امروز: پنج شنبه 01 اسفند 1398 برابر با 19 فوریه 2020

جمعه, 25 بهمن 1398 12:33

انارک نیوز - «فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟»

این مهمترین دیالوگ در رمان معروف « بادبادک باز» اثر خالد حسینی است.
رمانی که زندگی یک افغان را از دوران کودکی تا بزرگسالی از پیش از اشغال افغانستان توسط روسیه تا زمان حضور طالبان در این کشور در قالب یک داستان بر پایه احساسات، ارتباطات و فرهنگ مردم افغانستان را به رشته تحریر در می آورد. کودکی که زندگی شاهانه در کابل را پس از اشغال کشور به وسیله روس ها ناگزیر رها و به پاکستان پناه می برد و پس از آن به آمریکا مهاجرت می کند.

کودکی که از دوران مدرسه به ادبیات و داستان علاقمند می شود و پس از حضور در امریکا نیز در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل می کند و به مرور به عنوان یک نویسنده به شهرت می رسد اما اتفاق هایی موجب می شود در زمان طالبان به افغانستان باز گردد و با واقعیت های عجیبی از زندگی گذشته و خانواده اش آگاه گردد.

نویسنده این رمان با شخصیت پردازی قوی به خوبی زندگی خاکستری انسان ها را به نمایش می گذارد و نشان می دهد گاهی انسان های خوب در شرایط سخت تصمیماتی خلاف اصول و اخلاقی که خود را با آن معرفی کرده اند؛ اقدام می کنند.

زندگی و خانواده این کودک افغان به عنوان شخصیت اصلی این رمان شباهت فراوانی به وضعیت زندگی ما ایرانی ها دارد و شاید بتوان گفت داستان یک موضوع و دغدغه جهانی را فراتر از مرزهای یک کشور ارائه می کند.
این رمان در سال ۲۰۰۳ میلادی منتشر شد و رکورد يکی از پرفروش‌ترين کتاب‌های جهان را از آن خود کرد چنان که سومین اثر پرفروش همان سال شناخته شد و در ۴٨ کشور جهان به چاپ رسيد. بدين ترتيب موفقيت بزرگی را برای ادبيات افغانستان در صحنه بین‌المللی پديد آورد.
خالد حسینی نویسنده این کتاب که با خانواده اش به آمریکا پناهنده شده بود پیش از فارغ التحصیلی در رشته پزشکی این کتاب را به زبان انگلیسی منتشر کرد و به شهرت جهانی رسید.

من بعد از سال ها دوری از ادبیات این رمان را از یک دست فروش در خیابان خریدم و طعم واقعی داستان هایی چون رستاخیز لئو تولستوی را بار دیگر چشیدم.
اگر دلتون برای یک رمان جذاب تنگ شده مطالعه « بادبادک باز» را از دست ندهید.
بادبادک باز نوشته خالد حسینی و ترجمه رضا زارع را انتشارات فانوس دانش به چاپ رسانده است و ۴۰ هزار تومان قیمت دارد.
(سینا ایرانپور انارکی - اواخر بهمن 1398)

سه شنبه, 22 بهمن 1398 12:43

انارک نیوز - برنامه «کتاب باز» سروش صحت را که می بینم هم به سروش غبطه می خورم هم میهمانان برنامه اش؛ انگار جایی در این برنامه خودم را حس می کنم. وقتی سروش و مهمانان برنامه اسم از کتاب یا نویسنده ای می برند داغ دلم تازه می شود. 
روزگاری تمام زندگی ام پشت یک میز تحریر به خواندن کتاب و نوشتن سپری می شد و حتما هفته ای یک کتاب تمام می کردم.
تولستوی، داستایوفسکی، گوستاو فلوبر، جبران خلیل جبران، جلال آل احمد، علی شریعتی، هوشنگ مرادی کرمانی و بسیاری نویسندگان نام آشنای دیگر رویاهای مرا ساخته اند و بزرگترین آرزویم تبدیل شدن به کسی همچون این بزرگان بود.
خوب به خاطر دارم دفترچه ای آبی رنگ داشتم که در آن نام هر کتاب معروف و نویسنده صاحب سبکی را که می دیدم ثبت می کردم و خرید این کتاب ها بزرگترین لذت زندگی ام بود.
امروز در انباری منزل پدری بخشی از آن کتاب ها را در کارتنی پاره و پر از خاک پیدا کردم و دلم سوخت که کتاب های به این ارزشمندی چرا باید اینجا باشند؟ کتاب ها را یکی یکی بیرون آوردم و دستمال کشیدم و خاطرات تمام آن روزهای دوست داشتنی زنده شد.
افتخارم این بود که کتاب می خوانم و نویسندگی را بهترین شغل جهان می دانستم اما چرا مسیرم عوض شد؟
وقتی رویایت شکمت را سیر نمی کند، وقتی کتاب نخوانده ها و تحصیل نکرده ها شرایط کاری و مالی بهتر از تو پیدا می کنند، وقتی فوق لیسانس می گیری اما تخصصت کاربردی ندارد، وقتی هر روز یادداشت ها و نوشته هایت در رسانه توسط کم سوادتر از خودت سانسور می شود یک روز یک جا از خودت خسته می شوی و راه دیگر بر می گزینی.
از روزی که کتاب و قلم را کنار گذاشتم شاید وضع مالی ام بهتر شد اما هرگز نفهمیدم باید بگویم شغلم چیست!!! مشاوره مدیریت دادم، ساختمان و ویلا ساختم، گل فروختم با ارز و طلا بازی کردم اما به نظرم از روزی که قلم و کاغذ را زمین گذاشتم دیگر سردرگم هویت خودم شدم. می ترسم از روزی که شکمم سیر باشد و حسابم پر از پول اما ندانم چکاره هستم.
عجیب به نام کسانی که روی کتاب ها یا در برابر عنوان فیلمنامه نویس ها می بینم حسادت می کنم. این روزها خیلی حسود شده ام خیلی، راستی داستان های کوتاهم را کجا بایگانی کرده ام؟
(سینا ایرانپور انارکی - بهمن 98)

سه شنبه, 24 دی 1398 19:14
انارک نیوز - خاطره تلخ و شیرین زیر را از آقای کریم سهیلی داریم که برای شما می آوریم. 

اون زمان یادم میاد، شخصی در نخلک کار می کرد که تلفنچی بود بنام مرحوم محمد شهریاری. چشمانش کم سو بود، عینک ته استکانی داشت ولی هوش سرشاری داشت. با این که چشمانش مشکل داشت ولی کارهای فنی می کرد. رادیو را طوری درست کرده بود که مثل بلندگو عمل می کرد. در ایامی که به مناسبتی، جشنی بود، لباس می پوشید و رقص می کرد. چپق لوله بلندی داشت و می کشید. هیچکس دیگر نمی توانست بکشد چون‌ چپق کشیدنش حالت خاصی داشت.
به هر حال بعد از مدتی کاملا نابینا شد. برادرخانم های این شخص هفته ای یکبار مرغ برای نخلک می آور ند و مردم هم می خریدند. یادمه که اون زمانها مرغ غذای اعیانی بود و هرکسی مرغ داشت می گفتند: وضعشنی خوبو، مرغوشنی خارتهو
ولی به قول دوستم پنجاه سال گذشت. یک عده ای مردند، بقیه پیر شدند. دل و دماغها دیگه اون حال اولی را نداشت. رسم و رسوم کمرنگ شد یا از بین رفتند. مراسم سمنو درست کردن و به اصطلاح سن مالی (senmali)، گندم برشته درست کردن و خمیر دوغی درست کردن و بازی الک دولک و ته و بالا و بازیهای دیگر که اسمهاشون یادم رفته. ایام پر جنب و جوشی بود. دوستم راست می گه: گوشت بزرگتر مال بزرگتر بود، کوچکتر ها اگر خواب نبودند چیزی قسمتشون می شد ولی اگر خواب بودند که هیچی.
یادمه که اول ماه که می شد، کارگرانی که سواد نداشتند می آمدند، می گفتند: میرزا کریم، بر ما را ارزاقی ونویس.
لیست ارزاقی یا همون خواربار را روی یک تکه کاغذ می نوشتیم و می بردند شرکت تعاونی که رئیسش مرحوم محمد جعفر طالبی و فیش نویس مرحوم غلامرضا صفری بود و مرحوم علی اصغر کلانتری و عبدالحسین خادمی هم براساس فیش اجناس را تحویل می دادند و سر برج از فیش حقوق یا بقول مادرم بلیط کم می کردند.
خلاصه به یک چشم به هم زدن پنجاه سال گذشت. اونایی که مردند و اسم بردم در این پاراگراف خداوند رحمتشون کنه و اونایی که زنده هستند مثل عبدالحسین خادمی و سایرین را  عمر طولانی عطا فرماید.
یکشنبه, 24 آذر 1398 16:22

فصل پاییز است و دلها پر زدرد    /    آسمان آبی است اما خشک و سرد
از درخت سیب و زردآلو و توت    /    باغ در فرشی ز برگ سرخ و زرد
با هوای گرم دوران تموز    /    باد پاییزیست در حال نبرد
باد غارتگر چو از مغرب وزید    /    بر زمستان درب گلزار باز کرد
گلبن سبزی که اندر باغ بود    /    برکشید از بوته ی گل فرد فرد
زاغ، باغارتگران شد همنوا    /    بلبل شوریده شد از باغ طرد
خار و خس هر سو روان زین باد مست    /    چشم قمری ناتوان از خاک و گرد
بوته گل داد ارج خود ز دست    /    ای فلک اینگونه کس با گل نکرد
کوه در طوفان پاییزی نهان    /    آسمان شد چون غروبی لاجورد
باغبان خود را چه می بازی بدان    /    گل شود بعداز زمستان رهنورد

(رجایی انارکی رجا)

جمعه, 15 آذر 1398 19:23

 انارک نیوز - چند ماهی است که در حال بررسی طرح یک کسب و کار در فضای نت هستم و با اپلیکیشن ها و نرم افزارهای خاصی اشنا شدم که گاهی اتفاقات عرصه فناوری من را حیرت زده کرده است. 
- من قدم اول برای راه اندازی یک کسب و کار اینترنتی را برداشتم و اگر خدا بخواد و البته من هم کم نزارم این کار در آینده ای نه چندان دور رونمایی خواهد شد. اما این پرسه زدن در کسب و کارهای مجازی عجیب من را به فکر وادار کرده و امروز دارم به این فکر می کنم که آیا حرفه پزشکی تا یک دهه آینده وجود خواهد داشت یا نه؟!
- به نظرم به زودی ربات هایی به عرصه می آیند که جایگزین پزشکان خواهند شد. ربات هایی که وقتی روبروی آنها قرار می گیری تمام بدن ما را اسکن می کنند و در یک لحظه با گرفتن یک قطره خون از بدن آن را آنالیز می کنند و به سادگی بیماری را تشخیص و به صورت سیستمی و با لحاظ شرایط جسمی بیمار، نسخه درمانی پیرینت را تحویل بیمار می دهند.
- در زمینه جراحی هم که از همین الان دخالت ربات ها در اتاق های جراحی شروع شده و به همین سادگی یک شغل پر طرفدار آرام آرام حذف و فقط محققان پزشکی برای تقویت دانش ربات های پزشک باقی می مانند.
- احتمالا در اینده نه چندان دور تخت های بیمارستانی هم تبدیل به ربات های پرستار خواهند شد و تمام خدمات نگهداری یک بیمار توسط یک ربات که به صورت تخت طراحی شده ارائه می شوند.
به زودی به جای وکیل و قاضی نیز در دادگاه ها یک قاضی حکم صادر خواهد کرد و متهم و مجرم را یک ربات پلیس به دادگاهی کاملا متفاوت تر از دادگاه های شلوغ و پر استرس امروز خواهد برد.
- دو حرفه پر طرفدار امروز در آینده نه چندان دور سهم زیادی از اشتغال کشورها را نخواهند داشت و این اتفاق هم ترسناک است هم خوشحال کننده. ترس از حذف انسان و خوشحال از حکومت سیستم های نوآورانه با کمترین خطا.
- در آینده نه چندان دور مشاغلی باقی خواهند ماند که در آنها خلاقیت و فکر سهم دارند و مابقی کارها توسط ربات ها انجام خواهد شد و مطمئنم با این سرعت پیشرفت و تحول فناوری برای این اتفاق شاید کمتر از یک دهه زمان لازم باشد.
- با این اوصاف ایا شغل و کسب و کار شما در آینده وجود خواهد داشت و یا از الان باید در فکر تحول کسب و کار خود باشید؟
(سینا ایرانپور انارکی - کارشناس ارشد مدیریت اجرایی)

سه شنبه, 12 آذر 1398 08:37

انارک نیوز - ظاهراً امروز ثبت نام نامزدهای انتخابات مجلس شروع شده، کاری ندارم می خواهید رأی بدین یا نه ولی یه لطفی کنید دوستان بقال، چقال، بنگاهی، لیسانس و فوق لیسانس های بیکار، حضرات فسیل شده روی صندلی های مدیریتی، پیر پاتال های عشق خدمت صف نبندین برای ثبت نام.
توهم کمک به مردم و نجات مملکت هم نداشته باشید. قربونت، بشین تو خونه و سر کاسبیت، دست از این مجلس تشریفاتی بخور بخور بردار.
اگه به من هست که می گم مجلس اگر قراره اینجوری اداره بشه و این افراد نماینده ما باشن، قربونت بشم تعطیلش کن. همه امور هم بسپارید دست یه نفر به خدا راضیم.
این ادعای اصولگرا ، اصلاح طلب هم فدات بشم بزار کنار. نه اصول خواستیم نه اصلاح، جفتش ابزاری هست برای سر کیسه کردن مردم.
حاجی جان، عزیز جان، ملت خادم نخوان کی رو باید ببینن؟
این عکس هم میوه ای هست به نام انگشت یا دست بودا. یه چیزی شبیه دست نماینده های مجلس که چنگ زدن به دار و ندار ملت.
دوست داشتید هشتک کاندیدا نشو هم ترویج کنید.
(سینا ایرانپور انارکی)

سه شنبه, 02 مهر 1398 13:04
انارک نیوز - عجیب خنده های روحانی و ظریف حالم را بد می کند حس می کنم به ریش ما می خندند تا اینکه اروپا و امریکا و اعراب را به مسخره گیرند. 
این خنده ها یعنی چی? یعنی شما ترسی ندارید از آنچه رخ داده و در حال وقوع هست? یعنی شما خیالتان راحت است از چند موشک و خمپاره? یعنی تحریم ها بی تاثیر بوده? یعنی نیازی به اروپا و امریکا و همسایگان ندارید? 
یک سوال چرا هر سال به امریکا سفر می کنید که در سازمان مللی که امریکا بیشترین نقش را در تصمیمات ان ایفا می کند سخنرانی کنید? مگر شما به مقاومت اعتقاد ندارید? 
مگر شما تحریم ها را دور نزده اید? مگر شما در لبنان و فلسطین و سوریه و یمن و عراق و ... قدرت سیاسی و نظامی ندارید? مگر شما خودکفا نیستید?
اقا، عزیز، بزرگوار، حاجی، رئیس، وزیر چرا با همه این مگرها که پاسختان به انها مثبت هست دمی از مذاکره دم میزنید و بازدمی نگذشته شرط می گذارید و هنوز دهانتان بسته نشده مذاکره را ممنوع می کنید? 
ترامپ دیوانه و روانی و هر چه شما می گویید, هست; قبول. شما چرا هر روز حرفتان عوض می شود? اگر این اسمش سیاست هست که نیست که باید بگویم بیش از دنیا مردم کشورتان را به بازی گرفته اید و بس.
اقا مذاکره ممنوع; بسیار خب ممنوع لطفا به سازمان ملل نروید سخنرانی هم نکنید و شرط و شروط هم نگذارید بچسبید به داخل مملکت از شما آبی در دنیای بیرون گرم نمی شود.
هر روز یک فاجعه خلق می کنید و شبکه های اجتماعی را علیه خود بسیج می کنید که چه? سرگرمی برای مردم درست می کنید که فراموش کنند در چه منجلابی غوطه‌ور هستند!
اقا به هر که می پرستید اگر واقعا اعتقاد دارید امریکا شیطان بزرگ هست لطفا به این بازی احمقانه و زجراور خاتمه دهید و اما اگر بعد از چهل سال بازی دادن مردم و دنیا به این باور رسیده اید که برای بقا خودتان هم که شده چاره ای جز تغییر و مذاکره و معامله با جهان ندارید لطفاً اندکی صداقت به خرج دهید و دست از شارلاتان گری بردارید و بسم اله رویکرد جدیدی اتخاذ کنید.
کاش به جای پوزخند های دردآور و دورویی و‌دروغ یکبار زندگی این مردم را که سرنوشتشان به اشتباه در دست شما افتاده جدی می گرفتید و مثل یک انسان آزاده با انها رفتار می کردید.  بقای شما در دست همین مردم هست نه ترامپ، نه موشک، نه انرژی هسته ای، نه اعراب شیعه و نه چین و ‌روسیه، هیچکدام شما را نجات نخواهند داد.
(سینا ایرانپور انارکی)
 
سه شنبه, 19 شهریور 1398 21:09
دو دختر با دو سرنوشت متفاوت و تبعیضی که ارمغان جمهوری اسلامی است؛ آن هم در روزهایی که بنام حسین (ع) مظهر اسلام و مظلومیت سپری می شود.
من نمی دانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما ظاهراً مقامات نظام، مردم ایران را دشمن خود متصور هستند و بس، امریکا و اسرائیل بهانه ای بیش نیستند و اگر نه اینقدر مقاومت در برابر تغییر که ملت خواهان ان هستند چه دلیلی دارد؟
دختری از کیسه پدر وزیرش نان دانی غیر مشروع ساخته است و دختری دیگر که یک شهروند عادی با خانواده ای معمولی است به جرم تلاش برای تماشای فوتبال به مسلخ می رود.
آقا، برادر، حاجی، آیت اله، امام، عزیز، بزرگوار؛ این جماعت مردم این کشور هستند نه اسیر نه یزید نه شمر به خدا اشتباه گرفته اید٬ نکنید با این ملت نکنید که هیچ حکومتی به ظلم پایدار نمی ماند.
به جای اجازه رای، به ملت اجازه زندگی بدهید تمام این صندوق های رای و مقام و سمت ها ارزانی خودتان.
(سینا ایرانپور انارکی)