امروز: پنج شنبه 27 تیر 1398 برابر با 18 جولای 2019

دوشنبه, 10 تیر 1398 12:33
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

اون سالها نزدیک عید بود، داشتیم جمع می کردیم که از مزرا بریم انارک و عید اونجا باشیم. یکروز نزدیکای عید، صبح زود با پدر و مادرم رفتیم نزدیکای جیر بو و پشت اون توده گچ که کنار اون توده، هنوز آثار دوتا کوره گچی قدیمی هست و به کوره های محمد پروری معروفه. پدر و مادر مقداری بادام کوهی یا همون بادومی کنده بودند از قبل و خشک شده بود جمع کردند و شاخه های نازکش را شکستند و داخل چاه زغالی  که پدرم درست کرده بود، ریختند و آتش زدند و پس از مدتی در چاه را بستند و دوباره اومدیم مزرا. پدرم گفت: جمعه بعد باید در چاه را باز کنیم و زغالها را داخل گونی بریزیم.
خلاصه که کار انجام شد و چهار تا گونی زغال بادومی درجه یک استحصال شد. گونیها را بار الاغ کردند و آوردند سر جاده و تو کوره هایی که گفتم گذاشتند و برگشتیم مزرا.
پدرم همیشه تفنگ همراهش بود. از گدار سرخ جیر بو به سمت مزرا که می‌آمدیم، بالای گدار پدرم متوجه چیزی شد، تفنگ را برداشت و رفت. چیزی نگذشته بود که صدای تفنگ بلند شد. مادرم گفت: پیریوه یک چییش دیه بیه انتاها.
و خلاصه بعد مدتی اومد، دیدم یک قوچ گردن کلفتی زده. در همین فاصله مادرم آتش درست کرده بود. کتری مسی که داشتیم قل قل می جوشید، چای علم شد و چای خوردند و  جگر قوچ هم کباب شد و جای همه شما خالی، صرف شد. پدرم گفت: دی جی از گوشتی نوروز.
مادرم گفت: اگر یاربخشی نکیری.
پدرم هم گفت: نه! آخه اون سال عروسی دایی مرتضی بود با دختر بزرگ حسن مشیر دایی مصطفی و بچه هایش هم می آمدند.
آخه پدرم علاقه عجیبی به دایی مصطفی داشت. خلاصه که پدرم به استاد رضا محمدی مرحوم پیغام داد که بیاد مزرا و مارا ببره انارک. ایشون هم آمد، غروب یکروز کمی بارانی. آمدیم انارک خانه را فرش کردند و مستقر شدیم، فرداش دایی مصطفی و بچه هاش آمدند. مادرم اینقدر خوشحال بود که رو پاش  بند نبود. خلاصه پس فرداش عروسی دایی مرتضی بود. برای من هم لباس آورده بودند و یک جفت کفش که وقتی راه می رفتم جیرجیر می کرد. شب عروسی دایی مرتضی یک لنگه کفش من گم شد، هرچی گشتیم پیدا نشد که نشد.  گریه کردم، پدرم گفت: گریه نکن، یکی دیگه برات می گیرم.
نگرفت یا نتوانست بگیرد، نمی دانم. به هرحال دایی مصطفی برام یک جفت کفش دیگه فرستاد ولی اون کفش که لنگه اش گم شد، یک چیز دیگه بود. خلاصه بعداز یکسال لنگه کفش من پیدا شد. انگار دنیا را به من داده بودند ولی حیف که برام تنگ شده بود. عروسی دایی مرتضی خیلی خوش گذشت دوشب بود. یک شب حنابندان و مراسم باحال حنابندان انارکیها و فحش دادنها و ... ولی پدرم با تغیر به همه گفت: حق ندارید فحش بدید!
این مسئله رعایت و فحش داده نشد، شب بعدشم عروسی و باقی قضایا. اون زمان علی اخوی بنده فکر کنم 4 یا 5 ماهش بود و خیلی تپلی بود با پسر کوچیک دایی مصطفی مهران سه یا چهار ماه اختلاف سنی دارند، مهران بزرگتر است.
از اونایی که تو عروسی دایی مرتضی بودند شاید چند نفری زنده باشند، بقیه متأسفانه از دست رفته اند ولی چاه زغالی که اولش گفتم هنوز آثارش هست. امسال نوروز که رفته بودم مزرا عبدالکافی دیدم و یاد قدیما و سر خط جیربو که ایستگاه ما بود و کلی گریه و دلتنگی.
راسته که میگن همه چیز بهتر از آدمیزاد هست.
یاد و خاطره شان گرامی باد.
جمعه, 07 تیر 1398 18:08
همه ما آدم ها برای ادامه مسیر زندگی و به ویژه برای پیشرفت چشم به سوی دیگرانی داریم که آنها را به اصطلاح موفق نام نهاده ایم. سلبریتی یا ستاره ها درست یا نادرست به عنوان افراد موفق معرفی شده اند.

از نگاه عوام دو عامل کسب ثروت و شهرت مهمترین نشانه های موفقیت برای هر فردی به شمار می روند و اگر کسی در هر حرفه و هنری بتواند حداقل یکی از این دو را به دست بیاورد وی را یک انسان موفق می نامیم.

تعریف و تشخیص انسان موفق کمی پیچیده به نظر می رسد و بدون تردید نیازمند اگاهی از بسیاری عوامل شخصی و درونی در فرد دارد اما در اجتماع تشخیص فرد موفق تابع عوامل بیرونی است که هیچ تصویر جامع و کاملی از فرد ارائه نمی دهد.

جامعه بنا بر نیاز درونی برای هدایت خود به راحتی تحت تاثیر دو عامل ظاهری است و گاه به صورت ناخودآگاه اقدام به الگوبرداری می کند و چالش از همین جا آغاز می شود.
آیا انسان های برخوردار از شهرت و ثروت می توانند الگوی مناسبی برای جامعه باشند؟
افراد فعال در دو زمینه ورزش و هنر به جهت تمرکز رسانه ای که بر روی انها وجود دارد و علاوه بر آن اسپانسرهای قوی، دو قشر برجسته و برخوردار از ثروت و شهرت شناخته می شوند و با کمک قدرت رسانه به راحتی افراد جامعه را تحت تاثیر قرار می دهند و البته به همان میزان تأثیرگذاری به سادگی و با کوچکترین اشتباه و گاه سوبرداشت شهرت آنها بلای جان انها می شود تا با تولید یک خبر داغ یک فاجعه اجتماعی را رقم بزنند.
با نابودی رسانه های رسمی و حرفه ای و شکل گیری رسانه های مجازی و بدون پشتوانه فکری مناسب این فاجعه های اجتماعی بیش از گذشته به چشم می آیند و از یک سو غول های پوشالی به عنوان الگو به جامعه معرفی می شوند و از سوی دیگر به راحتی این غول های پرورده شده رسانه ای با یک خطا در هم شکسته و ذهنیت یک جامعه را نسبت به الگوهای خود دچار اشفتگی می کند.

باید پیش از انکه رسانه ها و چهره های مشهور و ثروتمند را زیر سوال ببریم جامعه را وادار به پرسش از خود کنیم که آیا به درستی دست به انتخاب الگو زده است؟
ایا الگوبرداری از افراد نباید بر اساس حرفه، هنر، استعداد، مسیر تلاش و کوشش و اخلاق و شخصیت صورت بگیرد و نباید به سادگی یک فرد را به صرف شهرت در یک زمینه و کسب ثروت فردی کامل و مناسب برای الگوبرداری دانست.
نکته قابل تامل دیگر در باب چهره های مشهور این است که هم خود انها و هم سیاست گذاران فرهنگی و هنری باید بدانند اموزش جهت حضور و نقش افرینی در جامعه است. رویدادهایی که در رسانه های مجازی شاهد هستیم به خوبی نشان می دهد سلبریتی ها با وجود سال ها حضور در سینما و تلویزیون اصلا درک درستی از رسانه و کارکردهای ان ندارند و اگرچه گاهی در حرفه خود اتفاقات حرفه ای را رقم زده اند اما هنگام حضور در رسانه یا نقش افرینی در جامعه هرگز عملکرد خوبی نداشته اند و این نابلدی فقط موجب کاهش محبوبیت انها نشده است بلکه بدبینی و بی اعتمادی عمیقی را به جامعه تزریق کرده اند که آسیب های ان گاه قابل جبران نیست.

رسانه ها به دلیل وضعیت فاجعه بار فرهنگی کشور و مدیریت ضعیف اقتصاد رسانه در سال های اخیر با هدف تجاری سازی اخبار خود و جذب مخاطب به جای فرهنگ‌سازی و کمک به اگاهی رسانی مطلوب به جامعه مسیر نادرست برند سازی و تخریب را در دستور کار خود قرار داده اند و از یک سو با شهرت افراد ارتزاق می کنند و از سوی دیگر با نابودی چهره های مشهور نان می خورند.

مردم اگر نسبت به این موضوعات اگاه نباشند با کوچکترین خبر و رویداد دچار تنش و حتی اشفتگی می شوند و در تشخیص مسیر درست و انتخاب الگوی مناسب با تردیدهای فراوان روبرو خواهند شد.
یک جامعه موفق و سالم بیش از انکه به سلبریتی نیاز داشته باشد به معرفی چهره های متفکر، فیلسوف، دانشمند و اخلاق مدار نیاز دارد تا قبل از هر چیز برای داشتن زندگی سالم تربیت شود و پس از برخورداری از اموزش صحیح برای کسب شهرت و ثروت گام بردارد.
جامعه ای که توسط سلبریتی ها هدایت می شود بدون تردید باید همانند یک بازیگر هر روز رنگ عوض کند و ریا، دروغ و بازی بخش جدایی ناپذیر افراد ان جامعه خواهد بود.
(سینا ایرانپور انارکی - 7 تیر 98)

پنج شنبه, 16 خرداد 1398 17:16
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از همشهری گرامی خانم ب.ف داریم که به شما تقدیم می شود. 

ویرومو مایوم یک بزغالش دارت و اسهال گرتایه بی. پیوم خیدا بیامرز خوی مایم یک قرصی اسهالشنی وه تو نایی بزغاله خوس. دی قرصه تو نایی حیوونی ایچسبا، هرچی اووشنی در نا که فایده ییش ندارت. ابی شدارت قفه اگرتا. حیوونیشنی ناونا. وختی کلششنی ور کنت، قرصه دیروسی دم نایش و چسبایه بی گو ابی ره نیفسی بروش نبی. مالی دلومنی بروش ایسوت.
یکشنبه, 05 خرداد 1398 18:58
مدتی است با تقابل لفظی مسئولان ایرانی و امریکایی از یک سو و از سوی دیگر مشکلات فراوان اقتصادی در ایران و حتی کشورهای اروپایی به این موضوع فکر می کنم که این حکومت ها برای چه بوجود آمده اند؟ 

تمام حکومت ها با ادعای خدمت به مردم و برقراری عدالت ایجاد شده اند اما امروز نارضایتی های عمومی نشان می دهد که حکومت ها پس از استقرار و به مرور علیرغم تمام ادعاها مردم را به عنوان مهمترین رکن یک نظام سیاسی فراموش می کنند.

تمام حکومت ها به ویژه در نظام های دیکتاتوری و فاقد دموکراسی و حکومت های برآمده از انقلاب ها بدترین رفتار و واکنش را در برابر اعتراضات و نارضایتی ها به بهانه حفظ نظام و جلوگیری از هرج و مرج بروز می دهند.
این نظام ها ادعای خادمی مردم را دارند اما در عمل هیچ ارزشی نسبت به اربابان خود که مردم هستند قائل نیستند.

مردم تنها هنگام تایید گرفتن همانند دوره های انتخاباتی عزیز می شوند و حاکمان حتی از مخالفان خود تقاضای حضور در انتخابات را دارند و یا در مراسم های ملی حضور مردم را نشانه تایید نظام می دانند اما همین حاکمان حاضر به شنیدن اعتراضات و مخالفت ها در محافل عمومی نیستند.

تمام نظام ها با نظر و خواسته عموم مردم شکل می گیرند و هر گاه مردم از عملکرد یک نظام سیاسی راضی نباشند قطعا همان نظام باید مطابق خواسته مردم اصلاح شود و در صورت لزوم تغییر یابد.

مگر این نظام ها با هدف تنظیم و رعایت قانون و بهبود کیفیت زندگی و کار مردم بوجود نیامده اند پس چگونه است که حفظ نظام از حفظ ارامش مردم آن نظام اهمیت بیشتری می یابد؟

هرگز هیچ حکومت و حاکمی اگر واقعا نظام خود را بر پایه دموکراسی و نظر مردم بنا نهاده است نباید حفظ نظام را بر مردم ترجیح دهد.
تمام نظام ها و یا بهتر است بگوییم سیستم ها باید با هدف بهبود شرایط اعضای خود اصلاح شوند و هرگز هیچ نظامی بدون اصلاح پایدار نخواهد بود.
مدت هاست دست به قلم نبرده ام اما سخنان خودخواهانه برخی سران و بی توجهی به شرایط و خواسته مردم من را بر آن داشت که به اندک مخاطب خود یاداوری کنم جایگاه نظام و مردم و حاکمان چگونه است و چرا نباید مردم را فدای اهداف شخصی و دینی یک گروه خاص کرد.
تمام نظام ها با هدف خدمت به جوامع بوجود آمده اند و اگر قرار باشد رفاه و آسایش و عدالت اعضای جامعه برقرار نباشد بودن انها هم مشکلی را حل نمی کند.
(سینا ایرانپور انارکی - 4 خرداد 98)

یکشنبه, 05 خرداد 1398 12:41
انارک نیوز - اینجانب دکتر منصور کلباسی متولد شهر انارک فرزند تقی (معلم بازنشسته و متوفی انارک)، تحصیلات دبستان را در انارک، راهنمایی را در یزد، دبیرستان و لیسانس را در تهران، فوق لیسانس، دکترا و فوق دکترای مهندسی را در انگلستان گذرانیده ام و استاد تمام رسمی، تدریس و سرپرستی پروژه ها در دوره های لیسانس تا دکترای دانشگاه صنعتی امیرکبیر تهران، دارای همسر و دو فرزند پسر می باشم.
اینجانب دارای بیش از یکصد مقاله علمی در کنفرانسها و ژورنالهای ایرانی و بین المللی، چاپ بیش از ده کتاب و اثر  تخصصی دانشگاهی، تدریس بیش از ده درس تخصصی دانشگاهی در مقاطع لیسانس تا دکترا، ثبت اختراع تعداد متنابهی نوآوری، مدیریت بیش از ده سال رشته مهندسی پتروشیمی دانشگاه، استاد نمونه، سرپرستی و فارغ التحصیل نمودن صدها دانشجوی صاحب اثر که اینک استاد دانشگاههای مختلف کشور هستند، مشاور تعداد متنابهی پروژه صنعتی پتروشیمیایی در کشور و ..........

انارک نیوز مراتب تشکر و بزرگداشت خود را از همکاری همشهری گرامی آقای دکتر کلباسی استاد برجسته دانشگاه امیرکبیر (پلی تکنیک) اعلام می دارد و امید است روزی بتوانیم از او که شاخص کوشش و تلاش انارکی ها در درنوردیدن عرصه های علم می باشد قدردانی نماییم و در جمع دوستانه خود در انارک به او بگوییم: "تبریک به شما ای همشهری گرامی که مایه افتخار ایرانید، انارک را پرآوازه کرده اید و انارکی مانده اید".
یکشنبه, 18 فروردين 1398 22:10
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

یک روز جعفر طریقتی، محمد رضا طریقتی، محمد علی علمی و چند نفر دیگه اومدن مزرا عبدالکافی و با آقا جانم و محمد پروری و چند نفر دیگه که اسمشان یادم نیست، نشستند و صحبت کردند که یک تنور بسازند. رفتند چند تا واله خاک مخصوصی که اول مزرا وجود داشت و چسبندگی فوق العاده ای داشت، آوردند و آب ریختند داخلش و گل چسبناک درست کردند و داخلش موی بز هم ریختند و چند روز گل لگد کردند. اینقدر که بعد از ظهر دیگه رمقی براشون نمی ماند.
راستی یادم اومد مرحوم سید داوود حسینی هم بود البته نسبت فامیلی با بابام داشت. خانمش دختر دختر عموش بود. بعد از دو روز گل لگد خورده را با گونی پوشاندند و هر روز روی گونی را آب می پاشیدند.
دوسه روز هم به این منوال گذشت. محمد علی علمی به آقا جانم گفت: حسن، گل ابی وقتوشو، ایور تا نیواله کیرم.
خلاصه گل را به صورت لوله هایی در آوردند و از بزرگ به کوچک و همینطور روی هم گذاشتند و تنور شکل گرفت. بعدش هم دوغاب درست کردند و داخلش و پشت تنور را با دوغاب آغشته کردند و با پشت کاسه مسی مادرم و خاله جان و فاطمه خانم شروع کردند به کشیدن پشت کاسه به پشت و داخل تنور.
این قضیه تقریبا یک ماهی طول کشید و تنور آماده شد. آدمهایی که تنور را ساخته بودند، آمدند و قرار شد که اطراف تنور را پر کنند. مردها مقداری خاک رس سرند کردند و مقداری پارچه و مو و خاک رس سرند شده ریختند دور تنور و کمی هم آب پاشیدند روی خاکها و دورش را درست کردند و شد یک تنور درست و حسابی. در همین حین آقا جانم رفت شکار و یکی دوتا شکار زده بود و کلی خوشحالی دستور سوزاندن هیزم در تنور صادر شد و منهم هیزم می آوردم.
دوروز تنور سوخت و آماده شد. اولین نان را هم مادرم و خاله جان در تنور پختند. یکروز حسن طریقتی و حسین و علی اومدن مزرا برای منهم آدامس خروس نشان آورده بودند و منهم کلی کیف می کردم.
تصمیم گرفته شد که ماهم یک تنور کوچک بسازیم و ساختیم و نان هم پختیم. باز از کسانی نام بردم که دیگه بین ما نیستند، خداوند رحمتشون کنه. آمین!
پنج شنبه, 15 فروردين 1398 21:19
انارک نیوز - به مناسبت "سیل ویرانگر نیمه اول فروردین ماه 98 " که حدود 20 استان را درگیر نمود، شعر زیر از شاعر گرامی استاد محمد رجایی انارکی تقدیم می گردد. 

ابر‌می‌بارد‌خروشان‌ 
سیل‌میغلتد‌چه‌جوشان‌ 
آسمان‌تاریک‌تاریک 
روز‌‌دارد‌سر‌به‌دامان‌ 
گریه‌دارد‌ابر‌نالان‌ 

ابر‌بارید سیل‌آمد‌ 
خانه‌ها‌از درد حفتند‌ 
زیر‌آب‌کوهساران‌ 
سبزه‌وصحرا‌و‌جنگل‌ 
تک‌درخت‌خفته‌در‌ره 
شد‌اسیر‌ی‌در‌دل‌گل‌ 
چشم‌مردم‌‌گشت‌گریان‌ 
سینه‌هااز‌درد.ویران‌‌ 

گویی‌اینجا‌چشم‌مردم‌ 
بسته‌اند‌با‌ابر‌پیمان 

سال‌نو‌شد‌گفتم‌از‌دل‌
خوش‌بود‌امسال‌بهاران‌
سال‌نو‌از‌گریه‌ابر‌
گریه‌آورد‌مردمان‌را‌
باد‌با‌‌شلاق‌‌خشمش‌
کرد‌ویران‌جسم‌و‌جان‌را‌
قسمتی‌از‌سرزمینم‌
برف‌بر‌گرداند‌زمان‌را
شد‌زمستانی‌ز‌سرما‌
کرد‌غوعا‌کرد‌غوغا

یکطرف‌باران‌سرکش‌
یکطرف‌از‌نو‌زمستان‌
یکطرف‌بادی‌خروشان
یکطرف‌سیلی‌به‌میدان‌‌
یکطرف‌بار‌گرانی‌
یکطرف‌نامهربانی‌
یکطرف‌هر‌گاه‌و‌بیگاه‌
شد‌زمین‌در‌خود‌تکانی‌
یکطرف‌بی‌خانمانی‌

بار‌الهی‌‌ما‌گنه‌کار‌
ما‌همه‌از‌عقل‌بیمار‌
ما‌همه‌‌در‌خود‌گرفتار‌‌
قلب‌ها‌در‌گرد‌و‌زنگار‌
نیست‌کس‌را‌همدم‌و‌یار‌

طاقت‌ما‌نیست‌یارب‌‌
اینهمه‌سختی‌‌به‌یکبار‌
باز‌گردان‌غصه‌هارا‌
ما‌به‌امید‌تویا‌رب‌
چشم‌داریم‌درشب‌تار‌
ما‌بتو‌محتاج‌‌بسیار‌
ای‌تو‌مارا‌یاور‌و‌یار‌

جمعه, 24 اسفند 1397 20:13
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

آن روزها را یادم میاد که مزرا عبدالکافی بودیم و فاطمه خانم در یک مزرعه نزدیک عبدالکافی بنام مزرا فامه روزگار میگذارند اینم بگم که نزدیک مزرعه یک چشمه آب شیرین بود بنام چشمه سرخ و ما اکثر مواقع به دستور آقا جانم برای خوردن از اون چشمه آب می آوردیم.
یکروز یادمه که با بچه های محمد رضا طریقتی خدا بیامرز حسن و مرحوم حسین و مرحوم علی و بچه های مرحوم حیدر مهربان رفتیم چشمه سرخ و از صبح تا ظهر آنجا بودیم. نمیدونم بچه های حیدر مهربان به جز آذر خانم که همون سالها بر اثر یک بیماری فوت کرد، در قید حیات هستند یا خیر؟ چون دلم برایشان تنگ شده، اگر هستند که خداوند عمرشان را طولانی کند و گرنه که باعث تأسف و ناراحتی بنده است.
خلاصه اونروز خیلی خوش گذشت، غافل از اینکه آقا جانم اومده بود و وسایلش را برداشته و رفته صحرا پی شکار. دم دمای ظهر یا یک کم گذشته، صدای تیر اومد. دومین صدا هم به فاصله چند دقیقه بعد اومد. ما هم دیگه مشکها و ظرفها را پر کرده بودیم و راه افتادیم. نزدیک مزرعه رسیدیم، دیدم از سمت مزرعه فامه بابام داره میاد و شاخ گوسفند شکار از پشت سرش معلوم بود، گفت: میرزا کریم کجا بودید؟
گفتم: آقاجان رفته بودیم چشمه سرخو، آب بیاریم.
گفت: خیلی خوب، زود برید خونه.
حسن و حسین و علی هم گفتند: سلام پور خاله.
بابا هم گفت: سلام، کیا وبییت؟ پی و مایوتنی چیکار اکیرن؟ سلاموشنی ایرسینیت.
خلاصه اومدیم خونه و بابام هم اومد و یک تیکه گوشت را به سیخ کشید و کباب کرد و دلی از عزا در آوردیم، جای همه خالی. فردای اونروز، عمو باقر یارعلی، پدر گرامی جنابان آمحمد و ابوالقاسم یزدانی برای پیوند زدن درختهای پسته آمده بود مزرعه. آخه ایشون برای پیوند زدن درختها تجربه کافی داشت. بابام به ایشون گفت: عامو، شانسوت شیوات، هیزی دوتا چپشوم ایپکافت.
عمو باقر هم گفت: خیدارا شکر، روزی ماجی ایرسا.
کار پیوند دو روزی طول کشید و روزی که عمو باقر می خواست بره، بابام مقداری هم گوشت به عمو باقر داد. ایشون نمی گرفت ولی بابام اصرار کرد و عمو باقر هم قبول کرد و پس از اینکه نهار خوردیم، عمو به سمت انارک راه افتاد. الان نمیدونم اون درختا هست یا نه! چند سال پیش که با جناب بهنام پاکروان رفتیم، درختها بود و بار هم کم و بیش داشت. 
خلاصه که من یکروز رفتم مزرا فامه و فاطمه خانم چای زنجبیل درست کرده بود و یک استکان هم به من داد و کلی دهانم سوخت. اومدم مزرا، مادرم پرسید: چیکاروت که؟
گفتم: هیچی، ی خورده فیسمنی ورچی، فاطمه جی مزدی کاریش ی خورده فیسش ایدایی، راسی چایی زنجزیلوش جی ایدایی.
در همین اثنا فاطمه خانم هم آمد. مادرم بهش گفت: ری سیاه، زنجزیل چی بیه، وچه ات دایه.
شروع کرد خندیدن، گفت: مریم، چایی زنجفیلوم دایه، و کلی سه نفری خندیدند، آخه خاله جان هم بود (مرحوم عصمت طریقتی).
در این قسمت از کسانی نام برده شد که دیگر در بین ما نیستند، حسن آقای طریقتی ولی هنوز در قید حیات هستند که از درگاه خداوند استدعا دارم رفتگان از این دنیا را با صالحین محشور نماید و به آنهایی که در قید حیات هستند عمری طولانی و با عزت عطا نماید.