امروز: سه شنبه 26 شهریور 1398 برابر با 17 سبتامبر 2019

شنبه, 05 مرداد 1398 18:38
انارک نیوز - گزارش تصویری از تخریب دیوار و پایین انداختن گلدسته آستان مقدس زیارتگاه شهر انارک و شکستن حرمت زیارتگاه توسط یگان حفاظت مسکن و شهر سازی شهرستان نایین در حضور بخشدار و شهردار و یکی از اعضای شورای شهر انارک در روز سه شنبه مورخ اول مرداد ماه 1398 صورت پذیرفت. 

لازم بذکر است:
- این تخریب بدون هیچ ابلاغی به هیات امناء زیارتگاه انجام شده است .مگر می شود یک روزه و بدون اطلاع رسانی و بدون حکمی، تخریب انجام، آن هم دیوار ورودی امامزاده و پایین انداختن گلدسته آن انجام شود.
- این اقدام با لودر و ماشین های شهرداری انارک و توسط پرسنل شهرداری صورت پذیرفته است که آن هم جای بسیار سوال دارد.
- همچنین همه درختهایی که در آن محدوده بوده توسط افراد دست اندرکار از ریشه به بیرون کشیده شده است. به جز یک درخت (ارزش و اندازه کاشت و نگهداشت درخت در کویر با توجه به ریزگردهای منطقه چقدر است؟)
- بلوک های به کار گرفته شده در دیوار به دستور ارگان مربوطه و توسط پرسنل شهرداری شهر انارک و در حضور بخشدار شهر انارک تاجمیری و شفیعی یکی از اعضای منتخب شورای شهر جمع آوری و از امامزاده شهر انارک به بیرون برده شده است و مکان دپو این همه بلوک مشخص نیست. لازم بذکر است این اقلام توسط دولت خریداری نشده است که این افراد آنرا بدون اجازه حمل نمایند و با خود ببرند. تک تک بلوک ها، ذره ذره سیمان ها و هزینه کارگر و استاد بناها ...  با نذورات مردمی تهیه شده است.
نام این عمل آقایان را چه می توان گذاشت. مصادره ؟

آقایان علاوه بر اهانت به مقدسات و تخریب دیوار و پایین انداختن گلدسته ورودی به اعتقادات مردم شهر انارک بی احترامی نموده اند.
طبق تماس با ریاست محترم شورا ی شهر انارک جناب آقای پاکروان شورای شهر انارک اصلاً در جریان تخریب دیوار ها و انداختن گلدسته های ورودی زیارتگاه شهر انارک نبوده است. شهردار انارک یا مسئول وقت که در شهرداری فعالیت می کند به چه حکم و قانونی، بدون اجازه و مصوبه شورای اسلامی شهر انارک مجوز داده تا (لودر  ماشین آلات و نیروی کار) از شهرداری در اختیار افراد قرار گیرد؟ مگر در قانون شهرداری هر گونه تخریب، آن هم دیوار و گلدسته امامزاده مجوز نمی خواهد؟
شما با انجام اینکار به مقدسات و اعتقاد هزاران نفر از همشهریان انارکی و جوانان شهر توهین کرده اید؟ ملت ایران همه با هم فرقی نمی کند از دولتمرد تا کارگر، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد طبق دستور و فتوای امام خمینی (ره) هر ساله در روز قدس نفرین بر سر اسراییل می زنند. ولی افسوس دید بعضی از بزرگواران با دید آنها یکسان است.

اقدامات انجام شده:
- شکایت نامه ای توسط هیات امناء زیارتگاه به مدیریت اوقاف شهرستان نایین ارسال شده و جناب آقای مهندس جبلی پیگیر شکایت می باشد.
- پیگیری جهت ساخت مجدد دیوار و پرداخت هزینه تخریب.
- گزارش تصویری جهت اطلاع رسانی به آحاد مردم به خبرنگاران باشگاه خبرنگاران جوان و سازمان صدا و سیما ی استان اصفهان ارسال گردیده است.
- هماهنگی با آقای دکتر پور بافرانی نماینده محترم شهرستان و مهندس جمالی فرماندار محترم شهر نایین
- و ....

اقدامات در شرف انجام:
- گزارش و ارسال عکس تخریب به بیت رهبری و اطلاع رسانی به رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای
- گزارش و ارسال عکس تخریب به ریاست محترم قوه قضاییه جناب آقای حجت الاسلام رئیسی
دوشنبه, 20 خرداد 1398 23:33
انارک نیوز - امسال، نوروز 1398 برای عرض تبریک شادباش نوروزی خدمت بخشدار محترم رسیدم.
خوشحال از اینکه یک میلیون تومان عوارض دیوارکشی را اواخر اسفند ماه پارسال با هزار سختی، هنگام پرداخت هزینه های سنگین دیوارکشی از جیب داده بودم، متوجه شدم که یک و نیم میلیون تومان برای عوارض سطح از سال 93 تا پایان سال 97 بدهکار شده ام. عوارض عطف به ماسبق شد در حالی که قبل از اواخر اسفند 97 هرگز هیچ سخنی از آن پیش نیامده بود و از اوایل سال 95 از پروژه آجر سفال توسط هیت نظارت جهاد کشاورزی استان هم خلع ید شده بود. پرداخت نقدی عوارض در شروع سال نو و بدهی های پروژه قوز بالای قوز شد.

8 استعلام مربوط به ادارات دولتی و ذیربط شهرستان نایین و شهر انارک را نیمه فروردین تحویل و با بقیه مدارک به جهاد شهرستان دادم و مختصر نمایم سرانجام شنبه 18 خرداد ماه 98 در جهاد کشاورزی استان آخرین حلقه خلع ید کامل و آخرین میخ بر تابوت پروژه زده شد و عرصه آن در اختیار نماینده دولت قرار گرفت و پروژه کارخانه آجر آژند انارک پس از گذشت زمان بیش از ده سال و فرازهای ناکامی بسیار در منطقه بحران آب انارک به تاریخ منطقه محروم انارک پیوست.
سه شنبه, 07 خرداد 1398 13:42
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

یادمه یکروز می خواستیم بریم ونچه (مزرعه ای نزدیک مزرا عبدالکافی). همین که حرکت کردیم هنوز از مزرا بیرون نرفته بودیم که یکدفعه پدرم گفت: وایسیت!
ماهم ایستادیم. به مادرم گفت: عقب تر اور تا تفنگه وری شونت نی.
تفنگ را گذاشت روی شونه مادرم و زد و دوید، دیدم یک شکار زد. خلاصه اونروز دیگه نرفتیم ونچه. البته این شکار چرا اونجا اومده بود نمی دونم ولی قسمت ما بود. همین که کار پوست کندن تموم شد و مادرم با دل و جگر، چغور و پغور درست می کرد، از طرف گدار، یشم حسن و مرحوم حسین طریقتی و مرحوم علی طریقتی آمدند و برای من طبق معمول آدامس خروس نشان آورده بودند. من چقدر آدامس خروس نشان دوست داشتم.
خلاصه پدر پرسید: کیا وبییت؟
حسن طریقتی هم گفت: دلومنی تنگ اییبی، یومیم.
پدر هم گفت: خاش اومیییت.
خلاصه نهار پیش ما بودند. بعدازظهر مرحوم خان بقایی و ابوالمظفر هم آمدند مزرا عبدالکافی، ولی نمیدونم چرا پدرم آنروز به آنها گوشت نداد. حتی حرفشم پیش نیومد! خان بقایی به پدرم گفت: حسن چن نفر ایند بر دی را گو قیناته وروفن، حیواسوت وشنی بو.
محمد پروری هم اومد، همین حرف را خان به ایشونم گفت و بعدشم رفتند. مادرم گفت: چیرا یک تیکه گوشتوت نداین؟
پدرم گفت: ابی نمداین.
خلاصه این هفته که نشد بریم ولی هفته بعد رفتیم. این بار پدرم یک زاغ زد و اونروز هم از سفره پربرکت طبیعت روزی خوبی قسمت ما شد. ولی یک چیزی بگم: پدرم شکارچی قابلی بود ولی نه مثل شکارچیهای امروزی که قلع و قمع می کنند. به اندازه نیازمون شکار می کرد خداوند رحمتش کنه.

دوشنبه, 26 فروردين 1398 11:35
سرویس تاریخ جوان آنلاین: اثر تاریخی- روایی «انارک، تبعیدگاه مدافعین دین و ولایت» در زمره مجموعه کتاب‌هایی است که از سوی موزه عبرت ایران نشر یافته و روانه بازار کتاب شده است. در این کتاب شمه‌ای از توصیفات تبعیدیان به شهر انارک جمع‌آوری شده و در کنار یکدیگر قرار گرفته است. جناب یعقوب لطفی گردآورنده این اثر در مقدمه خود بر این کتاب آورده است: «اصولاً استفاده از مجازات تبعید برای سرکوب فعالیت‌های انقلابیون، به‌خصوص عالمان دینی همواره مورد توجه ساواک بود و از ابتدای تشکیل حکومت پهلوی این نوع آزار و اذیت که دست‌کمی از شکنجه جسمی نداشت در کانون اقدامات مأمورین امنیتی رژیم منحوس سلطنت قرار داشت و با توجه به شرایط حاکم بر کشور انجام این اقدام گاهی اوقات فروکش می‌کرد و در بعضی مقاطع افزایش می‌یافت. یکی از مقاطعی که بر دستگیری‌ها افزوده شد و با استفاده از حربه تبعید مخالفان رژیم سلطنت سرکوب شدند و مورد آزار و اذیت قرار گرفتند، مقطع شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی فرزند ارشد حضرت امام در اول آبان ۱۳۵۶ در شهر نجف بود. این واقعه تأثربرانگیز موجی از نفرت و انزجار را علیه رژیم پهلوی در بین مردم و روحانیون ایجاد کرد و در حمایت از حضرت امام و محکوم کردن این حادثه در سراسر کشور مجالس وعظ، خطابه و عزاداری برپا شد. برگزاری مجالس گسترده ترحیم به این مناسبت و سوگواری فراوان و ذکر نام حضرت امام که از سوی وعاظ شجاع، آگاه و مبارز بیان می‌شد موجی از ترس و وحشت را در بین کارگزاران رژیم پهلوی ایجاد کرد. رژیم در جهت مقابله با این حرکت خودجوش و عظیم مردمی دست به اقدامی کاملاً ناشیانه و نسنجیده زد و مقاله‌ای را با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۵۶ به دستور شاه توسط فرد مجعولی به نام احمد رشیدی‌مطلق در روزنامه اطلاعات به چاپ رساند. این مقاله توهین‌آمیز به دین مبین اسلام و عالمان دینی و حوزه‌های علمیه مانند شعله‌ای فروزان به آتش احساسات پاک مردم دامن زد، به‌طوری که بلافاصله با واکنش شدید عناصر و نیرو‌های مذهبی و مبارز مواجه شد و در این باره تظاهرات باشکوه ۱۹ دی ۱۳۵۶ شهر قم برگزار و به قیام خونین ۱۹ دی قم معروف شد و همین قیام باعث گسترش سریع ندای حق‌طلبانه مردم در سراسر کشور ایران شد. واقعه ۱۹ دی پدیده‌ای ناگهانی نبود، بلکه ریشه‌های تاریخی داشت و بعد‌ها منشأ حوادثی بس ژرف و عمیق شد. مأموران ساواک به دستور شاه بلافاصله دست به کار شدند و برگزارکنندگان و وعاظ و سخنرانان مجالس ترحیم شهید سیدمصطفی خمینی را دستگیر و در گروه‌های مختلف به شهر‌های دورافتاده تبعید کردند. البته این دستگیری‌ها و تبعید‌ها در سایر شهر‌های ایران نیز انجام شد.»

نویسنده در بخش دیگری از دیباچه خود، به شهر انارک و تبعیدشدگان آن اشاره می‌کند و می‌نویسد: «یکی از شهر‌هایی که تبعیدی‌های بیشتری را در خود جای داد، انارک از توابع شهر نائین یزد بود که در بعضی مقاطع تعداد تبعیدی‌ها به ۱۳ نفر هم می‌رسید. البته در لابه‌لای اسناد دیده شده است که بعضی افراد بر اساس ماده ۵ فرمانداری نظامی و رأی کمیسیون امنیت اجتماعی به تبعید در انارک محکوم می‌شدند، ولی گاه رأی تغییر می‌کرد و آنان را به شهر دیگری می‌فرستادند که در فصل‌های بعدی به مواردی از آن‌ها اشاره خواهیم کرد و اسنادی را که در این باره به دست آمده است ارائه خواهیم کرد. در هر صورت صرف‌نظر از تعداد افراد تبعیدی که عموماً از عالمان دینی مبارز و انقلابی و یا مدافعان دین و ولایت بودند، نکته مهم این است که رژیم پهلوی در هیچ شرایطی تاب تحمل مخالفانش را نداشت و به صورت دائمی به عنوان رویه‌ای ظالمانه و ضدبشری آن‌ها را یا به حبس می‌برد و شکنجه می‌کرد یا به نقاط دوردست و فاقد امکانات اولیه تبعید می‌کرد. در ادامه همین بحث حضرت امام در تقدیر و حمایت از تبعیدیان و مبارزان چنین می‌فرمایند: مبارک باد مسلمانانی که در راه دفاع از احکام اسلام و ممالک مسلمین و رهایی از یوغ استعمار و عمال خبیث آن به حبس، تبعید، شکنجه و قتل تن می‌دهند و برای قطع ایادی ظلم با هر محرومیتی می‌سازند... از آنجایی که مبارزین و فجرآفرینان در سراسر کشور به کوچ‌های اجباری و تبعید‌های انفرادی محکوم می‌شدند حضرت امام در این باره چنین می‌خروشد: همه ایران مظلوم بود. ایران محبسی بود و در آن ۳۵ میلیون جمعیت حبسی! الان بحمدالله تعالی همه از حبس بیرون آمدید و به شکرانه این نعمت باید صبر انقلابی داشته باشید. این فرمایش بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران از آنجا نشئت می‌گرفت که رژیم سلطنتی پهلوی بیش از ۱۰۰ شهر را در اقصی نقاط کشور به عنوان تبعیدگاه انتخاب کرده بود. تقریباً در هر استان یک یا چند محل از نظر آب و هوا، امکانات و مقدورات ضعیف‌تر و محروم‌تر از سایر شهر‌ها بود. رژیم پهلوی دقیقاً همان محل را به عنوان تبعیدگاه نشان و از آن استفاده می‌کرد. همین امر نشان می‌دهد که کل ایران یک محبس بود که به کمک پروردگار متعال و رهبری‌های بی‌بدیل امام خمینی و همت و اراده والای مردم مسلمان و قهرمان ایران اسلامی از چنگال شیاطین نجات یافت. با وجودی که هدف رژیم سلطنتی پهلوی از تبعید مخالفان خود و مبارزان، جلوگیری از گسترش نهضت و سرکوب مبارزات امت مسلمان و قهرمان ایران بود، ولی آنچه اتفاق افتاد دقیقاً به ضرر رژیم تمام شد، زیرا تبعیدی‌ها با توجه به روحیه مبارزه و اعتقاد به راهی که در پیش گرفته بودند، خود به عنوان سفیران و انتقال‌دهندگان پیام مبارزین انقلابی فعالیت خود را در همان مناطق و تبعیدگاه‌ها ادامه و گسترش و رژیم پهلوی را در مقابل عمل انجام شده‌ای قرار دادند.»

مؤلف در ادامه، در تبیین چگونگی فصل‌بندی کتاب خویش و نیز مندرجات هر فصل، چنین آورده است: «تلاش شده است در فصول بعدی به لطف حضرت حق مطالب و خاطرات مفیدی را از این مبارزات در تبعید ارائه دهیم. هرچند منابع و مآخذ اندکی وجود دارد، ولی با همین بضاعت اندک زوایای تاریک و پنهان بخشی از تاریخ باشکوه مبارزات امت مسلمان کشور ایران روشن می‌شود. این کتاب در سه فصل تنظیم شده است که در فصل اول به صورت کاملاً علمی و دقیق موقعیت جغرافیایی و ویژگی‌های مختلف شهرستان انارک با استفاده از منابع معتبر و قابل اعتنا تشریح شده است که برای درک بهتر و عمیق‌تر وضعیت تبعیدی‌ها می‌تواند مفید باشد. در فصل دوم به ارائه خاطرات تبعیدشدگان شهرستان انارک می‌پردازد که برای جلوگیری از اطاله کلام از تکرار و آوردن و نقل خاطرات مشابه و تکراری خودداری شده و تنها آن بخش از خاطراتی که ویژگی خاصی داشتند و برای خوانندگان محترم مفید بودند آورده شده‌اند. فصل سوم کتاب به اقدامات و مراقبت‌های ویژه ساواک از تحرکات عناصر تبعیدی اختصاص دارد و البته این فصل کاملاً با اتکا به اسناد به جا مانده از ساواک تهیه شده است. در انتهای کتاب هم در حد ضرورت عکس‌های جالب و دیدنی برای تکمیل این مجموعه در دسترس خوانندگان محترم قرار گرفته است.»
(کد خبر: 951217 -  ۲۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۳:۴۶)
 
 
چهارشنبه, 07 فروردين 1398 23:45
انارک نیوز - برای جلوگیری از خسارت بیشتر، میانه آبان ماه 97، با اصرار اهالی سرمایه گذار ، امیدوار و آرزومند، وقت نماینده محترم مردم حاج آقا عباسعلی پوربافرانی را در انارک گرفته و رخداد ظلم فسخ قرارداد و خلع ید از پنج هکتار زمین (که مالکیتی می شد) و مستحدثات کارخانه آجر آژند انارک را شرح دادم و پس از بازدید کارخانه (و در واقع محل آتی شترپروری) درخواست دیوارکشی برای خمس زمین (که انشاء ا... در آتی به صورت اجاره ای خواهند داد) کردم.  
الحمد... با دستور  صریح و مستقیم ایشان، در ایام مبارک دهه فجر انقلاب اسلامی عملیات پی کنی، آوردن دهها کامیون شن و سفارش سیمان و بلوک سیمانی انجام شد اما با تذکر آقای تاجمیری بخشدار عزیز که پروانه ساختمانی دیوارکشی پروژه پرورش شتر را دریافت نکرده ام تا ملاقات با فرماندار گرامی آقای محمود جمالی هم پیش رفتم!
خوشبختانه قبل از نوروز 98 با پرداخت ده میلیون ریال عوارض حصارکشی، تجهیز کارگاه، آوردن کامیونهای سیمان، بلوکهای سیمانی، شن، پایه های روی دیوار، بستن قرارداد با پیمانکار برای دیوارکشی با بلوک سیمانی و ملات شن و سیمان و کارگر ایرانی و نصب درب ورودی انجام شد که با هزینه حدود یک میلیارد ریال پیشرفت قابل توجهی داشت و همگی کارکنان، عوامل خدماتی، اهالی و کارآفرین مشتاق خوشحال بودند.

در قسمت بعد، ماجرای سال نو 98 با پخش استعلامهای مربوطه، اولین ملاقات با بخشدار گرامی برای تبریک شادباش نوروزی و دستور تکلیفی شفاهی ایشان برای پرداخت پانزده میلیون ریال عوارض سطح سالهای گذشته را خواهم آورد!
چهارشنبه, 29 اسفند 1397 21:55

عمو توروز و ننه سرماانارک نیوز - یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در روزگاران خیلی خیلی دور، آن طرف همه کوه ها، آن دور دورها، پیرمردی بود بسیار سالخورده، همیشه خندان و سرزنده و شاد با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید به نام عمونوروز.
که سالی یک بار اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنابسته، قبای کمرچین آبی آسمانی و جلیقه کرباسی رنگین، شالی خال خالی که به کمرش بسته بود، شلواری گشاد از پارچه زربفت و گیوه تخت نازک چرمی با رویه ابریشمی، عصا زنان با لبی خندان و دلی شاد از سر کوه روبروی شهر آهسته پایین می آمد و به سمت دروازه شهر راه می افتاد.
عطر بنفشه و پامچال تازه‌دمیده، هوای پاک و نسیم ملایم کوهستان و آواز پرندگان، عمونوروز را سرخوش و سرمست و سرحال می‌کرد. هرجا که قدم می‌گذاشت، پشت سرش پر از گل‌های رنگارنگ بهاری می شد، آسمان هم روشن و روشن‌تر. خلاصه برای این و آن گل و بهار می آورد.
چهچهه پرندگان آمدن او را نوید می داد. کبوتران هم پیام عشق و دوستی او را پیشکش می آوردند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا شادی بیاید و خنده بر لب همگی بنشیند.
او پیش خودش پچ پچ می کرد وقتی ببینمش یک دل سیر نگاهش می کنم و با جان و دل به حرف هایش گوش می دهم. چه خوش است لحظه ی دیدار.

نرسیده به دروازه باغچه‌ای بود که همه جور میوه داشت و شاخه‌هایش پر از شکوفه بود، بادام، زردالو، سنجد، نارنج، سیب، گیلاس و به. اطراف باغچه هم هفت جور گل بود سنبل، نرگس، بنفشه، همیشه بهار، زنبق، لاله و پامچال.
این باغچه مال پیرزنی بود خوش زبان و خنده رو که نه یک دل بلکه هزار دل عاشق و دلباخته عمونوروز بود و مشتاق دیدارش. اسم این پیرزن ننه سرما بود درست هم سن و سال عمونوروز.
دلبر عمونوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها ‏گفته بود که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمونوروز که در سفر دوازده ماهه‌ است ببافند.

او روز اول بهار صبح زود خورشید درآمده، نیامده پا می‌شد. دلش شور می زد بالاخره امروز می آمد! بی قرار و دلتنگ، رختخوابش را جمع می‌کرد، اتاق‌ها را تمیز و حیاط را آب و جارو می‌کرد، همه چیز را می شست، باغچه را آب می داد و پس از خانه تکانی، حنای خوش رنگی به سر و دست و پایش می‌زد، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد.
آینه، قیچی، موچین و سرمه دان را از صندوقچه بیرون می آورد و هفت قلم از خط و خال گرفته تا سرمه، وسمه به ابروانش، سرخاب و سفیداب و پاشیدن پودر زرک به گیسویش آرایش می کرد. آن‌وقت نیم تنه ترمه و تنبان قرمز و دامن کوتاه، گشاد و پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد. دلش می تپید و می لرزید انگار در سینه جایش نبود. خیلی دلواپس بود.
فرش پروانه کرم گل بهی را می‌آورد توی ایوان، رو به روی باغچه، کنار حوضچه‌ای که فواره داشت و چند ماهی در آن جست و خیز می کردند، می‌انداخت. بعد در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزه، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر، هفت جور میوه خشک، هفت‌چين، کشمش، انجیر، قیسی، شفتالو، خرما، سنجد و آلو با چهار مغز، گردو، بادام، پسته، فندق و نقل و نبات می‌گذاشت و سفره را با آنها تزیین و یک شمع توی شمعدان کنار سینی هفت سین جلوی آینه گرد قاب نقره ای روشن می کرد. در ظرفی بلورین آب می‌ریخت و در آن سکه های نقره می‌انداخت، تخم مرغ رنگی هم کنارش و گل سنبل و کتاب مهر دلدارها هم پهلویش.
منقل آتش را هم آماده می‌کرد و یک کیسه کوچولوی اسفند هم کنارش می‌گذاشت و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمونوروز می‌نشست تا بیاید. همین طور که نشسته بود، در حالی که چشمانش از شوق دیدار برق می‌زد، پیش خودش فکر می‌کرد ای کاش زودتر بیاید، چقدر حرف ناگفته دارم برایش بزنم. عزیزم کی می آیی؟
از خستگی هزار کاری که کرده بود پلک چشمانش سنگین می‌شد و یواش یواش کنار سفره خوابش می‌گرفت. خواب آرام آرام او را در آغوش می کشید.

رویای خوش باهم بودن او را به سرزمین آرزوها می برد. می دید باد مژده آورده چه نشسته ای که عمونوروز در راه است. وسوسه می شد به پیشوازش برود آخر دیگر طاقت دوری را نداشت. سوار بر دامن خیال با هم به باغی می رفتند که خود بهشت بود. کنار رودخانه با صدای شرشر آب، ماهی هایی که بالا و پایین می پریدند، بوی گل که همه جا می پیچید و هوا را عطرآگین می کرد، درختان با جامه سفید نوعروس، سبزه که همه جا را پوشانده بود، چکاوک های تاجدار خوشخوانی که از عشق می خواندند، آنها را از خود بی خود می کرد. روی سبزه ها می نشستند، عجب نرم و لطیف بود. ننه سرما دراز می کشید و سرش را روی پاهای عمونوروز که دراز کرده بود می گذاشت. نسیم بهاری بدنش را نوازش می داد.

در این میان عمونوروز با دسته گلی از گل های وحشی سر می‌رسید تا چشمش به ننه سرما می‌خورد که خوابیده، وا می رفت، اما دلش نمی‌آمد که بیدارش کند. می‌آمد کنارش می‌نشست و محو تماشایش می شد. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چید و روی سینه او می‌گذاشت و غنچه گلی هم لای موهایش، کمی از سمنوی دست پخت ننه سرما، نقل، پسته، برگه زردآلو و خوراکی های سفره می خورد، از منقل یک گل آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد، یک پاره اش را در استکان قنداب می چلاند، چشمانش را می بست و شربت گوارا را آرام آرام تا آخرین قطره اش یک نفس بالا می رفت.
آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر، گردنبند مرواریدی را که برای ننه سرما آورده بود را می بست به گردنش، روی ننه سرما را به آرامی ماچ می کرد، چه گرمای دلپذیری، لبانش گلگون می شد. در گوشش حرف دلش را زمزمه می کرد. قبایش را از لای حریر که حالا بوی گل نرگس می داد برمی داشت و با دلتنگی آرام از جایش پامی شد، می پوشید لحظه ای نگاهی به پشت سر می انداخت لبخندی می زد، چقدر ننه سرما در خواب زیبا بود، دل می کند راه می افتاد و می رفت.

خودخواسته، ول کن رویای شیرین که او را در آغوش گرفته بود تا آرزویش برآورده شود نبود، نیاز داشت با هم باشند. عمونوروز دست هایش را لای گیسوان او می کرد و نگاهشان به هم گره می خورد. گردنش بلوری می شد و دستان او که به طرف سینه اش می رفت بوی گل می داد. نفسش گرم و سوزان بود. بوسه ای بر سیمایش می زد. چه شیرین و گوارا بود. صدای زمزمه فرشتگان می آمد. خورشید شاهد یکی شدن آن دو بود. لحظه ای چشمانش را می بست، احساس دختری را داشت که به معشوق رسیده و سرخوش است اما دور شدن بوی گل نرگس را هم با تمام وجودش احساس می کرد. می دانست خوشی ها زودگذرند! او دست نایافتنی بود.

آفتاب یواش یواش توی ایوان می‌تابید که ننه سرما از خواب می‌پرید. اول نمی خواست باور کند همه لذتش یک رویای زودگذر بوده. بویی آشنا را حس می کرد، چه بویی می‌آید! بوی شربت بیدمشک و شکوفه نارنج، کمی که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ‌ای داد و بی‌داد، همه چیز دست خورده، آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط دو نیم شده، گلی روی سینه‌اش چسبیده و غنچه ای لای موهایش قرار گرفته، آتش ها رفته اند زیر خاکستر، لپ گلیش هم تر است.
آن وقت می‌فهمید ای دل غافل چه نشسته ای که عمونوروز آمده و رفته و چون در خواب بوده نخواسته بیدارش کند. بلبلان، پرنده‌های خوش آواز و سخنگو، مینا و طوطیان به او نگاه می کردند و هزار نغمه عاشقانه عمونوروز را برایش می خواندند. بهار را جشن می گرفتند. گنجشک های بازیگوش هم بالای سر ننه سرما پرواز می کردند.

ننه سرما دیگر دل و دماغ ماندن نداشت. خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه انتظار و زحمتی که برای دیدن عمونوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمونوروز را ببیند، این هم از بازی های روزگار بود؟ آیا چرخ بازیگر آنها را بازیچه خود قرار داده بود؟
پریشان خاطر می شد، سوز می آمد! دلگیر شده بود، آسمان تاریک و ابری و گرفته می شد. زار و زار مثل ابر بهاری گریه و زاری می کرد و از اشک‌هایش، آن سال عید، رگبار می‌بارید. کلی داد و فریاد راه می انداخت و رعد و برق می‌شد. لحاف پنبه‌ای‌اش را پاره می‌کرد و برف می‌بارید و از عصبانیت زنجیر گردنبندش را پاره می کرد. برای همین است که روز اول بهار از آسمان تگرگ می آید. همه می گویند این دانه های گردنبند ننه سرماست که از آسمان پایین می آید.
اما بعدش از این که عمونوروز دوستش دارد خوشحال می شود و آسمان یکباره صاف و آفتابی می شود. به دور دورها، آنجا که مسیر رفتن او است نگاه می کند و دعای خیر "سفر بی خطر و با دلخوشی" را بدرقه راهش می کند که در قطره های نم نم اشکش، رنگین کمانی با کمان هفت رنگ قشنگش، قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش، دل عاشق آنها را بهم پیوند می زند. یک طرفش ننه سرما و طرف دیگرش عمونوروز. اگر چشمانتان را ببندید و خوب گوش کنید آهنگ موسیقی یکدلی آنها را می شنوید. باهم اما دور ازهم!
ننه سرما هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمونوروز را ببیند، تا یک روز مرغ سحر که ناله های سوزناک او را می شنید به او گفت چاره ای ندارد جز این که دندان روی جگر بگذارد، ناله نکند، درنگ کند تا یک بار دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمونوروز باز از سر کوه به سوی شهر راه بیفتد و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. چقدر سخت است انتظار یار کشیدن!

ننه سرما هم به ناچار پذیرفت. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر ننه سرما توانست عمونوروز را ببیند یا نه. چون برخی می گویند اگر این دو همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که زندگی هنوز به آخر نرسیده ننه سرما و عمونوروز همدیگر را ندیده اند.
می‌گویند هرکس عمو نوروز را ببیند تا دنیا دنیاست، جوان می‌ماند.


چهارشنبه, 29 اسفند 1397 12:50
انارک نیوز - از رسوم بسیار زیبا و تاثیر گذار در انارک روز "عرفه" می باشد. آخرین روز سال را "عرفه" گویند که از صبح زود، روز بزرگداشت درگدشتگان همان سال می باشد.  
از صبح زود تا حدود ظهر مردم گروه گروه به منزل آنانی که امسال از بین ما رفتند و عزیزانشان را داغدار کردند برای "فاتحه خوانی"  می روند. با این کار هر دو طرف داغدار و شریک غم، خود را در غم و شادی یکدیگر شریک می نمایند و همگی با هم به پیشواز سال نو می روند.
پذیرایی این مراسم با سینی پر از خرمای خشک، انجیر خشک، بادام، نقل و شکلات و احیاناً چای می باشد. برخی نیز ابن مجموعه آجیل را در بسته ای کوچک قرار می دهند و هنگام خروج به مردم می دهند. 
به یاد  از دست رفتگان، امسال، این مراسم 29 اسفندماه می باشد. یاد و خاطره شان گرامی باد.
شنبه, 11 اسفند 1397 19:34
انارک نیوز: امیدوارانه و به ناچار تصمیم به تغییر کاربری از کارخانه آجر به شترپروری موردنظر آنان گرفتم و به دنبال مجوزهای آن بودم که نامه خلع ید هیئت نظارت جهاد کشاورزی با عنایت به گزارش عوامل نظارتی شهرستان به پیشرفت فیزیکی 25% طرح اعلام شد.  
مجوزهای دولتی را کامل نمودم که اعلام شد تا به دست خود فرم خلع ید را تکمیل ننمایم خبری از اجرای شترپروری نخواهد شد.

پس از بیش از ده سال پیگیری مداوم حاضر بودم سوله صنعتی با امکان جراثقال سقفی را به عنوان سایه بان شتر استفاده کنم و کلیه فونداسیون ها را که با دسترنج اهالی تهیه شده بود زیر خاک نمایم و از معدن خاک رس و خشت هم بگذرم که به مفهوم میلیاردها ریال خسارت بود ولی جهاد کشاورزی حاضر نبود حتی در 3750 مترمربع آن زمین هم قبل از گرفتن زمین و اعیانی اجازه فعالیت دهد.
برخی از مسئولین جهاد قولهایی برای همکاری در دیوان عدالت اداری و احقاق حق ما و کمک به سرمایه گذاران دادند که بی نتیجه ماند! سرخورده شدم وقتی خلف وعده دیدم، از خیر ادامه کار گذشتم. چه کسی پاسخگوی خسارت خواهد بود؟

شیر پاک خورده هایی هم به انبار کارخانه در ساختمان اداری و مسکونی دستبرد زدند، تمام اموال باارزش را بار کردند و رفتند و خسارت سر به فلک کشید. چه کسی پاسخگوی خسارت خواهد بود؟