امروز: چهارشنبه 27 دی 1396 برابر با 16 ژانویه 2018

جمعه, 29 فروردين 1393 10:18

متولد 1339 انارک هستم. قبل از انقلاب در رشته مهندسی برق وارد و پس از انقلاب فرهنگی از دانشگاه صنعتی اصفهان فارغ التحصیل شدم. پس از خدمت در دشت آزادگان، چهار سال فعالیت در شغلهای دولتی و قبولی در کارشناسی ارشد رشته صنایع به بخش خصوصی و کارهای مغزافزاری روی آوردم.

اینک من شک ندارم که ما انارکی ها اگر خود را باور،  روابط عمومی خویش را تقویت و اعتماد بیش از حد خود را تضعیف نمائیم می توانیم  تغییرات بزرگی در منطقه ایجاد نمائیم.

هوش، صداقت و یکروئی، اخلاق و  رک گوئی در خون ماست. سریعاً موردقبول واقع می شویم و دوستانمان هرگز نمی خواهند ما را از دست بدهند.

بیائید غم دیروز را نخوریم، راستی و اخلاق را همچنان پاس بداریم و به انارکی بودن خود ببالیم. گرد هم آئیم و نگاهمان رو به جلو و به پیش رو باشد. حتماً پیروز و موفق خواهیم بود و توانائی هایمان هرچه بیشتر شکوفا خواهد شد.

جمعه, 29 فروردين 1393 10:16

ميرسيدعلي صدريه يازده فرزند به نام های ميراحمد، ميرابوالقاسم، ميرجلال، ميرصادق، ميرعبدالحسين، نصرت السادات، فرنگيس، زينت السادات، شايسته، بتول و صديقه داشت. ميراحمد صاحب چهار اولاد شد كه مير حميد يكي از آنهاست.

اين مهندس صاحب نام در سال 1323 خورشيدی متولد شد. او تحصيلاتش را در دانشكده ی پلي تكنيك تهران به پايان رسانيد. اجرای سازه های بسیار بزرگ و عظیم در صنعت پل سازی در ایران کار او بود. وی از جانب مطبوعات، پدر پل های ايران لقب گرفت.
مهندس صدريه مجری طرح 17 پل بزرگ در سراسر ايران شد كه از آن جمله پل های بزرگمهر اصفهان، آذر اصفهان، وحید اصفهان، فردوسی اصفهان، پل بزرگ کرج، پل هاي غير هم سطح كلاك در كرج ، پل رودخانه ی كن ، پل زير گذر دهكده ی المپيك ،پل سوم دزفول روی رودخانه ی دز از شاهکارهای اوست.
در سال 1379 هنگام ساختن پل شیرین اهواز با دهانه 146 متر از ارتفاع سقوط نموده و نام پر آوازه او و ثمرات سازنده اش برای ما باقی ماند.
نام نیکو گر بماند زادمی   /   به کزو ماندسرای زرنگار

جمعه, 29 فروردين 1393 10:15

زایش او در سال 1307 (در انارک) می باشد. پدرش میر عبدالکریم، مادرش فاطمه، خواهرانش سرور و فروغ و برادر کوچکترش میرعبدالرحیم نام داشت. از کودکی کتاب خوان بود و در سال های دهه 20 در جوانی، ساده باورانه می پنداشت که روزی می شود با قلم و فاش کردن فساد از "ننگ و نکبت" نظام های حاکم رها شد.در 1329 برای ادامه تحصیل راهی آلمان شد در حالی که خلاف رسم زمان که سوسیالیسم را می پسندید، ملی گرا و لیبرال ماند. به فعالیت های دانشجویی و ترجمه مقالات در مجله گروهشان پرداخت و در همانجا با زنی آلمانی ازدواج کزد که حاصل آن آتوسا و میرعبدالکریم هستند. در 1339 از دانشگاه فریدریک ویلهلم (بن) درجه دکترا در علم اقتصاد و تخصص در سیاست اقتصادی گرفت و به ایران بازگشت.

تا اوایل انقلاب در پست های مهم اقتصادی کار می کرد و به دو زبان آلمانی و انگلیسی کاملاً وارد بود. ابتدا به ترجمه شاهکارهای ادبی از آلمانی، به تفنن و بدون دریافت وجه مشغول شد. اولین اثرش که به صورت کتاب چاپ و منتشر شد "قصر" از کافکا بود اما پس از انقلاب و محدودیت بسیار برای کارکردن و نان درآوردن به "ترجمه حرفه ای" روی آورد. علاوه بر آثار ادبی، بیشتر آنچه را که در دنیا اهمیت یافته بود ترجمه می کرد.
آثار را برای ترجمه خود برمی گزید تا خواننده ایرانی سریع و سهل با روند تفکر بشر آشنا شود و ترجمه را به گونه ای می پسندید که خواننده باور کند نوشته خود نویسنده را می خواند که ارزش فرهنگی هم دارد.
ترجمه کتاب "سلول" را بسیار دوست می داشت که در آن هیچ نشانی از حال و هوای روزمرگی نیست! می گفت: یک فرهنگی جهانی داریم که همگان در سراسر جهان در ساخت آن شریک اند و به ناچار فراگیر می شود و هیچ جامعه ای در بلندمدت نمی تواند خود را از آن دور نگه دارد.
در 1379 درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی باد./حرا-1/4/92/

آثار: قریه ما
ناشر: خامه تهران / چاپ: پویا آبان ماه 1360 / تعداد صفحات :282
موضوع: تاریخچه خاندان صدریه با نگاهی جامعه شناسانه به برخی از تحولات تاریخی. در صفحه 2 آمده است:
توان ما - هر اندازه ناتوان - نقطه ی امید به شمار آید.
امید ما - هر اندازه مایوس - در این ماجرا به کار آید.
هدف ما - هر اندازه ناممکن - از آن چشم نمی پوشیم.
کوشش ما - هر اندازه بیهوده - باز می کوشیم.
تقلای ما - هر اندازه فرسوده - تنها نشانه ی زندگی است.
و تسلیم ما - هر اندازه مفهوم - سرآغاز بندگی است.
چون سرما را توان تحمل نمی داریم.
اندام عریان خود را بر آتش می گذاریم.

- مقالات شامل:
تفننی در کنار کار اصلی/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (5 صفحه - از 82 تا 86)
روند تکامل ترجمه در قرن اخیر/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (1 صفحه - از 68 تا 68)
دیدگاهها/ نشریه: علوم انسانی «گزارش» تیر 1374 - شماره 53 (2 صفحه - از 11 تا 12)

- نظرات و دیدگاهش تحت عنوان "فراتر از خط قرمز" در کتاب "خط قرمز، آزادی اندیشه و بیان و حد و مرزهای آن، مجموعة مقاله و مصاحبه" (شامل بيست و دو مقاله و مصاحبه در زمينه بيان حد و مرز آزادي انديشه)/ 1377

- و قسمتی از ترجمه هایش:
قصر/ فرانتس کافکا
چهره های سیمون ماشار/ برتولت برشت/ 1351
در انبوه شهرها/ برتولت برشت
سلول/ هورست بینک/ 138 صفحه/ نشر آبی/ 1364
كاخ شیشه ‏اى سیاست/ كورت والدهایم/ 400 صفحه/ اطلاعات/ 1365
تل گرسنه/ دفتی دوموریه/ 488 صفحه/  میترا، فردوس/ 1368
خانه اشباح (ادبیات)/ ایزابل آلنده/ 516 صفحه/ فردوس/ 1368
زندگی و مرگ لنین/ رابرت پاین/ 682 صفحه/ نشر آبی
کینز و پس از کینز (مسایل اقتصادی سال های پس از جنگ)/ مایکل استوارت/ 383 صفحه/ فردوس/ 1368
کاتاسترویکا: دهکده های پوتمکین گورباچف همراه با مقاله ای از هنری کیسینجر/ الکساندر زینوویف/ 198 صفحه/  نشر آبی/ 1369
ناقوس ساز (شعر)/ فردریش شیلر /چاپ در کتاب هفته
فریضه ای برای شهر اراس/ اندرزی ژچی پیورسکی/ 208 صفحه/ نشر آبی/ 1371
نبرد براى فلسطین/ فریدریش شرایبر/ 372 صفحه/ نشر آبی/ 1373
تاریخ جهان: تحول اندیشه، تمدن و فرهنگ جهان - جلد 1 و 2/ تئودور اچ . فون لاو، جان هرسكويتز، جول اچ. وينر و ماروين پری/ 1377
داریوش و پارس ها (تاریخ و فرهنگ ایران در دوره هخامنشیان)/ والتر هینتس/ 304 صفحه/  موسسه انتشارات امیرکبیر
مبانی نقاشی و خطاطی ( رمان )/ ژوزه ساراماگو/ 328 صفحه/ فردوس/ 1378
دومین انقلاب (پراسترویكا)/ میخاییل سرگی یویچ گورباچف/ 548 صفحه/ نشر آبی/ 1379
کفچه ماهی (رمان)- جلد 1 و 2/ گونتر گراس/ 448 و 400 صفحه/ فردوس/ 1379
آوای وزغ/ گوانتر گراس/ 304 صفحه/ فردوس/ 1380
طبل حلبی/ گونتر گراس/ 736 صفحه/ نوقلم
گروه محکومین/ فرانتس کافکا
خاطرات ویلی برانت


"بخارا" آذر و اسفند 1380 - شماره 21 و 22 / پایگاه مجلات تخصصی نور / هوشنگ ساعدلو
به یاد دکتر (میر) عبدالرحمن صدریه انارکی
دکتر عبد الرحمن صدریه را من از دانشگاه فریدریک ویلهلم در شهر بن آلمان می‏ شناختم، هر دو دانشجوی آن دانشگاه بودیم. یاد باد آن روزگاران یاد باد! دوست نزدیک و همدرس او شاپور مسعودی بود، از مردم تویسرکان و از اخلاف شاهزاده ‏های قدیم، بسیار خوش صحبت و اهل دل‏ که هم شب زنده ‏داری می‏ کرد و هم درس می‏ خواند و از غرایب آنکه باید سال پیش در همین‏ اوقات باشد که او هم روی در نقاب خاک کشید و همانجا در غربت بن، به خاک رفت. من همواره‏ ترجیع بندی از یک تصنیف آلمانی را بیاد دارم که او به شوخی و خنده در مورد متعددی که‏ حرفی و مشکلی پیش می‏ آمد می‏ خواند: Ach,in Funfzieg Yahre ist alles Vorbei «برو بابا،تا پنجاه ساله دیگه همه چیز تمومه».
صدریه پس از اخذ درجه دکترا در اقتصاد به ایران بازگشت ولی مسعودی همانجا در پیش‏ عهد و عیال آلمانیش ماند و به ایران بازنگشت. صدریه هم همسرش آلمانی بود ولی خودش‏ اهل کویر، از انارک که پس از اتمام تحصیل تاب سرمای آلمان را نیاورد و به وطن بازگشت. اگر از ظاهرش چیزی نمی ‏شد فهمید در باطن، در ته قلبش گرمای کویر تفته و روشن بود. در ایران‏ او به دلیل لیاقت و درستی‏ اش تا بالاترین مقامات دولتی در بخش‏های اقتصادی خود را برکشید و در هر سمتی که بود از خود لیاقت و شایستگی نشان داد و همواره ریاستش با محبوبیت همراه‏ بود، پس از بیست و سه سال این علاقه معنوی را در مجلس ختم او در خانقاه صفی علیشاه‏ می‏شد به عیان دید.
شرح‏ حال جالب و خواندنی او و خاندانش را در کتاب ماندنی «قریه ما» که حکایتی است از تاریخ اجتماعی سده اخیر ایران می ‏توان خواند و تصویر زنده‏ اش را از گوشه تاریخ ایران، در قبل‏ و بعد از پهلوی، در آن جست و دگرگونیهای پست و بلند زندگی یک خانواده بزرگ ایرانی را در آن‏ دید. مطالبی که برای تاریخ‏ نویسان اقتصادی و اجتماعی این عهد بسیار ارزشمند است.
صدریه بیشتر با دوستان نزدیکش می‏ جوشید و دمخور بود، علاقه وافری به بحث داشت با آهنگ صدائی چون الماس تیز! نوشتن با قلم را عادت نداشت، پشت ماشین تحریر می ‏نشست و ساعتها می‏ نوشت و ترجمه می‏ کرد. گروه محکومین کافکا، خاطرات ویلی برانت صدر اعظم‏ سابق سوسیالیست آلمان، پروستوریکا گورباچف بخشی از آثار اوست به ترجمه و کتاب‏ «قریه ما »به گمان من مهمترین اثر تألیفی ماندگار می‏تواند به‏ شمار آید. افسوس که:
آن پنجه کمانکش و انگشت خط نویس‏ هر بندش اوفتاده به جائی و مفصلی
در یکی از دفعاتی که دیداری در خانه ی ما داشتیم، پس از صحبت های بسیار و بحث مفصل که‏ عادت او بود، کاغذی از جیب بیرون آورد و گفت شعر مرا گوش کن! چیزی ‏که من در مورد او سراغ نداشتم طبع شعرش بود و علاقه به شعر، شعرش را برایم خواند و بعد به یادگار، آن را به‏ من داد که اکنون یادگاریست از او: انسانی با اخلاق، بردبار و بسی خصلت‏های نیکوی دیگر.
10 دی‏ماه 1380

جمعه, 29 فروردين 1393 10:13

محمدعلی ابراهیمی انارکی متخلص به "کویر" در سال 1323 خورشیدی در انارک متولد شد. او، تحصیلات ابتدائی را در زادگاه خویش و دوره ی متوسطه را در شهرستان نائین به پایان رسانید. در سال 1341 به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و پس از دریافت لیسانس در رشته ی زبان انگلیسی به تدریس در دبیرستان های انارک، میمه و اصفهان پرداخت.
آثار:
 
1- ای نارسینه (اشعار گویشی)، نشر نقش جهان، چاپ اول، 1378
2- شعر کویر (مجموعه اشعار)، نشر گل‌افشان، چاپ اول، ۱۳۸۱
3- انارک (از دیدگاه تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی)، نشر رنگینه، چاپ اول، ۱۳۸۳ و ویرایش دوم 1390
4- مدرسه‌ی فرخی، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۵
5- انارک (آثار همایش گویش شناسی)، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۵
6- فرهنگ کویر (واژه‌نامه‌ی انارکی)، نشر گلستان ادب، چاپ اول، ۱۳۸۷
*- گزیده اشعار طرب انارکی "مجدالاشراف"، 1389
7- پژوهشی در انساب انارکی ها (جلد اول)، چاپ اول، 1390

"ای نارُسینه" نوروز انارک تماشائی است. ازدحام جمعیت و کثرت اتومبیل ها چهره شهر را دگرگون می سازد. انارکی ها و انارکی زاده ها از گوشه و کنار مملکت بزای دیدن زادگاه خود و نیاکان به اینجا روی می آورند. خویشاوندان سببی و نسبی همه زیر یک سقف، نوروز را پاس می دارند.
آنجه در این میان رنگ غربت گرفته است نوع گفتار مردم است که بومی نیست و اگر هست اندک است و از زبان سالمندان شنیده می شود. گویش محلی شیرین و دلاویز انارکی که قواعد محکمی نیز دارد، با کمال تأسف در حال رنگ باختن است. بیشتر انارکی های شهرنشین ما آنگاه که یاد نارُسینه می کنند زبان مادری را از یاد می برند و فرزندان آنها که نیاموخته اند، بیگانه با آن، تنها به دهان گوینده چشم می دوزند.
آیا تاکنون به این نکته اندیشیده اید که اگر گویش از میان برود از فرهنگ چه می ماند؟ پاسدار این میراث کهن جز ما چه کسی است؟ صادقانه بگویم ما در این زمینه اهمال ورزیده ایم و گویش را به فرزندانمان تعلیم نداده ایم تا فرزندانشان تعلیم نگیرند، مشکل در همین جاست.
به سراغ «ای نارُسینه» می روم. کتابی که یکی از فرهنگیان انارک در سال 1387 منتشر ساخته است. کتاب محتوی اشعار محلی انارکی است که به گفته ی خود از این قالب برای احیای یک گویش رو به فنا استفاده کرده است. او قصه ای را به نظم درآورده است. قصه ای که تنها مربوط به زندگی او و ما نیست. بلکه قصه زندگی تمام مردان و زنان پاکدل و نیک اندیشی است که از بطن جامعه ی کوچک کویری این مرز و بوم جوشیده اند و زبان و سنن خویش را به دیگران منتقل کرده اند.
داستان، داستان من و ما نیست. داستان زندگی سالخوردگان خمیده قامتی است که چین های صورت پرفروغشان با شکستگی دیوارهای خشتی در هم آمیخته و نشان از بودن و ماندن آبادی دارد. درود بر اینها که ماندند تا اصالت بماند. تا فعل ماندن همه چیز گوباتر صرف شود. و از این مانده ها یکی قهرمان قصه می شود. یکی که نام ویژه ای ندارد. شاید همنام مادر من یا مادر شما یا مادر دوست مشترکمان باشد. یکی که اجدادش زاییده این آب و خاک بوده و خود نیز در دامان همین خاک پرورش یافته است.
یکی قد علم می کند که هیچ یک از شهرهای مجاور را ندیده و دنیایش فراتر از دنیای پیرامون آبادی نیست. خدای را سپاس می گوید که مالک همه جاست و این همه جا را از "قبله" شروع می کند که کوهی است سمت قبله و با این انتخاب، روی به قبله نمودن و خاضعانه در مقابل معبود ایستادن را گوشزد می کند.

از نخلک می گوید، معدن سربی که نیش کلنگ کارگران در عمق چند صدمتری هرزمان با ضربه ی رحمت آفرین خود پیکر سنگی کوه را به لرزه می اندازد. از تلخی "تلخه"، شوری "شورابه" و ریگزار "علم" و "مشجّری" می گوید و آنجا که پس از برشمردن یک یک آبادی ها، ذهنش فرو می ماند وسعت کلام را از آنچه که می بیند و می داند فراتر می برد و احاطه ی خداوند متعال بر مُلک هستی را، از غرب تا شرق و از شمال تا جنوب بر زبان می آورد.
از یایی گُ آفتاو اِتاوَه       تا یایی گُ سِر وِ خاک اِساوه

یکی قد علم می کند تا بعد از هشتاد و سه بهار از زندگی اش در عین پیری و دردمندی باز هم بر چهره ی روزگار لبخند بزند و گریستن گروهی را در غم کم و بیش روزگار به تمسخر بکشد.
هِر چند گُ پیر و دردمِندی       از شوق وِ روزگار اِخندی

نوروز را ارج می نهد و مقدمات استقبال از آن را گرامی می دارد اما تأکیدش بر خانه ی دل تکاندن و غم از آن زدودن است.
یُرتی دل اِگر گُ دِرشوری       افسوسی ویَشته ها اخوری

کهنگی خشت و شکاف های سقف اتاقش را که محلی مناسب برای لانه سازی زنبور شده است را خطرناک می داند.
ده یاش و دُنده سله داره       خاک از بیغلُش وِ ریم اِواره

از بادگیر می گوید و قدرت خنک کنندگی اش در گرمای تابستان و نبودن پشه.
یک پشه تا صبح دی نانیشّه       آسوده ای از هوجومی پشّه

داستان حوض "حاج لطفی" را با بیانی عارفانه در باور شنونده می نشاند و هم آهنگی میان کلمات قصه را با ریزش قطرات اشک بر گونه ی چروکیده خود حفظ می کند.
ما مَکّه شویمنی هیچ گرتا       ها یُمنی هُو یمنی هیچ گرتا

او پیام آور نسلی است که گذشته را به آینده پیوند داده است. او در کنار نشستن بر پشت شتر، آرمیدن در صندلی هواپیما را نیز تجربه کرده است. آنچه او دیده نسل آینده نخواهد دید لذا به دنبال فرصتی است تا فشرده ی زندگی هشتاد و سه ساله اش را در قالب جملاتی پندآمیز به دیگران بازگو کند.
ای کَسّر و مَسّری ویلایت       ای اهل دل و سری ویلایت
خُی هِم هَنیگیت و مالی هِم بیت       دَسّی هِم و پا و بالی هِم بیت

و سرانجام با بیان "خدا زیباست به او عشق بورزید" کلامش را در این منظومه به پایان می رساند.
پابندی نیما و دایی خُی بیت       دلباخته ای خیدایی خُی بیت

شعر کویر دومین کتاب اوست که در بهار 1381 چاپ و منتشر شد. این کتاب که 232 صفحه دارد گزیده ای از اشعار فارسی شاعر را شامل رباعیات، غزلیات و مثنویات تا سال 1380 در برگرفته است. در شعر کویر بنا بر آنچه سید محمد نحوی در مقدمه آن نوشته است سادگی و همواری و پاکی و صداقت همانند زلالی چشمه ی دیانت و اعتقاد موج می زند که این همه را می توان از صفا و پاکی ذاتی وجود خود او دانست. از طرفی، قدرت توصیف و دورپردازی او و فضای روح نواز شعر او را بایستی از مختصات دید باز و گسترده ی او در طبیعت کویر دانست.
او در عین مهارت و شیفتگی که در سرودن شعر از خود نشان می دهد هیچ گونه ادعائی بر بلندی سخن خویش ندارد که صد البته این نیز یکی از ویژگی های انسان های آزادیست که خود را به خاطر هنر از دیگران ممتاز نمی دانند.
مضامین شعرش متنوع است تا خواننده را کسل نکند. گاه از بهار و گاه پائیز سخن می گوید. گاهی پیری و جوانی را موضوع شعر خود قرار می دهد و گاهی نیز غزل عاشقانه می سراید تا چاشنی شعرش باشد. اما از مادر و محبت مادری نیز غافل نمی ماند و این وجود عزیز را با زیباترین کلام توصیف می کند.
با آنکه شش دهه از عمر را پشت سر گذاشته با همان شدت و علاقه و پشتکار جوانی به کار تدریس مشغول است و شعرش نیز بالطبع حال و هوای جوانی دارد. به زادگاهش عشق می ورزد و از هر فرصتی جهت معرفی آن به بهترین وجه استفاده می کند. منظومه ی زیر گواه این مطلب است.
ای زادگاه کوچک من در دل کویر
یاد محیط پاک و نشاط آورت به خیر
بر خشت های خام تو در سقف ضربی ات
بر تک درخت کوچک انجیر کوهی ات
بر سنگریزه های حیاطت که آفتاب
رنگ سفید چهره اشان را گرفته است
بر چرخ چاه و محور درهم شکسته اش
بر یُرت های خالی و درهای بسته اش
بر آسیاب دستی افتاده در غبار
بر مشک آب سایه ی تنها درخت نار
بر کاسه ی سفالی زیرش که مرغکان
روزی سه چهار مرتبه سیراب می شوند
بر بادگیر رو به شمالت که هر بهار
تنها دو چشمه آن باز می شود
بر پشت بام های گلینت که مهرماه
با توده های کاهگل اندود می شود
بر دانه های ریز سفیدی که روی خشت
هر روز وقت سرزدن آفتاب صبح
بر روی پلّه ی دم در دود می شود
از راه دور، بوسه ی مستانه می زنم.

جمعه, 29 فروردين 1393 10:11

از شاعران این سده که به قولی اولین سراینده با گویش انارکی می باشد حاج میرزا رضا غفاری انارکی می باشد که از اولین آموزگاران و یکی از بنیان گذاران مدرسه فرخی انارک به سبک جدید در حدود 80 سال پیش است. این دل سوخته در سال 68 در مشهد دیده از جهان فرو بست. از سروده های اوست:
نسیم صبح گذشتی چو از کنار انارک  /    رسان سلام من  از  لطف بر دیار انارک
بگو مهاجرتم از تو بد به حکم قضایی   /     و گرنه دور نگشتم من از حصار انارک
سرشک دیده بدامان من همی جاریست   /    از  آن   که  شدم دور از جوار انارک
کنند  عرضه  بمن  گر  تمام  مملکت ری  /   کنم  معاوضه  کی با کمی غبار انارک
هوای  قلهک  و تجریش  و دره و دربند   /   کجا و  کوه  درنجیل و چهل تقار انارک
کنم  مقایسه زرگنده  چون  به  زرگاباد  /   که هست موجب بس کسرواحتقارانارک
نه منظریه  و  نه رامسر نه کوه دماوند   /    بود چو  سهل و  معلا  و کوهسار انارک
کجا به  باغ  و  تماشای  گل کند رغبت   /   کسی که دیده  درودشت و جویبار انارک
هوای  گردش و تفریح  بوستان ننماید  /   دلی که هست شب و روز بیقرار انارک
و با گویش انارکی:
نیگارا تا ز عشقُت در کیمندی /  گیرفتار و اسیر و   دَردمندی
دلی مو در خمی زُلفُت اسیرو   /   خیلاص نابُ بهیچ تَدبیر و فندی
به یک دیه دل از آدم ابیری  /  تو یا افسونگری یا چَشم بندی
تیناف و رسنُ کیمند صیاد  /   توخوی می پای دلها هَه ابندی
شوُ رودرغمی عشقُت اسوجه  /   دل مو مثلی دُنَه ی سیبندی
وسر نارَسَه هرگز وعدَه ی تو   /   چیرا اهلی فیریب و ریشخندی
میگر از سنگ و آهنُ دلی تو   /   تا مو داری ابیرمبی اخندی
ایگر در سختی مو راحتی تو    /   مو جُز راحتی تو ناپسندی
دیوُنه ی غمی عشقی توهرگز  /   عاقلُش نابُکَه خوی هیچ بندی
غفاری یا هیمه جورت اواجه  /    نَوینی تو غم و رنج و گَزندی

جمعه, 29 فروردين 1393 10:08

هنگام ناامنی منازل مورد تاخت و تاز یاغیان و دزدان بوده است به طوری که ملا حیدر انارکی گفته است:
هرآن کس بارتهران را بگیرد /   امیدوارم جلودارش بمیرد
تمام منازل حالی به حالی  /   سفید وقیلاقه آتش بگیرد
مگو تهران بگو ویرانه ی غم  /   به بالای سرش کوه دماوند
صدوسی و سه چشمه دارد کوه البرز  /   نمی ارزد به یک جرعه آب انارک
(توضیح این که در هنگام حمله، تلفات زیاد و دو منزل ذکر شده از بقیه نا امن تر بوده است و توصیه به نرفتن می باشد.)
هم چنین:
فلک ویران شوی ویرانه کردی  /   انارک را همه غم خانه کردی
به بالاخانه هابستی صف جنگ  /   پی خونریزی خلق کردی آهنگ
و از دیگر شعر های فکاهی این شاعر انارکی:
الاغ جعفرمعصوم بس که هشیار است  /   ز روی صاحب خویش آن الاغ بیزار است
نه کاه و نه جوی می دهد به آن حیوان  /   ز گشنگی نظرش سوی کاه دیوار است

از دیگر شعرای قدیمی انارک ملا عزیز انارکی بوده است که نقل می کنند:
عده ای از ساربانان برای پیدا کردن شتر هایشان منزل به منزل سراغ می گیرند تا به شیراز می رسند و در کاروانسرائی اطراق می کنند. چند نفر جهت خرید سوروسات (مایحتاج) به شهر می روند.
در یکی از میدان ها شاعری بساط خود را جهت مشاعره پهن کرده ولی همانندی نمی یافته و می گوید عجب شهر علم و ادبی است که کسی نیست با من مشاعره کند!
بچه های انارکی می گویند ما شاعری داریم که می تواند با تو مشاعره نماید و قرار فردا را در همان زمان و مکان می گذارند.
فردای آن روز ملا عزیز انارکی به همان میدان می رود و در بین مردم خوش ذوق شیراز که برای مشاعره جمع شده اند قرار می گیرد. شاعر بار و بنه خود را از الاغش پیاده می کند و داد سخن می دهد و سراغ شاعر انارکی را که بایستی با او مشاعره کند می گیرد.
ملا عزیز انارکی با ریخت و قیافه ساربانی پا پیش می گذارد که شاعر با دیدن آن قیافه او را هجو می کند و می گوید:
شاعر که توئی به لب لبانت ......   /   از مغز سرت تا زیر زبانت .....!
ملا عزیز انارکی در جواب هجو را پاسخ می دهد که:
 این حرف خوش و روی خوشت من دیدم   /    بر ریش و سبیل پدرت من .....!
این .......... خری که یک من تبریز است    /   سیصد درمش به خواهرت بخشیدم!
مردم پس از این حاضر جوابی به کف زدن و شادباش به ملا عزیز انارکی می پردازند و شاعر پشیمان از این مشاعره بار و بنه خود را جمع می کند و از معرکه خارج می شود.

جمعه, 29 فروردين 1393 10:06

اي كه بردي دل ما را و ندادي بازش
مده آزار و بكش تا بتواني نازش
عندليبي است كه پرورده گلش با صد ناز
باز نايد به قفس گر بدهي پروازش
پر و بالش مشكن تا نكشد آه و فغان
آشكارا نشود پيش رقيبان رازش
چشم جادوش فريبد دل مردم از سحر
بكن انديشه از آن مژه ي صيد اندازش
لحن داوودي و هفتاد و دو موسيقي را
طرح و انواع به يك نغمه كند آوازش
از "بياتات " و "نوا" تا به سراييدن "شور" (1)
رعشه درجان خلايق فكند آوازش
به چه ماند "طرب" و خاك انارك داني 
شيخ سعديست كه مسكن شده در شيرازش
تا يكي دو سال پيش كمتر كسي حتي از آشنايان نامش را شنيده و با اشعارش آشنايي پيدا كرده بود. نامش ملا علي است همان كه خانه اش در خيابان مكارم انارك زيباترين بادگير ها را بر پشت بام خود دارد. خانه اي كه چندين بار دست به دست شده و هم اكنون در اثر بي توجهي در حال ويراني است .
او فرزند حاج محمد رضا باني مسجدي است كه در كنار چشمه آب ساخته شده و هم اكنون در دست تعمير است.
ملا علي در انارك در بين سال هاي 1222 تا 1225 خورشيدي ديده به جهان گشود و در سال 1297 چشم از جهان فرو بست. مقبره اش همانند مزار ديگر بزرگان انارك چون : پدرش حاج محمد رضا، ملاابوالحسن ، ملارضا ، بيك علي و جاج باقر بزرگ ، در قبرستان تاريخي انارك با آجر ساخته شده و از نظر ارتفاع با ديگر قبور تمايز داشت كه متأسفانه در سال 1391 در دوره ي شوراي سوم شهر جهت تبديل به پارك با خاك يكسان شد. 
اي اهل قبور صاف شد مدفنتان
شد خرد و خمير استخوان تنتان
در ظرف سه -چار روز با تيغ لدر 
ويران شد و رفت از ميان مسكنتان 
لقبش مجدالاشراف و تخلصش طرب بود همچنان كه خود در قصيده اي گويد:
طرب زاهل انارك مجدالاشراف 
لقب دارم ز ديوان مكرم
از كودكي، جواني، ميانسالي، چگونگي تحصيلات ، شيوه ي زندگي و كتاب هاي فراوان خطي او ، آگاهي چنداني نداريم، در اين راستا ، چشم اميدمان به كرم نوادگان مكرم او دوخته شده است كه دوستداران اين نخستين شاعر توانا و حكيم داناي اناركي را از احوالش با خبر سازند. آنچه مي دانيم و نوشتنش ضرورت دارد، اطلاعاتي است كه از طريق اشعارش به ما رسيده و آن هم ماده تاريخ هايي است از تولد يكي دو فرزند و فوت دختر خردسال و همسر و عموزاده هايش.

اشعار طرب
ديوان طرب مشحون از 214 غزل ، 15 قصيده ، 5 مسمط ، 2 ترجيع بند ، 2 تركيب بند، چندين مرثيه و رباعي و يك مثنوي به نام " گلشن نگار " است.كه 1167 بيت آن در " هفت بهشت" سروده شده و بهشت هفتم ناتمام مانده است. يكي از دو تركيب بتد او مرثيه اي است در رثاء "خامس آل عبا" كه آن را در " بيست و سوم شهر شوال المكرم هفتم مردادماه جلالي مطابق ايت ئيل تركي سنه 1303 هجري"به پايان برده و با امضاي "عبدالاحقرعلي ابن مرحمت شأن حاجي محمد رضا اناركي متخلص به" طرب " در ديوان خود ذكر كرده است.
سفر دفع غم و محنت كند هان اي طرب داني
بيا تا از انارك بر كنيم اي دوست منزل را
مجد الاشراف علاوه بر تخلص طرب، در چندين غزل از تخلص "گلزار"
نيز استفاده كرده است.
شام فراق و طرّه آن نازنين صنم
چندان دراز يود كه شام از سحر گذشت
" گلزار " اين دو روزه فرصت شتاب كن
غافل نشسته اي تو كه او بي خبر گذشت
اما اين شاعر دلسوخته ي كويري به تخلص هاي "ساقي" و "شمس "نيز اشاره دارد
گر قبول درگهت نظم من آيد در مراثي
هم "طرب" هم " ساقي "و هم "شمس "و هم "گلزار" خوانم
طرب غزلياتي چند با رديف "سراب" دارد كه بيانگر سوز و گداز عاشقانه ي او و دلبستگي اش به شوخ چشمي است كه گه "بلوچ" و گه "سراب"ش مي خواند.
نيم خندي كن به خاك كشتگان چون بگذري
سحر باطل ساز اعجاز مسيحا اي سراب 
و در غزل بلوچيه گويد
نگار سنگ دلم اي بلوچ خانه به دوش
غلام حلقه به گوش توام مرا مفروش
مضامين عمده ي شعر طرب را در دو بخش مي توان خلاصه كرد.نخست شور عشق و جذبه ي عاشقي است كه در تمام غرلياتش مشهود است.
خيل غم از پي طرب تاخت به جرم عاشقي
شهر به شهر و ده به ده خانه به خانه سو به سو
دوم دلبستگي او به خاندان عصمت و طهارت (ع) است كه در قصايد، ترجيعات، تركيبات و مراثي و نوحه ها سعي در بيان آن دارد.
اي باد صبحدم ز ستم ها كه شد بگو
در كربلا و كوفه به اجداد اهل بيت. 

در بند ششم نخستين ترجيع بند خود گويد:
اي فداي محبت استاد
كه رساند مريد را به مراد
مرحبا پاكزاد مستَرشِد
كه به يك غمزه مي شود استاد
جذبه ي عشق و عاشق و معشوف
گفته ها مي كند بسي ايراد
اي خوش آن عاشق به خود مغرور
كانچه بودش به راه جانان داد
همه در كوي دوست قربان كرد
از پسر تا برادر و داماد
نو نهالي چو قاسم و عباس
نوجواني چو اكبر ناشاد
همه از دست خود كفن پوشيد
همه را اذن عزم ميدان داد
يك تن و يك زمين همه دشمن
يك نفر صيد و يك جهان صياد
كيست آن شاه بي سپه گويم
هر دو عالم فداي نامش باد
شاه مظلوم سيدالشهدا
كه جهان راست باعث ايجاد
اين ملمع كه نام آن ترجيع
طرح انداز هفت بند افتاد
چارده شد به عشق هشت و چهار
نود و هشت شعر در اعداد
با دلي پر ز حب شاه، طرب
در سه ده سالگي نمود انشاد
آنچه موجود شد خفي و جلي
از وجود محمد است وعلي
طرب در غزل از حافظ ، سعدي و يغما و در تركيب بند و ترجيع بند از وحشي بافقي و هاتف اصفهاني پيروي كرده است:
حافظ : تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
طرب " تا ز معشوق اجل نام و نشان خواهد بود
عاشق اندر طلبش بي سر و جان خواهد بود
سعدي : دور به پايان رسيد و عمر به پايان
شوق تو ساكن نگشت و مهر تو زايل
طرب : زندگي عاريت رسد چو يه پايان
جان شود از تن ، نه دل ز مهر تو زايل
يغما : روم به جلد سگ پاسبان كه گاه به گاهي
مگر به مغلطه يابم بر آستان تو راهي
طرب : روم به كسوت خداميان كه گاه به گاهي
ز اشتباه بيابم بر آستان تو راهي

طرب از همسر اولش "جواهر سلطان" دختر حاج محمد جعفر کبیر و نواده ی حاج ملامحمد کلباسی اصفهانی صاحب دو فرزند پسر و هفت دختر شد. پسرانش، میرزا ابوالقاسم و محمد رضا و دخترانش، ماه رخ سلطان، صاحب سلطان، مروارید، مرجان، پرنیان، گلچهره و لیلا نام داشتند.
تولد میرزا ابوالقاسم نخستین فرزند پسر طرب در سال 1309 هجری قمری، آن چنان او را شادمان کرد که انجمنی آراست و روزی چند میزبان شعرای خطه ی خور و بیابانک چون هنر، اقبال و رئیس شد.
همسر دوم طرب، ملاجهان دختر حسین خان کلباسی است. طرب از او صاحب پسری به نام محمدعلی علیزاده شد.

(1) بياتات = بيات اصفهان و بيات ترك در موسيقي
شور = متداولترين دستگاه موسيقي در ميان مردم ايران
نوا = مقامي است از موسيقي
(نوشته آقای محمد علی ابراهیمی انارکی در 1392)