای این حیوانات به روستا نیایند یونجه‌ها را به دوش کشیده و در کوهستان به این حیوانات می‌دهند. در زندگی‌شان هیچگاه محتاج کسی نیستند و مثل فرزندانشان از این حیوانات مراقبت می‌کنند. شاید بهترین راه برای قدردانی از تلاش آنها حمایتی است که اداره محیط زیست می‌تواند از آنها داشته باشد.
(13:45 :: 1396/8/23 - شناسه خبر: 282458)

دوشنبه, 22 آبان 1396 22:46
امان از این احساس و غیرت که فقط با مرگ و خون به جوش می آید. ما یاد نگرفته ایم برای زندگی خوب داشتن هم صدا و همراه یکدیگر باشیم اما کافی است ساختمانی فرو بریزد، جنگی آغاز شود یا دخترکی در آتش شهوت حیوانی بسوزد همه به صف می شویم برای واریز پول، به تن کردن لباس شهادت و یا به آتش کشیدن زندگی یک حیوان.
میلیاردها اختلاس می شود اما جوک می سازیم، مسئولی دروغ می گوید پوزخند می زنیم، آب و خاکمان آرام آرام به کف می رسد کاریکاتور می کشیم.
در این میان روشنفکرانمان هم خوشحالند که تنها هنرشان نوشتن و سخنرانی کردن است و امثال من هم که لابد در تلاش برای جذب لایک و فالوور بیشتر.
زلزله در هر روز زندگی ما جاریست و اینقدر به خود لرزیده ایم که دیگر چندین ریشتر بیشتر هم تکانمان نمی دهد.
کاش برای سقف فرو ریخته این جامعه متزلزل هم صدا و همراه می شدیم به خدا آدم هایش بدجور یخ زده اند؛ بدجور. خدایا کی به خودمان می آییم؟ تو را خدا ما را به حال خودمان وامگذار.
(سینا ایرانپور انارکی)
چهارشنبه, 17 آبان 1396 12:47
اگر از من بپرسند چرا در ایران شبکه‌های مجازی بیش از کشورهای دیگر با استقبال مواجه شده است مهم‌ترین عامل آن را پرهیز از عمق گرایی و تأمل و تفکر و علاقه به اطلاعات عمومی وسیع می‌دانم.
در فرصت‌های اقتصادی و فرهنگی موجود در شبکه‌های مجازی تردیدی نیست اما با توجه به آنکه در ایران هرگز آموزشی برای فناوری‌های جدید پیش از ورود داده نمی‌شود این همیشه مردم هستند که بی‌اطلاع از کاربردهای سالم و درست گرفتار مخاطرات تکنولوژی‌های جدید می‌شوند.
دولت نیز در ایران به‌جای آموزش و فرهنگ‌سازی همیشه پس از ورود یک فناوری و رشد مخاطرات، محدودیت و حذف را در دستور کار قرار می‌دهد.
برخورد امنیتی با ویدئو، ماهواره و فیلتر سایت‌ها و شبکه‌های مجازی و جلوگیری از رشد اینترنت پرسرعت نمونه‌ای از روش‌های نادرست دولت‌های ایران برای مقابله با خطرات ناشی از امکانات و ابزارهای جدید رسانه‌ای در کشور بوده است. روشی که هرگز نیز نتیجه مؤثری به دنبال نداشته و اتفاقاً با منع مردم و رفتار امنیتی، آن‌ها را بیش از پیش برای به کارگیری این نوع ابزارهای رسانه‌ای تحریک و ترغیب کرده است.
دیگر همه ما می‌دانیم که سرانه مطالعه در ایران پایین است و همیشه نیز بابت این سرانه ناچیز خود را ملامت کرده‌ایم اما هرگز در بعد فرهنگی و آموزشی اقدام مؤثری در این زمینه انجام نداده‌ایم.
در برخورد با چالش‌های فرهنگی و آموزشی نیز بیشتر رویکرد دولت‌ها در ایران کمی بوده است و معمولاً با رشد یارانه مطبوعات، چاپ، کاغذ و یا توزیع رایگان کتاب به‌وسیله سازمان‌ها و نهادهای مختلف در تلاش برای بهبود سرانه مطالعه بوده‌ایم که این راهکار نیز بیشتر بسترساز شکل‌گیری یک نوع فساد در میان صاحبان رسانه و نشر شده است و تأثیر خاصی در کیفیت محتوای رسانه، کتاب و افزایش علاقه مردم به مطالعه نداشته است.
همگی این عبارت را شنیده‌ایم که مردم ایران در دانش و اطلاعات اقیانوسی به عمق یک اپسیلون هستند و این واقعیت فرهنگی با شکل‌گیری شبکه‌های مجازی و تلاش روزافزون برای ارائه محتوای کوتاه و خلاصه‌تر رو به گسترش و حتی نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری در کشور خواهد بود.
نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری مهم‌ترین آسیبی که به دنبال دارد شکل‌گیری یک جامعه ناآگاه و فاقد قدرت تحلیلگری در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است.
جامعه‌ای که قدرت تحلیل خود را از دست می‌دهد بدون تردید چه در داخل و چه در مواجهه با جامعه جهانی قادر به اتخاذ تصمیم‌های درست و منطقی نخواهد بود و به‌سادگی با مخاطرات فراوانی مواجه می‌شود.
اما چرا این فرهنگ رو به گسترش است؛ یک پاسخ کوتاه دارد مردم شاهد موفقیت افرادی در جامعه هستند که بدون برخورداری از دانش و تخصص و فقط با برخورداری از عنوان دکترا آن‌هم بدون گذراندن مراتب تحصیلی به مقام و ثروت دست پیدا کرده‌اند.
از سوی دیگر به‌جای آنکه صاحبان اندیشه و تفکر الگو باشند و باعرضه اندیشه‌های آن‌ها به شیوه‌ای مؤثر عقلانیت در جامعه توسعه یابد سلبریتی ها و شومن ها آن هم بدون برخورداری از دانش و تخصص و صرفاً با سوءاستفاده از شهرت و عرضه محتوای هات رسانه‌ای به الگو تبدیل می‌شوند و از آن طرف صاحبان اندیشه در جملات کوتاه و گاه جعلی هر روز کوچک و کوچک‌تر.
 راهکار چیست؟
راهکار نخست؛ پیشگیری قبل از درمان یعنی آموزش پیش از رشد و گسترش ابزارهای رسانه‌ای و فناوری‌هاست. می‌دانیم که باز هم در سال‌های نه‌چندان دور فناوری‌های جدیدی تولید و در اختیار عموم مردم قرار خواهد گرفت پس باید این بار هوشمندانه پیش از رشد، عموم مردم را برای استفاده آموزش داد.
دوم؛ باید فرهنگ‌سازی را از کودکان آغاز کرد. اگر خواستار شکل‌گیری جامعه‌ای اهل مطالعه و تفکر و برخوردار از توان تحلیلگری هستیم آموزش کودکان باید در صدر فهرست استراتژی‌های کشور قرار بگیرد و یک برنامه عملیاتی مؤثر برای آن تدوین کرد.
سوم؛ سرمایه‌گذاری بر روی کمیت‌های فرهنگی و اجتماعی متوقف و از این پس برای بهبود کیفیت سرمایه‌گذاری مادی و معنوی داشته باشیم.
واقعیت آن است که پرداخت یارانه روش منسوخ شده‌ای است که دیگر هیچ کمکی به بهبود کیفیت در هیچ زمینه‌ای نمی‌کند و بیشتر دولت‌های موفق جهان نیز یارانه را فقط در امور رفاهی همانند بهداشت و آموزش مورد استفاده قرار می‌دهند تا هزینه‌های افراد جامعه کاهش یابد؛ اما حمایت یارانه‌ای از صنعت، سینما، ورزش و رسانه نه تنها بسترساز بهبود کیفیت نبوده بلکه بیشتر عامل شکل‌گیری فساد و تبعیض شناخته می‌شود. بنابراین باید روش‌های تشویقی برای بهبود کیفیت را جایگزین روش‌های افزایش کمیت کرد.
چهارم؛ تحصیلات دانشگاهی و حضور در دوره‌ها و سمینارهای آموزشی دیگر معیار شایستگی علمی و مهارتی افراد نیست بلکه فقط ابزاری برای تفاخر به جهت برخورداری از یک مدرک آموزشی و درجه تحصیلی است.
با رشد روزافزون مدارک دانشگاهی جعلی و یا اخذ مدرک به پشتوانه سابقه و نه گذراندن تحصیلات آکادمیک از یک‌سو و ناکارآمدی تحصیلات دانشگاهی از سوی دیگر موجب شده است مدرک و درجه به تخصص و مهارت برتری یابد و دیگر کسی برای یادگیری تلاشی نمی‌کند چرا که بیشتر صاحبان مقام و ثروت نیز بدون برخورداری از تخصص و دانش به موفقیت دست پیدا کرده‌اند.
کار بسیار دشواری است اما باید ضمن اصلاح روش‌های آموزشی با ارج‌گذاری بر فعالیت دانشمندان و نخبگان علمی برای افراد جامعه الگوهای علمی معرفی کرد. همچنین ضمن فرهنگ‌سازی باید با نظارت اصولی بر روند صدور مدارک دانشگاهی جعلی، پولی و پایان‌نامه‌ها بستر توسعه علمی را فراهم کرد.
آگاه باشیم که نهادینه‌سازی فرهنگ سطحی‌نگری در یک جامعه بسترساز بروز دیکتاتوری و استعمار و استثمار توسط مزدوران داخلی و دشمنان خارجی خواهد بود.
(سینا ایرانپور انارکی / نگارش: 28 مهر 1396 / انتشار: 14 آبان 1396)
چهارشنبه, 10 آبان 1396 13:59
رئیس خانه معدن ایران خبر داد: امضای تفاهم نامه وزارت کشور با خانه معدن ایران در مورد تامین امنیت سرمایه گذاران
عصراقتصاد: رئیس خانه معدن ایران با تاکید بر لزوم نوسازی تجهیزات معدنی در کشور، نیاز ارزی پیش بینی شده در فاز یک این طرح را حدود 500 میلیون دلار اعلام کرد.
«محمدرضا بهرامن» در نشست خبری اعضای هیات مدیره خانه معدن ایران که روز سه‌شنبه نهم آبان ماه برگزار شد از شروع به کار سیزدهمین نمایشگاه بین‌المللی معدن، صنایع معدنی، ماشین‌آلات، تجهیزات و صنایع وابسته ایران‌ کان‌مین 2017 با حضور 139 شرکت خارجی و 146 شرکت داخلی از 13 آبان ماه خبر داد و گفت: این نمایشگاه چهار روزه با حضور وزیر صنعت، معدن و تجارت در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران گشایش خواهد یافت و کشورهای آلمان، چین و ایتالیا به صورت ویژه در آن حضور خواهند داشت.
... سیمان ما با بالاترین مقاومت عرضه می‌شود: در ادامه این نشست محمود گوهرین عضو هیات مدیره خانه معدن ایران نیز در پاسخ به سوال خبرنگاری در خصوص اینکه چگونه بازار سیمان رونق می‌گیرد، اظهار کرد: با توجه به تجربه من در کارخانه سیمان انارک معتقدم صنعت سیمان به دلیل ظرفیت‌هایی که در آن وجود دارد می‌تواند در بازارهای صادراتی نقش‌آفرینی بسیاری داشته باشد. چرا که سیمان کاربردهای متنوعی دارد و کارخانه‌های داخلی با ظرفیت بالایی تولید دارند. اما به نظرم راز موفقیت یک واحد صنعتی تولید با کیفیت است و دانش بروز در فرآیند تولید سیمان. که این اصل را ما در کارخانه انارک همواره پایبند بودیم. سیمان تولیدی ما با بالاترین مقاومت در بازار عرضه می‌شود و در تولید سیمان حفاری ورود پیدا کردیم و موفق شدیم با دقت و ارتقای کیفیت به سوددهی خوبی دست یابیم. چهارشنبه, 10 آبان 1396 ساعت 08:17
 
 
چهارشنبه, 03 آبان 1396 19:17
مدت‌هاست موضوع برخورداری از ثروت و چگونگی مصرف پول به یک دغدغه اساسی تبدیل شده است و در این باره مطالعه و کنکاش لازم است. رشد ضریب جینی به‌عنوان شاخصی برای بررسی اختلاف طبقاتی در ایران بیش از آنکه رویدادی ناشی از سو مدیریت باشد یک خواسته عمومی است.
مردم ایران به‌صورت خودخواسته جامعه را بر اساس دارایی (درآمد، اموال) و درجات اجتماعی (تحصیلات، شغل) طبقه‌بندی می‌کنند و بر پایه همین طبقه‌بندی میان خود و دیگران تمایز قائل می‌شوند. این نوعی رخداد فرهنگی و نهادینه شده در جامعه ایرانی است. سال‌های طولانی اصل و نسب و شجره خانوادگی از اهمیت بسزایی در طبقه‌بندی جامعه برخوردار بود که به‌مرور این عامل کم‌رنگ‌تر شد. جامعه ایرانی در نیم‌قرن اخیر دچار واهمه و ترس عمیق نسبت به آینده شده است و از این‌رو همیشه برای بهبود شرایط به‌ویژه درزمینه مالی تلاش می‌کند، بی‌آنکه هدف مشخصی داشته باشد.
ترس از آینده که بیشتر از احتمال بروز جنگ یا انقلاب دیگر، بحران اقتصادی و تورم افسارگسیخته، مقابله ابرقدرت‌ها با ایران و انزوای کشور، ضرورت مهاجرت و ... ناشی می‌شود و همگی یک بحران اجتماعی را در ایران رقم‌زده است. ایرانی‌ها بدون آنکه هدف مشخصی داشته باشند و بسیار بیش از نیاز خود برای کسب ثروت و مال‌اندوزی تلاش می‌کنند و کسانی که مسیر درآمدزایی را می‌یابند دیگر قانع نمی‌شوند.
ثروتمندان و خانواده‌های برخوردار در ایران با افزایش درآمد هرگز سبک زندگی خود را تغییر نمی‌دهند بلکه فقط کمیت‌ها را با خرید دارایی گران‌تر مانند خانه بزرگ‌تر، خودرو مدل‌بالا، لوازم‌خانگی مارک، لباس بیشتر و گران‌قیمت، سفرهای خارج از کشور، ملک و زمین بیشتر و ... افزایش می‌دهند. این در حالی است که کیفیت فکری، فرهنگی، تربیتی و به‌طورکلی سبک زندگی خانوادگی آن‌ها هیچ بهبودی نمی‌یابد.
اقشار ضعیف جامعه نیز باوجود ناتوانی در کسب درآمدهای نجومی تلاش می‌کنند به هر شکل از قشر مرفه عقب نمانند و آن‌ها نیز حتی با مقروض شدن و گاه حذف بسیاری از ضرورت‌ها سرمایه اندک خود را صرف به رخ کشیدن دارایی‌ها خود می‌کنند. تعویض خودرو، مبلمان و وسایل خانه و بسیار از تجملات دیگر که فراتر از درآمدهای کارگران و کارمندان است از رقابت برای ارتقا طبقه اجتماعی آن هم با به رخ کشیدن دارایی‌ها و تجملات ناشی می‌شود.
بسیاری از دارایی‌ها و امکانات خریداری شده توسط افراد جامعه فراتر از نیاز مصرفی و حتی درآمد آن‌هاست اما جامعه ایرانی به این دور باطل قدم نهاده است و حاضر به تأمل و تفکر درباره نتایج این رویکرد در زندگی شخصی و اجتماعی نیست. ما ایرانی‌ها زیاده‌خواه شده‌ایم بدون آنکه نیاز واقعی در ما وجود داشته باشد. رقابت برای حفظ و یا ارتقا طبقه اجتماعی و ترس از آینده ما را در همه‌چیز پرمصرف بار آورده است. نتیجه این رویداد اجتماعی کاهش زمان مطالعه و تحقیق، بی‌توجهی به سلامت جسمی و روانی، پرهیز از تأمل بابت فلسفه زندگی و سرانجام رشد کمیت‌ها و کاهش کیفیت زندگی بوده است.
ما فقط برای داشتن و دارایی بیشتر تلاش می‌کنیم بدون آنکه از آن دارایی بهره‌برداری مناسبی داشته باشیم و همیشه نیز دارایی‌ها را سرانجام برای نسل بعد باقی می‌گذاریم؛ بی‌آنکه شخصاً عایدی به دست آورده باشیم. از قرار تأمین نسل بعد (فرزندان) را نیز خودخواسته برعهده‌گرفته‌ایم. این نوع نگاه به زندگی بسترساز کسب درآمد و ثروت از هر راه و روشی است و گاه برای دارایی بیشتر دزدی، خسارت به دیگران، سو استفاده از موقعیت‌ها و ... را نوعی زرنگی و فرصت‌طلبی تلقی می‌کنیم.
تابلو «به‌اندازه نیازتان بردارید اما هر چه را که بر می‌دارید میل کنید» که در رستوران هتل آسمان اصفهان نصب شده است از دورریز ۳۷ کیلو غذا در یک روز که معادل غذای ۱۱۹ نفر است خبر می‌دهد و به خوبی بیانگر زیاده‌خواهی بی‌هدف و حرص بی‌دلیل ما ایرانی‌هاست.
آن‌قدر این عادت نادرست رفتاری در ما نهادینه شده است که حتی در هنگام غذا خوردن نیز نگران آن هستیم مبادا کم بیاوریم یا مبادا دیگران به میز ما نگاه کنند و بگویند این‌ها پول کافی برای سفارش غذا نداشته‌اند. آیا انسان نسبت به ساده‌ترین نیاز خود یعنی غذا و حجم معده خود نیز ناآگاه نیست که تا این اندازه غذا را دورریز می‌کند؟
قطعاً پاسخ منفی است بلکه این غذای اضافه نیز از زیاده‌خواهی بیش از نیاز ناشی می‌شود تا با غذای بیشتر و تجمل‌گرایی طبقه اجتماعی خود را نشان دهد و از سوی دیگر ترس از آینده که در سرتاسر زندگی دچار آن است را رفع کند. آن‌قدر ترس از آینده در وجود ما نهادینه شده است که هنگام غذا خوردن هم نگران گرسنه ماندن هستیم.
ما ایرانی‌ها به خاطر ترس از آینده و زیاده‌خواهی بیش از نیاز خود همیشه اضافه می‌آوریم و هرگز لذتی از آنچه داریم نمی‌بریم. واقعیت تلخی است اما ثروتمندان ایرانی نیز با همین رویکرد شاید رفاه را تجربه می‌کنند اما هرگز آرامش و برخورداری از یک زندگی شاد و سلامت را به دست نمی‌آورند.
(نویسنده: سینا ایرانپور انارکی - 1 مهر 1396)
سه شنبه, 02 آبان 1396 13:31
یکی از معدود ایرانیانی که جسدش را پس از مرگ به دانشگاه بخشیده است
 او دل از دنیا کنده، سه طلاقه‌اش کرده، او مرگ را زندگی می‌کند، هر روز، هر لحظه، هر نفس. اسمش دکتر حمید زاهدی است، 56 ساله، متولد آبان در گنبد کاووس، جایی بسیار دورتر از خاک اجدادی‌اش در انارک. ما 33 دقیقه با هم حرف زدیم، گاهی خندیدیم، گاهی بغض کردیم و گاه اشک دوید توی چشم‌هایمان.
حمید زاهدی از آن آدم‌های خاص است، از آنها که مادر دهر قرینه‌شان را کمتر می‌زاید؛ دانشیار بازنشسته رشته بیهوشی دانشگاه تهران، ‌جدی به وقتش، بذله‌گو به موقعش و رُک هر جا لازم باشد و البته شجاع، خیلی زیاد، دل بریده از دنیا و هر آنچه در آن هست.
او گفت اگر به خودش باشد، دوست دارد هر چه زودتر از این دنیا برود، اما چون به خودش نیست راه دفتر خانه‌ای را پیش گرفته و وصیت‌نامه‌ای تنظیم کرده و در آن نوشته جسدم مال شما، هر وقت که شد، هر وقت که روح از جسمم پرکشید.
حمید زاهدی جسدش را پس از مرگ بخشیده به دانشگاه علوم پزشکی تهران، همان جا که در آن درس خوانده و درس داده، همان جا که می‌خواهد بعد مرگش دوباره استادی کند، این بار اما روی تخت تشریح، زیرتیغ جراحی، با شرحه شرحه شدن زیر دست دانشجویان و بارها و بارها زخم خوردن و رفتن توی محلول «فرمُل» و رفت و آمد در یخچال سالن تشریح.
... شما کسی هستید که تشریح جسد را به چشم دیده‌اید، در عین حال کسی هستید که رضایت دادید جسدتان بعد از فوت روی تخت تشریح قرار بگیرد و همه این اتفاقات برایش تکرار شود، چطور راضی شدید؟ من در همه سال‌هایی که درس خواندم، دانشجوی دانشگاه تهران بودم و کل هزینه‌های تحصیلم به صد هزار تومان نمی‌رسید. آن موقع کارت دانشجویی ارزش زیادی داشت و با ارائه آن همه چیزها را با 50 درصد تخفیف می‌خریدیم و کتاب‌هایی هم که از خارج می‌آمد با ارز هفت تومان بود. در واقع پول تحصیل من و امثال من از جیب همین مردم داده شده و حالا نسبت به آنها احساس دین می‌کنم.مضاف بر این که آموزش در چهار پنج سال اخیر بسیار مغفول مانده، بخصوص بعد از طرح تحول سلامت که من نامش را می‌گذارم طرح تحول کسالت. در این چند سال آموزش نادیده گرفته شده و حتی وزیر می‌گوید تخت‌های آموزشی را در اختیار درمان قرار داده‌ایم که معنی این حرف یعنی آموزش به صفر و زیر صفر رفته و به بیمار به چشم پول درآوردن نگاه می‌شود. طبیعتا دانشجویان با این وضع چیز زیادی یاد نمی‌گیرند و هر چه می‌دانند از راه تجربه به دست می‌آید که این خیلی بد است. من بارها به شاگردانم گفته‌ام وحشت می‌کنم اگر قرار باشد زیر دست شما بیهوش شوم یا جراحی کنم.
شما از چه زمانی به فکر اهدای جسدتان افتادید؟ بیشتر از پنج سال پیش درخواستی به دانشگاه تهران دادم که هیچ جوابی نگرفتم، اما حدود دو ماه قبل که رئیس پزشکی قانونی کشور در اخبار 20:30 اعلام کرد که دانشگاه‌ها با کمبود جسد روبه‌رو هستند، دنبال کار را گرفتم و وصیت‌نامه‌ای را در دفترخانه تنظیم کردم که امیدوارم اجرا شود.
وقتی این تصمیم را گرفتید با همسرتان مشورت کردید؟ من با همسر و سه فرزندم مشورت کردم. همسرم پزشک است، دخترم هم وکیل است و مشغول گذراندن دوره دکتری حقوق است، پسرم مهندسی برق الکترونیک قبول شد که بعد از مدتی درس را رها کرد و موبایل‌فروشی باز کرد و پسر کوچکم هم دندانپزشک است و سرباز. با همه‌شان که صحبت کردم موافق بودند. ولی حتی اگر موافق هم نبودند من این کار را می‌کردم، چون اعتقاد قلبی من است.
با اقدام شما اعضای خانواده ترغیب نشدند که کار شما را تکرار کننند؟ فعلا که نه. من برای این کار انگیزه‌های شخصی دارم، علاوه برمطالبی که قبلا گفتم، دوست دارم زحماتی که شهدا و جانبازان برای برقراری امنیت در کشور کشیدند را با اهدای جسدم در راه آموزش جبران کنم و ارج بنهم.
یک جسد که به دانشگاه می‌آید، چند ماه تشریح می‌شود و دست آخر چه اتفاقی برایش می‌افتد؟ جنازه‌ها در ماده فرمل نگهداری می‌شوند و هر وقت لازم باشد روی تخت تشریح گذاشته می‌شوند. بعد هم که کار تشریح تمام می‌شود و جسد دیگر قابل استفاده نیست، یا تحویل خانواده فرد می‌شود یا پزشکی قانونی آن را می‌برد برای دفن. من در وصیت‌نامه‌ام به صراحت نوشته‌ام وقتی تاریخ مصرفم منقضی شد، من را کنار دیوار کلاس درس دانشگاه علوم پزشکی دفن کنند. متن سنگ قبرم را هم نوشته‌ام.
یعنی اگر فامیل بخواهند به مزار شما سری بزنند و فاتحه‌ای بخوانند هر بار باید بیایند دانشگاه؟ این طور خیلی راحت‌تر از این است که بخواهند بروند بهشت زهرا.
با دانشگاه هماهنگ کرده‌اید؟واسط این کار پزشکی قانونی بوده و خودم هم مشغول پیگیری هستم تا حتما این اتفاق رخ دهد.
از این که تصور کنید روزی بدنتان شرحه شرحه و مثله می‌شود چه حسی دارید؟خیلی خوشحالم اگر بتوانم برای آموزش جوانان این کشور خدمتی انجام دهم.
اما همه آدم‌ها بدنشان را دوست دارند و حداکثر راضی می‌شوند اهدای عضو کنند، نه آن که تکه تکه شوند روی تخت تشریح. دل کندن از مسائل دنیوی راحت نیست، اما همه ما باید آمادگی داشته باشیم. من خیلی سال است که آماده‌ام.
شما حتما به محلی که قرار است دفن شوید سر زده‌اید، آنجا که می‌روید چه حال و هوایی دارید؟خوشحال می‌شوم از تصور این که روزی دانشجویان با دیدن سنگ قبرم کمی فکر می‌کنند و عبرت می‌گیرند و شاید خودشان روزی این کار را انجام دهند.
متن سنگ قبرتان را هم آماده کرده‌اید؟ دکتر حمید زاهدی، دانشیار رشته بیهوشی دانشگاه علوم پزشکی تهران، فرزند مرحوم جعفرآقا و مرحومه طاهره زاهد انارکی، در تاریخ 6/8/40 آمدم تا بیاموزم، ماندم تا از من بیاموزند، در تاریخ... رفتم و اهدا کردم تا عبرت بگیرند.
متن سنگ قبرتان اشک آدم را درمی‌آورد. فکر می‌کنید چند سال عمر خواهید کرد؟ اگر به من باشد دوست دارم هر چه زودتر از این دنیای آلوده بروم و راحت شوم، اما به هر حال عمر آدم بستگی به مراقبت خودش دارد و هر چه سالم‌تر زندگی کند، بیشتر عمر خواهد کرد.
پس این که می‌گویند عمر دست خداست چیست؟ خدا خودش می‌فرماید سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهیم مگر این که خودشان بخواهند. من اگر غذای چرب و شیرین بخورم و تحرک نداشته باشم معلوم است که به انواع امراض مبتلا می‌شوم و عمرم کوتاه می‌شود. در واقع در موضوع مرگ، هم یک جور جبر وجود دارد و هم اختیار.
شما چند کیلو هستید؟ 74 کیلو.
قدتان چه قدر است؟ 174 سانتی‌متر.
پس بدن استانداردی دارید؟ بجز شکمم که بعد از بازنشستگی کمی بزرگ شده.
پس می‌توانیم بگوییم شما یک جسد با کیفیت هستید! تقریبا.
اگر بخواهید کسی را ترغیب به اهدای جسد کنید با چه جملاتی او را مجاب می‌کنید؟ سعی می‌کنم با جملات علمی و اخلاقی بحث را مطرح کنم. برایشان از پزشکان جامعه می‌گویم و این همه شکایتی که مردم از کیفیت کارشان دارند. به مردم می‌گویم که علت این است که پزشکان به اندازه کافی آموزش نمی‌بینند.
(تاریخ انتشارسه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 02:00 / جام جم آنلاین)