امروز: چهارشنبه 04 ارديبهشت 1398 برابر با 24 آوریل 2019

یکشنبه, 18 فروردين 1398 22:10
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

یک روز جعفر طریقتی، محمد رضا طریقتی، محمد علی علمی و چند نفر دیگه اومدن مزرا عبدالکافی و با آقا جانم و محمد پروری و چند نفر دیگه که اسمشان یادم نیست، نشستند و صحبت کردند که یک تنور بسازند. رفتند چند تا واله خاک مخصوصی که اول مزرا وجود داشت و چسبندگی فوق العاده ای داشت، آوردند و آب ریختند داخلش و گل چسبناک درست کردند و داخلش موی بز هم ریختند و چند روز گل لگد کردند. اینقدر که بعد از ظهر دیگه رمقی براشون نمی ماند.
راستی یادم اومد مرحوم سید داوود حسینی هم بود البته نسبت فامیلی با بابام داشت. خانمش دختر دختر عموش بود. بعد از دو روز گل لگد خورده را با گونی پوشاندند و هر روز روی گونی را آب می پاشیدند.
دوسه روز هم به این منوال گذشت. محمد علی علمی به آقا جانم گفت: حسن، گل ابی وقتوشو، ایور تا نیواله کیرم.
خلاصه گل را به صورت لوله هایی در آوردند و از بزرگ به کوچک و همینطور روی هم گذاشتند و تنور شکل گرفت. بعدش هم دوغاب درست کردند و داخلش و پشت تنور را با دوغاب آغشته کردند و با پشت کاسه مسی مادرم و خاله جان و فاطمه خانم شروع کردند به کشیدن پشت کاسه به پشت و داخل تنور.
این قضیه تقریبا یک ماهی طول کشید و تنور آماده شد. آدمهایی که تنور را ساخته بودند، آمدند و قرار شد که اطراف تنور را پر کنند. مردها مقداری خاک رس سرند کردند و مقداری پارچه و مو و خاک رس سرند شده ریختند دور تنور و کمی هم آب پاشیدند روی خاکها و دورش را درست کردند و شد یک تنور درست و حسابی. در همین حین آقا جانم رفت شکار و یکی دوتا شکار زده بود و کلی خوشحالی دستور سوزاندن هیزم در تنور صادر شد و منهم هیزم می آوردم.
دوروز تنور سوخت و آماده شد. اولین نان را هم مادرم و خاله جان در تنور پختند. یکروز حسن طریقتی و حسین و علی اومدن مزرا برای منهم آدامس خروس نشان آورده بودند و منهم کلی کیف می کردم.
تصمیم گرفته شد که ماهم یک تنور کوچک بسازیم و ساختیم و نان هم پختیم. باز از کسانی نام بردم که دیگه بین ما نیستند، خداوند رحمتشون کنه. آمین!
پنج شنبه, 15 فروردين 1398 21:19
انارک نیوز - به مناسبت "سیل ویرانگر نیمه اول فروردین ماه 98 " که حدود 20 استان را درگیر نمود، شعر زیر از شاعر گرامی استاد محمد رجایی انارکی تقدیم می گردد. 

ابر‌می‌بارد‌خروشان‌ 
سیل‌میغلتد‌چه‌جوشان‌ 
آسمان‌تاریک‌تاریک 
روز‌‌دارد‌سر‌به‌دامان‌ 
گریه‌دارد‌ابر‌نالان‌ 

ابر‌بارید سیل‌آمد‌ 
خانه‌ها‌از درد حفتند‌ 
زیر‌آب‌کوهساران‌ 
سبزه‌وصحرا‌و‌جنگل‌ 
تک‌درخت‌خفته‌در‌ره 
شد‌اسیر‌ی‌در‌دل‌گل‌ 
چشم‌مردم‌‌گشت‌گریان‌ 
سینه‌هااز‌درد.ویران‌‌ 

گویی‌اینجا‌چشم‌مردم‌ 
بسته‌اند‌با‌ابر‌پیمان 

سال‌نو‌شد‌گفتم‌از‌دل‌
خوش‌بود‌امسال‌بهاران‌
سال‌نو‌از‌گریه‌ابر‌
گریه‌آورد‌مردمان‌را‌
باد‌با‌‌شلاق‌‌خشمش‌
کرد‌ویران‌جسم‌و‌جان‌را‌
قسمتی‌از‌سرزمینم‌
برف‌بر‌گرداند‌زمان‌را
شد‌زمستانی‌ز‌سرما‌
کرد‌غوعا‌کرد‌غوغا

یکطرف‌باران‌سرکش‌
یکطرف‌از‌نو‌زمستان‌
یکطرف‌بادی‌خروشان
یکطرف‌سیلی‌به‌میدان‌‌
یکطرف‌بار‌گرانی‌
یکطرف‌نامهربانی‌
یکطرف‌هر‌گاه‌و‌بیگاه‌
شد‌زمین‌در‌خود‌تکانی‌
یکطرف‌بی‌خانمانی‌

بار‌الهی‌‌ما‌گنه‌کار‌
ما‌همه‌از‌عقل‌بیمار‌
ما‌همه‌‌در‌خود‌گرفتار‌‌
قلب‌ها‌در‌گرد‌و‌زنگار‌
نیست‌کس‌را‌همدم‌و‌یار‌

طاقت‌ما‌نیست‌یارب‌‌
اینهمه‌سختی‌‌به‌یکبار‌
باز‌گردان‌غصه‌هارا‌
ما‌به‌امید‌تویا‌رب‌
چشم‌داریم‌درشب‌تار‌
ما‌بتو‌محتاج‌‌بسیار‌
ای‌تو‌مارا‌یاور‌و‌یار‌

جمعه, 24 اسفند 1397 20:13
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

آن روزها را یادم میاد که مزرا عبدالکافی بودیم و فاطمه خانم در یک مزرعه نزدیک عبدالکافی بنام مزرا فامه روزگار میگذارند اینم بگم که نزدیک مزرعه یک چشمه آب شیرین بود بنام چشمه سرخ و ما اکثر مواقع به دستور آقا جانم برای خوردن از اون چشمه آب می آوردیم.
یکروز یادمه که با بچه های محمد رضا طریقتی خدا بیامرز حسن و مرحوم حسین و مرحوم علی و بچه های مرحوم حیدر مهربان رفتیم چشمه سرخ و از صبح تا ظهر آنجا بودیم. نمیدونم بچه های حیدر مهربان به جز آذر خانم که همون سالها بر اثر یک بیماری فوت کرد، در قید حیات هستند یا خیر؟ چون دلم برایشان تنگ شده، اگر هستند که خداوند عمرشان را طولانی کند و گرنه که باعث تأسف و ناراحتی بنده است.
خلاصه اونروز خیلی خوش گذشت، غافل از اینکه آقا جانم اومده بود و وسایلش را برداشته و رفته صحرا پی شکار. دم دمای ظهر یا یک کم گذشته، صدای تیر اومد. دومین صدا هم به فاصله چند دقیقه بعد اومد. ما هم دیگه مشکها و ظرفها را پر کرده بودیم و راه افتادیم. نزدیک مزرعه رسیدیم، دیدم از سمت مزرعه فامه بابام داره میاد و شاخ گوسفند شکار از پشت سرش معلوم بود، گفت: میرزا کریم کجا بودید؟
گفتم: آقاجان رفته بودیم چشمه سرخو، آب بیاریم.
گفت: خیلی خوب، زود برید خونه.
حسن و حسین و علی هم گفتند: سلام پور خاله.
بابا هم گفت: سلام، کیا وبییت؟ پی و مایوتنی چیکار اکیرن؟ سلاموشنی ایرسینیت.
خلاصه اومدیم خونه و بابام هم اومد و یک تیکه گوشت را به سیخ کشید و کباب کرد و دلی از عزا در آوردیم، جای همه خالی. فردای اونروز، عمو باقر یارعلی، پدر گرامی جنابان آمحمد و ابوالقاسم یزدانی برای پیوند زدن درختهای پسته آمده بود مزرعه. آخه ایشون برای پیوند زدن درختها تجربه کافی داشت. بابام به ایشون گفت: عامو، شانسوت شیوات، هیزی دوتا چپشوم ایپکافت.
عمو باقر هم گفت: خیدارا شکر، روزی ماجی ایرسا.
کار پیوند دو روزی طول کشید و روزی که عمو باقر می خواست بره، بابام مقداری هم گوشت به عمو باقر داد. ایشون نمی گرفت ولی بابام اصرار کرد و عمو باقر هم قبول کرد و پس از اینکه نهار خوردیم، عمو به سمت انارک راه افتاد. الان نمیدونم اون درختا هست یا نه! چند سال پیش که با جناب بهنام پاکروان رفتیم، درختها بود و بار هم کم و بیش داشت. 
خلاصه که من یکروز رفتم مزرا فامه و فاطمه خانم چای زنجبیل درست کرده بود و یک استکان هم به من داد و کلی دهانم سوخت. اومدم مزرا، مادرم پرسید: چیکاروت که؟
گفتم: هیچی، ی خورده فیسمنی ورچی، فاطمه جی مزدی کاریش ی خورده فیسش ایدایی، راسی چایی زنجزیلوش جی ایدایی.
در همین اثنا فاطمه خانم هم آمد. مادرم بهش گفت: ری سیاه، زنجزیل چی بیه، وچه ات دایه.
شروع کرد خندیدن، گفت: مریم، چایی زنجفیلوم دایه، و کلی سه نفری خندیدند، آخه خاله جان هم بود (مرحوم عصمت طریقتی).
در این قسمت از کسانی نام برده شد که دیگر در بین ما نیستند، حسن آقای طریقتی ولی هنوز در قید حیات هستند که از درگاه خداوند استدعا دارم رفتگان از این دنیا را با صالحین محشور نماید و به آنهایی که در قید حیات هستند عمری طولانی و با عزت عطا نماید.
پنج شنبه, 02 اسفند 1397 12:10
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند   /   بود آیا که گوشه چشمی به ما کنند 
مزرعه عبدالکافی بودیم. یکروز که داشتم زیر درخت توت کنار استخر مزرعه استراحت می کردم، راستی اینم تا یادم نرفته، بگویم که یک شب با مادرم رفتیم ته دشت و اونجا لانه کبکی را مادرم نشان کرده بود با چراغ قوه کتابی - که باتری مخصوص و بزرگ کتابی شکل داشت و نور خوبی هم داشت و قسمت شیشه ای نوک چراغ قوه ذره بین می شد و از نور خورشید با تاباندن آن به سیگار و کنکک‌ چپق آنرا روشن می کردند و برای روشن کردن آتش هم استفاده می شد - رفتیم و کبک ماده و کبک نر و شانزده عدد جوجه را برداشتیم و آوردیم خونه پدرم.
یک مرغدانی درست کرده بود با توری که همه جاش بسته بود، یعنی امکان فرار نداشتند. خلاصه اینا داخل این مرغدانی بزرگ می شدند و منهم از این حیوانها نگهداری می کردم.

اونروز کذایی هوس کردم که تو استخر آب تنی کنم. رفتم تو استخر و یک ساعتی تو آب بودم، با داد و فریاد مادرم آمدم بیرون، دیدم انگار چیزی تو گلوی من هست.  گلاب به روتون، خلط سینه را انداختم، دیدم خون آمد. مادرم گفت: آییت تاک نه تانم!
دهانم را باز کردم، مادرم زد تو سرش و به خاله جان، مادر محمد علی داداشم گفت: خل و سرم شی، وچم زیلیش ور گرفته، الان قفه و ابو.
اونم گفت: تندی بو ایشو جیربو، از او یک پیغوم هده بر پیوش را.
خلاصه اومدیم سر جاده، از اونجا رفتیم چاشوره بالا، دیگه غروب شده بود. مادرم گفت: ایور تا ایشم یورتی اسد ثابتی تا ماشین اییه.
مرحوم پدرم با حاج اسدالله ثابتی خیلی دوست بودند. منم نرفتم که یک ماشین جیپ اومد که مسافرانش کارمندان نخلک بودند. ما را سوار کردند و آوردند انارک. یکراست رفتیم درمانگاه و اونجا دکتر که آلمانی بود زالو را از گلوی من بیرون آورد و ما رفتیم خونه عمو باقر یارعلی و شب خوابیدیم. فرداش پدرم هم اومد انارک و رفتیم مزرعه عبدالکافی.
اینم بگم که انواع داروها را در مزرعه عبدالکافی روی من پیاده کردند، از جرم لوله قلیون رقیق شده تو گلوی من ریختند ولی نشد که نشد، تا رفتیم انارک و بقیه ماجرا. خلاصه اینم داستان زالو خوردن بنده.
جمعه, 19 بهمن 1397 11:26
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

در یکی از روزها، مادرم گفتش که فردا فاطمه شوا ایشو مزرا حاج باقر، تو جی همرش ایشو. موجی میوات: چشم، فردا همرش اشی.
خلاصه فردا صبح عازم شدیم به سمت مزرعه حاج باقر، اونجا، عمه پدرم رعنا خانم زندگی می کرد. شوهر عمه پدرم اسمش علی کریم بود که خدا هر دو را رحمت کند. خلاصه رفتیم اونجا و نزدیکی ظهر بود، رسیدیم، رفتیم خونه عمه رعنا. علی کریم شوهرش، یک توری گردنش بود که بهش آفتابگیر می گفتند.
به هر حال رسیدیم. یادمه که عمه رعنا برای ناهار چاشت کشک درست کرده بود و جای همه شما خالی، خیلی به من چسبید و مزه اش هنوز زیر زبونمه. تو مزرعه حاج باقر، فاطمه خانم رفت خونه رحمت مظفری و یه خورده کشک از خانمش گرفت. منم بهش گفتم: فاطمه خانم، ایوینم تیرپه جی داره و اگر آرتی دووه جی داره موا.
خلاصه خانم رحمت یک مقدار قره قوروت و آرد دوغ بهم داد و گفت: ایبر مایوت ده و سلامی مو جی وش ایرسن.
خلاصه کار فاطمه خانم تمام شد و ما راه افتادیم. من سوار الاغ بودم و فاطمه خانم پشت سر من می آمد و با خود یک چیزایی می گفت و هر وقت ازش پرسیدم که اون روزا که می رفتیم مزرا حاج باقر و چاشوره، با خودت چی می گفتی، هرگز نگفت!
سالها گذشت، پدر من مرد و ما را تنها گذاشت و ما هم از مزرا عبدالکافی رفتیم. پس از سالها یکروز با بهنام پاکروان دوست عزیزم، رفتیم مزرا عبدالکافی. دیدم فاطمه خانم تو خونه ای که قبلا زندگی می کردیم، روزگار می گذراند. بهش گفتم: فاطمه خانم، مو مشنسی؟
گفت: اگر گو دیروس دیت کیری، تشنسی.
برای من و بهنام چایی ریخت. من همینطور که چای می خوردم، گفتش: امونه گو تو میرزا کریم بی.
گفتم: آفرین! خویوشو.
یکدفعه زد زیر گریه و اشک منم در آورد. پس از کلی گریه، وقتی آرام شد از مادرم و کربلای فاطمه پرسید. هنوز هر دو زنده بودند که خبر سلامتی اشان را دادم. به هر حال نهار هم چاشت کشک داشت که جاتون خالی خیلی چسبید. بعد از یک چرت مختصر زیر درخت توت کنار استخر، حدود ساعت 4 بعداز ظهر از مزرا عبدالکافی حرکت کردیم و اومدیم انارک.
بعد از اون دیدار تقریبا دو سه بار دیگه این خانم را دیدم و چاق سلامتی کردیم و بعدها شنیدم که به رحمت خدا رفت، خدایش بیامرزد و اینم شنیدم که همسر حاج رحمت مظفری بیمار هستند. خداوند به این خانم زحمت کش شفای عاجل عنایت بفرماید. آمین.
جمعه, 12 بهمن 1397 19:10
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

یادمه مزار عبدالکافی بودیم، پدرم هنوز زنده بود. یکروز مادرم گفت: با محمد پروری و همسرش عصمت طریقتی (که مادر برادرم محمد علی سهیلی پدر بهزاد سهیلی و دختر خاله بابام و زن اول ایشون بود) می خوام بفرستتم شهراب.
من هم نمی دونستم شهراب کجاست ولی اینو می دونستم که شهراب جای دوری بود. خلاصه عازم شدیم از مزرعه عبدالکافی، رفتیم سر راه جیربو و منتظر مادرم هم تا اونجا اومد تا الاغها را برگردونه ولی دیدم که گریه می کرد و هنوز قیافه قشنگش تو ذهنم نقش بسته و هر وقت یادم میاد گریه ام می گیره. همین الان هم که دارم برای شما این خاطره را تعریف می کنم، اشکام جاری شده. مادرم خیلی حیف بود که به این زودی از دست بره ولی رفت و با مشیت الهی کاری نمیشه کرد.
خلاصه، اتوبوس شهسوار اومد و سوار شدیم. نمی دانم ساعت چند بود، اتوبوس راه افتاد. یادمه که دم غروب بود که به عشین رسیدیم ‌و من نمی دونستم اونجا کجاست. اسمش را شنیده بودم ولی می دونستم که چنین جایی هست. پدرم با محمد پروری در مورد عشین صحبت می کردند. خلاصه از اونجا رد شد و شب تو بیابان می رفت، منم دیگه خوابم برد.
یک دفعه بیدار شدم و دیدم، مردهای اتوبوس با بیل زیر اتوبوس را می کنند، چون قسمت عقب اتوبوس در یک بده بستون گیر کرده بود. خلاصه، اتوبوس رهاسازی شد و صبح حدود ساعت 9 یا 10بود که رسیدیم شهراب. یک منزل به ما دادند و عصمت خانم خدابیامرز که من به ایشون خاله جان می گفتم، گفت: میرزا کریم ایور اند  تا تیشوری.
من هم رفتم و ایشون تو حوض وسط حیاط امامزاده مرا شست و لباس تنم کرد و خلاصه، نهار خوردیم و شام هم خوردیم. شب موقع خواب، وسط حیاط خوابیدیم. فرداش، بیست و هشتم صفر بود‌ و من هم سرگرم بازی و گشت و گذار بودم که یکدفعه دیدم یک دسته ‌ی عزاداری اومد تو طبل و دهل و سنج و اینا می زدند. منم که تا بحال ندیده بودم، ترسیدم و فرار کردم، رفتم تو کاروانسرای روبروی امامزاده و اونجا حسین پاکروان را دیدم. خدا رحمتش کنه، گفت: میرزا کریم انده چیکار اکیری؟
گفتم: خوی محمد پروری و خاله جان یومیه ایی!
گفت: یاتنی بیلدی؟
گفتم: تو امامزاده وهم.
ایشون منو برد، داد دست محمد پروری. وقت ناهار  بود، من تا اون روز خورشت قیمه به اون خوشمزگی نخورده بودم، جاتون خالی. خلاصه، فردا پس از اینکه زیارت دوره رفتیم، ساعت حدود 11 حرکت کردیم که برگردیم. این دفعه، از حاده نائین اومد و رفتیم انارک که آخر خط ما بود. ماهم رفتیم خونه محمد علی علمی (پدر بزرگوار سعید علمی و شهید ابوالقاسم) کلی قربون صدقه من رفتند. مادر سعید علمی، همسر گرامی محمدرضا طریقتی با مرحوم بابام، نسبت دختر خاله -پسر خاله داشتند و شب اونجا موندیم تا آقاجانم اومد و باهم رفتیم مزرا عبدالکافی.
خاله جان به جای من مقداری سوغاتی خریده بود که نمی دونم چی بود! فقط بقچه لباسام و یک پارچه بسته هم به بابام داد و گفت: دیکه مریم بیگم ده، تیبرکوم کرته.
پس از این واقعه، 40 سال حدوداً طول کشید تا دوباره رفتم اونجا. این بار با الناز و همسر اخوی رفتیم اونجا و یادی از گذشته کردم. بعد از اون چندین بار دیگه رفتم و هروقت که رفتم، دلم هوای مادرم را کرد و برایش دو رکعت و دو رکعت هم برای آقاجانم  نماز خواندم. نمی دونید این دورکعت، دورکعت نماز چه کیفی داره چون درطول نماز گریه امانم را می بره ولی فارغ که می شم، آرامشی سراسر وجودم را فرا می گیره، مثل حالت خلسه.
دراین پاراگراف از کسانی نام بردم که اکثراً در قید حیات نیستند. برای شادی روحشان فاتحه ای با ذکر صلوات بر حضرت محمد (ص) و آل محمد قرائت بفرمائید و برای کسانی هم  که هنوز در قید حیات هستند از درگاه خداوند برایشان سلامتی و تندرستی آرزومندم.
یکشنبه, 30 دی 1397 18:08
مدت هاست درباره عملکرد اتاق اصفهان هیچ اظهار نظری نکرده ام. پس از انتقادات تندی که در شروع فعالیت اعضای هیات نمایندگان دوره هشتم بر آنها روا دانستم سکوت پیشه کردم تا دورا دور نظاره گر عملکرد گروهک مدیریتی اتاق شوم که در ادعا هیچ کم نداشتند و نسبت به بنده نیز از تهمت و فحش و دروغ کم نگذاشتند. 
چهار سال اتاق اصفهان در سیطره مدیریتی یک گروهک خاص قرار گرفت و هر آنچه خواست انجام داد و باید پذیرفت حجم عملکرد این دوره دو چندان بود اما خروجی و نتیجه را قضاوت نمی کنم چون تا دلتان بخواهد پس از من کمترین، بسیاری جسارت نقادی یافتند و همان ها اکنون نامزد انتخابات اتاق اصفهان هستند.
اکنون پس از مدت ها و در حالی که دیگر فقط یک روزنامه نگار نیستم و خود نیز با بسیاری از مشکلات کار در بخش خصوصی دست و پنجه نرم کرده ام و البته در آستانه انتخابات اتاق بازرگانی طرح برخی نکات را ضروری می دانم. اتاق بازرگانی در سراسر ایران...    ادامه 
(سینا ایرانپور انارکی)
جمعه, 28 دی 1397 13:23
انارک نیوز: خاطره تلخ و شیرین زیر را از دوست گرامی آقای کریم سهیلی داریم که به شما تقدیم می شود. 

نمی دونم کلاس چندم بودم، فکر می کنم سوم یا چهارم. در برنامه هفتگی خط و کاردستی داشتیم. خط که تکلیفش معلوم بود و من خطم خیلی خوب نبود ولی سید کمال موسوی پسر مرحوم سید رضا و مادر گرانقدرش سکینه بیگم که این دونفر از بستگان مریم بیگم بودند - البته نمیدونم که مادر سید کمال زنده است یا خیر اگر هنوز زنده است که خداوند بهشون صد و بیست سال عمر بده، اگر هم که به رحمت خدا رفته با جده اش حضرت فاطمه زهرا (س)محشور بشه - خطش هم درشت و هم ریز فوق العاده بود. بسیار قشنگ می نوشت، خداوند بهش عمر بده، من هم کم کم ازش یاد می گرفتم و سعی می کردم که مثل ایشون بنویسم.
الغرض ساعتهای کاردستی دغدغه داشتیم که چی درست کنیم؟
معمولاً می رفتیم نصف یک عروسک پیدا می کردیم و می رفتیم انبار گچ از آقای کبودانی برادر محمد کبودانی گچ می خواستیم. مثلاً یک کاسه ولی مگر می داد، می گفت: مهندس دعوا می کنه.
یکروز که ازش گچ خواستم نداد و دنبالم کرد. خدابیامرز استاد محمدعلی صفوی اومد گفت چی شده؟ من هم گفتم: اوسا یک نرمه گچوم اوا نمته!
استاد محمدعلی هم گفت: خوب یک نرمه گچوش ایتی و کیا ور اخوره!
خلاصه به اندازه یک کاسه گچ به من داد و من هم رفتم و گچ را ریختم تو قالب عروسک و گذاشتم تا خشک شد. با همون قالب آوردم مدرسه و با کلی ترس و لرز قالب را درآوردم و عروسک درست شده بود. اینم یادمه که نمره کاردستی من شد 14.
خلاصه روزگار مدرسه می گذشت. یکروز که دوباره کاردستی داشتیم و از قضیه عروسک دوماه یا بیشتر و کمتر گذشته بود، تقریباً یک هفته ای مریض بودم خیلی سخت. اصلا نمی تونستم هیچ کاری بکنم از مدرسه می آمدم خانه، عین لش می افتادم. مشقهایم راهم به زور می نوشتم، خدا خیر داده‌ها معلمین، اینقدر مشق می دادند که گاهی روی کتاب و دفتر خواب می رفتیم. خلاصه فردا کاردستی داریم و من هم چیزی درست نکردم. شروع کردم گریه کردن. کبلا فاطمه گفت: چته گریه میکنی؟
گفتم: مریض بودم و دستام گیر نداره برای کاردستی چیزی درست کنم.
گفت: من خودم فردا میام مدرسه وبا نیکخواه صحبت میکنم.
می دونستم اگه بیاد مدرسه هم وساطت می کنه، هم شکایت که رو کتاب خوابش می بره و از این حرفا و خلاصه یک کتک مفصل تو مدرسه ازدست نیکخواه یا دشتکی یا معلمین دیگه نوش جان می کردم.
به همین خاطر گفتم: نمی خواد بیایی، چون همین که میایی من باید کتک بخورم. کاردستی نمی برم آخرش کتکه دیگه.
خلاصه این حرف اینجا تموم شد و من تو فکر کاردستی و نبردنش. به هر حال در همین فکر بودم، آمدم داخل حیاط خانه مادرم، یک قوری چینی قرمز رنگ داشت که از بقیه قوری ها که تابحال دیده بودم بزرگتر بود، ولی لوله اش شکسته بود. مادرم می خواست بده به آقای عقدایی، ببره عقدا بند بزنن، که چون لوله اش کاملا شکسته بود عقدایی قبول نکرده بود ببره بند بزنند.
در قوری را برداشتم و یک میخ ده سانتی هم پیدا کردم و نخ القاج کلفت قالی را هم یک تیکه برداشتم و پیچیدم دور در قوری از قسمت قلمبه روی در قوری و میخ راگذاشتم وسط سوراخ. در قوری و نخ را کشیدم دیدم چه فرفره ای شد. در قوری و میخ و نخ را گذاشتم داخل کیف و بردم مدرسه.
کاردستی ها را که معلم دید که قطع به یقین سبزعلی کاظمی بود، گفت: این چیه آوردی؟
گفتم: فرفره.
گفت: خودت چیکار کردی؟
گفتم: مریض بودم، نتونستم درست کنم.
خلاصه اون روز کتک نخوردم، گفت: بیا بچرخون، ببینم.
منم از ترس رفتم جلو در کلاس و نخ را پیچیدم دور قلمبه در قوری و میخ را هم گذاشتم وسط سوراخ در قوری و نخ را کشیدم. این در قوری با چنان سرعتی می چرخید که خواستم برش دارم. سبزعلی گفت: ولش کن.
تقریبا ده دقیقه ای چرخید و افتاد. یادمه که به من 18 داد. اینم از کاردستی من.
ولی کاردستی درست کردن چالش بزرگی بود با قرقره یا همون چرخک. با چهار تا میخ دوز شلاق می بافتیم و می بردیم. اولین کسی که با اون شلاق کتک می خورد خودمون بودیم.
(26 دی ماه 97)