امروز: چهارشنبه 27 دی 1396 برابر با 16 ژانویه 2018

پنج شنبه, 20 آبان 1395 10:49
این خاطره اگر چه امروز برای من معنی پیدا کرد اما جرقه آن یکسال پیش زده شد. من معمولا پول نقد زیادی همراه خودم حمل نمی کنم و تمام خریدهای کوچک و بزرگم را با کارت بانکی انجام می دهم. یک مبلغ ناچیز بین 10 تا 15 هزار تومان هم همیشه برای کرایه تاکسی همراه دارم. همسرم یکسال پیش پیشنهاد داد که یک تراول 50 هزار تومانی همیشه در کیف پولم داشته باشم تا اگر جایی کارت خوان نبود یا خراب بود یا در موقعیت اورژانسی و خاصی قرار گرفتیم حداقل به اندازه 50 هزار تومان همراه داشته باشم. پیشنهاد همسرم منطقی بود و من هم پذیرفتم و یک تراول را همیشه در کیف پولم حفظ می کردم. بعد از گذشت مدتی این تراول برای من حکم یک پس انداز را پیدا کرد و حتی اگر جایی نیاز به پول نقد هم داشتم می رفتم از خود پرداز برداشت می کردم! من علاقه خاصی به پس انداز کردن دارم و شاید باور نکنید تقریبا هر اسکناس نو که دریافت کنم به عنوان پس انداز ذخیره می کنم. این تراول در کیف پول من باقی ماند و من هرگز از آن استفاده نکردم و فقط همان 10 تا 15 هزار تومان در کیف من شارژ می شد تا اینکه برای نخستین بار من ناگزیر به خرج این تراول شدم. در ماموریت کاری کرمان بودم که در فرصت روز آخر به بازار رفتم و اندکی خرید انجام دادم و برای بازگشت به هتل یک تاکسی در بس گرفتم و از راننده خواستم قبل از هتل من را به آدرس یک فروشگاه دیگر هم ببرد. از زمانی که سوار تاکسی شدم گوشی موبایل راننده شروع کرد به زنگ خوردن.

راننده اصلا شرایط روحی خوبی نداشت و از روی مکالمه با همسرش متوجه شدم یک فرزند یکسال واندی ساله داره که بخاطر پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی در ناحیه پا شده است. تماس همسر راننده چندین بار تکرار شد و مرد به گریه افتاد. جریان را از ایشان جویا شدم و گفت: شرایط زندگیم بیشتر از یکسال هست که به شدت بهم ریخته است و هر روز هم دچار یک اتفاق جدید می شوم. گفت قبل از تولد فرزندم راننده ماشین سنگین بودم و در جاده دچار سانحه شدم و بیش از 20 روز به کما رفتم و به لطف خدا و دعای پدر و مادرم و شاید یتیم نشدن این بچه زنده موندم. آثار شکاف و جراحت روی سرش را نشانم داد و گفت: خودم فکر می کنم خدا خواست زنده بمونم به دو علت دعای پدر و مادرم و تولد این کودک.

 گفت: ماشین از بین رفت و من هم مدت ها قادر به انجام کاری نبودم و اندک پس انداز هم صرف بیمارستان و درمان شد. بعد یک تاکسی به صورت شراکتی خریدم و شدم راننده تاکسی، پدرم مدتی بعد از دنیا رفت و مادر هم مریض شد و نگهداری مادرم هم بر عهده من قرار گرفت با اینکه برادر بزرگتری دارم که شرایط مالی خوبی دارد اما همسرش هرگز اجازه نداد که برادرم نگهداری مادرمان را بر عهده بگیرد و حتی حاضر نشد یک ریال برای مادرمان هزینه کند.

 گفت: من با اینکه شرایط مالی خوبی ندارم اما همسرم بی اندازه با من مهربان است و فرشته زندگی من به شمار می رود و با وجود همه مشکلات نگهداری از مادر من هم بر عهده گرفت. گفت کم یا زیاد خدا روزی رسان بود و هست اما نمی دانم چرا روز به روز شرایط بدتر می شود و الان هم چند ماهی هست دختر کوچکم بخاطر استفاده از پوشک غیر استاندارد دچار سوختگی شده و به هر پزشک هم مراجعه کردیم خوب نشد. همسرم هم شرایط روحی خوبی ندارد و قادر نیست به کودک شیر بدهد. مادر هم بخاطر دیابت هر روز حالش بدتر می شود و دیگر قادر به پرداخت هزینه های دارویی مادرم هم نیستم.

راننده ادامه داد: صبح باز هم سراغ برادرم رفتم اما این بار همسرش حتی من را به داخل خانه هم راه نداد. گفت: صبح تا حالا هم مسافر زیادی نداشته ام که بتوانم یک پوشک و شیر خشک برای بچه ام بخرم. این حرف ها را لابه لای تماس های مکرر می زد و من مانده بودم چطور رانندگی می کند و از آن طرف فراموش کردم خودم چه مشکلاتی دارم. به فروشگاه رسیدیم و من هم خرید را انجام دادم اما تمام فکرم مشغول این مرد شده بود.

 برگشتم داخل تاکسی دیدم یک بطری آب معدنی برای من هم خریده! گفتم من که آب نمی خواستم! گفت: من تشنه ام بود خجالت کشیدم فقط برای خودم بخرم! بطری آب را از راننده گرفتم و جرعه ای نوشیدم و چند دقیقه بعد در حیاط هتل بودیم. خواستم پیاده شوم و پرسیدم کرایه چقدر شد؟ گفت: 15 هزار تومان! متعجب ماندم گفتم شما من را به دو آدرس برده اید و حداقل یک ربع هم توقف داشتیم و با این وجود فقط 15 هزار تومان؟ گفت بله کرایه اش همین اندازه هست و من هرگز بیش از حقم طلب کرایه نکرده ام. با اینکه پول خرد همراه داشتم ناخودآگاه تراول را میان پول های کیفم بیرون آوردم و روی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم. گفت آقا من اینقدر پول خرد همراه ندارم اگر 10 هزار تومان هم دارید من راضی هستم. گفتم من بقیه پول را نمی خواهم فقط اگر دلت خواست برای مادرم فاتحه ای بخوان و چشمانم پر اشک شد. گفت آقا من گدا نیستم گفتم من هم پولدار نیستم این تراول سهم شماست اصلا مال من نیست فقط ازت یکخواهش دارم بخاطر یتیم نشدن دخترت هیچوقت در حال رانندگی نه با موبایل حرف بزن و نه گریه کن.  خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاقم و فقط گریستم.

بعد از آن باز هم یک تراول به خیال اینکه جایی شاید لازمم شود در کیف پولم گذاشتم و طبق معمول هرگز هم استفاده نکردم و هر جا هم کارت خوان نداشت سراغ خودپرداز رفتم تا تراول خودم را پس انداز کنم تا امروز که خاطره کرمان دوباره تکرار شد.

 اما امروز، روز عجیب تری بود. صبح در منزل کسی باید می رفتم و چیزی را تحویل می دادم. ابتدای صبح حوالی ساعت 6:30 به منزل آن بنده خدا مراجعه کردم و با اینکه در منزل حضور داشت همانطور که پیش بینی کرده بودم در را باز نکرد که مبادا با من روبرو شود. من هم بعد از کلی فکر که چطور می توانم این پاکت را به داخل حیاط خانه بیاندازم متوجه شدم تنها راه از فاصله ناچیز بالای در و سردر است. پاکت را به دشواری داخل حیاط انداختم و چون می دانستم پشت در ایستاده برایش دعا کردم و خداحافظی و رفتم. اما بر خلاف همیشه اصلا دلخور و ناراحت نبودم نمی دانم چرا اما امید در دل من مدتی است نمی میرد گریه می کنم، فریاد می زنم اما فراموش می کنم و قویتر پیش می روم. امروز همه چیز برایم عادی بود و نه به خودم خرده گرفتم و نه صاحبخانه.

ساعت نزدیک 10 در تلگرام یک متن خیلی خاص از طریق یک دوست عزیز به دستم رسید که متعجب ماندم. چون خودش خواسته بود یادداشتش را منتشر نکنم من هم منتشر نکردم و در اینجا هم اسمی از ایشان نمی برم. این دوست عزیز اقتصاد خوانده که حکم استادی بر من دارد یک متن انتقادی و دلسوزانه برای من نوشته بود که چندین بار آن را خواندم و لذت بردم و گفتم کاش همه مثل دکتر .... من را مودبانه، دلسوزانه و دوستانه نقد کنند. در پاسخ این متن قابل تقدیر از ایشان مفصل تشکر کردم.

ساعت 12 خانمی از دادگاه نیکبخت با من تماس گرفت و گفت آقا شما امروز ساعت 11:30 جلسه دادگاه داشته اید اما تشریف نیاوردید! مات و متعجب پرسیدم من ؟ بابت چی جلسه دادگاه داشته ام، گفت از شما شکایت شده. گفتم اما من ابلاغیه ای دریافت نکردم. گفت چرا رسید آن در پرونده موجود هست در منزل تشریف نداشته اید الصاق کرده اند. گفتم به هر حال چیزی به دست من نرسیده. گفتم خب الان چه کاری باید انجام بدهم. گفت اگر تا نیم ساعت دیگر تشریف بیارید قاضی منتظر می ماند. گفتم نه برایم مقدور نیست چون دسترسی ندارم. گوشی را قطع کردم و نمی دانم چرا اصلا برایم مهم نبود؛ انگار نه انگار دادگاه داشته ام. سینا و این همه بی خیالی!!! خودم از خودم تعجب کردم اما بی تفاوت گذر کردم مثل صبح که به در بسته خوردم اما برایم عادی بود.

نزدیک غروب تصمیم گرفتم به مکان مقدسی سر بزنم. دو سه روزی بود که این تصمیم را گرفته بودم و امروز فرصتش فراهم شد. رفتم و دو بطری آب معدنی خریدم که روی مزار دو عزیزی که در ذهن داشتم، بریزم.

در جستجوی مزار آنها بودم که از جوانی پرسیدم ببخشید مزار فلانی را شما بلد هستید؟

گفت: بله و مسیرش را تغییر داد تا من را راهنمایی کند.

بعد گفت: آقا می توانم به شما اعتماد کنم؟ گفتم: بابت چی اعتماد کنید؟

گفت: قول می دهید آبروی من را نبرید حتی اگر بعدا جایی من را ملاقات کردید؟

ایستادم، ایستاد و یک باره گفت آقا من که هنوز حرفی نزدم!!! گفتم خب منم که چیزی نگفتم به شما!

گفت پس چرا کیف پولتان را بیرون آوردید؟

نگاه به دستم کردم، کیف پولم در دستم بود! خودم تعجب کردم.گفتم نمی دانم حالا چطور مگه؟ بگو راحت باش.

گفت: فلان شرکت که ورشکسته شده را می شناسید؟ گفتم بله کامل در جریان هستم.

گفت: من در آنجا کار می کردم چند ماه حقوق طلبکار هستم و به تازگی تعدیل هم شده ام. ادامه داد: می خواستم برای بچه ام یک جعبه شیر خشک بگیرم، به خدا گدا نیستم. تراول 50 هزار تومانی را بیرون آوردم و گفتم بفرما. گفت: من فقط 32 هزار تومان نیاز دارم گفتم این سهم کودک شماست مال من نیست. گفت شماره کارت بدهید تا بعد پرداخت کنم. گفتم سهم کودک شماست.

گفت: به خدا به قرآن گدا نیستم بی آبرو نیستم. گفتم منم مطمئنم اما این تراول مال من هم نیست مال کودک شماست.

گفت: قول می دهید اگر بعدا من را جایی ملاقات کردید آبرویم را نبرید؟ گفتم من اصلا قیافه شما را نگاه نکردم. برید و اگر دوست داشتید فاتحه ای برای مادرم بخوانید. خدانگهدار

گفت: بگذارید مزار را به شما نشان بدهم. گفتم پیدا می کنم بروید و بچه اتان برسید؛ خدانگهدار

واقعا نه صورتش را دیدم نه حساب و کتابی کردم. ظاهرا این تراول سهم و نذر پوشک و شیر خشک کودکان شده است و من فقط یک وسیله هستم.

می دانم خیلی ها نقش افراد محتاج را بازی می کنند و خیلی اوقات بی تفاوت از کنار این افراد گذشته ام اما این بار کیف پولم بی اراده از جیبم بیرون آمد. در عجبم از اینکه بعد از رفتن این جوان و سر زدن به مزار آن دو عزیز وقت اذان شد و بعد از سال ها خدا لیاقت داد در مسجد نماز بخوانم.

ساعت ها گذشت تا بعضی چیزها یادم آمد.

 یادم آمد دیشب حساب و کتاب کرده بودم و متوجه شدم این ماه هزینه های ناخواسته ای پیش آمده و پول زیادی در حسابم نیست و قرار بود دیگر تا آخر ماه هزینه خاصی نکنم اما تراول را دادم. بله این تراول 50 هزار تومانی مال من و سهم من و رزق من نبود این تراول هدیه خداست که من فقط حافظ آن برای رساندن به دست صاحبش شده ام.

یاد خانواده ای افتادم که برای عروسی دخترشان حاضر نبودند از داماد برای مراسم عروسی حمایت کنند و حتی با وجود اینکه مرسوم هست کت و شلوار داماد را خانواده عروس بخرند اما آنها هزینه خرید این کت و شلوار هم نپذیرفتند و بهانه تراشی کردند و اکنون برای طلاق همان دختر نزدیک به 10 میلیون تومان به وکیل پرداخت کرده اند، تا مهریه بستانند. برای عروسی دخترشان هزینه نکردند اما برای طلاق و مطالبه مهریه به راحتی. این پول خرج عروسی و زندگی نشد تا خرج طلاق شود. پول مهریه که می گیرند را نمی دانم برای چه چیزی بعدها ناگزیر به هزینه می شوند.

یاد پول هایی افتادم که خرج بیمارستان شد، خرج دست و پای شکسته شد، خرج گور و کفن شد، خرج اعتیاد شد، خرج هزار اتفاق شد چون که اجازه ندادیم به دست صاحبشان برسند چون نخواستیم خرج خیر شوند و خودمان شر خریدیم.

تصمیم گرفتم این تراول 50 هزار تومانی حالا که هدیه و سهم دیگری است اگر نمی توانم زیادش کنم حداقل نو کنم تا دیگر بار که کودکی بی شیر ماند یا بی پوشک عیدی نو بگیرد.

چه حال خوبی دارم من، خدایا خیلی دوستت دارم که قابل دانستی من وسیله رساندن این تراول به صاحبانش باشم. سپاسگزارم از همسرم که پیشنهاد نگهداری این تراول در کیف پولم را داد و سپاسگزارم از دو عزیزی که امروز سر مزارشان با شوق اشک ریختم و بی تردید در این حال خوب تاثیرگذار بوده اند.

این خاطره را ننوشتم که بگم من هم کار خیر می کنم نه من هیچ کار خاصی نکردم و فقط یک وسیله بودم و بس. کما اینکه من  1000برابر این تراول امروز از زندگی ام لذت بردم. حواستون به تراول هایی که دارید باشه شاید سهم و قسمت کس دیگه ای هستند.

دلتون همیشه شاد با خاطرات قشنگی که خدا براتون ارمغان می یاره. 

تاریخ نگارش: چهارشنبه 20 آبان 1395 / خاطره نویس: سینا ایرانپور انارکی

دوشنبه, 10 آبان 1395 13:03
... مدتی است تیتر بیشتر روزنامه‌ها خبر از سردرگمی اصولگراها برای معرفی نامزد ریاست جمهوری می‌دهد. از طرف دیگر همزمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نزدیک است و در نظرسنجی ها هر روز فاصله ترامپ از کلینتون کمتر و کمتر می‌شود و شاید ریاست جمهوری ترامپ خیلی هم دور از ذهن به نظر نرسد. ترامپ پس از چهره جنگ طلبانه و متوحشی که از خود به نمایش گذاشت با رسوایی جنسی و اخلاقی خیال همه را راحت کرد که یک دیوانه و شاهکار دیگری در حال ظهور است. روزگاری جرج بوش ظهور کرد و خاورمیانه برآشفت و پس از آن احمدی‌نژاد روی کار آمد و ایران متلاشی شد. اکنون ترامپ در راه است و ظاهراً باید منتظر جنگ جهانی دیگری بود و با این اوصاف انتخاب رئیس‌جمهور جدید ایران بسیار اهمیت دارد.
به نظر من اگر ترامپ در آمریکا رئیس‌جمهور شود ما به رئیس‌جمهوری به‌مراتب دوست‌داشتنی‌تر از احمدی‌نژاد نیاز داریم. من یک پیشنهاد کاملاً استثنایی و کاریزما برای اصولگرایان دارم که مهارت ویژه‌ای در امور پوپولیستی و لمپونیسم دارد و بدون تردید ناجی اصولگرایان در این وضعیت بدون نامزد خواهد بود. به نظر من بعد از «محمود بی‌کله» و «اوس حسن کلیدساز» حالا دیگه نوبت «داش عبدالوهاب» دوست‌داشتنی خودمون هست. داش عبدالوهاب یکی از شاهکارهای مدیریتی کشور و یکی از بهترین گزینه‌های مطالعات دانشگاهی است که اگر اساتید بزرگ مدیریت پی به واقعیت‌های وجودی ایشان ببرند بدون تردید با مطالعه شخصیت و عملکرد وی نتایج بسیار گران بهایی در حوزه مسائل مدیریتی، سازمانی و حتی فرهنگی و اجتماعی ایران به دست خواهند آورد.
اصولگراها شک نداشته باشند که اگر ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شود قطعاً در برابر وی تنها یک ایرانی قادر به هماوردی با این جانور درنده خواهد بود و آن کسی نیست جز «داش عبدالوهاب». داش عبدالوهاب یکی از شاهکارهای مدیریتی است که پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد و از دکان‌داری و کار صنفی سر از ریاست اصناف در آورد و همان‌جا بود که باور کرد اگر اراده کند ریاست اصناف که هیچ ریاست اتاق بازرگانی هم هیچ با اندکی شامورتی‌بازی، رئیس‌جمهور هم می‌تواند بشود. حال این مرد نازنین دیپلم دارد یا ندارد موضوع خیلی مهمی نیست مدرک که به قول محمود بی‌کله کاغذ پاره‌ای بیش نیست مهم جنم انسان است که از اتفاق داش عبدالوهاب تا دلتان بخواهد جنم دارد. داش عبدالوهاب زندگی دشواری همچون هیتلر و صدام را پشت سر گذاشته است و هیتلر و صدام هم باآنکه خانواده‌ای نداشتند و حرف‌وحدیث پشت سر والده مکرمشان فراوان بوده است در هر صورت به بالاترین جایگاه سیاسی در کشور خود دست پیدا کرده‌اند. صد البته که عبدالوهاب گذشته‌اش بهتر از هیتلر و صدام می‌نماید. به نظرم نباید خیلی در گذشته افراد جستجو کرد چه بسا سر از سر چهارراه، قمه و عبارت نفس‌کش و ... در بیاوریم که خب طبیعتاً ناگزیر به سانسور می‌شویم پس به ما چه که در گذشته افراد چه گذشته! مهم آینده است که  این فرد می تواند رئیس‌جمهور شود. مگر محمود بی‌کله خودمان از کجا آمده بود که همین‌جوری قطعنامه دان بعضی‌ها را سرویس کرد و مدیریت جهان را در دست گرفت؟! پس باز هم می‌شود تاریخ را تکرار کرد و من تردید ندارم داش عبدالوهاب بسیار با استعدادتر از محمود بی‌کله است چرا که او خودش ممه را می‌برد و لولوی بنده خدا از ترس وقتی داش عبدالوهاب را می‌بیند فریاد خواهد زد لولو، لولو ....
وقتی به سخنرانی‌های سالیانه رئیس‌جمهور در سازمان ملل فکر می‌کنم و چهره داش عبدالوهاب را پشت آن تریبون متصور می‌شوم شک ندارم آنجا هم مرام و معرفت به خرج خواهد داد و از مالیات و بیمه و تسهیلات بانکی سخن خواهد گفت و هر چه رئیس جلسه بگوید آقا اینجا سازمان ملل است نه شورای گفتگوی بخش خصوصی با خودش بی‌فایده خواهد بود چون عبدالوهاب چیز دیگری نمی‌داند که از آن باب سخن براند. سرانجام نیز با عصبانیت از پشت تریبون کنار خواهد رفت و در حالی که هاله‌ای از نور او را احاطه کرده است منشور سازمان ملل را تکه‌تکه می‌کند و در حالی که فریاد نفس‌کش سر می‌دهد به سمت رئیس سازمان ملل هجوم خواهد برد و در حالی که شلوار این بنده خدا را در آورده است ...( از گفتن بقیه ماجرا عذر می‌خواهم چون سانسوری است).

اما قصه به اینجا ختم نمی‌شود چون همان‌طور که گفتم داش عبدالوهاب جنم دارد و به این راحتی‌ها کوتاه نمی‌آید. سال بعد کنار ساختمان سازمان ملل یک سازمان ملل دیگر بنا می‌شود همان‌طور که در ایران خودمان کنار اتاق بازرگانی یک خانه صنعت ساخته شد! نام این سازمان را « سازمان ملل داش عبدالوهاب و شرکا» می‌گذارند و مجمع عمومی با حضور کشورهایی ازجمله ترینیدو توباگو بورکینافاسو، کنگو، مالاوی و ... برگزار می‌شود که در آن داش عبدالوهاب به ریاست این سازمان خواهد رسید و بدون تردید یک دکتر قلابی عینکی و سیه چهره هم مشاور ایشان خواهد بود.
 پس از آن دیگر مشکل ایران با غرب برطرف می‌شود چرا که داش عبدالوهاب و شرکا علاقه فراوانی به سفرهای اروپایی دورهمی دارند و البته یک تخصص منحصربه‌فرد دیگر هم دارند و آن اخذ پول زور از اعضای سازمان است که در این زمینه تجربه فراوانی به دست آورده‌اند. من به تمام مردم ایران و به‌ویژه بخش خصوصی اطمینان می‌دهم در دوره ریاست این مرد دوست‌داشتنی کوچک‌ترین فسادی رخ نخواهد داد زیرا پول‌ها، اصلاً به خزانه نمی‌رود که بعد از آن بخواهند با هزار دوز و کلک خارج سازند بلکه کاملاً منصفانه بین شرکا تقسیم می‌کنند و مابقی را برای مخارج سفر خارج از کشور و شیتیل دوستان در اختیار خزانه می‌گذارند. چه اشکال دارد؟ می‌توانند، هنرش را دارند شما هم می‌توانی انجام بده نمی‌توانی جلوی لولو را نگیر اگر گرفتی مثل ممه می‌بردت و .... در کل عرض ارادت دارم خدمت داش عبدالوهاب جون خودم. عاشقتم داش عبدالوهاب.
توضیح: داش عبدالوهاب: یک موجود خیالی است که اصلا نمونه آن در ایران پیدا نمی شود مگر تو بعضی از "اتاق ها".
اگر این یادداشت طنز را دوست داشتید نظر دهید تا ادامه بدهم.
(یکشنبه ۹ آبان۱۳۹۵ | 10:52 | طنزنویس: سینا ایرانپور انارکی)
یکشنبه, 25 مهر 1395 19:39
میز در زندگی ما ایرانی‌ها نقش مهم و کلیدی را ایفا می‌کند. میز یک ابزار برای انجام برخی امور با سهولت بیشتر و پرهیز از ایستادن نیست بلکه در فرهنگ ما ایرانی‌ها میز جایگاه و وجهه اجتماعی افراد را مشخص می‌کند. هرچقدر میز بزرگ‌تر، گران‌تر و با طرح‌های مدرن‌تر به همان نسبت جایگاه اجتماعی فرد هم بالاتر. در ایران این میزها هستند که افراد را به ما معرفی می‌کنند نه دانش، تخصص، مهارت، خلق‌وخو و سایر ویژگی‌های آن‌ها. هرگز در ایران شما نمی‌توانید تشخیص دهید کسی که پشت یک میز قرار گرفته چه میزان شایستگی آن میز را داشته است، گاهی حتی برخی افراد با دست یافتن به یک میز آن را در شان خود نمی‌بینند و دستور تعویض آن را می‌دهند تا بتوانند پشت میز جدید زوایای بیشتری از شخصیت خود را پنهان کنند. میزها برای مدیران ایرانی در حکم خدایانی هستند که عیوب آن‌ها را می‌پوشاند البته گاهی عیوب مدیران در پشت میزها پنهان نمی‌شود و آن‌قدر آن عیوب بزرگ هستند که ناگزیرند اتاق، خودرو و محل سکونت خود را نیز تغییر دهند تا نقاط ضعف و عیب‌های فراوانشان پشت همه این اشیا پنهان بماند.
مدیران ایرانی ارتباط عاطفی خاصی با میزها برقرار می‌کنند؛ ناصر میرسپاسی استاد برجسته منابع انسانی کشور در کتاب خود به یک مطالعات بین‌المللی در این زمینه اشاره دارد. وی در این کتاب با اشاره به نتایج کار تحقیقاتی "گیرت هوفستده" در مقایسه بیش از چهل کشور در زمینه فرهنگ عمومی چهار شاخص فاصله قدرت، پرهیز از خطر، مردگرایی و فردگرایی را در ایرانی‌ها تحلیل می‌کند. بر این اساس در ایران فاصله قدرت نسبتاً زیاد است به این معنی که سلسله‌مراتب قدرت به‌راحتی پذیرفته می‌شود و این ویژگی در کنار سایر نتایج تحقیق به‌خوبی آشکار می‌کند ایرانی‌ها مردمانی ریاست‌طلب هستند و این تمایز بسیار زیاد بین رئیس و مرئوس موجب شده است مردم ایران تشنه قدرت و دستیابی به سمت‌های بالاتر و میزهای بزرگ‌تر باشند. در این کار مطالعاتی آمده است اجتناب از خطر در ایرانی‌ها نسبتاً بالاست ولی میزان آن از فاصله قدرت کمتر است. این یعنی مدیران برای حفظ جایگاه خود محتاط هستند و کمتر ریسک می‌کنند. همچنین مرد گرایی در مفهوم خشن بودن روابط اجتماعی، چندان قوی نیست به این معنی که جامعه نسبتاً عاطفی و احساسی است و در بیشتر تصمیم‌گیری‌ها نیز احساسات و روابط عاطفی  بر منطق غلبه دارند.  شاخص فردگرایی نیز در ایرانی‌ها نسبتاً بالاست به این معنی که اشخاص اولویت بالاتری برای منافع خود نسبت به منافع جامعه قائل هستند و این نیز یکی از عوامل اصلی اختلاس‌های گسترده و دریافت حقوق‌های غیرمنصفانه مدیران و تبعیض میان آن‌ها و کارمندان است. جالب است بدانید بر اساس نتایج همین تحقیق در کشورهای سوئیس، فنلاند، آلمان، اتریش و اسرائیل فاصله قدرت کم است؛ اکنون با این مقایسه ساده شاید درک بهتری از تفاوت رویکرد مدیریتی در ایران و کشورهای توسعه یافته به دست آورده باشید.
پدیده‌ای همچون مدیر- مالکی که در بخش خصوصی ایران جریان دارد و یکی از موانع بزرگ بر سر توسعه صنعتی ایران به شمار می‌رود بیانگر وابستگی شدید مدیران ایرانی به میزهایشان است. یعنی حتی یک مدیر ایرانی در بخش خصوصی و به‌ دوراز وابستگی به دولت و با وجود دستیابی به سود و ثروت فراوان همچنان حاضر نیست میز مدیریت را به یک مدیر جوان و یا برخوردار از دانش مدیریت تحویل دهد. در ایران عنوان‌های مدیر و رئیس اهمیتی بسیار بالاتر از عنوان سرمایه‌گذار و کارآفرین دارند. در تمام شرکت‌ها و برندهای برتر جهان به‌خوبی شاهد هستیم که با تقسیم‌بندی توانمندی‌های مدیران به مدیر ساخت و کارآفرین، مدیر بهره‌برداری، مدیر توسعه، مدیر نوآور و ... سازمان‌ها در هر برهه زمانی متناسب با نیاز آن دوره مدیری با توانمندی‌های متفاوت را استخدام می‌کنند. این موضوع تا اندازه‌ای اهمیت دارد که مایکروسافت که روزگاری با کارآفرینش بیل گیتس شرکتی کوچک به شمار می‌رفت؛ باگذشت زمان و پیشرفت در هر دوره، مدیریت خود را تغییر داد از چند سال پیش یک جوان 28 ساله هندی را برای پست مدیرعاملی مناسب تشخیص داد. اما در ایران بسیار به ‌ندرت پیش می‌آید که یک مالک حاضر به استخدام مدیر شود و به همین دلیل بنگاه‌داری در ایران در سطح بنگاه‌های کوچک و متوسط هرگز بسترساز شکل‌گیری برندهای مطرح در بازارهای جهانی نشده است. مدیر ایرانی در بخش خصوصی عدم اطمینان را بهانه‌ای قرار داده تا مدیریت را تا زنده است در اختیار خود نگه دارد و در بسیاری از موارد هم پس از مرگ مالک، فرزندان قادر به اداره این شرکت‌ها نیستند و شاهد فروپاشی آن‌ها هستیم.
عشق به میز را در نهادهای بخش خصوصی نیز به‌خوبی مشاهده می‌کنیم. دعوای بر سر دستیابی به ریاست اتاق‌های بازرگانی سراسر کشور و اتاق ایران نمونه بارز ریاست‌طلبی ایرانی‌ها در بخش خصوصی است. مردمانی که عاشق میز هستند اما ادعای خدمت دارند. دردناک آنجاست که چهره‌های شاخص بخش خصوصی باوجود ثروت و رانت و جایگاه در پارلمان بخش خصوصی در جستجوی راهی برای ورود به دولت هستند و این‌یک فاجعه است که بخش خصوصی مدعی، آرزویش توسعه کسب‌وکارها و بهبود شرایط بخش خصوصی نیست. با انتصاب محمد نهاوندیان ریاست سابق اتاق ایران به ریاست نهاد ریاست جمهوری اکنون فعالان مطرح بخش خصوصی برای کسب سمتی مشابه محمد نهاوندیان تلاش می‌کنند. این اگر شیفتگی به ریاست و یا عشق‌ورزی به میزها نیست، چیست؟ من باور نمی‌کنم این افراد سودای خدمت در سر داشته باشند.
در بخش دولتی نیز یک نگاه ساده به چهره‌های مطرح بعد از انقلاب نشان می‌دهد هر که به دولت راه‌یافته است، علاقه‌ای برای خروج نداشته است. هاشمی رفسنجانی ریاست قوه مقننه را در کارنامه خود دارد دو دوره رئیس‌جمهور می‌شود و بعد از آن ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده می‌گیرد. اما ریاست مجمع و عبور از سن 70 سالگی نیز موجب نمی‌شود که بار دیگر که برای ریاست جمهوری ثبت نام نکند. احمدی‌نژاد همچنان سودای ریاست جمهوری در سر دارد. علی لاریجانی وزارت ارشاد، ریاست صداوسیما، دبیری شورای امنیت ملی و ریاست قوه مقننه را در کارنامه دارد و خانوادگی در رأس قدرت قرار دارند اما آیا لاریجانی منتظر فرصتی برای دستیابی به سمت ریاست جمهوری نیست؟
این‌ها چهره‌های نام‌آشنای بخش دولتی و خصوصی هستند اما چه بسیار افراد که اکنون سال‌هاست در بالاترین سطوح مدیریت کشور فعالیت دارند و در هر دوره سمت آن‌ها تغییر می‌کند اما جایگاهشان خیلی نه. این میز چه خاصیتی دارد که هر کس پشت آن قرار می‌گیرد دوست ندارد از پشت آن کنار برود؟ گاهی به نظر می‌رسد مدیران ایرانی پشت این میزها یا شلوار از تن به در می‌کنند و دیگر خجالت می‌کشند کنار بروند یا شاید بندگان خدا کار دیگری بلد نیستند و اگر مدیر نباشند بیکار می‌مانند. بعضی‌ها هم که از قنداق مادر مدیر هستند و بدون طی سلسله‌ مراتب میز ریاست را تصاحب می‌کنند و تنها حضرت عزرائیل است که می‌تواند آن‌ها راضی به کناره‌گیری کند.
پشت این میزها چیست که یا به بهانه خدمتگزاری و یا نبود نیروی معتمد حاضر به تحویل آن به دیگری نمی‌شوند؟ مگر شما چه کسی هستی؟ مگر از کجا آمده‌ای؟ مگر همه این سال‌ها که شما بودی چه اتفاق شگرفی رخ‌داده است؟ گاهی دلم برای خدا می‌سوزد که چطور به تو اطمینان کرد و میز را به تو سپرد اما تو از خدا هم سختگیرتر هستی و نمی‌توانی از این میز دل بکنی.

پشت این میزها ثروت هست، رانت هست، حقوق بی‌پایه و اساس هست، قدرت هست اما می‌دانم عشق نیست. یعنی تو از علی هم عاشق‌تری؟ دلسوزتری؟ خلافت که کسی جز او شایستگی آن را نداشت از ایشان دریغ کردند اما لب به شکایت باز نکرد؛ ایستاد و عاشقانه بی‌خلافت به مردمش خدمت کرد تا خود مردم او را به خلافت رساندند. کاش تو هم اجازه می‌دادی مردم یا کارگرانت سراغت بیایند و از تو بخواهند نه اینکه هر چه از ثروت و قدرت لابی‌گری داری به کار می‌گیری تا به یک میز بزرگ‌تر دست پیدا کنی.
دل بکن برادر، دل بکن از این میز ، اگر دل نمی‌کنی تو را به خدایی که می‌پرستی نگو برای خدمت آمده‌ای نگو و نخواه که کسی باور کند.
دل بکن رفیق، دل بکن از این میز، اگر دل نمی‌کنی تو را به خدا دنبال مقصری به غیر از خود بابت عقب‌ماندگی‌ها و مشکلات امروز کسب‌وکار خودت و کشور نگرد.
دل بکن از این میز و ایمان داشته باش حتی اگر پشت این میز برهنه هم که باشی خداوند چشم همگان را بر تو خواهد بست.
دل کندن از داشته‌ها نخستین اصل برای به دست آوردن چیزهای ارزشمندتر است.دل بکن و امیدوار باش.
شنبه 24 مهر 1395/ سینا ایرانپور انارکی
شنبه, 13 شهریور 1395 19:04

سینا ایرانپور انارکی یکی از روزنامه‌نگاران اقتصادی است که با آغاز دوره جدید اتاق‌های بازرگانی در سال گذشته و نمایش عملکرد ضعیف مدیران این اتاق‌ها به‌ویژه اتاق بازرگانی اصفهان انتقادهای تندی را مطرح کرد .
اتاق خبر: سینا ایرانپور انارکی یکی از روزنامه‌نگاران اقتصادی است که با آغاز دوره جدید اتاق‌های بازرگانی در سال گذشته و نمایش عملکرد ضعیف مدیران این اتاق‌ها به‌ویژه اتاق بازرگانی اصفهان انتقادهای تندی را مطرح کرد و خیلی زود به‌عنوان یکی از معدود منتقدان سرسخت پارلمان بخش خصوصی مطرح شد. این فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی که هم‌زمان با فعالیت در زمینه پژوهش‌های مدیریتی تجربه روزنامه‌نگاری اقتصادی را نیز داراست در گفتگو با اتاق خبر دیدگاه‌های خود درباره انتخابات میان‌دوره‌ای اتاق بازرگانی ایران را مطرح کرد. ایرانپور معتقد است: شایستگان بخش خصوصی سهمی در مدیریت اتاق‌های بازرگانی کشور ندارند و این نام‌ها و چهره‌های لابی‌گر هستند که به عضویت هیئت‌رئیسه اتاق ایران و اتاق‌های شهرستانی درمی‌آیند و فعالان بخش خصوصی  اگر خواهان پیشرفت و توسعه اتاق بازرگانی و مجموعه بخش خصوصی هستند باید در الگوهای خود برای مدیریت این پارلمان و انتخاب هیئت‌رئیسه تجدیدنظر کنند.
-آقای ایرانپور برای شروع باگذشت بیش از یک سال از فعالیت اتاق‌های بازرگانی عملکرد هیئت نمایندگان جدید را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
برخلاف آنچه انتظار می‌رفت در دوره جدید باوجود تغییرات گسترده در اعضای هیئت نمایندگان اتاق‌ها و شعارهایی که چهره‌های جدید مطرح می‌کردند شاهد تحول خاصی در عملکرد و سیاست‌گذاری اتاق‌های بازگانی نبوده‌ایم. بیشتر اتاق‌های بازرگانی شهرستانی که در خواب به سر می‌برند و چند اتاق بزرگ کشور هم دچار سیاست زدگی شده‌اند و ازاین‌رو نمره من به اتاق منفی است.
-فکر نمی‌کنید توقع شما از اتاق‌های بازرگانی بیش‌ از اندازه است؟
توقع من از اتاق‌های بازرگانی در اندازه قانون اتاق بازرگانی ایران و قانون بهبود محیط کسب‌وکار است که کمتر از 30 درصد مفاد این دو قانون در همه این سال‌ها به‌وسیله نمایندگان پارلمان بخش خصوصی اجراشده است. هیئت نمایندگان حتی برای قانون خود اتاق هم‌ارزشی قائل نیست و نه کتابچه قانون اصطلاح می‌شود و نه مفاد موجود در آن به اجرا درمی‌آید. بنابراین پارلمان بخش خصوصی که مشاور سه قوه شناخته می‌شود اصولاً شایستگی مشاوره ندارد چراکه خود نه قانون‌گذار خوبی است و نه به قانون عمل می‌کند.
-لطفاً به چند نمونه از این قوانین اشاره‌کنید.
یکی از مهم‌ترین مفاد قانون اتاق بازرگانی ماده 5 بند (و) است. در این بند کوشش در راه شناسایی بازار کالاهای صادراتی ایران در خارج از کشور و تشویق و کمک به مؤسسات مربوطه جهت شرکت در نمایشگاه‌های بازرگانی داخلی و خارجی جزو وظایف اصلی اتاق بازرگانی برشمرده شده است که ازنظر بنده اتاق در زمینه تحقیقات بازار بین‌المللی و شناسایی بازارهای صادراتی باهدف حمایت از تولید داخلی و توسعه صادرات اقدام کارا و مؤثری انجام نداده است. بیشتر هیئت‌های تجاری خارجی که به ایران می‌آیند و یا سفرهای خارجی نمایندگان بخش خصوصی بی‌هدف و فاقد نتیجه تأثیرگذار است چراکه متأسفانه مدیران در پارلمان بخش خصوصی بیشتر بر اساس منافع شخصی به مدیریت امور مشغول هستند و موفقیت جمعی بخش خصوصی آن‌چنان‌که بایدوشاید میان این چهره‌های سرشناس مطرح نیست.
بند (ط) این ماده قانونی هم به ایجاد و اداره مرکز آمار و اطلاعات اقتصادی به‌منظور انجام وظایف و فعالیت‌های اتاق اشاره دارد ولی باوجود راه‌اندازی این مرکز در اتاق ایران سرمایه‌گذاری آن‌چنانی برای ایجاد سازوکارهای آماری در بخش خصوصی انجام نگرفته است. اتاق‌های شهرستان‌ها که اصلاً این واحد را ایجاد نکرده‌اند و بدون تردید بدون فعالیت آماری در اتاق‌های شهرستان، اتاق ایران نیز نمی‌تواند آمار و نتایج خوبی از سراسر کشور به دست آورد. جالب اینجاست کتابچه قانون اتاق فقط 16 صفحه دارد و از این 16 صفحه فقط 3 صفحه آن به وظایف اتاق اختصاص‌یافته است اما به همین تعداد ناچیز ماده و بند نیز اعتنایی نمی‌شود و به جرات می‌توانم بگویم بسیاری از اعضای هیئت نمایندگان در ایران حتی یک‌بار این کتابچه 16 صفحه‌ای را مطالعه نکرده‌اند.
-به موارد قانون بهبود مستمر هم که اجرا نمی‌شود، اشاره‌کنید.
قانون بهبود مستمر ویژه حمایت از بخش خصوصی تدوین و تصویب‌شده است و بسیاری از مفاد آن باید به‌وسیله اتاق بازرگانی و اتاق اصناف عملیاتی شود اما اتاق‌ها فقط منتظر هستند دولت قانون را اجرا کند و هیچ مسئولیتی بر دوش خود احساس نمی‌کند. این قانون بخش‌های اثرگذاری برای بهبود ساختار بخش خصوصی و مدیریتی کشور در نظر گرفته است اما هیچ‌کس به آن توجهی ندارد. برای نمونه ماده 17 قانون بهبود مستمر محیط کسب‌وکار به تشکیل سازمان نظام مشاوره مدیریت اشاره دارد و اتاق بازرگانی را موظف به تهیه اساسنامه این سازمان کرده است تا برای تصویب در مجلس ارائه کند اما اصلاً این نوع قوانین و وظایف را هیئت نمایندگان و هیئت‌رئیسه در برنامه‌های کاری خود قرار نمی‌دهند. از اتاق فقط چند حرف تکراری همیشه شنیده می‌شود. مالیات و بیمه زیاد و نقدینگی تولید کم است و سال‌هاست این حرف تکرار و 90 درصد جلسات تشریفاتی شورای بخش خصوصی و دولت نیز به همین موضوع پرداخته می‌شود اما هرگز به نتیجه‌ای نرسیده است. پارلمانی که درگیر مالیات و بیمه و تسهیلات بانکی است هرگز گام مؤثری برای توسعه زیرساخت‌های بخش خصوصی بر نخواهد داشت و تا این دیدگاه اصلاح نشود هر شخصی پای به این نهاد بگذارد تحول خاصی رخ نمی‌دهد. به اعضای هیئت نمایندگان اتاق ایران پیشنهاد می‌کنم قانون بهبود مستمر که 24 صفحه بیشتر نیست هم مطالعه کنند و کمی خود را موظف به اجرای مفاد آن بدانند.
-با این انتقاداتی که به ساختار اتاق بازرگانی دارید پیشنهاد شما برای انتخابات هیئت‌رئیسه جدید چیست؟
قبل از اشاره به انتخابات باید عرض کنم  اتاق با یک چالش اساسی روبروست و آن تفکر دولتی حاکم بر این نهاد خصوصی است. اتاق‌های بازرگانی مانند وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی اداره می‌شوند و در عملکرد مدیریتی برتری نسبت به نهادهای دولتی ندارند. اتاق در واقع یک‌نهاد شبه‌دولتی است. شرایط و کیفیت ساختار سازمانی موجود، فرآیندهای اجرایی، چگونگی استخدام و به‌کارگیری کارکنان و از آن مهم‌تر حضور چهره‌های مطرح دولتی در هیئت نمایندگان و حتی هیئت‌رئیسه گواه این مدعاست. یک بررسی خیلی ساده نشان می‌دهد تعداد فراوانی از اعضای هیئت نمایندگان اتاق ایران حتی یک تجارت مستقل ندارند و این فاجعه است. کارت‌های بازرگانی ناکارآمد و افرادی که از هیچ فعالیت اقتصادی دارای هویتی برخوردار نیستند اما صاحب قدرت و نفوذ در اتاق به شمار می‌روند خصوصی بودن این پارلمان را زیر سؤال می‌برد. اتاق همچنان زیر پرچم دولت سینه می‌زند و بزرگان آن تشنه رسیدن به مقام‌های دولتی هستند و حضور محمد نهاوندیان رئیس اسبق اتاق ایران در نهاد ریاست جمهوری متأسفانه به‌جای تأثیر مثبت بر هیئت نمایندگان اتاق تأثیر منفی گذاشت چراکه اکنون باانگیزه بیشتری از نردبان اتاق بالا می‌روند تا بتوانند جایگاهی در دولت بیابند. این تفکر چهره‌های سرشناس بخش خصوصی بزرگ‌ترین آسیب را به اتاق زده است. به‌جای آنکه دولت پیرو بخش خصوصی باشد همانند بسیاری از کشورها که دولت وام‌دار کارآفرینان و فعالان اقتصادی است در ایران برعکس این بخش خصوصی است که خود را وام‌دار دولت می‌داند و راه‌حل مشکلات را در تعامل بیشتر با دولت احساس می‌کند.
و اما انتخابات هیئت‌رئیسه جدید به نظر من آن‌چنان‌که شواهد نشان می‌دهد در این انتخابات نیز بخش خصوصی به منفعت جدیدی نخواهد رسید.
-چرا؟
پاسخ شما در نام‌های مطرح‌شده برای هیئت‌رئیسه جدید نهفته است. تمام کسانی که تاکنون اعلام نامزدی برای هیئت‌رئیسه کرده‌اند و یا شایعه حضور آن‌ها در انتخابات مطرح است هم‌اکنون نیز در اتاق صاحب قدرت و نفوذ هستند و فقط می‌خواهند این قدرت و نفوذ را در صورت امکان افزایش دهند بنابراین پارلمان بخش خصوصی با انتخاب هیئت‌رئیسه جدید هم دچار تحول خاصی نخواهد شد.
-فکر می‌کنید دولت در تعیین رئیس جدید دخالت خواهد کرد؟
به نظر من اگر دخالت نکند هم باز هم بخش خصوصی روی پای خود نخواهد ایستاد چراکه چهره‌های مطرح بخش خصوصی نیز آن‌چنان دارای دیدگاه‌های تحول گرایانه برای مدیریت اتاق نیستند. از علا میر محمدصادقی، مسعود خوانساری، پدرام سلطانی، مجتبی خسرو تاج و غلامحسین شافعی اسم می‌برم چراکه هرکدام به یک طیف خاص و جایگاه‌های متفاوت تعلق دارند به نظر بنده هرکدام به ریاست اتاق برسند آنچه اتاق نیاز دارد یعنی اصلاح ساختار مدیریتی و هدف‌گذاری برای دستیابی به توسعه محقق نمی‌شود. البته به‌طور قطع روش مدیریتی و سطح تعاملات هر یک از این افراد متفاوت خواهد بود اما اصل موضوع همان اصلاح تفکر مدیریت بخش خصوصی است که هیچ‌کدام گام مؤثری برای آن بر نخواهند داشت.
حتی اگر پدرام سلطانی به ریاست برسد؟
بله حتی اگر پدرام سلطانی به ریاست برسد. البته آقای سلطانی چند ویژگی متمایز دارد که شاید در برخی زمینه‌ها روند اتاق ایران را تغییر دهد اما ایشان هم محصور در قدرت و نفوذ افراد دیگر کاری از پیش نخواهد برد
- با این دیدگاه‌هایی که مطرح کردید انتخابات اتاق باید چگونه برگزار شود؟
به نظر من ابتدا باید در قانون اتاق اصلاحاتی صورت بگیرد و شاخص‌هایی برای انتخاب رئیس و هیئت‌رئیسه تعریف شود. به‌طور مثال هیچ فرد دارای مقام دولتی یا شبه‌دولتی قادر به حضور در هیئت‌رئیسه اتاق نباشد و یا شاخص‌ها و شرایط احراز برای نامزدی افراد در هیئت‌رئیسه تدوین شود. برای مثال حتماً یک کسب‌وکار خصوصی و با بیش از 100 نفر نیروی انسانی در اختیار داشته باشند. الزام تحصیلات دانشگاهی حداقل کارشناسی از دانشگاه‌های مورد تائید وزارت علوم، تسلط به یک زبان خارجی، فعالیت به‌عنوان یک صادرکننده این‌ها می‌توانند تا اندازه زیادی استاندارد افراد حاضر در هیئت‌رئیسه اتاق ایران را افزایش دهد.
پیشنهاد دیگری که برای انتخابات اتاق‌ دارم برگزاری انتخابات به‌صورت گروهی و نه انفرادی است تا یک گروه یک دست که قادر به ارائه کار گروهی قوی‌تری هستند، مدیریت اتاق را در دست بگیرند. این پیشنهاد از آن جهت اهمیت دارد که در دوره‌های گذشته به‌وضوح اختلافات میان اعضای هیئت‌رئیسه و عدم تفویض اختیار از سوی رئیس به سایر اعضا یکی از موانع بزرگ برای همکاری مؤثر در اتاق بوده است. با معرفی گروه‌های 7 نفره که هر یک نیز جایگاه آن‌ها در هنگام نامزدی مشخص است می‌تواند تا اندازه زیادی این مانع را برطرف کند اگر چه شائبه انحصار قدرت در یک گروه را ایجاد می‌کند اما کیفیت اجرا افزایش می‌یابد.
نکته دیگر حضور حداقل یک زن در هیئت‌رئیسه اتاق به‌عنوان نماینده بانوان بازرگان است که می‌تواند ضمن ارتقای جایگاه زن در بخش خصوصی، فرصت رفع موانع فعالیت‌های اقتصادی برای بانوان را نیز فراهم آورد.
برای جمع‌بندی موضوع انتخابات هم‌عرض می‌کنم اتاق پارلمان بخش خصوصی نمی‌شود مگر به‌جای نام‌ها، نان‌آوران نامزد هیئت‌رئیسه شوند. متأسفانه بسیاری از بازرگانان و کارآفرینان توانمند و دارای شایستگی‌های مدیریتی به دلیل تمرکز بر روی تجارت خود از فعالیت‌های تشکیلاتی پرهیز می‌کنند و از سوی دیگر تعامل خوبی با رسانه‌ها ندارند و بنابراین هرگز به چهره شاخصی در عرصه اتاق بازرگانی تبدیل نمی‌شوند. این یک عیب بزرگ برای اتاق است چرا که مدیران توانمندی که می‌توانند بسترساز تحول شوند را از دست می‌دهد. به نظر بنده باید کارآفرینان برجسته و توانمند کشور، پارلمان بخش خصوصی را فرصتی برای بهبود کل شرایط اقتصادی بدانند و با حضور پر رنگ‌تر خود مانع از دستیابی افراد ناکارآمد به بخش‌های مدیریتی این بخش شوند. متأسفانه در بین چهره‌های مطرح برای نامزدی هیئت‌رئیسه حتی یک صادرکننده نمونه کشوری یا کارآفرین بزرگ با سطح اشتغال بالا مشاهده نمی‌شود.  البته خودم آگاه هستم مواردی که مطرح کردم شاید سال‌های بسیار دور در اتاق بازرگانی محقق شود ولی امیدوارم تا اندازه‌ای مدنظر افراد بانفوذ کنونی اتاق قرار بگیرد.
(کد خبر: 368909 تاریخ انتشار: 13 شهریور 1395 - 10:10)
دوشنبه, 08 شهریور 1395 22:50
مهدی جمالی نژاد، شهردار کنونی اصفهان از یک سال پیش تاکنون در گفتمان مدیریتی خود تأکید بسزایی بر موضوع توسعه گردشگری داشته است. از همان آغاز طرح ایجاد سازمان گردشگری زیرمجموعه این شهرداری مطرح شد که البته به دلیل تداخل با وظایف سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی به‌وسیله وزارت کشور این طرح پذیرفته نشد. تأکید جمالی نژاد بر موضوع گردشگری در اصفهان رویکردی کاملاً استراتژیک است که چه این رویکرد بر اساس تجارب و تئوری شخص جمالی نژاد در پیش‌گرفته شده باشد و چه مشاوران و همفکرانش بر اساس مطالعات و یا شنیده‌ها این رویکرد را در دستور کار شهرداری قرار داده باشند در هر دو صورت بسیار ارزشمند و قابل دفاع است. چالش مدیریت شهری با تأکید بر توسعه گردشگری از آنجایی آغاز می‌شود که جمالی نژاد و مدیران سطح بالای شهرداری اصفهان دچار خطای دید در مقایسه و مقیاس اصفهان به‌عنوان یک ابر شهر با شهربازی می‌شوند. از یک سال گذشته تاکنون آنچه در دوره مدیریت جمالی نژاد آغاز و به سرانجام رسیده است طرح بهبود محیط شهری با نصب مجسمه‌ها و نقاشی دیوارها و ... بوده است. بدون تردید آغاز به کار آکواریوم بزرگ ناژوان در کارنامه اجرایی این شهردار قرار نمی‌گیرد اگرچه افتتاح آن به دست وی بوده است. برگزاری چند همایش بزرگ و مرتبط با حوزه گردشگری و امضای تفاهم‌نامه با اتاق بازرگانی از دیگر اقدامات دوره جمالی نژاد به شمار می‌رود. اما جمالی نژاد در این‌یک سال هیچ طرح بزرگ و یا کوچک مؤثر در حوزه گردشگری را که بسترساز جذب گردشگران داخلی و خارجی شود به اجرا درنیاورده است.
ادامه ...
(تاريخ : دوشنبه ۸ شهریور۱۳۹۵ | 21:40 | نویسنده : سینا ایرانپور انارکی)
پنج شنبه, 28 مرداد 1395 12:46
چه سحری در تو نهفته که این چنین مرا مجذوب خود کرده ای. هر چه هست , هر چقدر هم از تو دوری کنم باز هم عاشق تو می مانم. باور می کنی دوست دارم طرح پارچه مبلمان خانه ام روزنامه باشد, لباسم نقشی از روزنامه داشته باشد و قاب عکسی از بهترین گزارش هایم که در روزنامه چاپ کرده ام را در اتاقم نصب کنم. دوست دارم اگر خدا روزی دختری به من داد مانتو طرح روزنامه به او هدیه کنم و شاید روزگاری صاحب یک روزنامه باشم با اینکه از دردسرهای آن گریزان هستم. عشق است چه بگویم عاشق که باشی ترس, دشواری و غرور را کنار می گذاری تا به هر قیمتی عشق بازی کنی حتی با دلهره و چه لذتی دارد زندگی با عشق.
(سینا ایرانپور انارکی)
جمعه, 15 مرداد 1395 18:54
سلام
تقدیم به همه دختران سرزمینم
* چشمانت را می بندی یعنی تکیه گاه می خواهی. تکیه گاه که بخواهی یعنی بازوانم باید جایگاه گیسوانت شوند چه کیفی دارد تکیه گاه تو بودن. نگاهم که می کنی غرق نگاهت می شوم چشمانت مرا وعده دریا می دهند مهر نگاهت بی خیالم می کند از همه بدی ها , همه سختی ها. زبان که می گشایی پاسخی ندارم جز اینکه بگویم: " ای جاااانم" تو فقط حرف بزن بگو تا هزار بار جان فدای تو شوم فدای تو که می شوم دلم آرام می گیرد.
هزار عطر که بر تن زنی باز هم عطر وفایت, عطر نجابتت مرا بیشتر سوی تو می کشد. عزیز دل میدانم خسته ای از تبعیض, درمانده ای از پوشش اجباری, دلشکسته ای از زخم زبان ها و نگرانی برای آینده مبهم. مهربان هر چه را از تو گرفته اند یک چیز را تو از خودت دریغ نکن , همیشه دخترانه زندگی کن و ترانه بمان, ترانه که باشی شاد یا غمگین دل همه را می بری همه را عاشق می کنی. تو هر چه باشی ترانه زندگی هستی. تو بی آواز هم ترانه خوان هستی پس در بی صدایی روزهای دشوار هم ترانه بمان تا عشق در سرزمینمان نمیرد. نام تمام دختران سرزمینم را ترانه می گذارم تا اگر همه آواها و صداها را خفه کردند باز هم ترانه با نگاهش با دل پر طپشش آواز عشق بسراید.
تمام روزها روز تو هست "ترانه"*
(دل نوشته ای از: سینا ایرانپور انارکی)
پنج شنبه, 14 مرداد 1395 12:30
کودکی 9 ساله بودم که برای نخستین بار نام خودم را در یک نشریه به تماشا نشستم و ذوق کردم و از معلم و همکلاسی گرفته تا همسایه همه را خبر کردم که ببینید اسمم در مجله چاپ‌شده است. «پوپک» مجله‌ای ویژه کودکان و نوجوانان بود که برایم تبدیل به خاطره‌انگیزترین نام در زندگی‌ام شد. از آن روزها 22 سال می‌گذرد شمارش نکرده‌ام چند هزار بار تاکنون نام من در رسانه‌ها منتشرشده است اما دلم یک‌چیز را خوب می‌شمارد و برای هر بارش می‌تپد، دلم تو را می‌شمارد تو که هر بار که نوشتم خوب یا بد آمدی و گفتی نوشته‌ات را خواندم شاید باورش نکردم، شاید نفهمیدمش اما خواندمش چون تو را و قلمت را باور دارم.
دیگر تماشای نامم دل‌خوشم نمی‌کند هر روز که تو بیایی و کامنتی بگذاری من خوشحالم. روزهایی که نوشته‌هایم بر دلت می‌نشیند روزهای باشکوه زندگی من است روزهایی که خدا به من آموخته در بدترین حال هم که باشم بازهم کنارم هست و بندگانش را به سمتم روانه می‌کند با یک‌کلام ساده من را تا عرش بالا می‌بری و می‌گویی «به دلم نشست » من عاشق به دل نشستن‌های تو هستم این را که می‌گویی پر پرواز به من می‌دهی تا قلم را با دستم نه بادلم بردارم. وقتی می‌گویی حرفت به‌جاست در پوست خودم نمی‌گنجم. انتقاداتت هم دوست دارم چون می‌دانم خبر من را خوانده‌ای ، چه اشتباه از من باشد چه یک اختلاف دیدگاه همین‌که به زبان آورده‌ای یعنی به قلمم به نامم احترام گذارده‌ای.
چه روزهای رؤیایی است که اگر خبری از من به تو نرسد تو خبر از من می‌گیری و می‌گویی پس چرا مطلب جدید نمی‌نویسی؛ آن روزها خودم را بیشتر باور می‌کنم که شاید بودنم برای تو معنا پیداکرده است. آن روزها دیگر من نیستم که می‌نویسم آن روزها خداست که بر من الهام می‌کند که برای تو بنویسم؛ بی‌نام، بی‌ادعا، بی انتظار. من نام تو را مخاطب نمی‌گذارم تو نگار منی، نگاری که خبر برای من به ارمغان آورده است. من نگارنده خبری برای تو هستم و روز من روزهایی است که تو با منی. تنهایم نگذار دلم برای کامنت های داغت برای شیر کردنت برای پیام خصوصی‌ات می‌تپد و قلم‌به‌دست می‌گیرد. امروز را تو به من تبریک نگو من تو را امروز و هر روز می‌ستایم.
تو منتظر نگار و نگار منتظر خبر تو
روزتون پیشاپیش مبارک و جشن امشبتون رویایی
(تقدیم به همه دوستان عزیز خبرنگارم/ نگار خبر/ سینا ایرانپور انارکی)