امروز: پنج شنبه 06 ارديبهشت 1397 برابر با 26 آوریل 2018


انارک بهشت گمشده

گلچین انارک

برگزیده انارک

آخرین اخبار انارک

  • عظمت از دست رفته
    عظمت از دست رفته انارک نیوز - از زمان ترک دیار سالهای زیادی گذشته بود ولی همه ساله چندین بار برای زیارت اقوام ندیم و دوستان قدیم به آنجا می شدم تا هجران از دل بزدایم و ادای دین بنمایم. یک بار…
    پنج شنبه, 06 ارديبهشت 1397
  • راه حل نهایی
    انارک نیوز - باید دریابیم مشکلات ما چیست و بدنبال یافتن راه حلی برای آن باشیم. برای این کار به یکی از روش های کارساز در حل مسایل در چند گام ساده می پردازیم. که عبارتند از پرسش، پیامد (معلول)، چرایی (علت)،…
    چهارشنبه, 05 ارديبهشت 1397
  • بر ما چه می گذرد؟ (1)
    انارک نیوز - در هر شهری تعدادی انگشت شمار هستند که خود را عقل کل می دانند! ازمابهترانی که آقاییشان از آنجا است اما خود را آقای آنجا می دانند. خود را دورنگر می دانند هرچند حتی تا نوک بینی خود را…
    سه شنبه, 04 ارديبهشت 1397
  • سید حمیدرضا طباطبایی نائینی، معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری اصفهان
     طی حکمی از سوی استاندار اصفهان، سید حمیدرضا طباطبایی نائینی به سمت معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری اصفهان منصوب شد.به گزارش اداره کل روابط عمومی و امور بین الملل استانداری اصفهان؛ در حکم استاندار اصفهان آمده است: با عنایت به مراتب…
    دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397
  • شکرتیال
    انارک نیوز - "شکر تیال" که ماده ای متمایل به شیرین و سفید رنگ می باشد از برگ های بوته تیغ که به انارکی "تی" گفته می شود کنده می شود و برای رفع عوارض سرماخوردگی بسیار مفید می باشد. جوشاندن حدود …
    دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397
  • هردم از این باغ بری میرسد (4)
    انارک نیوز - بعد از فراز معادن و فرغون سازی، در زمان آقای مهندس رضوی، کارخانه سیمان و یک گرد همایی بزرگ در اصفهان برای کارخانه سیمان را داشتیم. نایین داشت جلو می رفت اما انارک درجا می زد. دیگر از اینکه…
    دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397
  • استقبال خوب انارکی ها از طرح «باهم بخوانیم»
    سرپرست نهاد کتابخانه‌های عمومی استان اصفهان با اشاره به طرح «باهم بخوانیم» گفت: «با هم بخوانیم» عنوان طرحی‌است که در ۲ کتابخانه از کتابخانه‌های استان اجرا شده و با استقبال خوب مخاطبان قرار گرفته است. امیر هلاکویی، سرپرست نهاد کتابخانه‌های عمومی استان…
    یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397

آگهی

اطلاعیه و دعوت نامه

انارک نیوز Anarak News - اخبار انارک
چهارشنبه, 06 فروردين 1393 ساعت 14:08

اشعار جناب اقای محسن ثابتی

سلام روزتون بخیر از امروز به مدت دوهفته هروز با یک شعر تازه محلی از جناب ثابتی در خدمت شما هستیم به زبون شیرین انارکی  اولین شعر ما شمارو به دوران سربازی میبره واز دلتنگی یک مادر برای پسر سربازش میگه


دلتنگی مای یک سرباز

ای شی وچم خیدا سرباز گرتا

اواجن منتقل اهواز گرتا

اوجه تابسوش چه گرم گرتا

ماماجون طاقت وچم طاق گرتا

اییور ماما اوه مثه تینیرو

دلم تنگ وبرت مثه هیمیرو

اییور ماما گو امشو اش دارم

دوباره دمپخت که ماش دارم

اییور ایخور دمپخت ارجن ودو

اییور ایخور کشک وماس واودو

اییورماما دلم تنگ وبرت را

اییور ماما دلم تنگ وبرت را                                                                     m.s.a83

 

 

چهارشنبه, 06 فروردين 1393 ساعت 12:09

آتش سوزی

به گزارش معاونت شهرداری انارک دیروز 5 فروردین ساعت 15:10 حریق در محمد اباد اسماعیلان که خوشبختانه با درایت مامورین آتش نشانی شهرداری انارک این حریق مهار و خاموش گردید پایان عملیات ساعت 15:36علت آتش سوزی سهل انگاری مسافرین نوروزی.

سه شنبه, 05 فروردين 1393 ساعت 11:53

پیام تبریک سال نو رییس ابفای انارک

اقتصادوفرهنگ همراه باعزم ملی ومدریت جهادی

با عرض سلام وادب واحترام:خدمت کلیه همشهریان  عزیزانارکی از در گاه ایزد متعال سالی پر بار همراه با صحت وسلامتی برایتان آرزومندیم .باتوجه به اینکه در بیشتر فصول سال حمل آب شرب از نایین به انارک توسط تانکرهای سیار با هزینه های گزاف صورت می گیرد استدعا داریم نهایت صرفه جویی در مصرف آب را داشته وخادمین خود را در امر سقایی همیاری فرمایید. تلفن 122 به صورت شبانه روز پاسخگوی شما عزیزان می باشد

باتشکر حمید محمدی آب فاضلاب شهر انارک

سه شنبه, 05 فروردين 1393 ساعت 07:33

هیات دوچرخه سواری شهر انارک

باسلام:

مهران مطلبی نیا سرپرست هیات دوچرخه سواری شهر انارک با تبریک سال نو به تمامی همشهریان عزیز وارزوی سالی خوش برای ایرانیان از دوست داران ورزش دوچرخه سواری خواست تا برای ثبت نام در  هیت دوچرخه سواری به دفتر این هیت در شهرک شهید رجایی جنب خدمات رایانه بهار مراجعه فرمایند  باتشکر

دوشنبه, 04 فروردين 1393 ساعت 14:07

همدلی و عاطفه در انارک (2)

همدلی، همانند سالهای گذشته، امسال نیز در سوم فروردین ماه، ساعت 4 تا 6 بعداز ظهر در درنجیل با حفظ شئونات ایام فاطمیه با حضور گرم هزاران انارکی و وابستگان برگزار و باعث خرسندی و رضایت خاطر شرکت کنندگان شد.

حضور گرم شما را نیز در سال آتی خواهانیم.

پنج شنبه, 29 اسفند 1392 ساعت 10:48

لحظه تحویل سال 1393 هجری خورشیدی

یا مقلب القلوب والابصار، یا محول الحول و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الی احسن الحال

لحظه تحویل سال 1393 هجری خورشیدی: ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز پنج شنبه 29 اسفند به وقت تهران مطابق 20 مارس 2014

سه شنبه, 27 اسفند 1392 ساعت 17:00

روز عرفه

آخرین روز سال را "عرفه" گویند و به یاد آنان که امسال رفتند و عزیزانشان را داغدار کردند از صبح به "فاتحه خوانی" آنان می روند. امسال این مراسم، پنچشنبه 29 اسفندماه می باشد. یاد و خاطره شان جاوید باد.

جمعه, 01 فروردين 1393 ساعت 20:13

خیام نیشابوری

در دایره ای کآمدن و رفتن ماست /  آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست   /   کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
*******
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت   /   کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند   /   زان روی که هست کس نمی داند گفت
*******
اجزای پیاله ای که در هم پیوست   /   بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سروپای نازنین ار سردست   /   بر مهر که پیوست و به نام که شکست؟
*******
دارنده چو ترکیب طبایع آراست   /   از بهر چه اوفکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود   /   ور نیک نیامد این صور عیب کراست؟
*******
هر ذره که بر روی زمینی بـوده است   /    حورشیدرخی، زهره جبینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان   /   کانهم رخ و زلف نازنینی بوده است
*******
ای پیر خردمند پگه تر برخیز   /   آن کودک خاک بیز را بنگر تیز
پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز   /   مغز سر کیقباد و چشم پرویز
*******
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست   /    برخیز و به جام باده کن عزم درست
این سبزه که امروز تماشاگه تست   /   فردا همه از خاک تو برخواهدرست
*******
می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو   /   قصدی دارد به جان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن می خور   /   کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
*******
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی   /   سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به زبان حال می گفت سبو   /   من چون تو بدم، تو نیز چون من باشی
*******
وقت سحر است، خیز ای مایه ی ناز   /   نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که به جایند نپایند بسی   /   و آنها که شدند کس نمی آید باز
*******
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست   /   برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست   /   فردا همه از خاک تو برخواهد رست
*******
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم   /   پس بی می و معشوق خطایی است عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم   /   چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
*******
ایّام زمانه از کسی دارد ننگ   /   کاو در غم ایّام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله ی چنگ   /   زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
*******
ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی   /   وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم   /   باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی
*******
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد   /   خود را به کم و بیش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنان که رای من و تست   /   از موم به دست خویش هم نتوان کرد
*******
یک قطره ی آب بود و با دریا شد   /   یک ذرّه خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست؟   /   آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

دوشنبه, 26 اسفند 1392 ساعت 18:52

اطلاعیه موسسه خیریه انارک

خیریه انارک / محمد رجائی / فروردین 1393
ضمن خیر مقدم به کلیه مسافران و عزیزان انارکی به اطلاع کلیه همشهریان عزیز و مسافران نوروزی میرساند موسسه خیریه انارک در سال 1392 تاسیس و به ثبت رسید.

این موسسه در راستای کمک به قشر نیازمند و معلولین نسبت به جمع اوری کمک های نقدی شما عزیزان حسابی نزد بانک ملی انارک به شماره سیبای 0109389556000 بنام موسسه خیریه امام رضا (ع) بازگشایی شده است.

کلیه همشهریان و خیرین میتوانند کمک های خود را در سراسر ایران به این حساب واریز نماییند و در این امر خیر شرکت کنند.

در همین راستا مکانی برای جمع اوری کمک های نقدی شما در میدان امام علی انارک واقع در شهرک شهید رجایی دایر شده است.

پنج شنبه, 24 اسفند 1396 ساعت 22:10

پیشواز نوروز، داستان عمونوروز و ننه سرما

عمو توروز و ننه سرماانارک نیوز - یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، در روزگاران خیلی خیلی دور، آن طرف همه کوه ها، آن دور دورها، پیرمردی بود بسیار سالخورده، همیشه خندان و سرزنده و شاد با گیسوان و ریشی بلند و انبوه و سپید به نام عمونوروز.
که سالی یک بار اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنابسته، قبای کمرچین آبی آسمانی و جلیقه کرباسی رنگین، شالی خال خالی که به کمرش بسته بود، شلواری گشاد از پارچه زربفت و گیوه تخت نازک چرمی با رویه ابریشمی، عصا زنان با لبی خندان و دلی شاد از سر کوه روبروی شهر آهسته پایین می آمد و به سمت دروازه شهر راه می افتاد.
عطر بنفشه و پامچال تازه‌دمیده، هوای پاک و نسیم ملایم کوهستان و آواز پرندگان، عمونوروز را سرخوش و سرمست و سرحال می‌کرد. هرجا که قدم می‌گذاشت، پشت سرش پر از گل‌های رنگارنگ بهاری می شد، آسمان هم روشن و روشن‌تر. خلاصه برای این و آن گل و بهار می آورد.
چهچهه پرندگان آمدن او را نوید می داد. کبوتران هم پیام عشق و دوستی او را پیشکش می آوردند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا شادی بیاید و خنده بر لب همگی بنشیند.
او پیش خودش پچ پچ می کرد وقتی ببینمش یک دل سیر نگاهش می کنم و با جان و دل به حرف هایش گوش می دهم. چه خوش است لحظه ی دیدار.

نرسیده به دروازه باغچه‌ای بود که همه جور میوه داشت و شاخه‌هایش پر از شکوفه بود، بادام، زردالو، سنجد، نارنج، سیب، گیلاس و به. اطراف باغچه هم هفت جور گل بود سنبل، نرگس، بنفشه، همیشه بهار، زنبق، لاله و پامچال.
این باغچه مال پیرزنی بود خوش زبان و خنده رو که نه یک دل بلکه هزار دل عاشق و دلباخته عمونوروز بود و مشتاق دیدارش. اسم این پیرزن ننه سرما بود درست هم سن و سال عمونوروز.
دلبر عمونوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها ‏گفته بود که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمونوروز که در سفر دوازده ماهه‌ است ببافند.

او روز اول بهار صبح زود خورشید درآمده، نیامده پا می‌شد. دلش شور می زد بالاخره امروز می آمد! بی قرار و دلتنگ، رختخوابش را جمع می‌کرد، اتاق‌ها را تمیز و حیاط را آب و جارو می‌کرد، همه چیز را می شست، باغچه را آب می داد و پس از خانه تکانی، حنای خوش رنگی به سر و دست و پایش می‌زد، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد.
آینه، قیچی، موچین و سرمه دان را از صندوقچه بیرون می آورد و هفت قلم از خط و خال گرفته تا سرمه، وسمه به ابروانش، سرخاب و سفیداب و پاشیدن پودر زرک به گیسویش آرایش می کرد. آن‌وقت نیم تنه ترمه و تنبان قرمز و دامن کوتاه، گشاد و پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد. دلش می تپید و می لرزید انگار در سینه جایش نبود. خیلی دلواپس بود.
فرش پروانه کرم گل بهی را می‌آورد توی ایوان، رو به روی باغچه، کنار حوضچه‌ای که فواره داشت و چند ماهی در آن جست و خیز می کردند، می‌انداخت. بعد در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزه، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر، هفت جور میوه خشک، هفت‌چين، کشمش، انجیر، قیسی، شفتالو، خرما، سنجد و آلو با چهار مغز، گردو، بادام، پسته، فندق و نقل و نبات می‌گذاشت و سفره را با آنها تزیین و یک شمع توی شمعدان کنار سینی هفت سین جلوی آینه گرد قاب نقره ای روشن می کرد. در ظرفی بلورین آب می‌ریخت و در آن سکه های نقره می‌انداخت، تخم مرغ رنگی هم کنارش و گل سنبل و کتاب مهر دلدارها هم پهلویش.
منقل آتش را هم آماده می‌کرد و یک کیسه کوچولوی اسفند هم کنارش می‌گذاشت و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمونوروز می‌نشست تا بیاید. همین طور که نشسته بود، در حالی که چشمانش از شوق دیدار برق می‌زد، پیش خودش فکر می‌کرد ای کاش زودتر بیاید، چقدر حرف ناگفته دارم برایش بزنم. عزیزم کی می آیی؟
از خستگی هزار کاری که کرده بود پلک چشمانش سنگین می‌شد و یواش یواش کنار سفره خوابش می‌گرفت. خواب آرام آرام او را در آغوش می کشید.

رویای خوش باهم بودن او را به سرزمین آرزوها می برد. می دید باد مژده آورده چه نشسته ای که عمونوروز در راه است. وسوسه می شد به پیشوازش برود آخر دیگر طاقت دوری را نداشت. سوار بر دامن خیال با هم به باغی می رفتند که خود بهشت بود. کنار رودخانه با صدای شرشر آب، ماهی هایی که بالا و پایین می پریدند، بوی گل که همه جا می پیچید و هوا را عطرآگین می کرد، درختان با جامه سفید نوعروس، سبزه که همه جا را پوشانده بود، چکاوک های تاجدار خوشخوانی که از عشق می خواندند، آنها را از خود بی خود می کرد. روی سبزه ها می نشستند، عجب نرم و لطیف بود. ننه سرما دراز می کشید و سرش را روی پاهای عمونوروز که دراز کرده بود می گذاشت. نسیم بهاری بدنش را نوازش می داد.

در این میان عمونوروز با دسته گلی از گل های وحشی سر می‌رسید تا چشمش به ننه سرما می‌خورد که خوابیده، وا می رفت، اما دلش نمی‌آمد که بیدارش کند. می‌آمد کنارش می‌نشست و محو تماشایش می شد. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چید و روی سینه او می‌گذاشت و غنچه گلی هم لای موهایش، کمی از سمنوی دست پخت ننه سرما، نقل، پسته، برگه زردآلو و خوراکی های سفره می خورد، از منقل یک گل آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد، یک پاره اش را در استکان قنداب می چلاند، چشمانش را می بست و شربت گوارا را آرام آرام تا آخرین قطره اش یک نفس بالا می رفت.
آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر، گردنبند مرواریدی را که برای ننه سرما آورده بود را می بست به گردنش، روی ننه سرما را به آرامی ماچ می کرد، چه گرمای دلپذیری، لبانش گلگون می شد. در گوشش حرف دلش را زمزمه می کرد. قبایش را از لای حریر که حالا بوی گل نرگس می داد برمی داشت و با دلتنگی آرام از جایش پامی شد، می پوشید لحظه ای نگاهی به پشت سر می انداخت لبخندی می زد، چقدر ننه سرما در خواب زیبا بود، دل می کند راه می افتاد و می رفت.

خودخواسته، ول کن رویای شیرین که او را در آغوش گرفته بود تا آرزویش برآورده شود نبود، نیاز داشت با هم باشند. عمونوروز دست هایش را لای گیسوان او می کرد و نگاهشان به هم گره می خورد. گردنش بلوری می شد و دستان او که به طرف سینه اش می رفت بوی گل می داد. نفسش گرم و سوزان بود. بوسه ای بر سیمایش می زد. چه شیرین و گوارا بود. صدای زمزمه فرشتگان می آمد. خورشید شاهد یکی شدن آن دو بود. لحظه ای چشمانش را می بست، احساس دختری را داشت که به معشوق رسیده و سرخوش است اما دور شدن بوی گل نرگس را هم با تمام وجودش احساس می کرد. می دانست خوشی ها زودگذرند! او دست نایافتنی بود.

آفتاب یواش یواش توی ایوان می‌تابید که ننه سرما از خواب می‌پرید. اول نمی خواست باور کند همه لذتش یک رویای زودگذر بوده. بویی آشنا را حس می کرد، چه بویی می‌آید! بوی شربت بیدمشک و شکوفه نارنج، کمی که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ‌ای داد و بی‌داد، همه چیز دست خورده، آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط دو نیم شده، گلی روی سینه‌اش چسبیده و غنچه ای لای موهایش قرار گرفته، آتش ها رفته اند زیر خاکستر، لپ گلیش هم تر است.
آن وقت می‌فهمید ای دل غافل چه نشسته ای که عمونوروز آمده و رفته و چون در خواب بوده نخواسته بیدارش کند. بلبلان، پرنده‌های خوش آواز و سخنگو، مینا و طوطیان به او نگاه می کردند و هزار نغمه عاشقانه عمونوروز را برایش می خواندند. بهار را جشن می گرفتند. گنجشک های بازیگوش هم بالای سر ننه سرما پرواز می کردند.

ننه سرما دیگر دل و دماغ ماندن نداشت. خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه انتظار و زحمتی که برای دیدن عمونوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمونوروز را ببیند، این هم از بازی های روزگار بود؟ آیا چرخ بازیگر آنها را بازیچه خود قرار داده بود؟
پریشان خاطر می شد، سوز می آمد! دلگیر شده بود، آسمان تاریک و ابری و گرفته می شد. زار و زار مثل ابر بهاری گریه و زاری می کرد و از اشک‌هایش، آن سال عید، رگبار می‌بارید. کلی داد و فریاد راه می انداخت و رعد و برق می‌شد. لحاف پنبه‌ای‌اش را پاره می‌کرد و برف می‌بارید و از عصبانیت زنجیر گردنبندش را پاره می کرد. برای همین است که روز اول بهار از آسمان تگرگ می آید. همه می گویند این دانه های گردنبند ننه سرماست که از آسمان پایین می آید.
اما بعدش از این که عمونوروز دوستش دارد خوشحال می شود و آسمان یکباره صاف و آفتابی می شود. به دور دورها، آنجا که مسیر رفتن او است نگاه می کند و دعای خیر "سفر بی خطر و با دلخوشی" را بدرقه راهش می کند که در قطره های نم نم اشکش، رنگین کمانی با کمان هفت رنگ قشنگش، قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش، دل عاشق آنها را بهم پیوند می زند. یک طرفش ننه سرما و طرف دیگرش عمونوروز. اگر چشمانتان را ببندید و خوب گوش کنید آهنگ موسیقی یکدلی آنها را می شنوید. باهم اما دور ازهم!
ننه سرما هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمونوروز را ببیند، تا یک روز مرغ سحر که ناله های سوزناک او را می شنید به او گفت چاره ای ندارد جز این که دندان روی جگر بگذارد، ناله نکند، درنگ کند تا یک بار دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمونوروز باز از سر کوه به سوی شهر راه بیفتد و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. چقدر سخت است انتظار یار کشیدن!

ننه سرما هم به ناچار پذیرفت. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر ننه سرما توانست عمونوروز را ببیند یا نه. چون برخی می گویند اگر این دو همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که زندگی هنوز به آخر نرسیده ننه سرما و عمونوروز همدیگر را ندیده اند.
می‌گویند هرکس عمو نوروز را ببیند تا دنیا دنیاست، جوان می‌ماند.


صفحه96 از97